فيلمنامه کامل «ماموريت:غيرممکن»


 





 
مدير فيلمبرداري:استيون اچ.بوروم، تدوين:پل هرچ، موسيقي:دني الفمن، طراح صحنه:نورمن رينولدز، طراح چهره پردازي:لوئيس بورول، بازيگران:تام کروز(ايتن هانت)، جان وويت (جيم فلپس)، امانوئل بئار( کلر)، ژان رنو (کريگر)، کريستين اسکات تامس (سارا)، ونسارد گريو(مکس)، وينگ رامز(لوتر)و...رنگي، 35 ميلي متري، محصول 1996 آمريکا.

ماموريت:غير ممکن
 

Mission:IMPOSSIBLE

1. داخلي -آپارتماني در کي يف (Kiev)-شب
 

در اتاقک نسبتاً بزرگي هستيم.جک کايفر، يک آمريکايي قوي هيکل، حدوداً 40 ساله با هدفوني به گوش، در گوشه اي گير افتاده و بر صفحه تلويزيوني خيره شده است.
تلويزيون -که يک تلويزيون حراستي است با تصاوير سياه و سفيد -منظري از اتاق نشيمن را در خارج از چهارچوب آن اتاقک نشان مي دهد.جک تقلا مي کند و سعي دارد خود را در وضعيت بهتري قرار دهد، ولي فعلاً آنجا گير افتاده.

تصوير تلويزيوني
 

تک چراغي در اتاق هتلي کثيف و زشت مي درخشد.درست زير چراغ، مردي به نام گنادي کازيمف با تي شرتي خون آلود روي يک صندلي چوبي نشسته است.يکي دو تا تبهکار و چند زن خياباني دورش را گرفته اند.نوشته اي نام شهر محل وقوع ماجراها را اعلام مي کند:«کي يف»
کازيمف گريه مي کند و نمي تواند جلوي گريه اش را بگيرد.مردي به نام آناتولي وارد اتاق مي شود؛ او يک پدر خوانده مستبد و سنگدل روسي است که حدود چهل سال سن دارد.تبهکارها و زنها از اتاق بيرون رانده مي شوند. آناتولي بادلر حمي به کازيمف نگاه مي کند و به او مي گويد روي صندلي اي که براي او جلو کشيده در کنارش بنشيند.کازيمف مطيعانه مي نشيند و سپاسگذارانه به آناتولي نگاه مي کند.آنها روسي صحبت مي کنند که زير نويس مي شود.
آناتولي:کازيمف، کازيمف، خوب کردي با ما تماس گرفتي.
کازيمف (گريه کنان):يادم نيست چه اتفاقي افتاد!توي بار بوديم، ميخورديم و مي خنديديم، سرمون گرم بود.
آناتولي از روي صندلي بر مي خيزد و به سوي تختي در آن سوي اتاق مي رود.زني روي تخت خوابيده و تا نيمه رويش پوشيده است.ولي طرز دراز کشيدنش طبيعي نيست و ملحفه ها به خون آلوده اند.زن، مرده است. آناتولي، پلک زن را بالا مي برد.
کازيمف:حتي نمي دونم چطوري اين اتفاق افتاد.قسم مي خورم آناتولي، دستم ام بهش نخورد!حتي يک انگشت هم بهش نزدم.
آآناتولي از زن دور مي شود.
آناتولي:کازيمف، اين قدر به خودت زحمت نده.

داخل اتاقک
 

جک، بي صبرانه به ساعتش نگاه مي کند.
جک:خدايا، دختره خيلي وقته اون زيره.د يالا ديگه!

تصوير تلويزيوني
 

کازيمف:تو تنها کسي هستي که مي توني به من کمک کني.
با حالتي مستاصل کت آناتولي را مي گيرد و مي کشد.ولي آناتولي دستش را به شدت پس مي زند و به سر و رويش مي کوبد.

داخل اتاقک
 

جک (به کتک خوردن کازيمف)عکس العمل نشان مي دهد.

تصوير تلويزيوني
 

آناتولي روي کازيمف خم مي شود.
آناتولي:يالا، بس کن ديگه، حقيقتو بگو، يالا.
کازيمف:منو مي کشن.
آناتولي به سرعت به طرف ديگر اتاق مي رود.
آناتولي:تو کمک خواستي.تو از من کمک خواستي...يالا...
کازيمف:حق با توئه، حق با توئه.

داخل اتاقک
 

جک به طرف جلو خم مي شود.
جک:اسم، رفيق...اسم طرفو به ما بگو.

تصوير تلويزيوني
 

کازيمف:رابط توي مينسک (Minsk)رابط توي مينسک توي يه آژانس مسافرتي کار مي کنه.

داخل اتاقک
 

جک:يالا!

تصوير تلويزيوني
 

آناتولي:يالا!
کازيمف:اسمش...ديميتري ميديفه (Miediev)
آناتولي:ديميتري ميديف...ديميتري ميديف...

داخل اتاقک
 

جک:فهميدم.

تصوير تلويزيوني
 

آناتولي دستش را روي شانه کازيمف مي گذارد.

داخل اتاقک
 

در اتاقک، جک، اسمي را که شنيده در کامپيوتري تايپ مي کند و بعد آن را جک مي کند.«ميديف»روي صفحه کامپيوتر ديده مي شود و سپس به آدرس « کنسولگري آمريکا/کي يف»پستش مي کند.
جک بر مي گردد و به زن پيشخدمتي که در داخل اتاقک کنارش ايستاده و به عنوان اونيفورم کار، تونيک سنتي زنهاي روسي را به تن دارد، سري تکان مي دهد.زن بلافاصله اتاقک را ترک مي کند.

2.داخلي-اتاق فقيرانه هتل -شب
 

در حالي که زن پيشخدمت وارد اتاق مي شود، ما نيز براي نخستين بار وارد اتاق مي شويم.زن روي سيني اش يک بطري ودکا و دو گيلاس حمل مي کند.
آناتولي:خب، حالا بنوشيم...
آناتولي گيلاسها را پر مي کند و يکي را به کازيمف مي دهد.
آناتولي(ادامه):به سلامتي رفقا.
کازيمف:آره، آناتولي، آره.
جک:به سلامتي.
کازيمف مي نوشد و چشمک مي زند.آن چه خورده، مزه غريبي داشته. سرش گيج مي رود، ضعف مي کند و بي هوش روي کف زمين مي افتد. آناتولي به طرف در اتاقک رفته، آن را باز مي کند.در داخل اتاقک، آناتولي دستش را به طرف صورتش مي برد...و نقابي طبيعي و گوشتي را از چهره اش مي کند.او يک مافيايي روسي ميان سال نيست؛ او ايتن هانت است، يک آمريکايي حدوداً سي ساله.ايتن با حالتي تحقيرآميز به کازيمف اشاره اي مي کند. جک يک بسته سرنگ زير پوستي به دست ايتن مي دهد و بلافاصله به اتاقکش بر مي گردد.
ايتن (به زبان انگليسي):اين آشغالو يه جايي سربه نيست کنين.بلافاصله همه به جنب و جوش مي افتند واين فعاليت همه جا به چشم مي خورد.دو نفر وارد اتاق مي شوند و کازيمف را خارج مي کنند.ايتن بلافاصله به سراغ جسد زن مي رود.نبض گردنش را مي گيرد و نور يک چراغ قوه قلمي را توي چشمش مي اندازد.بسته آدرنالين را باز مي کند و سوزن بلند سرنگ را داخل ران زن مي کند.دوباره نبضش را گرفته و زمان مي گيرد.حدود 10 ثانيه بعد، زن چشمانش را مي گشايد.
نام زن کلر است؛ زني فرانسوي و حدوداً 30 ساله.زن چرخي مي زند و ناله اي مي کند و لکه خوني را از لباسش پاک مي کند.
کلر:گيرش آورديم؟
ايتن:آره، حالا بلند شو.
کلر:مي خوام بخوابم.مي تونم اينجا بخوابم؟
ايتن:راه برو، فقط راه برو.شروع کن به راه رفتن.
کلر:راه مي رم.
ايتن:حرف زدن خوبه، ولي راه رفتن بهتره.
کلر:خوابيدن بهتره.
در همين حال، مرداني که لباسهاي يکسره پوشيده اند، اتاق را اشغال مي کنند. سقف از ديواره هاي اتاق جدا مي شود و خود ديوارها نيز جدا مي شوند و معلوم مي شود که اتاق هتل در واقع دکوري پيچيده بوده است در ميانه يک انبار بزرگ و خالي.
جک از درون اتاقک، وارد اتاق مي شود و جواهر آلات زن، از جمله يک حلقه و ساعت را به او مي دهد.ايتن از کاري که مي کند باز مي ايستد و نگاه مي کند.کلر پرسشگرانه به طرف او نگاه مي کند.
کلر:حالت خوبه ايتن؟ چه ات شده؟
ايتن:کلر اگه قرار باشه دوباره اين کارو بکني، من ديگه نمي تونم نبضت رو بگيرم.
کلر:جداً؟!
کلر تقريباً در حالتي گيج و منگ حلقه را به انگشتش مي کند.ايتن عصباني شده، بر مي گردد و سر همه کساني که در اتاق هستند داد مي زند.
ايتن:اصلاً معلومه چرا ما هنوز اينجاييم؟!
جک:فقط معطل توييم، رفيق.
سپس به طرف در رفته، از اتاق خارج مي شود.کلر، نگران، انگشتهايش را در هم مي پيچد و خيره به انگشترش نگاه مي کند.دوربين به طرف حلقه مي رود.

