صفحه آخر
صفحه آخر
صفحه آخر
نويسنده:مرجان فولادوند
خانم دکتر ، دکتر نبود؛ زن آقاي دکتر بود اما معلوم نبود چرا همه ما، شوهرش را به اسم آقاي سليمي مي شناختيم.و او را به نام خانم دکتر. آقاي مهندس هم مهندس نبود.حتي آدم فني يا تعمير کاري، چيزي هم نبود.لوازم التحرير فروشي داشت اما صدايش مي زديم مهندس وباز معلوم نبود چرا.
اما دقيقا معلوم بود چرا به آقا يدي مي گوييم استاد.آقا يدي آقا يدي بود تا وقتي که آقاي مهندس به اين محل آمد و مشتري قصابي او وهي گفت: «استاد قربون دستت دوکيلو چرخ کرده خوب»و آقا يدي دوکيلو چرخ کرده خوب را بدون اخم وتخم گذاشت توي ترازو.
آقاي مهندس گفت:«استاد يه دست دل وجگر نگه داري عصري مي يام مي برم»و آقا يدي به جاي اينکه بگويد:«نمي شه آقا جواب مشتري ها روچي بدم؟»گفت:«به روي چشم.بگم بيارن درخونه؟»بعد از آن ما هم که مي ديديم اين شيوه مجرب است و حسابي جواب مي دهد صدايش کرديم استاد وکم کم آقا يدي استاد ماند.
شنبه ها و سه شنبه ها که استاد مي رفت کشتارگاه و دل و جگر مي آورد وگاهي، اگر هوا خنک بود کله پاچه تميز شده و مغز جدا ، مغازه شلوغ تر بود.
شنبه بود يا سه شنبه؟ يادم نيست اما مغازه شلوغ بود.آمبولانس وسط خيابان جلوي مغازه ، توي ترافيک گير کرده بود و آژير مي کشيد.خانم دکتر گفت:مي بينه راه بنده ها، دست نمي بره اين وق وق ساهابش روخاموش کنه»و کلافه روبه آقا يدي کرد:«شما هم که هر چي ما مي گيم دست از سر اين کاغذا برنمي داريد.چار تا پلاستيک تميز بخريد و گوشت ها روبذاريد توش».استاد گفت:«شما که ماشاالله خودتون دکتر يد بهتر ازما مي دونيد گوشت توي پلاستيک خونابه راه مي اندازه وتواين قتل
گرما، تا برسي خونه ، بوگرفته و رفته.کاغذ يه خاصيتي داره که گوشت روهمين طور تر و تازه نگه مي داره تا برسونيش به يخچال». خانم دکتر آهسته گفت:«چه حکمتي!»و بلند تر گفت:«حالا اين کاغذا تميزن؟»
استاد، طوري که بشنويم جواب داد: «کاغذ آشغالي که نيست.کتابه! تا حالا لاش وانشده جون بچه م. جلوي چشم خودتون دارم تازه به تازه ورق مي کنم از ش .ديروز تقي نون خشکي کلي کاغذ آوردوروزنامه هاش روپس دادم. و ارزون ترم بودها اما روزنامه توي دست هزار نفر مي چرخه مي افته زير دست وپا.من فقط تو کارکتابم. کتاب از اصل فرق مي کنه.تميز تره»و گوشت پيچيده درکاغذ را داد به سرهنگ.
