من از آينده خسته ام
من از آينده خسته ام
من از آينده خسته ام
نويسنده: حميدرضا بيات
بررسي تطبيقي داستان و فيلم «گزارش اقليت»
مضموني تکان دهنده!
جان اندرتون هستي خود را فداي جهاني مي کند که توسط چند ميمون پيشگو اداره مي شود، تا هيچ جنايتي رخ ندهد. اين جهان توخالي و ظاهراً بي جنايت که شاهکار و غايت انديشه کي .ديک است، اتفاقاً حامل جنايت بزرگي است. از يک سو، با دستکاري حقيقت توسط اندرتون، که با اطلاع از گزارشهاي متفاوت، آن چه را که خود مي پسندد، عملي ميکند، حقيقت در اختيار کسي قرار مي گيرد که صاحب اطلاعات سري است! اوست که تصميم مي گيرد آينده جهان به سود چه کسي رقم بخورد. ديگر اين که جنايت مجاز مي شود، به شرطي که حفظ سيستم اقتضا کند. اگر لازم باشد حفظ سيستم مديريت (کشور يا جهان) به قيمت جان کسي باشد، به سادگي مي توان آن را پرداخت. اين قصه وحشتناک، آينده هولناکي را که سالها پيش برخي سينماگران و نويسندگان در آثار خود پيش بيني کرده بودند که در آن «ماشين» و سيستمهاي پيشرفته اختيار بشر را در دست خواهند گرفت، کامل مي کند و ضمن اشاره به ناچاري در سرسپردگي بشر به آن، احتمال اشتباه و خطا را نيز معطوف به اراده دارنده قدرت و اطلاعات، يعني انسان و نه سيستم، مي کند. گزارش اقليت و داستانهايي مثل آنها حاوي ارزش ادبي نيستند (حداقل در کشور ما فرم چنين داستانهايي اهميت ندارند) و احتمالاً کوششي صرفاً براي سرگرمي و خلق هيجانهاي عجيب و غريب براي مخاطب آمريکايي است. به همين خاطر، تناقضات منطقي و ايرادهاي روايي فراوان در آن وجود دارد. در واقع به اندازه يک داستان علمي -تخيلي معمولي هم توجهي به روابط شخصيتها و ساختار اطلاعات داستاني نشده است. به ذکر همين نکته بسنده مي شود که، اندرتون با اين که مبدع سيستم معرفي مي شود، ولي اطلاع کافي از نحوه استخراج اطلاعات و احتمال دستکاري آن را ندارد و با توضيحي که گوينده راديو مي دهد، متوجه وجود «گزارش اقليت» مي شود! اما به هر حال موقعيتهاي تخيلي هم مي تواند به اندازه موقعيتهاي واقعي هشدار دهنده باشد و علي رغم ضعف داستانپردازي، آزادي که از درگيري درونمايه داستان نصيب خواننده مي شود، بسيار زياد است.آن چه که باعث شده در بررسي اقتباس اين داستان و فيلمنامه، به مضمون توجه بيشتري شود نيز همين مسئله است. گو اين که در بيشتر سکانسهاي فيلم نيز مضمون بر فرم غلبه دارد.
گسترش ابعاد
اگر نوشته فيليپ.کي.ديک را يک داستان کوتاه به حساب آوريم، داراي روايتي خطي و شتابزده است.داستان با ترس از دست دادن موقعيت آغاز مي شود و اندرتون ناگهان خود را وسط مهلکه مي بيند. پس از فرار و مواجهه با صحنه سازي تبهکاران، به سرعت حقيقت را درمي يابد و خود را قرباني حفظ سيستم پيشگيري از جنايت مي کند.
اين داستان نقطه مبهمي ندارد. تعليق کمرنگي که در ابتداي داستان به وجود مي آيد، علاوه بر اينکه قابل حدس زدن است، به سرعت از بين مي رود. بنابراين ماجراهاي اين داستان و فرم روايي آن اصلاً به درد يک فيلمنامه نمي خورند.آن چه که در اقتباس پيش از هر چيز مورد استفاده قرار گرفته است، سوژه «امکان پيش بيني آينده» توسط مغزهاي پيشرفته است. علاوه بر اين موضوع سوءاستفاده از قدرت و قصه هميشگي ميل به بقا و تنازع فرودست و فرادست از موضوعات فرعي اقتباس شده به شمار مي روند. فيلمنامه علاوه بر اين که يک اکشن پرتحرک علمي-تخيلي است و حاوي تعقيب و گريز پرهيجان اندرتون براي کشف حقيقت است، موضوع متفاوتي نيز در خود دارد که داستان بنا شده برآن به دنيايي مي پردازد که خير وشر آن شبيه به دنياي ماست. بنابراين ابعاد فرمي و مضموني «داستان» تغيير و گسترش يافته اند.
اندرتون داستان، شخصيت بارزي ندارد. اصولاً آدمهايي که در جهان اين داستان آفريده شده اند، هر يک از الگويي آشنا پيروي مي کنند. به علاوه ماجرامحور بودن داستان باعث شده که جز اندرتون، افراد ديگري اهميت پيدا نکنند. بنابراين بعد مهمي که در فيلمنامه گسترش يافته است، حذف و اضافه شخصيتها و در نتيجه ايجاد ماجرايي جديد است.