3.داخلي-هواپيماي مسافربري-روز
 

...حالا دوربين از روي حلقه انگشتري ديگري –که اين يکي به انگشت يک مرد است-عقب مي کشد.مرد که جزو مسافران هواپيماست، در قسمت شيک و درجه يک هواپيماي مسافربري نشسته و روي دسته صندلي اش ضرب گرفته.اسکناسهايي را داخل کيف پولش مي گذارد و در حين انجام اين عمل، خيلي سريع و گذرا نگاهمان به عکس کلر در داخل کيف مي افتد.صداي خلبان اطلاعيه اي را براي مسافران مي خواند.
صدا:خانمها، آقايان، ما در ارتفاع 38 هزارپايي هستيم و درست طبق برنامه در پراگ فرود مي آييم.
خانم مهمدانداري از راهروي وسط هواپيما پيش مي آيد ومنوها را بين مسافران پخش مي کند.
مهماندار:آقاي روزن (Rosen)دوست دارين يک فيلم تماشا کنين؟
مسافري يک منو بر مي دارد، مهماندار به راهش ادامه مي دهد.
مهماندار(ادامه):آقاي فلپس (Phelps)دوست دارين يه فيلم تماشا کنين؟
مرد حلقه به دست به بالا نگاه مي کند.جيم فلپس، حدوداً چهل ساله،خوش قيافه و خسته به نظر مي رسد.ولي خستگي اش مال ديروز و امروز نيست، يک خستگي عميق است.او به طرف مهماندار نگاه مي کند و صميمانه لبخند مي زند.
فلپس:نه، من تئاتر رو ترجيح مي دم.
لبخند به صورت مهماندار مي ماسد و لحنش خشک و با تحکم مي شود.
مهماندار:خب، دوست دارين سينماي اکراين رو امتحان کنين؟
فلپس:شايد خودتون بتونين يکي از فيلمهاشون رو برام انتخاب کنين، مهماندار سرش را بر مي گرداند و دور مي شود. فلپس به عقب تکيه مي زند، سيگاري از قوطي اش در مي آورد و با سيگار، با حالتي عصبي، روي دسته صندلي ضرب مي گيرد.
جلوي کابين هواپيما
مهماندار هواپيما، جعبه اي را باز مي کند که پر از نوارهاي فيلم سينمايي است.قابي را روي در جعبه باز مي کند و نواري را که در آن پنهان است، بيرون مي کشد.
برمي گرديم به جايي که فلپس نشسته
مهماندار با نوار بر مي گردد و آن را به فلپس مي دهد. فلپس بي آن که حرفي بزند، نوار را مي گيرد ومهماندار به راه خود ادامه مي دهد.
فلپس دستش را پايين مي برد و اهرمي را که بين صندلي خودش و صندلي خالي کناري است، مي کشد.يک پرده کوچک سينما ظاهر مي شود که فلپس زاويه آن را به طرف خودش تنظيم مي کند، طوري که از نگاه مسافران ديگر مخفي بماند.گوشي اي به گوش مي زند و دريچه اي را روي دسته صندلي باز مي کند و نوار را در آن قرار مي دهد.دکمه پخش را فشار مي دهد.
روي نوار
تصوير مردي ظاهر مي شود. يوجين کيتريج(Eugene Kittridge) حدوداً 40 ساله که ظاهراً عمري است در همان حال وهواي دوران نيکسون گير کرده؛ عينک دسته شاخي، موهاي کوتاه ، حاضر است بميرد تا اين که بدون پيراهن و کراوات در انظار ظاهر شود.ولي اگر با شما چشم تو چشم بشود، امکان ندارد برق نگاهش شما رانگيرد.پشت يک ميز نشسته و به دوربين خيره شده.
کيتريج(از داخل نوار):روز به خير آقاي فلپس، مردي که تا لحظاتي ديگر مي بينيد، الکساندر گوليتسين نام دارد...
تصوير چشمکي مي زند و نماهايي از گوليتسين را نشان مي دهد؛ مردي قوي هيکل و حدوداً چهل ساله.نماها، درواقع تصاوير ويديويي پر تکان وتيره و تاري است که احتمالاً توسط يک دوربين مخفي گرفته شده و گوليتسين را درحال قدم زدن در خياباني ناشناخته نشان مي دهد.
کيتريج (صداي خارج از قاب):...يک افسر سابق کا.گ.ب که حالا براي بازار بين المللي کار مي کند و اطلاعات مي فروشد.امروز صبح با خبر شديم که گوليتسين نيمي از فهرست مأموران سيا، مأموران مخفي غير رسمي ناک (NOC)ما را که در اروپاي شرقي کار مي کنند، دزديده است.
تصوير، نمايي از چيزي با شکل و شمايل تقريبي اين فهرست را نشان مي دهد و سپس اسم رمزها و ساير اطلاعات لازم، روي تصويري کامپيوتري و با سرعت زياد، پايين و بالا مي رود.
کيتريج (صداي خارج از قاب):به خاطر ملاحظات امنيتي، فهرست ناک در دو بخش کدبندي و تقسيم شده. فعلاً بخش سري به دست گوليتسين افتاده که حاوي اسم رمز مامورها و مناطق مأموريتشان است.اين بخش فقط به شرطي به درد مي خورد که با بخش ديگر ترکيب شود.فهرست نامهاي واقعي در پايگاه سيا درسفارتخانه ما در پراگ نگهداري مي شود.
تصوير خود سفارت بر روي صفحه مانيتور مي آيد –يک عمارت زيباي قديمي، نزديک (پل)چارلز بريج که بر روي رودخانه ولتاوا(Vltava) کشيده شده.
کيتريج (صداي خارج از قاب):ما يقين داريم که گوليتسين خيال دارد فهرست نامهاي واقعي را فردا در يک مهماني رسمي در سفارت، بدزدد. مأموريت شما-اگر قبول کنيد –به دست آوردن شواهد تصويري مسجل از اين دزدي و دستگيري افراد دست اندر کار و بازگرداندن فهرست مسروقه است. جيم، نيازي نيست که بر اهميت اين موضوع تأکيد کنم.اين ماجرا کاملاً سري برنامه ريزي و اجرا مي شود.به خاطر اهميت آن، پيشاپيش، افرادي را از گروه هميشگي خودت انتخاب وبه پراگ فرستاده ام.عکسهايي روي صفحه مانيتور ديده مي شوند که چهره برخي از آنها –جک کايفر، کلر وايتن –را قبلاً نيز ديده ايم.
کيتريج(صداي خارج از قاب):ايتن هانت، مثل هميشه.رهبر گروه عملياتي خواهد بود.او در کي يف است؛ ما حالا او را در جريان کار قرار مي دهيم.

4.داخلي-هواپيما-روز
 

فلپس به صندلي اش تکيه مي دهد، چشمانش را مي بندد و پيشاني خسته اش را مي مالد.تصوير خود کيتريج بر روي نوار ظاهر مي شود.
کيتريج:مطابق معمول، اگر شما يا هر کدام از افراد گروه IM دستگير يا کشته شوند، وزير امور خارجه هر گونه آگاهي و اطلاع از مأموريت شما را منکر خواهد شد.اين نوار خود به خود در عرض پنج ثانيه نابود مي شود.موفق باشيد، جيم!
فلپس نفس عميقي مي کشد...
نوار در داخل دسته صندلي مي سوزد و خاکستر مي شود و باريکه اي از دود به هوا مي فرستد...فلپس نفسش را بيرون مي دهد و طوري وانمود مي کند که دود، همان ابري است که از دود سيگار خودش ايجاد شده.

5.خارجي-خانه امني در پراگ –روز
 

سارا وهانا، زني آلماني، حدود 35 ساله، داخل مي شوند.نوشته ديگري روي پرده ظاهر مي شود:«پراگ»

6.داخلي –خانه امن-پراگ –روز
 

خانه امن گروه IM که رو به چشم اندازي از شهر باز مي شود، در واقع آپارتماني است که با مقداري وسايل خانه جوراجور پر شده.گروه IM هر يک جايي را در اتاق اشغال کرده اند.همه جا نقشه، دسته هاي کاغذ، زيرسيگاريهاي پر از ته سيگار و ادوات وابزار پخش وپلا به چشم مي خورند. جک و سارا کنار هم نشسته اند.جک عينکهاي ويسکو (Visco)را به او نشان مي دهد. کلر جلوي جک که پشت کامپيوتر نشسته، قرار دارد.جيم وايتن در آشپزخانه هستند.هانا با يک طاقه پرده سياه وارد اتاق مي شود.
جک: به سمت راست خودتون و بعد به من نگاه کنين.دوربيني توي پل کار گذاشته شده.هرچي مي بيني، دوربين هم مي بيند و به اينجا منتقل مي کند. صداي منو مي شنوي؟
سارا:البته که مي شنوم.
جک:نه؛ منظورم تو گوشيه.لبخند قشنگي داري.حالا صدامو مي شنوي؟
سارا:بلند و رسا.
جک:اونجا چه خبره؟
سارا:نمي دونم.
جک:چرا خودت يه نگاهي نمي ندازي؟
سارا:جک...اين ديگه جاسوسيه.
جک:اين مگه همون کاري نيست که ما مي کنيم؟
سارا:جک، خيلي بدجنسي.
جک:اونقدر بدجنس هستم که بعداً شامي با هم بخوريم؟
سارا:فکر مي کنم مي شه بهش فکر کرد.
ايتن و جيم فلپس به شدت سرگرم گفت و گو هستند.
ايتن:آره، خب جيم واقعيتش اينه که من بيشتر از 90 روز مرخصي دارم.
فلپس:فکر مي کنم 167 روز باشه.اگه مي خواي همه شو بردار ولي بعد از اين.
ايتن:فکر مي کردم بتونم الان از چند روزش استفاده کنم.
فلپس (آهسته به ايتن):آخه تو رو خدا از کجا به فکرت رسيد که از مرخصيت در بدترين موقعيت ممکن استفاده کني؟ کلر هم توي حال و هواي غريبي سير مي کنه.
ايتن:!؟ خب، مشکلش چيه؟
فلپس:نمي دونم، بايد دوباره به شيکاگو مي رفتم.کي يف بوديم.تو بهم بگو.
ايتن:چي بهت بگم؟
فلپس:کي فهميدي که دچار فراموشي شدي؟ مشکلي که تو و کلر توي کي يف داشتين، چي بود؟
ايتن:کدام مشکل؟
فلپس(مي خندد):آه، خدايا، فراموشش کن.اصلاً درباره چي داريم خودمونو خسته مي کنيم؟
ايتن:مي تونم حدس بزنم درباره چي.
فلپس:ايتن، تو نمي توني خسته بشي.
ايتن:واسه چي نه؟
فلپس:چون من نمي تونم همچين اجاره اي رو بدم.و چون تو قبل از اين که خسته بشي، جون مي گيري.
کلر که پشت آنها، جلوي کامپيوتر نشسته، ظاهراً موضوع اصلي صحبتي است که در زير مي آيد:
ايتن:شيکاگو چطور بود؟
فلپس:عالي.توي همايش واسطه هاي اتومبيل در هتل «دريک »شرکت کردم.اون جوک رو درباره فضانوردي که پس از دو سال از اولين پرواز سرنشين دار به مريخ برگشته، شنيدي؟ همسرش داراي يک بچه يک ساله شده و فضانورده به زن مي گه:« خب بگو ببينم کيه؟ دوستم هريه؟»زن پاسخ منفي مي ده.مرد:«اوه، حتماً رفيقم سامي بوده؟»زن مي گه نه، سامي نبوده.مرد:«اوه، خب پس دوستم لو بوده»زن :«نه، تو چه ت شده، مگه دست و پا چلفتي ام که رفيقي از خودم نداشته باشم؟!
فلپس مي خندد.ايتن نمي خندد.کلر از پشت سر، در زاويه ديدش قرار دارد.
فلپس(ادامه):پسر، تو واقعاً آدم خشک و عبوسي هستي.بيا اينجا.يه نگاهي بنداز.همراه ايتن به طرف پنجره اي مي روند که منظره شهر از آنجا ديده مي شود.

7.خارجي –پراگ-روز
 

سفارتخانه از چشمديد ايتن.

8.داخلي –خانه امن –روز
 

ايتن سرش را تکان مي دهد.
فلپس (ادامه):اون طرف (پل)چارلزبريج، سفارتخونه ماست، مي بينيش؟ فردا شب، اگه برنامه درست پيش نره، اين آدم اسم و رسم تمام مأموراي ما رو تو تک تک کشورهاي اروپاي شرقي مي دزده و فهرست کذايي رو مثل يک مناقصه، در اختيار کسي مي ذاره که بالاترين قيمت رو پيشنهاد بده -تروريستهاي جهان سوم، قاچاقچي هاي اسلحه، رئيس رؤساي قاچاقچي مواد مخدر –خلاصه هر کسي که مي خواد از دست آدمايي مثل ما خلاص بشه. و بينشون رفقاي خيلي خيلي عزيزمون...اگر اسم واقعي اين افراد فاش بشه، اعدام مي شن.بيا اينجا يه نگاهي بنداز.کلر که جلوي کامپيوتر کار مي کند، تصاوير يک تکه اينترنتي را دريافت کرده و حالا روي مانيتورش دارد.در اين فيلم، که يکي از گزارشهاي قديمي مک لافليني است، برنامه خبري (شبکه) پي.بي.اس ديده مي شود.ايتن حواسش به فيلم است.
تصويري درشت از تصاوير تلويزيوني سناتور والترز، مردي حدوداً چهل ساله، با ريش و عينک، صحبت مي کند:
سناتورهاي والترز:من از شما هم يک قدم پيشتر مي روم.به اعتقاد من، سيا و تمامي سازمانهاي وابسته و غير رسمي اش، در بهترين شکل، نامربوط و نامناسب و در بدترين شکل، مغاير با قانون اساسي شده اند.وقتش رسيده پرده از روي مفهوم «بودجه سياه»پنتاگون برداريم.اين شعبات مخفي سازمان، بودجه هاي محرمانه دارند و به هيچ کس پاسخگو نيستند.اين جماعت چه کساني هستند؟!از آخرين باري که يادم مي آيد، ظاهراً داشتيم دريک دموکراسي زندگي مي کرديم.بازگشت به صحنه اصلي ايتن به جيم نگاه مي کند.
ايتن:خيال داري از والتر استفاده کني؟
فلپس:اون مأمور خودمونه.
ايتن:اين همون رئيس کميته تحقيقاتي ارتش نيست؟
فلپس:اين هفته نه.اين هفته توي آوترود اسلا (Slough Oughterard)در کاونتي کيلدير(Kildare Country)با يکي از بهترين راهنماهاي ايرلنديمون داره ماهي گيري مي کنهئ
ايتن:سريع خودشو نمي رسونه؟
فلپس:نه، سريع نه.چي فکر کردي؟ فکر مي کني توطئه کارساز مي شه؟
ايتن:حتماً.به خصوص اگر شخصيت اصلي کارشو درست انجام بده.
فلپس:ايتن اگه جاي من بودي، به چه کسي اطمينان مي کردي تا اعتماد اونو جلب کني؟
جک، در حال آدامس جويدن، شاد و شنگول وارد مي شود.
جک:ببخشيد، وسط حرفتون دويدم؟
ايتن:مثل هميشه.
جک آدامسش را به ايتن نشان مي دهد.
جک:چسب آدامسي.وقتي به قفلي مي رسي که نمي توني باز کني...
نيمي از آدامس به زنگ قرمز و نيمي ديگرش به رنگ سبز است.
جک (ادامه):نور قرمز، نور سبز.با هم قاطيش مي کني و lasta lasagna يادت باشه به خودت چيزي نچسبه.فقط 5 ثانيه فرصت داري.
او آدامس را به ايتن مي دهد.
فلپس:ورش مي داري؟
کلر سرش را از کامپيوتر برداشته و به بالا نگاه مي کند و با ايتن چشم تو چشم مي شود.فلپس احتمالاً اين نگاه گذرا را گرفته، ولي حواسش به ايتن است.
ايتن (کوتاه مي آيد):بده من اون آدامس لعنتي رو.
جک:فقط نجوييش.
فلپس:ممنون.