سرهنگ، سرهنگ نبود؛ ستوان باز نشسته بود اما دريک توافق جمعي صدايش مي زديم سرهنگ و او هم خوشحال مي شد.استاد گفت:« فيله گذاشتم برات.يه نمه آتيش خورده نخورده مغز پخته. باب دندونه که بدوني ارادت داريم جناب سرهنگ».جناب سرهنگ لاي کاغذ را باز کرد و به گوشت نگاهي انداخت و گفت:«دستت درست.الحق عجب گوشتي»اما از مغازه بيرون نرفت.از جلوي پيشخوان هم خودش را نکشيد کنار .به جاي همه اينها با دقت به گوشت نگاه کرد وزير و رويش کرد و گفت:«پس چرا سياه شده اينجاش؟ »و با انگشت گوشت را نشان داد.استاد که داشت روي تخته بزرگ را دستمال نمدار مي کشيد از همان پشت پيشخوان گفت:«مهر کشتار گاهه».مهر کشتار گاه نبود.همه رفتيم جلو و ديديم که نبود.کاغذ دور گوشت سياه بود.جوهر کاغذ رنگ پس داده بود و داشت گوشت تازه کشتار روز را حيف و حرام مي کرد.
مامان مجيد که مامان مجيد بود و ما همين طور صدايش مي کرديم به اسم خودش، خريدش را کرده بود اما ايستاده بود و با خانم دکتر حرف مي زد.او هم گوشت را از ميان بسته هاي کرفس و گوجه و بادنجان توي چرخ خريدش بيرون آورد و نگاه کرد:«اه اين هم که جوهري شده رفته»و گوشت را نشان همه داد. آقاي مهندس گوشت را از جناب سرهنگ گرفت و با دقت به کاغذش نگاه کرد:«استاد !اين رواز کجا آوردي؟ اين کتاب خطيه ها!»
اين حرف ، همه را براي چند لحظه ساکت کرد اما زياد طول نکشيد.همه مان رفتيم طرف نزديک ترين کسي که گوشت جوهري شده داشت تا نگاهي به کاغذها بينداريم.آقاي مهندس راست مي گفت.کتاب خطي بود.با کاغذهاي کمي کلفت شيري رنگ و حاشيه نويسي هاي ريز وسطرهايي که همه در انتهاي سمت چپ کمي به بالا متمايل مي شدند.
مامان مجيد گفت:«شما که گفتي کتابام نوي نوئه؟»
استاد گفت:«چه بهتر.چاپي بود خوب بود؟ اين کتاباي چاپي پرسربه.مي ره به خورد گوشت، پيدا هم نيست.آدم هزار تا درد ومرض مي گيره.اما جوهر مگه چيه؟ دوده شمع و چراغه . طبيعيه از اصل.با يه چيکه آب هم شسته مي شه مي ره پي کارش، جناب سرهنگ بيراه مي گم بگو بيراه مي گي».
سرهنگ گفت:«نه والا.ما که بچه بوديم باباي خدا بياموزمون هر بار سر شستن چراغ خوراک پزي ، يه فصل مادرمون رومي زد که چرا دوده ها روداده دم آب.خودش مي نشست و با قلم تراش دوده ها رو مي تراشيد و مي ريخت توي دوات، مي ساييد و يک نمه آب ميزد و مي داد به ما مشق بنويسيم.»
مامان مجيد گفت:«استاد بي زحمت حساب کن من برم که کار دارم. مجيد طفلک روگذاشتم پيش مادر شوهرم؛ نمي مونه که».مجيد طفلک، عقب ماندگي ذهني داشت.