تقابل شخصيتها در داستان کوتاه بين اندرتون و کارآگاه جوان ،ويت ور، است. با پيشرفت داستان، وقتي در نقطه عطف، اندرتون در مي يابد که کاپلان، ژنرال بازنشسته ارتش، دشمن اصلي اوست، تقابل اوليه اندرتون و ويت ور سرانجام به همراهي بدل مي شود و تعليق مناسبي را ايجاد مي کند اما حضور شخصيتي مثل کاپلان، علاوه بر اين که جهان پيرامون داستان را کاملاً تخيلي مي نمايد، قدرت عمل اندرتون را نيز محدود مي کند. البته کي.ديک به اين مسئله توجه نکرده و علي رغم تعريف قدرت گسترده برا ي کاپلان، دست اندرتون را نيز براي انجام هر عملي باز گذاشته است! در واقع به نوعي منطق شخصيتهاي خود را نقض کرده است.
بنابراين بهترين راه براي فيلمنامه نويسان، حذف کاپلان و محدود کردن جهان داستان او به واشنگتن و ايجاد شخصيتي به نام بورگس بوده است. حالا انديشه جاه طلبانه بورگس در نيمه پاياني فيلمنامه، اندرتون را به فضايي ديگر مي کشاند. او خود را وسط توطئه اي مي بيند که بورگس (که مورد اعتمادش بوده) چيده است. ويت ور نيز که در نيمه اول شخصيت بد و فضول فيلمنامه بود، به جواني ترحم برانگيز بدل مي شود که فقط به دليل دستيابي به راز بورگس کشته مي شود.
شخصيتهاي ديگري که با گسترش ابعاد ماجرا به وجود آمده اند نيز ضعفهاي روايي داستان را جبران کرده اند. مثلاً«پروفسور هايمن» به عنوان مبدع سيستم پيشگيري از جنايت، کمک زيادي به اندرتون مي کند تا از مهلکه نجات پيدا کند و در واقع به مدد«داستان» مي آيد تا به عنوان عنصري فرعي، اطلاعات مفيدي به مخاطب ارائه کند. از اينجا تلاش اندرتون (و در واقع اصل ماجرا) شروع مي شود. او به دنبال آگاتا( پيشگوي «گزارش اقليت») مي رود تا با کمک او خود را نجات دهد.
اضافه نمودن مسئله مرگ «شان» پسر اندرتون و نقش لورا، همسر اندرتون در پيشبرد داستان و در نهايت انجام جنايتي که براي اندرتون پيش بيني شده است. ضربه آخر را به داستان فيليپ، کي. ديک مي زند و به کلي ارتباط فيلمنامه را با داستان قطع مي کند. زيرا دوران بين انجام جنايت يا بقاي سيستم از بين رفته است. حالا اندرتون انگيزه انساني براي قتل دارد. او قاتل فرزندش را پيش روي خود مي بيند و ترجيح مي دهد انتقام بگيرد. البته اين دوران در پايان داستان بر دوش بورگس، شخصيت پرماجرا گذاشته مي شود. او که نامش به عنوان قاتل پيش بيني شده است، ترجيح مي دهد با خودکشي، اعتبار سيستم پيشگيري از جنايت را حفظ کند. اما ديگر دير شده و با روشن شدن همه اتفاقات، سيستم پيشگيري که بي اعتبار شده، برچيده مي شود.
نکته مهمي که بايد گفته شود، درباره گره گشايي و پايان بندي فيلمنامه است. ماجراي جنايتهاي بورگس و تصرف او در سيستم به سرعت روايت مي شود و در دام نوعي کليشه عامه پسند مي افتد. اگر چهره پنهان بورگس زودتر معلوم مي شد، اين روايت سريع ، به آرامي و به دور از ابهام انجام مي شد.
ابعاد گسترش
فيلمنامه حاوي درونمايه اي انساني است. رابطه کمرنگي که بين آگاتا و اندرتون صورت مي گيرد، صحنه عاطفي که آگاتا آينده «شان»پسر اندرتون را براي او و لورا پيشگويي مي کند، ابراز احساسات اندرتون در مشاهده تصاوير ليزري فرزندش و بوسيدن طلق شيشه اي حاوي اين تصاوير و... مسير عاطفي و انسانگرايانه مضمون فيلمنامه را تشکيل مي دهند و در واقع بسامد تلخي را که از داستان کي.ديک ادامه يافته، تلطيف مي کنند. تفاوتهاي فيلمنامه و داستان بسيار زياد است، آن قدر که به راحتي مي توان احساس کرد چگونه مي شود اقتباسي معکوس انجام داد! از يک داستان کوتاه فقط هسته مرکزي را دريافت نمود و با چرخش مضموني و پرداخت سينمايي، فيلمنامه اي درخشان که هم واجد عناصر عامه پسند باشد و هم تأمل برانگيز به دست آورد. مثلاً تکنولوژي خيره کننده اي که در فيلمنامه وجود دارد، علاوه بر اين که بسيار حساب شده تر از دنياي تکنولوژيک داستان است، جهتي معکوس يافته است. همه آن چه در فيلم شاهد هستيم، در موقعيتي انساني و به منظوري والا به کار برده مي شود که همان رفع و محو جنايت از زمين است. اما در واقع آن چه در داستان اتفاق افتاده است، خدمتگزاري بشر به تکنولوژي و هدف بودن آن است، که به شدت غير انساني هم هست. (فقط کافي است به ميمون بودن پيشگوها توجه شود) کاپلان در واقع مي کوشد غير انساني بودن اين سيستم را نشان دهد ولي اندرتون خود را فدا مي کند تا همين سيستم غيرانساني حفظ شود.
منبع:نشريه فيلم نگار-ش 12
/ن
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}