9.خارجي –سفارت آمريکا –شب
 

سفارت آمريکا در کناره رودخانه ولتاوا مي درخشيد.امشب در آنجا يک مهماني برقرار است.

10.داخلي –چاله آسانسور –شب
 

جک که لباس يکسره سياهي پوشيده وعينک عجيبي (معروف به عينکهاي ويسکو)به چشم زده، از طريق دريچه اي در پايين ديوار، وارد يک چاله آسانسور مي شود.در چاله، به طرف بالا نگاه مي کند و نور چراغ قوه اش را مي اندازد تا بالاخره چيزي را که به دنبالش مي گشته، پيدا مي کند...
...يک جعبه فلزي خاکستري که يک طبقه بالاتر از ديوار بيرون آمده است.

11.داخلي –خانه امن –شب
 

فلپس پشت ميزي در خانه امن نشسته و به مجموعه اي از مانيتورهايي که قبلاً هانا به هم وصل کرده، نگاه مي کند.مانيتورها حالا تصاويري زنده پخش مي کنند و از زواياي مختلف، مناظري از داخل سفارت را نشان مي دهند که مهماني اي در آن در جريان است و تصويري هم از چاله آسانسور پخش مي کند.
فلپس يک هدفن گروه IM را به گوش زده و توي دهني اش صحبت مي کند.
فلپس:ايتن.جک رفته تو.درست ساعت 13 پنجره باز مي شه.

12.داخلي –سفارت –شب
 

در طبقه دوم سفارت، مهماني اي با لباسهاي رسمي و اسموکينگ و غيره، با موسيقي و سروصدا برقرار است.
سناتور والترز، مردي که در تلويزيون ديديم، پلکان بزرگي را پشت سر گذاشته، مي رود تا وارد تالار سفارت شود.يک ديپلمات آمريکايي در اسموکينگ با عجله خود را به او مي رساند.
ديپلمات:حال شما چطوره سناتور؟ من رند هاوسمن (Rand Housman)هستم، پيشکار سفير.اگر اجازه بدين شما رو تا صف مستقبلين راهنمايي کنم.
ديپلمات دستي زير بازوي سناتور گذاشته و او را به طرف صف مستقبلين در پايين پله ها راهنمايي مي کند.
ديپلمات (ادامه):اجازه بدين ياروسلاورايد (jaroslav Reid)را به شما معرفي کنم، ايشان مدير نشنال گالري هستند... و ايشان پتر براندل (Petre Brandle)، شهردار پراگ.
سارا، يک زن جوان آمريکايي جذاب در لباسي بلند و زيبا، از صف مستقبلين بيرون مي آيد و با والترز دست مي دهد.
سارا:شرط مي بندم منو به خاطر نميارين، سناتور!
سناتور والترز:البته که به ياد ميارم.حال شما چطوره دوشيزه نورمن؟
سناتور به جلو خم مي شود و گونه او را مي بوسد و در همين حال، سارا چيزي در گوش او زمزمه مي کند.
سارا:تو چنگته، پشت من، زير طاقي.
با آن لحن حرف زدن و آن جملات...پي مي بريم که او هم جزو گروه است.سناتور يک عينک ويسکو از جيبش بيرون مي آورد.(که اگر تا به حال نمي دانستيم سناتور همان ايتن است، اين عينک، مطمئنمان مي کند)آن را به چشم مي زند، از بالاي شانه سارا، به طرف سقف نگاه مي کند.
زير يک طاقي، نزديک در ورودي
الکساندر گوليتسين اکرايني، تازه وارد تالار شده است.

13.داخلي-خانه امن-شب
 

فلپس از ديدگاه سناتور و به کمک آن عينک گوليتسين را مي بيند که تصويرش به مانيتور فلپس منتقل شده.توي ميکروفنش صحبت مي کند.
فلپس:سارا، محموله را علامت بزن و برو طرف آن دو.

14.داخلي –مهماني سفارت –شب
 

سارا هنوز سعي دارد توجه سناتور را جلب کند.
سارا:گروه پيشرفته شما گفتن که دوست دارين گشتي توي عمارت بزنين. بنابراين دست به کار شدم و ترتيب اين کارو براي شما دادم...
سناتوروالترز:عاليه.همين کار و بکنيم.(به ديپلمات)اجازه مي دين؟
او دستي پشت سارا مي گذارد و دور مي شوند، ولي نه به داخل مهماني، بلکه در جهت مخالفش، به طرف پلکاني که به قسمتهاي دروني سفارت منتهي مي شود.
ديپلمات:اه، چي فرمودين؟

15.داخلي –چاله آسانسور -شب
 

جک از چاله آسانسور بالا مي رود و خود را به طرف جعبه خاکستري فلزي مي کشد.تازه شروع کرده تا در جعبه را بردارد که صدايي از بالا مي شنود.به بالاي سرش نگاه مي کند و مي بيند آسانسور دارد پايين مي آيد.جک بلافاصله خود را به ديواره چاله مي چسباند.آسانسور پايين مي آيد و درست چشبيده به او متوقف مي شود و او را در واقع به ديوار ميخکوب مي کند.
جک:عالي شد.يالا ديگه.

16.داخلي-مهماني سفارت –شب
 

درحالي که سناتور و سارا از پشت گوليتسين تازه وارد عبور مي کنند، سارا شيشه کوچک عطري از داخل کيف دستي اش بيرون مي کشد.ولي وقتي مي خواهد افشانه عطر را بفشارد، آن را کمي به طرف چپ مي پاشد که به خودش نمي خورد و به پشت سر گوليتسين پاشيده مي شود.گوليتسين اصلاً متوجه نمي شود.سناتور وسارا به راه خود ادامه مي دهند و به طرف پلکان ساختمان مي روند.

17.داخلي –خانه امن –شب
 

جيم فلپس روي مانيتور مشغول تماشاي تصاويري است که عينکهاي ويسکو در اختيارش مي گذارد.او به طرف مانيتور چهارم نگاه مي کند و تصاويري از مهماني را چک مي کند که تکان زيادي دارند، انگار کسي در حال بالا رفتن از پلکان باشد.
فلپس:هانا.اون علامت خورد.برو ديگه.

18.داخلي –مهماني سفارت –شب
 

هانا که لباس مهماني به تن دارد و کمي هم از نفس افتاده، به سرعت از پلکان بالا مي رود.
هانا:توي راهم.
او نيز يک عينک ويسکو به چشم دارد که به طرف مهمانان گرفته. دکمه ميکروفني را در کنار عينکش فشار مي دهد، که فيلتري الکترونيکي را به کار مي اندازد و رنگ ملايمي به لنزها مي دهد.
فلپس (صداي خارج از قاب):هانا، برو روي تصوير شب.
از ديد عينک ويسکوي هانا
مهماني همان مهماني است ولي سر يک نفر در ميان سرهاي ديگر بالاتر است و متمايز ديده مي شود.اين سرگوليتسين است وموهايش که سارا به آنها اسپري زده، به صورت سبز شب نما ديده مي شود.

19.داخلي –محوطه ممنوعه/کنار آسانسور /شب
 

سناتور (اجازه بدهيد او را همان ايتن صدا بزنيم)و سارا از پله ها پايين مي آيند و به تابلويي بر مي خيزند که رويش نوشته شده:«محوطه ممنوعه – فقط وابسته هاي سياسي».ايتن ساعتش را چک مي کند.ساعت 23 است. به طرف سارا سري تکان مي دهد.از خم ديواري مي پيچند و در انتهاي راهرو به آسانسوري مي رسند.علامت «خراب است»روي آن زده شده.با اين حال به طرفش مي روند.
از توي فرورفتگي يک در، يک نگهبان نيروي دريايي ظاهر مي شود و ناغافل مچشان را مي گيرد.
جک:فرماندار سرجاشه.آسانسور در اختيار ماست.
نگهبان:ببخشيد مي تونم کمکتون کنم؟
سارا:...که مستقيماً منتهي مي شه به محوطه ممنوعه؛ تنها جاي سفارت که هر کسي نمي تونه به اون وارد بشه.
سارا خيلي سريع برگه هويتي به نگهبان نشان داده و به صحبت خود ادامه مي دهد.
سارا (ادامه):همون طور که مي بيني اين محوطه هم يه نگهبان داره و هم يه دوربين حراستي و به شدت در تمام مدت تحت مراقبته.
او به طرف تحليلگر اثر انگشت در کنار آسانسور رفته و شستش را داخل تحليلگر فرو مي برد.تابلويي روشن مي شود و پيامي را با چشمک گوشزد مي کند:«ورود ممنوع».سارا و ايتن نگاهي رد و بدل مي کنند.
سارا (ادامه، با صدايي که تغيير داده):سناتور، بين کارمندان تون جووني به نام جک ندارين؟
سارا دوباره اثر انگشتش را امتحان مي کند و باز پاسخ منفي دريافت مي کند.
ايتن:جک؟ فکر مي کنم اتفاقاً جووني به نام جک داشتيم.تا اونجا که يادم مياد قابل اعتماد نبود.يا دير سر کار مي اومد يا از کارهايش عقب بود.
حالا که نگهبان متوجه شده سارا اجازه ورود نيافته، به آنها نزديکتر مي شود.
نگهبان:ببخشيد، اجازه بدين دوباره نگاهي به برگه هويتتون بندازم.

20.داخلي –چاله آسانسور –شب
 

جک هنوز خودش را به ديواره آسانسور چسبانده و به گفت و گوي آنها گوش مي دهد.
فلپس (صداي خارج از قاب):سارا، جک نمي تونه از جاش تکون بخورم. چند ثانيه بيشتر طول نمي کشه.به بازيت ادامه بده.
ايتن (صداي خارج از قاب، با لهجه جنوبي سناتور):مجبور شديم به بهترين اسب نرمون ببنديمش و چند باري توي اسطبل روي زمين بکشيمش.
سرانجام آسانسور يک طبقه پايين مي رود وجک خلاص مي شود.
جک: خب، قاچ زينو ول کنين، کارو ادامه مي دم.
بلافاصله در قوطي خاکستري را باز مي کند و با هزار تويي از سيم پيچيهاي مختلف روبه رو مي شود.سيمي را به کامپيوترش وصل مي کند، به بالاي آسانسور مي رود و روي صفحه کليد کامپيوتر مي زند و شروع به دريافت تصوير مي کند.
بر روي صفحه کامپيوتر دستي
صفحه کامپيوتر به دو قسمت شده:يک قسمت اثر انگشت سارا ديده مي شود و قسمت ديگر برگه هويتش.جک فايل سارا را به داخل کامپيوتر حراست مي فرستد.