استاد گفت:«به چشم»و دو تا فيله پاک کرده را کشيد و چند ورق از کتاب کند و گوشت را پيچيد لاي کاغذ و کنار گذاشت:«سفارش مشتريه، الان مي ياد مي بره» و دستش را با دستمال پيشخوان پاک کرد و ماشين حساب را کشيد جلو. آقاي مهندس که هنوز داشت کاغذ دور گوشت سرهنگ را وارسي مي کرد گفت:«استاد مي گم کتابه جدي جدي عتيقه است ها!»مامان مجيد پولش را حساب کرد اما بيرون نرفت.آقاي سرهنگ با دقت کاغذ دور گوشت را نگاه کرد و گفت: « حالا کتاب چي هست؟ من که عينکم همراهم نيست»آقاي مهندس کمي به صفحه خيره شد گفت:«افسوس!اينها رو هر جاي دنيا باشه مي ذارن تو موزه به خدا!» خانم دکتر گفت:«حالا خيلي هم باور نکنيد!اگه اين قدر عتيقه بوده دست تقي نمکي چه کار مي کرد؟»
استاد گفت:«شما ظاهرش رو نبين.نه اينکه غيرنون وکاغذ وپلاستيک اثاث اسقاطي هم جمع مي کنه، يه وقت هايي يه چيزهايي به دستش مي رسه که ما توي خوابم نمي بينيم».و بعد ادامه داد:«همين چندوقت پيش ها يه کاسه قديمي دستش بود کلي رويش کنده کاري وگل وبته داشت؛ معلوم بود جنس ماليه».خانم دکتر گفت:«خب چي کارشون مي کنه؟»گفت:«هيچي. يه زير پله داره توخونه ش همه رواز کفش کهنه تا لباس پاره پوره وکاسه و کوزه همون جا مي ريزه ور ارث و ميراث باباش.آشغال جمع کن بودن از اصل».سرهنگ ادامه داد: «فقط پلاستيک مي فروشه و کاغذ و نون خشک، باقي رو جمع مي کنه، اووه؛ الان خيلي ساله».
خانم دکتر گفت:«کي بودتعريف مي کرد خدا؟ حالا يادم نيست اما مي گفت همين چند وقت پيش دم عيد توهمين کوچه پارک، مردم که قالي وقاليچه شسته بودن و آويزان کرده بودن لب ديوار، يک پيرمرده رد مي شده يه فرش پاره که از اون کهنه تر نباشه رو مي بينه.در مي زنه که اين فرشتون فروشي هست يانه؟ امااونا هم حواسشون جمع بوده، شستشون خبردار مي شه که لابد خبريه، مي گن نا آقا!ارث وميراثه، يادگاريه.وصيت پشتشه که بمونه تو فاميل.مرد هي اصرار مي کنه و قيمت مي گه، اينها ناز مي کنن و قيمت روبالا مي برن.برادري که شما باشي، پول دوتا خونه روگرفتن تا فرش رو فروختن به ش.الان فقط برو خونه زندگيشون رو ببين، خونه پادشاده دوبي!»
سرهنگ گفت:«بله اونا که ضرر نمي کنن، مي فروشن به خارجيا. اونا هم، نه اينکه بلدن وجنس شاسن، خوب مي خرن، مي برن براي موزه هاشون».خانم دکتر گفت:«مي گم استاد!ببر نشون کسي بده». استاد گفت:«به اين سادگي ها هم نيست.هزار تا دردسرداره.اين بنده خداها که خانم دکتر فرمايش مي کنه، شانس آوردن گير آدم ناتو نيفتادن.آدم رو سرمي برن و جنس رو مي برن عين چي.به ما اين کارها نيومده».
مهندس گفت:«زنده باشي ، يه دست جگر هم بده ما که بريم، دير شد».استاد يک دست جگر تازه از سيني، برداشت و دو سه تا ورق کند و خوب پيچيد لاي کاغذ و داد دست مهندس.مامان مجيد آهسته به آقاي مهندس گفت:«حالا واقعا عتيقه است؟»مهندس گفت:«بعيد نيست.به نظر خيلي قديمي مي ياد».
مامان مجيد رفت جلوي پيش خوان و گفت:«استاد بي زحمت يک کيلوچربي و استخوان براي آبگوشت و دو تا ماهيچه کوچيک و نيم کيلو گردن هم برا من بذار.باباي بچه ها مي ياد حساب مي کنه.فقط قربون دستت جدا جدا بذار.خوب بپيچ تو کاغذ».بعد رو به ما که توي مغازه بوديم و لبخند زد:«مي خوام خونابه راه نيفته».استاد گفت:«قابل شما رو نداره».
سرهنگ گفت:«يکي بخونه ببينيم درباره چي هست حالا».
خانم دکتر هم يادش آمد که نيم کيلو چرخ کرده و يک کيلو آبگوشتي هم مي خواسته و به سفارشي قبلي اضافه اش کرد و تاکيد کرد آقا يدي هر کدام را جدا پيچيد توي کاغذ. استاد گفت:«به روي چشم»و به کتاب روي پيشخوان نگاه کرد که دو سه ورقي بيشتر ازش نمانده بود و رو به خانم دکتر گفت:«ازشانس شما کاغذاي اين کتابم داره تموم مي شه، براتون مي ذارم توي پلاستيک که خيالتون هم راحت تر باشه.»
خانم دکتر گفت:«نوبت به ما که رسيد آسمون تپيد؟»
استاد رنجيده گفت:«چندين ساله همسايه ايم.کي از ما طمع ديدي شما؟ عمري چشممون توي چشم هم بوده، حالا از دو تا ورق کاغذ دريغ مي کنيم؟»و همه ورق هاي باقيمانده را کند و پيچيد دور استخوان و چربي اي که کشيده بود و داد دست مامان مجيد و گفت:«همه ش فداي يه تار موي اون طفل معصوم» ودست برد به سمت سيني گوشت چرخ کرده.اما خانم دکتر گفت: ديگه نکش آقا يدي نمي خوام.دستم سنگينه نمي تونم بي خودي يه خروار گوشت بکشم با خودم»و دوباره به آمبولانس نگاه کرد که هنوز در راه بندان گير کرده بود.و هنوز آژير مي کشيد و گفت :«زهر هلاهل .خب خيابون بسته اس ديگه». مهندس که داشت صفحه دور جگرها را به دقت نگاه مي کرد گفت:« عجب حاشيه بندهي اي .عجب خطي».
دوباره ساکت شديم.سرهنگ پرسيد:«بخون ببينيم چيه خب؟»
مهندس کاغذها را از دور جکر باز کرد و اين طرف و آن طرفش را با دقت نگاه کرد و گفت:«ديگه نمي شه خوندش ، خونابه پخش شده وتو صفحه، خط ها رو شسته».
منبع:داستان (خردنامه همشهري)- ش47
اما دقيقا معلوم بود چرا به آقا يدي مي گوييم استاد.آقا يدي آقا يدي بود تا وقتي که آقاي مهندس به اين محل آمد و مشتري قصابي او وهي گفت: «استاد قربون دستت دوکيلو چرخ کرده خوب»و آقا يدي دوکيلو چرخ کرده خوب را بدون اخم وتخم گذاشت توي ترازو.
آقاي مهندس گفت:«استاد يه دست دل وجگر نگه داري عصري مي يام مي برم»و آقا يدي به جاي اينکه بگويد:«نمي شه آقا جواب مشتري ها روچي بدم؟»گفت:«به روي چشم.بگم بيارن درخونه؟»بعد از آن ما هم که مي ديديم اين شيوه مجرب است و حسابي جواب مي دهد صدايش کرديم استاد وکم کم آقا يدي استاد ماند.
شنبه ها و سه شنبه ها که استاد مي رفت کشتارگاه و دل و جگر مي آورد وگاهي، اگر هوا خنک بود کله پاچه تميز شده و مغز جدا ، مغازه شلوغ تر بود.