21. داخلي –محوطه ممنوعه/کنار آسانسور –شب
 

سارا با ناديده گرفتن نگهبان، بر مي گردد و يک بار ديگر انگشتش را داخل تحليلگر فرو مي برد.صفحه برقي مي زند و اين بار اين پيغام چشمک مي زند:
«هويت تاييد شد»
...و درهاي آسانسور بلافاصله باز مي شود.
نگهبان که غافلگير شده، تازه متوجه سناتور مي شود.
نگهبان:اوه، ببخشيد قربان.
نگهبان سلام محکمي مي دهد.ايتن و سارا داخل آسانسور شده و در پشت سرشان بسته مي شود.

22.داخلي –چاله آسانسور –شب
 

جک، زيرپايش، به آسانسور نگاه مي کند: از لاي شکافي، مي تواند آنها را درداخل آسانسور ببيند.
جک:قرار شام با سارا براي هميشه کنسل شد.

23.داخلي –خانه امن –شب
 

فلپس نگاهش را از تصوير جک مي گيرد و متوجه مانيتوري مي شود که هانا را در مهماني نشان مي دهد.

24.داخلي –مهماني سفارت –شب
 

هانا که در طبقه دوم سفارت قرار دارد، جلو مي آيد تا نماي بهتري از مهماني را بگيرد.دوباره تصويري از سر درخشان گوليتسين مي گيرد.
هانا:داره به طرف محوطه ممنوعه مي ره.

25.داخلي –اتاق کار سفارت –شب
 

اين اتاق پر است از قفسه هاي پرونده و کامپيوتر.ايتن عينک ويسکوي خود را به سارا مي دهد و سارا اتاق را پيموده و عينک را به طور وارونه روي يک قفسه مي گذارد.ايتن يک مانيتور مچي به دست مي بندد و روشنش مي کند و چند بار سوييچ آن را مي چرخاند.
ايتن (به سارا):بالاتر، بالاتر.
سارا:بالاتر.
ايتن:دست راست، راست.خوبه.
سارا عينک را تنظيم مي کند.
از پشت عينک
نمايي از پايانه کامپيوتر اصلي به طور وارونه ولي واضح و روشن ديده مي شود.هر کس آنجا بنشيند، تصويرش ضبط مي شود.

26.داخلي –خانه امن –شب
 

روي مانيتور فلپس، از طريق عينک روي قفسه، ايتن را مي بينيم که کنار کامپيوتر ايستاده.فلپس ناگهان هشداري صادر مي کند.
فلپس:ايتن، زود باش.داره نزديک مي شه.

27.داخلي –اتاق کار سفارت –شب
 

ايتن دکمه آسانسور را فشار مي دهد، ولي آسانسور دارد به طبقات بالاتر مي رود.
ايتن:جک ما سر جاهامون هستيم.

28.داخلي –چاله آسانسور/اتاق کار-شب
 

روي تصويري که به دو قسمت تقسيم شده، همزمان هر دو طرف ديواره آسانسور را مي بينيم.در يک طرف، جک که روي سقف آسانسور درحال حرکت دراز کشيده و طرف ديگر، ايتن و سارا که منتظرند آسانسور برسد.
ايتن:جک.جک.
جک:دست بهش نزدم.
آسانسور از حرکت ايستاده ودرش باز مي شود...
...و گوليتسين سوار مي شود.گوليتسين با آسانسوري که جک روي سقفش دراز کشيده و ايتن و سارايي که منتظرش هستند، پايين مي رود!

29.داخلي –خانه امن –شب
 

فلپس، از چشمديد جک، آسانسور و گوليتسين را که داخل آن است، مي بيند.
فلپس (تنش صحنه بالا مي گيرد):ايتن، اون توي آسانسوره، توي آسانسور!

30.داخلي –اتاق کار سفارت –شب
 

ايتن و سارا منتظر آسانسوري هستند که قرار است گوليتسين از آن خارج شود!ايتن دنبال جايي مي گردد تا پنهان شود.
ايتن:خيلي خب.از همون جايي که گوليتسين بيرون مي ره، خارج شو. جک، درها رو باز کن.
سارا:پالتوم چي؟ يخ مي زنم.
جک (صداي خارج از قاب):پيش من نيست.

31.داخلي –خانه امن –شب
 

فلپس پشت يک کامپيوتر دستي مي خزد و شروع به تايپ کردن مي کند.
فلپس:باز کردن درها.پايين رفتن.
روي صفحه کليدش روي شاسي Enter مي زند.

32.داخلي –اتاق کار سفارت –شب
 

در آسانسور باز شده و چاله آسانسور پيش چشمانشان گشوده مي شود.سارا وايتن به درون چاله آسانسور مي پرند.

33.داخلي –چاله آسانسور –شب
 

ايتن و سارا پنج پا پايين تر، به درون فضاي خالي زير کف اتاق کار مي پرند. بالاي سرشان، آسانسور –که آنها زيرش پنهان شده اند –همچنان پايين مي آيد.آسانسور درست بالاي سر آنها مي رسد و توقف مي کند.

34.داخلي –اتاق کار سفارت –شب
 

گوليتسين از آسانسور بيرون مي آيد، اتاق را طي مي کند و يک ديسک 3/5 کامپيوتري، به درون کامپيوتر اتاق کار سر مي دهد.از طريق عينک ويسکو او را به وضوح مشغول به کار مي بينيم که اطلاعاتي محرمانه را دريافت مي کند.

35.داخلي –چاله آسانسور (زير آسانسور)–شب
 

ايتن که زير آسانسور منتظر است، کتش را در مي آورد و پشت و رويش مي کند.در حالي که گوليتسين درحال سرقت است، ايتن مانيتور ويسکوي خود را که گوليتسين را نشان مي دهد، چک مي کند.لبخند مي زند و توي ميکروفن صحبت مي کند.
ايتن: اون کارشو کرد.جک، بازم از مهلکه نجات پيدا کردي.
جک (صداي خارج از قاب):بابا تو ديگه کوتاه بيا!
سارا:چه احمق با ادبي!
جک (صداي خارج از قاب):و چه احمق تنهايي.
ايتن:سارا تصميمش عوض شد.کلر، ماشين تا 5 دقيقه ديگه.
کلر (صداي خارج از قاب):شنيدم.

36.داخلي –چاله آسانسور (زير آسانسور)-شب
 

در داخل، ايتن نقاب از چهره بر مي دارد و حالا کتي را که پشت و رو کرده، به تن دارد.او و سارا از داخل دريچه اي در پايين چاله آسانسور بيرون مي خزند.

37.خارجي –چاله آسانسور(بالاي آسانسور)–شب
 

جک با سرعت وسايل و ابزارش را از هم جدا مي کند.اما در حالي که دارد آخرين گيره را از سيم پيچهاي آسانسور جدا مي کند، جرقه اي مي زند.

38.خارجي –سفارت –شب
 

ايتن و سارا از قسمت خدمه سفارت بيرون آمده، از کنار آب رد مي شوند و مثل يک جفت نامزد قاطي مهمانان مي شوند.
ايتن:سرجاهاتون.جک درو باز کن، بذار محموله بياد بيرون.
جک(صداي خارج از قاب):شنيدم.در حالا باز شد.
ايتن:پلکان، کارتون تموم شد، حالا به طرف اتومبيل.
صداي ايتن از طريق گوشي هانا شنيده مي شود.
هانا:توي راهم.
هانا به سرعت از پله ها بالا مي رود.

39.داخلي –آسانسور –شب
 

دکمه اي که کلمه پشت بام رويش نوشته شده، ظاهراً خود به خود، روشن مي شود.

40.داخلي –چاله آسانسور (بالاي آسانسور)–شب
 

اتاقک آسانسور با تکاني شديد راه مي افتد...
جک:هي.
...شروع مي کند به بالا آمدن.جک از لاي درز کانال، به پايين و اتاقک آسانسور نگاه مي کند.

41.داخلي –خانه امن –شب
 

فلپس روي صفحه يکي از مانيتورهايش، آسانسور را مي بيند که در داخل چاله در حرکت است.
فلپس:جک، داري چه کار مي کني؟

42.داخلي-چاله آسانسور(بالاي آسانسور)-شب
 

جک:کاري نمي کنم!

43.داخلي-خانه امن –شب
 

فلپس روي صفحه کليدش تايپ مي کند و دکمه Enter را فشار مي دهد، ولي جوابي نمي گيرد.
فلپس:منم جوابي نمي گيرم...کنترل از دستم خارج شده!

44.داخلي –چاله آسانسور (بالاي آسانسور)– شب
 

رنگ از چهره جک مي پرد.به بالا سرش، به سقفي که هر دم نزديک مي شود، نگاه مي کند.
جک:اوه...پس وامصيبتا!

45.داخلي –اتاق کار سفارت –شب
 

گوليتسين، ديسک تازه برنامه ريزي شده را از کامپيوتر بيرون مي کشد، آن را به درون کتش سر مي دهد و به طرف در مي رود.

46.داخلي –چاله آسانسور(بالاي آسانسور)–شب
 

جک از پشت عينک ويسکوي خود به سقفي که نزديک مي شود نگاه مي کند که پر از ميخ و سيخ است.

47.خارجي –سفارت –شب
 

ايتن از طريق مانيتور، چشمديد جک را از سقف عمارت که تند و سريع، نزديک مي شود، مي بيند.
ايتن:برق را قطع کن.جک، برق رو قطع کن.مي شنوي چي مي گم؟

48.داخلي –چاله آسانسور(بالاي آسانسور)–شب
 

در قسمت بالاي اتاقک آسانسور، جک دوباره جعبه کنترلش را باز کرده و ديوانه وار سعي دارد سيمهاي مربوط را پيدا کند تا آسانسور را متوقف نمايد.
بد وبيراه مي گويد و انگشتهايش با دستپاچگي مي لرزند و با سرعت تمام کار مي کند.به بالا نگاه مي کند.سقف ساختمان تقريباً بالاي سرش است.
ايتن (صداي خارج از قاب):زود باش جک، زود باش.جک دوباره به بالا نگاه مي کند، قوزمي کند و سرش را با دستهايش مي پوشاند و فرياد مي زند...
...و به شدت به سقف اصابت مي کند و مي ميرد.

49.خارجي –سفارت –شب
 

ايتن خيره به پارازيت مانيتور، که زماني سيگنال جک بود، نگاه مي کند.
ايتن:جک، جک.
او که مي داند چه اتفاقي افتاده، چشمهايش را مي بندد.

50.داخلي –خانه امن –شب
 

فلپس نيز پارازيتها را مي بيند.
فلپس:کارش تمام شد.همون جايي که هستي بمون.تو راهم.بر مي خيزد و با سرعت از آپارتمان خارج مي شود.

51.داخلي-اتاق کار سفارت –شب
 

گوليتسين، که حالا صاحب ديسک شده، مدام روي دکمه آسانسور مي زند، ولي (دکمه)حتي روشن هم نمي شود.درهاي آسانسور را بررسي مي کند و به داخل چاله مي پرد، همان کاري را که درست لحظاتي پيش ايتن و سارا انجام داده بودند.روي کف چاله آسانسور فرود مي آيد واز دريچه کف چاله بيرون مي رود.

52.خارجي –خانه امن پراگ –شب
 

فلپس با عجله به طرف پل مي رود.
فلپس:تو راهم.

53.خارجي –چارلز بريج –شب
 

فلپس با سرعت چارلز بريج را طي کرده و به آن سوي رودخانه، به طرف سفارت مي رود.از پشت شانه نگاهي به عقب مي اندازد.گويي ماليخولياي شده.

54.خارجي –سفارت (از چشمديد چارلز بريج)–شب
 

بيرون سفارت، گوليتسين فرار مي کند؛ از قسمت خدمات به سرعت خارج شده و با عجله از کنار جفتي که به زبان روسي در حال جر و بحث اند، رد مي شود.
حرکت افقي دوربين از کنار رودخانه و به طرف پل که فلپس در آن هنوز در حال دويدن به طرف جايي است که ايتن مستقر شده.ولي نگهبان انگار صدايي شنيده باشد، از حرکت مي ايستد و به پشت سرش به عمق تاريکي شب نگاه مي کند.

55.خارجي –سفارت –شب
 

ايتن و سارا صداي فلپس را از طريق مانيتور مي شنوند.
سارا:محموله توي فضاي بازه.
ايتن:جيم.جيم.اون توي فضاي بازه.
فلپس (صداي خارج از قاب):يه سايه مي بينم.
ايتن:يعني مي توني گمش کني؟
فلپس (صداي خارج از قاب):آره، پايان مأموريت.
سارا از بالاي شانه ايتن، گوليتسين را درحال فرار مي بيند.توده مه که دارد کارخانه را مي پوشاند، به طرف پل مي رود.
سارا:ايتن.از چنگمون فرار کرد.
ايتن (به فلپس):جيم، مأموريت تموم نشده.
فلپس (صداي خارج از قاب):تمومه.اين يه دستوره.
ايتن:پاسخ منفيه.گوليتسين در حال حرکته.

56.داخلي –اتومبيل فرار –شب
 

کلر که در اتومبيل فرار نشسته، به جر و بحث جيم و ايتن گوش مي کند.
فلپس (صداي خارج از قاب) نه، لعنتي، نه، گفتم تمومه!

57.خارجي –سفارت –شب
 

بيرون سفارت، سارا و ايتن جر و بحث مي کنند.
ايتن:سارا چشمت به محموله باشه.جيم، دارم ميام پيشت.
سارا:جيم گفت تمومه، بايد ول کنيم بريم.
ايتن:نه، ما اون ديسکو از دستش بيرون مياريم، مي فهمي؟ حالا بجنب! ايتن به طرف پل مي رود و سارا را مي گذرد تا گوليتسين را تعقيب کند.

58.خارجي –محوطه پارکينگ –شب
 

هانا به طرف اتومبيل فرار مي دود.

59.خارجي –خيابان مسکوني -شب
 

ايتن به طرف پله هاي پل مي رود.
فلپس (صداي خارج از قاب):کجايي؟
ايتن:دويست متري با پل فاصله دارم.
فلپس (صداي خارج از قاب):ايتن، اونا دارن حرفهاي ما رو روي اين فرکانس گوش مي کنن.همه ارتباطهاي راديويي رو قطع کن.تکرار مي کنم. همه ارتباطهاي راديويي رو قطع کن.
ايتن به دويدن به سوي پله هاي پل ادامه مي دهد.از کنار کلر که در اتومبيل فرار نشسته عبور مي کند.به مانيتورش نگاه مي کند و باز چشمديد فلپس را مي بيند.فقط سکوتي شوم حاکم است.فلپس از پشت شانه اش نگاه مي کند.پل سوت و کور است.

60. خارجي –تپه رودخانه –شب
 

سارا گوليتسين را دنبال مي کند که به طرف کنار رودخانه، جايي که گردشگاهي با پوششي از قلوه سنگ قرار دارد، مي دود.گوليتسين در پوشش مه کنار رودخانه ناپديد مي شود.

61.خارجي –پلکان پل –شب
 

ايتن دوباره مانيتورش را چک مي کند.
مانيتور
در حالي که فلپس سرش را به طرف پل تيره و تاريک مي چرخاند، چشمديدش به شدت تغيير مي کند.او دوباره مي چرخد و از پشت شانه اش نگاه مي کند و اين بار لوله يک هفت تير را مي بيند که به طرفش نشانه رفته و قبل از آن که فرصت جنبيدن داشته باشد، صداي تق شليک گلوله از طريق مانيتور به گوش مي رسد.
فلپس براي لحظه اي به هم مي ريزد، سپس بر مي گردد و سوراخ خونيني را که در سينه اش به وجود آمده، نشان مي دهد.
سرش دوباره تکان مي خورد، سپس به طرف کناره پل رفته و از بالا و فاصله زياد، با شدت به درون رودخانه فرو مي غلتد.

62.خارجي –پله هاي پل –شب
 

چهره ايتن از شوکي که به او وارد شده، رنگ مي بازد.
ايتن:جيم!

63.خارجي –چارلز بريج –شب
 

ايتن بقيه پله ها را با سرعت طي مي کند، ولي اثري از فلپس نمي بيند.
به طرف نرده ها مي دود و به پايين رودخانه نگاه مي کند، اما فقط آبهاي ناآرام و تيره رودخانه را مي بيند که حالا در آن مه غليظ از ديد پنهان مي شوند.بر مي گردد و به طرف کناره نگاه مي کند.شبحي از گوليتسين را مي بيند که با سرعت در طول گردشگاه مي دود، ايتن در پي اش مي دود.

64.خارجي –محوطه پارکينگ –شب
 

ايتن به سوي اتومبيل فرار مي دود و در بالاي پله ها به چشم اندازي مي رسد که از آنجا مي تواند خطوط اصلي چهره کلر را ببيند که در جايگاه راننده نشسته.اما در حالي که از پله ها پايين مي آيد...
... اتومبيل منفجر و شعله ور مي شود.
شدت انفجار ايتن را به عقب پرت مي کند.
ايتن:کلر!
لحظه اي بهت زده در سکوت به اتومبيل شعله ور نگاه مي کند.رفته رفته جمعيتي مبهوت نيز گرد مي آيند.
ايتن که به ياد سارا افتاده، با سرعت پله ها را پيموده و به طرف کناره مي رود.

65.خارجي –کناره –شب
 

نزديک ساحل رودخانه، سارا از درون هاله اي از مه بيرون آمده و دوباره گوليتسين را مي بيند که حرکتش را آهسته کرده.مردي از درون مه بيرون مي آيد و به نظر مي رسد که گوليتسين فندک مي خواهد.
سارا نزديکتر مي رود.پشت سر او، زوج روسي به دلايلي به او گير مي دهند واز سرعت حرکتش مي کاهند.

66.خارجي –پله هاي پل -شب
 

ايتن به دويدن خود به سوي کناره ادامه مي دهد.

67. خارجي – کناره- شب
 

سارا تقريباً به گوليتسين رسيده .ناگهان، مردي که جلوي گوليتسين قرار گرفته به شدت او را به طرف خود مي کشاند.سارا که به چيزي مشکوک شده، بر سرعت قدمهايش مي افزايد.مرد حالا روي گوليتسين خم شده و درحالي که چهرهاش از ديد سارا پنهان است، دست در جيب گوليتسين مي کند.
مرد ناشناس آن چه را که به دنبالش مي گشته، پيدا مي کند... ديسک را...و آن را در سينه سارا فرو مي برد و مثل برق ناپديد مي شود.
زاويه اي ديگر
ايتن از کنجي مي پيچد و خود را به کناره مي رساند.از مه بيرون آمده و درست در لحظه اي به آنجا مي رسد که سارا به زانو، روي جسد گوليتسين افتاده.ايتن چاقو را در سينه اش مي بيند و نفسش مي گيرد.ايتن چاقو را از بدن سارا که رو به مرگ است بيرون مي کشد.نگاهي به آن مي اندازد... يک کارد تفلون سياه است با لبه اره اي.
پشت ايتن
زوجي که قبلاً ديده ايم، حالا ديگر جروبحثي با هم ندارند.در واقع دارند به ايتن نگاه مي کنند.از ميانه مه و شب به او نگاه مي کنند که روي سارا خم شده و کاردي به دست دارد.
بالاي سر جسدها
سارا جان مي دهد.ايتن او را روي زمين مي گذارد، جسد ديگر را بر مي گرداند و مي بيند گوليتسين است.بلافاصله شروع مي کند به گشتن جيبهايش.
ايتن صداي آژير پليس را مي شنود و مي بيند...
زاويه ديگر
يک قايق پليس پراگ، آژيرکشان کنار بارانداز جلوي سفارت مي رسد.زوج روسي ناگهان از حرکت باز مي ايستند.در حالي که سه پليس از درون قايقي به ساحل مي پرند و به طرف محل انفجار مي دوند، ايتن از بالاي دروازه اي مي پرد و وارد کوچه اي شده و از نظر ناپديد مي شود.

68.خارجي – خيابان...باجه تلفن- شب
 

ايتن پيچ دهني يک گوشي تلفن عمومي را باز مي کند.او قطعه فلزي صافي در دست دارد با شش شاخه رويش، يک «سوسک مدرن»او سوسک را به درون سيم پيچي هاي تلفن فشار مي دهد و با شاخکهايش آن را سوراخ مي کند.
دوباره دهني را سر جايش گذاشته، پيچش را سفت مي کند.زبانه تلفن را لحظه اي پايين مي آورد و بعد ولش مي کند و گوش مي دهد.حالا خط را آزاد کرده. سپس يک شماره 14 رقمي را از حفظ مي گيرد.
پس از لحظه اي صداي سرد و خشکي از طرف ديگر به گوشش مي رسد.
صدايي تخت (صداي خارج از قاب):Satcom Seven
ايتن: اروپاي مرکزي. ناامن
صدا (صداي خارج از قاب):منتقل مي کنم.
پس از وقفه اي طولاني، صدايي آشنا از آن طرف سيم به گوش مي رسد.
کيتريج (صداي خارج از قاب):کيتريج حرف مي زنه.
ايتن:خط رو ايمن کن.
وقفه.صداي تقه هايي از تلفن به گوش مي رسد.
کيتريج(صداي خارج از قاب):خب بگو.
ايتن:همه مردن.
کيتريج(صداي خارج از قاب):کي مرده؟
ايتن:گروهم.کلر، جک، حتي جيم، هانا هم شايد...نمي دونم.
کيتريج (صداي خارج از قاب):خودت هم مجروح شدي؟
ايتن:اونا مي دونستن ما اومديم.گوليتسين هم مرده.از ديسک خبري نيست.
کيتريج (صداي خارج از قاب):خودت سالمي؟
ايتن:متوجهي چي دارم مي گم؟ فهرست افتاده توي دستشون!
کيتريج (صداي خارج از قاب):بذار اول تو رو به يه جاي امن برسونيم و بعد نگران چيزاي ديگه باشيم، هان؟ تعقيبت کردن؟
ايتن چشمهايش را مي بندد.صداي کيتريج محکم است و به او قوت قلب مي دهد.
و اين دقيقاً چيزي است که او درحال حاضر به آن نياز دارد.
ايتن:فکر نمي کنم.
کيتريج (صداي خارج از قاب):فکر نکن، مطمئن شو.کسي دنبالت نيست؟
ايتن:نه.
کيتريج (صداي خارج از قاب):مکان موعود.خودم تا يک ساعت ديگه اونجام.
ايتن:توي پراگي؟
کيتريج (صداي خارج از قاب):هانت، تعريفت رو خيلي شنيدم. نااميدم نکن.
ايتن: نه قربان.
کيتريج (صداي خارج از قاب):تا يه ساعت ديگه.
کيتريج گوشي را مي گذارد.ايتن هم همين طور لحظه اي متفکرانه به تلفن خيره مي ماند.ساعتش را چک مي کند.

69. خارجي – خيابان – شب
 

ايتن از باجه تلفن بيرون مي آيد و مسير خيابان را مي گيرد و جلو مي رود. حالا به نظرش مي رسد که همه به او خيره نگاه مي کنند، هر صدايي به نظرش تهديد کننده مي رسد.کتش را محکم روي بدنش مي چسباند، دستها در جيب، در ميان جمعيت قدم بر مي دارد.

70.خارجي – ميدان قديمي شهر – شب
 

ايتن از کنار عمارت ساعت قديمي شهر، عمارتي با شکوه به سبک معماري گوتيک –رد شده و وارد ميداني مي شود که با ساختمانهاي مسکوني احاطه شده است.
چشمديد ايتن
درست مقابل او، رستوراني وجود دارد با پنجره هاي بزرگ شيشه اي که در کنار دروازه يک کاخ قديمي ساخته شده.
رستوران که داخلش با نورهاي درخشاني روشن شده، واقعاً مي درخشد و يک يک ميزهايش از هر گوشه ميدان پيداست.