شنبه بود يا سه شنبه؟ يادم نيست اما مغازه شلوغ بود.آمبولانس وسط خيابان جلوي مغازه ، توي ترافيک گير کرده بود و آژير مي کشيد.خانم دکتر گفت:مي بينه راه بنده ها، دست نمي بره اين وق وق ساهابش روخاموش کنه»و کلافه روبه آقا يدي کرد:«شما هم که هر چي ما مي گيم دست از سر اين کاغذا برنمي داريد.چار تا پلاستيک تميز بخريد و گوشت ها روبذاريد توش».استاد گفت:«شما که ماشاالله خودتون دکتر يد بهتر ازما مي دونيد گوشت توي پلاستيک خونابه راه مي اندازه وتواين قتل
گرما، تا برسي خونه ، بوگرفته و رفته.کاغذ يه خاصيتي داره که گوشت روهمين طور تر و تازه نگه مي داره تا برسونيش به يخچال». خانم دکتر آهسته گفت:«چه حکمتي!»و بلند تر گفت:«حالا اين کاغذا تميزن؟»
استاد، طوري که بشنويم جواب داد: «کاغذ آشغالي که نيست.کتابه! تا حالا لاش وانشده جون بچه م. جلوي چشم خودتون دارم تازه به تازه ورق مي کنم از ش .ديروز تقي نون خشکي کلي کاغذ آوردوروزنامه هاش روپس دادم. و ارزون ترم بودها اما روزنامه توي دست هزار نفر مي چرخه مي افته زير دست وپا.من فقط تو کارکتابم. کتاب از اصل فرق مي کنه.تميز تره»و گوشت پيچيده درکاغذ را داد به سرهنگ.
سرهنگ، سرهنگ نبود؛ ستوان باز نشسته بود اما دريک توافق جمعي صدايش مي زديم سرهنگ و او هم خوشحال مي شد.استاد گفت:« فيله گذاشتم برات.يه نمه آتيش خورده نخورده مغز پخته. باب دندونه که بدوني ارادت داريم جناب سرهنگ».جناب سرهنگ لاي کاغذ را باز کرد و به گوشت نگاهي انداخت و گفت:«دستت درست.الحق عجب گوشتي»اما از مغازه بيرون نرفت.از جلوي پيشخوان هم خودش را نکشيد کنار .به جاي همه اينها با دقت به گوشت نگاه کرد وزير و رويش کرد و گفت:«پس چرا سياه شده اينجاش؟ »و با انگشت گوشت را نشان داد.استاد که داشت روي تخته بزرگ را دستمال نمدار مي کشيد از همان پشت پيشخوان گفت:«مهر کشتار گاهه».مهر کشتار گاه نبود.همه رفتيم جلو و ديديم که نبود.کاغذ دور گوشت سياه بود.جوهر کاغذ رنگ پس داده بود و داشت گوشت تازه کشتار روز را حيف و حرام مي کرد.
مامان مجيد که مامان مجيد بود و ما همين طور صدايش مي کرديم به اسم خودش، خريدش را کرده بود اما ايستاده بود و با خانم دکتر حرف مي زد.او هم گوشت را از ميان بسته هاي کرفس و گوجه و بادنجان توي چرخ خريدش بيرون آورد و نگاه کرد:«اه اين هم که جوهري شده رفته»و گوشت را نشان همه داد. آقاي مهندس گوشت را از جناب سرهنگ گرفت و با دقت به کاغذش نگاه کرد:«استاد !اين رواز کجا آوردي؟ اين کتاب خطيه ها!»
اين حرف ، همه را براي چند لحظه ساکت کرد اما زياد طول نکشيد.همه مان رفتيم طرف نزديک ترين کسي که گوشت جوهري شده داشت تا نگاهي به کاغذها بينداريم.آقاي مهندس راست مي گفت.کتاب خطي بود.با کاغذهاي کمي کلفت شيري رنگ و حاشيه نويسي هاي ريز وسطرهايي که همه در انتهاي سمت چپ کمي به بالا متمايل مي شدند.
مامان مجيد گفت:«شما که گفتي کتابام نوي نوئه؟»
استاد گفت:«چه بهتر.چاپي بود خوب بود؟ اين کتاباي چاپي پرسربه.مي ره به خورد گوشت، پيدا هم نيست.آدم هزار تا درد ومرض مي گيره.اما جوهر مگه چيه؟ دوده شمع و چراغه . طبيعيه از اصل.با يه چيکه آب هم شسته مي شه مي ره پي کارش، جناب سرهنگ بيراه مي گم بگو بيراه مي گي».