71.داخلي – رستوران – شب
 

چشمديد ايتن
ايتن از بين درهاي شيشه اي ورودي رستوران، درست از کنار آکواريوم بزرگي که جزئي ازديواره بيروني رستوران است، عبور مي کند.با دقت مشتريها را نگاه مي کند...
حدود 10، 12 تا مشتري به طور پراکنده اينجا و آنجا نشسته اند.
يوجين کيتريج وسط رستوران، پشت ميزي نشسته.او و ايتن همديگر را ديده اند. ايتن در حالي که به طرف ميز مي رود، چند نگاه سريع و شتاب زده به اطراف مي اندازد.کيتريج که در حال خوردن يک خرچنگ بزرگ و اشتها برانگيز است، از جا برخاسته و از ايتن استقبال مي کند و هر دو مي نشينند.
کيتريج:نمي تونم بهت بگم که چقدر متأسفم.ايتن، مي دونم که به خصوص نسبت به جيم چه احساسي داشتي...چه از نظر شخصي و چه حرفه اي.
ايتن:آره.
ايتن چشمش به مقداري سند مي خورد که روي زمين قرار دارد.
ايتن آنها را بر مي دارد. يک گذرنامه کانادايي درميانشان هست با عکس ايتن و با نام فيليپ دوست و کارتهاي اعتباري و گواهينامه رانندگي و غيره.
کيتريج:گذرنامه، ويزا؛ خودت راه و چاه رو مي دوني.ما از طريق کانادا ردت مي کنيم و توي لانگلي (Longley) گزارشت رو مي شنويم. يه استخوون جلوي پليس پراگ بنداز، خودت که مي دوني، چند تا مظنون براشون دست و پا کن.منظورم رو که مي فهمي؟
ايتن:آره، مي فهمم.
کيتريج:ما براي يک شب به اندازه کافي مأمور از دست داديم.
ايتن:منظورت اينه که من يک شبه به اندازه کافي مأمور از دست دادم.
کيتريج ظاهراً مي خواهد حرفي بزند و سپس محتاطانه:
کيتريج:ايتن، به نظر مي رسه که بدت نمياد خودت رو به اين دليل ملامت کني.
ايتن:خب پس کي مونده که ملامتش کنم؟
کيتريج:آره، منظورت رو درک مي کنم.
ايتن:چرا پاي يک گروه ديگه در ميون بود؟
کيتريج:چي؟
ايتن:گروه ديگه اي از مأمورهاي گروه IM توي سفارت. همين امشب.
کيتريج:منظورت رو نمي فهمم.
ايتن:خب، بذار ببينم اون چيزي رو که من اينجا مي بينم تو هم مي بيني يا نه. (چشمهايش را دور سالن رستوران مي چرخاند)زوج روسي که ساعتهاي 7 و 8 در کناره بودن... زوجي که اطراف من در ساعتهاي 9 و 11 والس مي رقصيدن. بارتي، پيشخدمتي که بالاي پله ها پشت هانا ايستاده بود. در واقع يک دسته ديگر از گروه IM. تو نگران مني.چرا؟
کيتريج ( که با لبخندي زورکي روي لبانش ظاهر شده):حق با توئه. شايد همين باعث بشه زياد وقتمون روتلف نکنيم.
چهره هايي که اطراف سالن پراکنده اند، بي تاب شده اند. کيتريج سعي مي کند يک طوري به آنها بفهماند که مشکلي نيست. مقداري کاغذ و سند از جيبش بيرون مي آورد.
کيتريج ( ادامه): بيشتر از دو ساله که متوجه مشکلاتي جدي توي عمليات گروه IM شديم که يه عامل نفوذي به وجود آورده. يه نفر توي سازمان رخنه کرده. چند وقت پيش پيامي رو روي اينترنت رمزگشايي کرديم که از يه نفر اهل جمهوري چک بود به نام « مکس».
ايتن: دلال اسلحه.
کيتريج: درسته. اين طور که معلومه، مکس دو استعداد غريب داره: قابليت ناشناس موندن و از راه به در بردن مأمورهاي مستعد. او اين بار تونسته فردي رو از داخل سازمان تور کنه. کاري کرده که بتونه فهرست ناک ما رو بخره. عملياتي که خودش اسمش رو گذاشته Job 314 ( جاب/314). کاري که فکر مي کرد گوليتسين امشب داره انجام مي ده.
ايتن: ولي فهرستي رو که گوليتسين دزديده يه طعمه بود.
کيتريج: درسته؛ فهرست واقعي سالم و دست نخورده در لانگليه. گوليتسين، يکي از مأمورهاي ما، در واقع فقط يه « قلاب» بود.
ايتن: پس کل عمليات، يه عمليات براي گير انداختن عامل نفوذي بوده.
کيتريج: درسته. واين عامل نفوذي کاملاً خودش رو در سازمان جا کرده و... همون طور که خودت گفتي، تو جون سالم به در بردي.
نگاه ايتن به گونه اي است که گويي کيتريج را به عملي ناشايست متهم مي کند.
کيتريج ( ادامه): ايتن، مي خوام چيزي رو بهت نشون بدم.
او کاغذها را از روي ميز به طرف ايتن هل مي دهد. اين اسناد، فتوکپيهايي از يک حساب بانکي ويسکانسين به نام دانالد و مارگرت ايتن هانت است و نشان مي دهد که 127 هزار دلار در حسابشان است.
کيتريج (ادامه): از فوت پدرت به اين طرف، مزرعه خانوادگي شما مدام گرفتاري و بدهي داشته و حالا يکدفعه حساب بانکيشون از 120 هزار دلار هم زده بالا. بيماري پدرت ظاهراً پولي توي حساب بانکيتون باقي نذاشته بود. ايتن، خودت مي دوني که مرگ تدريجي در آمريکا مي تونه خيلي گرون تموم بشه. بنابراين چرا بحث مي کنيم؟ بهتر نيست با هم از اينجا بريم بيرون و سوار هواپيما بشيم؟
ايتن: يا چطوره که بي سروصدا با هم بريم دستشويي و من دهنت رو با صابون بشورم. دفترنشين لعنتي بيچاره.
کيتريج ( ادامه): ايتن، عصبانيتت رو درک مي کنم.
ايتن: کيتريج، تو هيچ وقت منو عصباني نديدي.
ايتن چيزي رو از درون جيب کتش بيرون مي آورد. درحالي که کيتريج حرف مي زند، ايتن کاغذ دور چيزي را که در دست دارد، باز مي کند.
کيتريج: خب بسه ديگه، هانت. تو رشوه دادي. با چرب زبوني بقيه رو به کارهايي که مي خواستي واداشتي، آدم کشتي و روي اعتماد و وفاداري اطرافيانت حساب کردي تا از مهلکه در بري. تو حاضري با شيطان هم دست بدي، ولي من کاري مي کنم که اين کارو توي جهنم بکني.
ما حالا چيزي را که ايتن در دست دارد، مي بينيم. يک تکه آدامس است؛ نيمي اش قرمز و نيمي اش سبز. او آدامس را فشار مي دهد و دو تکه را روي هم لهيده مي کند. سپس مثل برق از روي صندلي اش بر مي خيزد و گيلاس کيتريج را با ضربه اي سريع به طرفي مي اندازد و در همان حال، قطعه آدامس را نيز پرت مي کند.
مشتريهاي رستوران که از صداي شکستن گيلاس تکان خورده اند، به سوي آنها نگاه مي کنند. کيتريج مسير پرتاب گيلاس را دنبال مي کند...
... و مي بيند که آدامس به بدنه آکواريوم چسبيد. چشمهايش از وحشت گشاد مي شود.
بوم!
ذرات ريز بمب پلاستيکي در اطراف منفجر مي شود و آکواريوم را خرد مي کند. صد گالن آب بر روي زنان و مردان مشتري مي ريزد و آنها را به زمين مي زند.
در همان حال، ايتن به طرف در فرار مي کند.

72. خارجي – ميدان قديمي شهر – شب
 

ايتن با سرعت از رستوران خارج شده و به طرف ميدان سوت وکور مي دود.

73. خارجي – خانه امن – قسمت ورودي – شب
 

سکوت. ايتن وارد يک راهروي تاريک مي شود.

74. داخلي – راه پله خانه امن – شب
 

ايتن نگاهي به راه پله ها مي اندازد. حبابهاي چراغ راه را تا بالا روشن مي کنند. او کت و پيراهنش را در مي آورد و سپس کتش را پشت و رو مي پوشد.

75. داخلي – راه پله هاي خانه امن – لحظاتي بعد – شب
 

ايتن، لامپي را از سرپيچش باز مي کند. حباب چراغ را در پيراهنش خرد کرده و ذرات شيشه را روي راه پله ها پخش مي کند. سپس به طرف حباب دوم مي رود.

76. داخلي – خانه امن – آستانه در – شب
 

در آستانه در آپارتمان که حالا تاريک شده، دوباره صداي خرد شدن حباب ديگري در يک پارچه و پخش شدن ذرات شيشه را مي شنويم؛ ايتن جلوي در ايستاده.

77. داخلي – خانه امن – شب
 

داخل خانه امن تاريک، ايتن به طرف گلدان گلي رفته، آن را برداشته و ته آن را پيچ داده و باز مي کند و از درونش يک هفت تير اتوماتيک سيگار ساوئر (Sig Sauer) بيرون مي کشد. به اتاقها سرک مي کشد و يک يک آنها را وارسي مي کند.

78. داخلي – دستشويي خانه امن – شب
 

ايتن قسمت دوش راوارسي مي کند، بعد به طرف وسايل ريش تراشي مي رود و يک بسته خمير ريش در مي آورد و يک قوطي اسپري مو. از قسمت زير آنها را باز مي کند و از درونشان اسکناسهاي چند کشور و دو پاسپورت بيرون مي کشد.
در حالي که آنها را در جيب مي گذارد، چشمش در آينه به خودش مي افتد. قيافه اش آشفته است. به صورت خود آب مي پاشد.

79. داخلي – آشپزخانه خانه امن – شب
 

ايتن با ولع در يک بطري آب معدني را باز مي کند و مانند کسي که دارد از تشنگي مي ميرد، آب را مي بلعد.

80. داخلي- خانه امن – شب
 

به داخل اتاق نشيمن بر مي گردد. درحالي که هنوز مي نوشد، چشمش به نورهايي که در آن طرف اتاق سوسو مي زنند، مي خورد؛ همان نور پارازيت چهارمانيتوري که فلپس تماشا مي کرده. يکي يکي آنها را خاموش مي کند.
يک کامپيوتر دستي
جک پشت ميزي که حالا خالي است، از آن استفاده مي کرده. ايتن روشنش مي کند. کامپيوتر بوق آزاد مي زند و سپس تا ارتباط برقرار شود. پارازيت پخش مي کند. سپس دستوراتي براي اجرا به ايتن مي دهد:« گروه Usenet خود را انتخاب کنيد». ايتن تايپ مي کند:« Job314»
ايتن: Job. 3:14 Job. چهاردهم مارس. Job.31 مارس.
کامپيوتر جواب مي دهد:« رديفي که دنبالش مي گرديد يافت نشد.» ايتن دوباره امتحان مي کند:«Max.com» جواب:« رديفي که دنبالش مي گرديد، يافت نشد.»
او خيلي سريع چند کلمه ديگر را امتحان مي کند:«Job»،«Jobs»،«Joblist.com» ولي هيچ جوابي نمي گيرد. او چيز ديگري را امتحان مي کند و فرمان مي دهد:« گروه هاي مربوط به Usenet را از جلوي چشمهاي من عبور بده.»
کامپيوتر با سرعت زياد صدها اسم « تابلوي اعلانات» را از بالا به پايين عبور مي دهد. خير، خبري از آن چه ايتن دنبال مي گردد، نيست.
ايتن لحظه اي دست نگه مي دارد، دوباره تشنگي اش را فرو مي نشاند و فکر مي کند چه جابه جايي هايي بايد انجام دهد و چه کلماتي را اين طرف يا آن طرف «Job 314» بايد بنشاند. او زمزمه مي کند.
ايتن: «Job three fourteen». Job... ( يکدفعه متوجه بار « تورات»ي کلمه مي شود) آهان «Job»!
ايتن روي ميز مي گردد و در قفسه کتابها يک کتاب مقدس گيدئوني (Bible Gideon) پيدا مي کند. در فهرست آن مي گردد و به بند «Job 3:14» مي رسد و اين قسمت از تورات را مي خواند:« counselors…and kings» اسلاطين و مشاوران...)
ايتن لحظه اي ديگر فکر مي کند و سپس دوباره به سرعت به سراغ اينترنت رفته و زير فرمان « گروه Usenet خود را انتخاب کنيد» تايپ مي کند:« کتاب مقدس». کامپيوتر پاسخ مي دهد:«126 مدخل يافت شد، گروه خود را مشخص کنيد.»
ايتن روي عبارت BOOK OF JOB( کتاب يعقوب) کليک مي کند.
کامپيوتر تصويري رنگارنگ از شمايلهاي مذهبي و هنري با اين پيام به نمايش مي گذارد:« به گروه گفت و گوي سفر يعقوب ( از کتاب مقدس) خوش آمديد. مايليد با کدام سوره يا آيه، مدخل خود را پست کنيد؟»
ايتن پاسخ خود «Job 3:14» را تايپ مي کند و صفحه مانيتور « برچسبي» در اختيارش مي گذارد تا پيام خود را رويش بنويسد. او نيز مي نويسد:
ايتن: مکس... کالاها فاسد شده اند. متوجه باش کارپر مخاطره اي است. استفاده نکن. چنين مقدر گشت که کاخهاي برافراشته توسط سلاطين و مشاورانشان ويران گردند. بايد ملاقاتي داشته باشيم و درباره a.s.a.p گفت و گو کنيم.
زاويه ديگر
صداي خشک و مقطعي از دل تاريکي آن سوي اتاق به گوش مي رسد. فلپس تلوتلو خوران به سوي ايتن مي رود. خيس و گل آلود است و بدنش به دشت خون آلود است. به نظر مي رسد که دارد ايستاده مي ميرد. ايتن وحشت زده، ميخکوب مي شود.
فلپس: ايتن چه کار داري مي کني؟
ايتن سعي مي کند حرفي بزند، ولي سخني از دهانش خارج نمي شود.
فلپس (ادامه): ايتن، بهت احتياج داشتم. روي پل بهت احتياج داشتم، و... تو اونجا نبودي. ايتن؟ ايتن؟
ايتن به طرف فلپس مي رود تا او را بگيرد، ولي به نظر مي رسد که نمي تواند به او دست بزند. فلپس ناگهان دود مي شود و به هوا مي رود. ايتن از خواب بيدار مي شود و خود را درحالي مي يابد که دارد در جا پا مي زند و هفت تيرش را نشانه رفته به طرف ...
زاويه اي ديگر
اين کلر است که مقابلش ايستاده.
ايتن: تو اينجا چه مي کني؟!
کلر ميخکوب شده، دستانش در هوا مي مانند.
کلر ( آهسته و محتاطانه): ايتن،... چيزي نيست. کلر هستم. ايتن، چه اتفاقي برات افتاده، چه ت شده؟
ايتن: تکون نخور.
دست راست کلر کمي پايين آمده. دوباره بي حرکت مي ايستد.
ايتن: تو، توي ماشين بودي!
کلر: نه نبودم. پشت بي سيم شنيدم که جيم توي دردسر افتاده. اون گفت يه نفر...
ايتن: ساکت شو! ديدمت! تو، توي ماشين بودي.
کلر: نه، از توي ماشين اومدم بيرون و به طرف پل دويدم.
ايتن: اينو ديگه بهم نگو! خودم روي پل بودم.
کلر: چي به سر جيم اومده؟
ايتن مچهاي او را مي گيرد و داد مي زند.
ايتن: مرده! مرده ! مرده! از خواب بيدار شو کلر! جيم مرده، همه شون مردن، همه شون.
ايتن مچهايش را رها مي کند.
کلر ( زيرلب): اونا مردن، جيم مرده.
ايتن: کاپشنتو در بيار.
کلر: چي؟
ايتن: کاپشن لعنتيتو دربيار.
يکي از آسيتنها را مي گيرد و عملاً کاپشن را از تنش مي کند؛ طوري که کلر روي پاهايش مي چرخد. کاپشن مثل جسد مرده اي روي زمين مي افتد. نخستين حرکت کلر به طور غريزي اين است که خودش را بپوشاند.
کلر به لرزش مي افتد. ايتن دورش مي چرخد و کنجکاوانه نگاهش مي کند. همين عمل، لرزش کلر را شديدتر مي کند.
ايتن(ادامه): کجا بودي؟
کلر: ول کردم و رفتم. اون گفت مأموريت لغو شد. اون رفت پس منم رفتم.
ايتن: اين قضيه مال چهار ساعت پيشه! کي تو رو فرستاده؟ اونا تو رو فرستادن؟
کلر(آهسته): اونا کي ان
ايتن: اونا تو رو فرستادن؟ اونا تو رو فرستادن؟
کلر: اونا کي ان، اونا کي ان؟
ايتن مچهاي او را مي گيرد.
ايتن: کي تو رو فرستاده؟! کي تو رو فرستاده؟
کلر ( جيغ مي زند): هيشکي منو نفرستاده. قرار بود ساعت چهار برگرديم اينجا، ساعت چهار. اگه کار خراب بشه و اگر نه ساعت چهار برنگرديم، ساعت چهار، چهار صبح... چهار...!
کلر به زانو مي افتد. لحظه اي مي گذرد. سپس ساعت به صدا در مي آيد... دنگ، دنگ، دنگ. با طنين ساعت، ايتن مچهاي کلر را رها مي کند.

81. داخلي – خانه امن – لحظاتي بعد – همان شب
 

ايتن جلوي کامپيوتر مي نشيند و با نگاهي بي روح به آن مي نگرد و هنوز منتظر پاسخ است. کلر لبه تختخواب نشسته. سپيده سر مي زند، سکوت سنگيني حاکم است.
کلر: چرا نميان دنبالمون؟
ايتن: منو از خودشون روندن. اونا فکر مي کنن من جيم و ديگران را کشته ام. معلوم نيست از کجا صد هزار دلار ناغافل توي حساب بانکي پدر و مادرم پيدا شده. کيتريج فکر مي کنه من همون عامل نفوذي ام که دنبالش بوده ن و دراين دو سال اخير در استخدام يه دلال اسلحه به نام مکس بوده م تا فهرست ناک خودمون رو براش گير بيارم.
کلر پس از مکثي طولاني و در حالي که به پشت ايتن خيره مانده.
کلر: خب حالا مي خواي چه کار کني؟
ايتن: من براش گيرش ميارم. اين نفوذي هر کي باشه، فکر مي کنم به اسم Job مي شناسنش. يعني لااقل گاهي اوقات. نمي تونم گيرش بيارم، ولي اگه اون بدونه که من فهرست ناک رو دارم، پيدام مي کنه.
کلر: ايتن، معلومه چي داري مي گي؟ بذار برم و با کيتريج حرف بزنم، بهش مي گم که تو اصلاً کاري به اين کارا نداشتي...
ايتن: کلر، کلر، کلر، اگه تو هنوز زنده اي، اون فکر مي کنه که با من همدستي.
کامپيوتر چشمکي مي زند و صدايي مي کند. ايتن به طرفش مي رود.
صفحه کامپيوتر
چشمک مي زند:« منتظر پيام هستم» ايتن با شتاب خود را به کامپيوتر رسانده و روي قسمت «پيام» کليک مي کند. اين پيام بر روي صفحه مانيتور ظاهر مي شود:
« جاب – کنج «نکازانکا» و «پريکويي» يک بعدازظهر»
« يک بسته دل هيل بخر»
« و از مردي که توي ايستگاه اتوبوس نشسته، کبريت بخواه»
کلر به ايتن نگاه مي کند.
کلر:پيام براي جابه (Job).
ايتن:جوابشو من مي دم.

82. خارجي – خياباني که بانک/ ايستگاه اتوبوس فلورنک در آن قرار دارد – روز
 

ايتن به ايستگاه اتوبوس جلوي پاساژ ساوي (Savoy) مي رسد. مردي به کاپشن سياه روي نيمکت مي نشيند؛ پشتش به ايتن است.
ايتن: ببخشيد، کبريت دارين؟
مرد بي آن که برگردد، قوطي کبريتي به طرف ايتن دراز مي کند. در حالي که ايتن کبريت را مي گيرد، از پشت دو مرد بازوهايش را مي گيرند و به طرف اتومبيل که تازه آنجا توقف کرده، هدايتش مي کنند.

83. داخلي- اتومبيل – روز
 

ايتن به درون اتومبيل مي خزد و روي صندلي عقب بين دو مرد مي نشيند. ماتياس، مردي که دست چپ نشسته، نقاب سياهي در دست دارد. آن را به طرف ايتن مي گيرد که آن را پس مي زند.
ماتياس: امکان داره کلاتو برداري؟
ايتن: چرا؟
ماتياس: مگه نمي خواي مکس رو ملاقات کني؟ اين قيمت بليته.
ايتن با اکراه، نقاب را روي سرش مي کشد و اتومبيل راه مي افتد.

84. داخلي – آپارتمان مکس – روز
 

ايتن که هنوز نقاب روي سرش، نمي تواند راحت بنشيند. جايي در شهر، در آپارتماني جلوي يک ميز نشسته- از آنجا که پرده ها کشيده شده، ممکن نيست فهميد کجا هستند. آپارتماني جادار و خيلي شيک تزيين شده – فرشهاي گران قيمت شرقي و اشياي هنري که با سليقه انتخاب شده اند.
جايي در پايين آپارتمان، سگي بي وقفه، پارس مي کند. در راهروي بيرون آپارتمان، کسي جارو برقي مي کشد. ماتياس و مرد دوم همان نزديک ايستاده اند.
ايتن: فکر کردم دارم مي رم مکس رو ببينم.
ماتياس: بد فکر کردي. هيچ کس مکس رو نمي بينه.
ايتن: خب پس اينجا چه کار مي کنم؟
ماتياس: که مکس تو رو ببينه و حرفي رو که براي گفتن داري بشنوه.
ايتن: من از پشت اين کفن نمي تونم درست ارتباط برقرار کنم.
ماتياس: اگه مکس از حرفت خوشش نياد، اون کفنو مادام العمر مي پوشي.
ايتن: با اين حال بدم نمياد امتحان کنم.
ماتياس: خيلي خب.
چهره مکس در قاب تصوير مي آيد. ماتياس نقاب را از سر ايتن بر مي دارد. پوشش که برداشته مي شود، ايتن خود را در مقابل زني بلند قد با سن و سالي نامشخص مي يابد. زن با وقار و تشخص خاصي لباس پوشيده.
مکس: تو کي هستي و اينجا چه مي کني؟
ايتن: من به صد هزار دلار پول احتياج دارم.
مکس: واقعاً؟ و فکر کردي اگه فقط خودي نشون بدي، من اين پولو بهت مي دم؟
ايتن: چرا نه؟ مگه قبلاً 125 هزار دلار به جاب ندادي؟
مکس: حالا فهميدم... ولي تو جاب نيستي. آره، کسي به جاب اجازه نداده بود از نوشته هاي کتاب مقدس توي ارتباطاتش نقل قول بياره. لحنش هم مهم بود... تند ولي شوخ و سرزنده. جاب شوخ و سرزنده نيست. بنابراين حرفي که مي زني يه خورده تناقض داره.
ايتن: بستگي داره.
مکس: به چي؟
ايتن: به اين که تناقض رو دوست داري يا نه. من صدو پنجاه هزار دلار مي خوام.
مکس: حرفش رو هم نزن.
ايتن: ديسکي که جاب بهت فروخته، بي ارزشه. طعمه اس، جزئي از برنامه داخلي سازمانه براي گيرانداختن عامل نفوذي.
مکس: تو از کجا مي دوني؟ نکنه و هم يکي ديگه از افراد سازماني!
ايتن: مث جاب؟
مکس:ا... ما داريم ازت سوال مي کنيم.
ايتن: من ناک ( ناک ) هستم. يعني بودم. حالا برکنارم کردن.
مکس: امکان داره بگي چرا؟
ايتن: اين سواليه که خودم مي خوام از جاب بپرسم.
مکس: من و جاب زياد همديگرو نمي شناسيم.
ايتن: با اين حال، مطمئنم که مي توني يه ملاقاتي بين ما ترتيب بدي.
مکس: چرا بايد اين کارو بکنم؟
ايتن: چون من مي تونم فهرست واقعي ناک رو تحويل بدم. فهرستي که تو داري نه تنها بي ارزشه، بلکه حتماً مجهز به دستگاه هدف يابيه که جاي شما رو دقيقاً مشخص مي کنه.
مکس: وقتي من نتونم به اطلاعات ديسک نگاه کنم و خودم با چشمهاي خودم ببينم که بي ارزشه، راحت مي شه گفت که بي ارزشه. موضع قابل دفاعي نيست جناب.
ايتن: خيلي خب، دريافتش کن و بين 30 ثانيه تا حداکثر 10 دقيقه خودت مي بيني که چطور بچه دهاتيهاي ويرجينيا مث خرگوش صحرايي اطرافت ورجه و ورجه مي کنن.
مکس ( با مکث): م...
ايتن: بهت مي گم چي کارکنيم. اسکنر RFتون که توي ماشين ازش استفاده مي کنين، خوبه؟
مکس: خيلي خوبه.
ايتن: خب، پس ازش استفاده کن. ولي پيشنهاد مي کنم اولback upاش کنين.
زاويه اي ديگر
ماتياس download مي کند، صداي قطعه موزيک کوتاهي به گوش مي رسد و سپس صفحه مانيتور روشن مي شود. کامپيوتر فهرست پيچيده اي از اسامي و آدرس و شماره تلفن و ساير اطلاعات شخصي را از جلوي چشم مي گذراند. ولي نگاه ماتياس به باز خواني ديجيتال اسکنرRF است.
ماتياس: بيست و شش، بيست و هفت. تا اينجا که خوبه.
مکس: ولي دوست من براي تو خيلي خوب نيست.
روي اسکنر، نمايشگر ديجيتال به 30 رسيده.
ماتياس: سي و دو و ادامه.
مکس ( به ايتن): اين به معناي يک سيگنال نيست. ممکنه فقط سخت افزاره که داغ کرده.
مکس چشمش را از اسکنر برگرفته به ايتن نگاه مي کند، گويي بخواهد در مورد مسئله اي تصميم بگيرد.
ماتياس: چهل و چهار. چهل و پنج.
ايتن: فقط دو دقيقه فرصت دارين.
مکس هنوز مردد است. مرد دوم به طرف پنجره مي رود...
... هيچ اتفاقي نمي افتد. پنجره را که به بالکن راه دارد، باز مي کند.