سرهنگ گفت:«نه والا.ما که بچه بوديم باباي خدا بياموزمون هر بار سر شستن چراغ خوراک پزي ، يه فصل مادرمون رومي زد که چرا دوده ها روداده دم آب.خودش مي نشست و با قلم تراش دوده ها رو مي تراشيد و مي ريخت توي دوات، مي ساييد و يک نمه آب ميزد و مي داد به ما مشق بنويسيم.»
مامان مجيد گفت:«استاد بي زحمت حساب کن من برم که کار دارم. مجيد طفلک روگذاشتم پيش مادر شوهرم؛ نمي مونه که».مجيد طفلک، عقب ماندگي ذهني داشت.
استاد گفت:«به چشم»و دو تا فيله پاک کرده را کشيد و چند ورق از کتاب کند و گوشت را پيچيد لاي کاغذ و کنار گذاشت:«سفارش مشتريه، الان مي ياد مي بره» و دستش را با دستمال پيشخوان پاک کرد و ماشين حساب را کشيد جلو. آقاي مهندس که هنوز داشت کاغذ دور گوشت سرهنگ را وارسي مي کرد گفت:«استاد مي گم کتابه جدي جدي عتيقه است ها!»مامان مجيد پولش را حساب کرد اما بيرون نرفت.آقاي سرهنگ با دقت کاغذ دور گوشت را نگاه کرد و گفت: « حالا کتاب چي هست؟ من که عينکم همراهم نيست»آقاي مهندس کمي به صفحه خيره شد گفت:«افسوس!اينها رو هر جاي دنيا باشه مي ذارن تو موزه به خدا!» خانم دکتر گفت:«حالا خيلي هم باور نکنيد!اگه اين قدر عتيقه بوده دست تقي نمکي چه کار مي کرد؟»
استاد گفت:«شما ظاهرش رو نبين.نه اينکه غيرنون وکاغذ وپلاستيک اثاث اسقاطي هم جمع مي کنه، يه وقت هايي يه چيزهايي به دستش مي رسه که ما توي خوابم نمي بينيم».و بعد ادامه داد:«همين چندوقت پيش ها يه کاسه قديمي دستش بود کلي رويش کنده کاري وگل وبته داشت؛ معلوم بود جنس ماليه».خانم دکتر گفت:«خب چي کارشون مي کنه؟»گفت:«هيچي. يه زير پله داره توخونه ش همه رواز کفش کهنه تا لباس پاره پوره وکاسه و کوزه همون جا مي ريزه ور ارث و ميراث باباش.آشغال جمع کن بودن از اصل».سرهنگ ادامه داد: «فقط پلاستيک مي فروشه و کاغذ و نون خشک، باقي رو جمع مي کنه، اووه؛ الان خيلي ساله».
خانم دکتر گفت:«کي بودتعريف مي کرد خدا؟ حالا يادم نيست اما مي گفت همين چند وقت پيش دم عيد توهمين کوچه پارک، مردم که قالي وقاليچه شسته بودن و آويزان کرده بودن لب ديوار، يک پيرمرده رد مي شده يه فرش پاره که از اون کهنه تر نباشه رو مي بينه.در مي زنه که اين فرشتون فروشي هست يانه؟ امااونا هم حواسشون جمع بوده، شستشون خبردار مي شه که لابد خبريه، مي گن نا آقا!ارث وميراثه، يادگاريه.وصيت پشتشه که بمونه تو فاميل.مرد هي اصرار مي کنه و قيمت مي گه، اينها ناز مي کنن و قيمت روبالا مي برن.برادري که شما باشي، پول دوتا خونه روگرفتن تا فرش رو فروختن به ش.الان فقط برو خونه زندگيشون رو ببين، خونه پادشاده دوبي!»
سرهنگ گفت:«بله اونا که ضرر نمي کنن، مي فروشن به خارجيا. اونا هم، نه اينکه بلدن وجنس شاسن، خوب مي خرن، مي برن براي موزه هاشون».خانم دکتر گفت:«مي گم استاد!ببر نشون کسي بده». استاد گفت:«به اين سادگي ها هم نيست.هزار تا دردسرداره.اين بنده خداها که خانم دکتر فرمايش مي کنه، شانس آوردن گير آدم ناتو نيفتادن.آدم رو سرمي برن و جنس رو مي برن عين چي.به ما اين کارها نيومده».
مهندس گفت:«زنده باشي ، يه دست جگر هم بده ما که بريم، دير شد».استاد يک دست جگر تازه از سيني، برداشت و دو سه تا ورق کند و خوب پيچيد لاي کاغذ و داد دست مهندس.مامان مجيد آهسته به آقاي مهندس گفت:«حالا واقعا عتيقه است؟»مهندس گفت:«بعيد نيست.به نظر خيلي قديمي مي ياد».
مامان مجيد رفت جلوي پيش خوان و گفت:«استاد بي زحمت يک کيلوچربي و استخوان براي آبگوشت و دو تا ماهيچه کوچيک و نيم کيلو گردن هم برا من بذار.باباي بچه ها مي ياد حساب مي کنه.فقط قربون دستت جدا جدا بذار.خوب بپيچ تو کاغذ».بعد رو به ما که توي مغازه بوديم و لبخند زد:«مي خوام خونابه راه نيفته».استاد گفت:«قابل شما رو نداره».
سرهنگ گفت:«يکي بخونه ببينيم درباره چي هست حالا».
خانم دکتر هم يادش آمد که نيم کيلو چرخ کرده و يک کيلو آبگوشتي هم مي خواسته و به سفارشي قبلي اضافه اش کرد و تاکيد کرد آقا يدي هر کدام را جدا پيچيد توي کاغذ. استاد گفت:«به روي چشم»و به کتاب روي پيشخوان نگاه کرد که دو سه ورقي بيشتر ازش نمانده بود و رو به خانم دکتر گفت:«ازشانس شما کاغذاي اين کتابم داره تموم مي شه، براتون مي ذارم توي پلاستيک که خيالتون هم راحت تر باشه.»
خانم دکتر گفت:«نوبت به ما که رسيد آسمون تپيد؟»
استاد رنجيده گفت:«چندين ساله همسايه ايم.کي از ما طمع ديدي شما؟ عمري چشممون توي چشم هم بوده، حالا از دو تا ورق کاغذ دريغ مي کنيم؟»و همه ورق هاي باقيمانده را کند و پيچيد دور استخوان و چربي اي که کشيده بود و داد دست مامان مجيد و گفت:«همه ش فداي يه تار موي اون طفل معصوم» ودست برد به سمت سيني گوشت چرخ کرده.اما خانم دکتر گفت: ديگه نکش آقا يدي نمي خوام.دستم سنگينه نمي تونم بي خودي يه خروار گوشت بکشم با خودم»و دوباره به آمبولانس نگاه کرد که هنوز در راه بندان گير کرده بود.و هنوز آژير مي کشيد و گفت :«زهر هلاهل .خب خيابون بسته اس ديگه». مهندس که داشت صفحه دور جگرها را به دقت نگاه مي کرد گفت:« عجب حاشيه بندهي اي .عجب خطي».
دوباره ساکت شديم.سرهنگ پرسيد:«بخون ببينيم چيه خب؟»
مهندس کاغذها را از دور جکر باز کرد و اين طرف و آن طرفش را با دقت نگاه کرد و گفت:«ديگه نمي شه خوندش ، خونابه پخش شده وتو صفحه، خط ها رو شسته».
منبع:داستان (خردنامه همشهري)- ش47
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}