85. خارجي – آپارتمان مکس – بالکن – روز
 

مرد ديگر وارد بالکن مي شود. چيزي در آنجا نيست و فقط روزي درخشان جلوه مي فروشد. مرد به طرف نرده ها رفته و به خيابان نگاه مي کند. پايين، سگي که هنوز پارس مي کند، به درختي در خيابان قلاده شده. واق واق سگ ناگهان متوقف مي شود.

86. داخلي – آپارتمان مکس – روز
 

بازگشت به داخل
ماتياس: پنجاه و هفت. پنجاه و نه.

87. خارجي – آپارتمان مکس
 

در بين اتومبيلهايي که در خيابان در رفت و آمدند، يک وانت کنترل آلودگي و يک تاکسي سر مي رسند. کيتريج و مأمور مؤنث اهل جمهوري چک از تاکسي خارج مي شوند و در همان حال، دو مأمور مخفي گروه IM از وانت بيرون مي آيند.

88. داخلي – ساختماني که آپارتمان مکس در آن قرار دارد – ورودي – روز
 

پنج مأمور باراني پوش گروه IM به رهبري کيتريج به سرعت وارد لابي ساختمان مي شوند و در سکوت، از پله ها بالا مي روند.

89.داخلي – راهروي ساختمان مکس- روز
 

وقتي مأمورها هفت تير به دست از پله ها بالا مي آيند، مستخدمي در حال جارو برقي کشيدن موکت راهرو است. او بهت زده به آنها نگاه کرده و جاروبرقي را خاموش مي کند.
مأموران زن گروهIM( به زبان چکي): روشنش کن. به کار نظافتت ادامه بده.
کيتريج به تندي به او نگاه مي کند و با حرکت سر و دست به زن دستور مي دهد. مستخدم جارو را روشن مي کند. به جلوي در يکي از آپارتمانها مي رسند و...

90. داخلي – آپارتمان – روز
 

... با لگد وارد مي شوند. مأمورها در حالي که سلاحشان را به هر طرفي تکان مي دهند، به داخل آپارتمان مکس مي ريزند. کيتريج از بينشان سر برمي آورد و کنترل موقعيت را به دست مي گيرد...
... ولي هيچ کس آنجا نيست. دو مأمور به سرعت به طرف اتاق خواب مي دوند و به همان سرعت بر مي گردند.

91. خارجي – برج پاودر (Powder Tower) – نما از بالا – روز
 

مکس، ايتن، ماتياس و مرد ديگر به سرعت از روي پلي که آپارتمان مکس را به برج متصل مي کند، مي گذرند.

92. خارجي – بالکن آپارتمان مکس – روز
 

کيتريج با لگد در بالکن را باز مي کند، بيرون مي آيد و به اطراف نظري مي اندازد. کسي را نمي بيند.
کيتريج: لعن...

93. داخلي – اتومبيل مکس – ايتن و مکس – روز
 

مکس: اوه خداجون، گونتر ديگه به من اجازه نمي ده از يکي از آپارتمانهاش استفاده کنم. ( رو به ايتن) واي، ببخش اگه بهت شک کرده بودم پسر جون. آدم نازنيني هستي. تعارفمو بپذير.
ايتن: ممنون مکس... مکس يا مکسين؟

94. داخلي – اتومبيل – در حال حرکت – روز
 

مکس: نيازي نيست بهت بگم که گمنام بودن در حرفه منم چه نعمتيه... مث يه پتوي گرم و نرم. ( بي مقدمه) معامله من با جاب بستگي داشت به انتقال موفق ديسک به کامپيوتر. واضحه که نشد. و معامله به هم خورد.
ايتن: معاملت با جاب سر چقدر بود؟
مکس: 6 ميليون دلار. همون مبلغ رو به تو مي دم. ولي فهرست کامل رو الان مي خوام، اونم تازه، نه فقط مال اروپاي شرقي رو. تکه تکه نمي خوام، چون اين طوري خيلي خطرناکه. من فهرست کامل رو مي خوام، اسم واقعي همه مأموراي مخفي غير رسمي رو تو تموم دنيا.
ايتن: ده ميليون. ده ميليون دلار پول نقد به صورت اسکناس که مهر خزانه داري آمريکا هم روشون خورده باشه... و بعد يک چيز ديگه... بهم شخصاً اطمينان بدي که موقع رد و بدل، جاب اونجا باشه.
مکس: قبول. فهرست رو بيار لندن. آخر همين هفته مي خوامش.
ايتن: چطور اين اطمينان رو به من مي دي که جاب اونجا خواهد بود؟
مکس: چطور اين اطمينان رو به من مي دي که سه روزه فهرست به دستم مي رسه؟
خب، خيلي خوشبخت شدم. حالا پسر جون کجا پياده ت کنم؟
ايتن: من هيچ جا بدون پولم پياده نمي شم.
مکس موفق مي شود بدون سرفه، بخندد سپس با انگشت اشاره اش به او هشدار مي دهد:
مکس: حالا بايد شخصاً ازت حمايت کنم. بنابراين حواست باشه جونت رو روي اين پول نذاري.
ايتن: فکرش رو هم نمي کنم.
مکس به عقب تکيه مي دهد و به ايتن نگاه مي کند. آهي تصنعي مي کشد. از اين پسرک خوشش آمده.

95. داخلي – آپارتمان مکس – روز
 

کيتريج توي بالکن منتظر است تا مأمورانش وارسي خانه را تمام کنند. هري بارنز، بوروکراتي ميان سال با کت و شلواري خاکستري و چهره اي تقريباً عبوس به کيتريج مي پيوندد.
کيتريج: بارنز، طرف ناپديد شد و تا وقتي هم که تصميم بگيره که دوباره ظاهر بشه، مخفي باقي مي مونه.
بارنز: ببين، مي تونيم از يه نفر از آدماي سفارت استفاده کنيم و ضمناً پاي مقامات محلي رو به ميون بکشيم. جلوي نقل وانتقالهاشو مي تونيم بگيريم.
کيتريج: چه کار مي تونيم بکنيم بارنز؟ به آدم توي فرودگاه بذاريم؟ حدس مي زني هانت چند تا هويت داشته باشه؟ چند بار بي درد سر از گمرک کشورهاي مختلف رد شده؟ اين جور افراد تربيت شدن تا مث ارواح باشن. خداي من، چرا حواست نيست که ما به اونا ياد داديم اين طوري باشن؟!
بارنز: خب پس چي پيشنهاد مي کني؟
کيتريج: بذار با تعقيب کردن اون وقتمون رو تلف نکنيم. بذاريم خودش به طرف ما بياد. هر کسي يه نقطه ضعفي داره. نقطه ضعف اونو پيدا کن و تحت فشارش بذار.

96. داخلي – خانه امن – روز
 

ايتن وارد اتاق نشيمن مي شود. کلر اسلحه به دست از اتاق خواب بيرون مي رود.
ايتن دستش را توي جيب کاپشنش مي کند و يک بسته ضخيم اسکناس بيرون مي کشد.
کلر: مکس باهات معامله کرد؟
ايتن: من فهرست ناک رو بهش مي دم واون جاب رو تحويلم مي ده.
کلر: 25 تا فشنگ براي ( هفت تير) گلاگ 9ات داريم و فقط 20 تا براي (هفت تير) سيگ ساوئر، يک جفت عينک ويسکو با مانيتور و تعداد زيادي گذرنامه. تو خودت گفتي... اگه نميرم، با توام.
ايتن: از اين بابت مطمئني؟
کلر: جيم، شوهرم بود. مي خوام بدونم کي اونو کشته. مي خوام بدونم کدوم بي شرف اين کاروکرده.
ايتن: ما به کمک احتياج داريم و زياد هم وقت نداريم. بايد آدمهاي محلي باشن.
کلر: چه جور کمکي؟

97. داخلي – خانه امن – لحظاتي بعد- روز
 

تلفن روميزي KY57، جعبه اي سياه با يک گوشي تلفن معمولي بالاي آن، روي ميز به صدا در مي آيد.
ايتن کابل تلفن کامپيوتر دستي اش را برداشته و به پشت تلفن فرو مي کند. صفحه نمايش بالاي KY57 شماره اي ا مي گيرد و يک ارتباط کامپيوتري برقرار مي کند. روي صفحه مانيتور کامپيوتر، اين پيام ديده مي شود:« مرکز داده هاي پرسنل گروه IM، حالا دکمه رمز خود را وارد کنيد.»
ايتن کلمه رمزي را تايپ مي کند و صفحه مانيتور سؤال مي کند:« (کدام) گروه؟». ايتن کلمه اي را تايپ مي کند:« مطرود».
ديزالو به :

98. داخلي – قطار- تالار تشريفات – شب
 

کلمه « مطرود» آهسته روي تالار تشريفات يک قطار سريع ديزالو مي شود؛ جايي که گروه جديد IM دور يک ميز گرد آمده اند. کريگو، مردي فرانسوي با چهره اي خطرناک و حدوداً چهل ساله، لوتر استيکل، يک آمريکايي قوي هيکل که صداي گرمي دارد و ايتن و کلر. لوتر با نگراني ديگران را ورانداز مي کند.
ايتن: بازي ساده ست و چهارتا بازيکن داره ( به طرف کريگر اشاره مي کند) Pocket Exfil opens the ( و به لوتر) …Cyber ops lifts the wallet
کريگر: بانک؟
ايتن: کامپيوتر بزرگ گروه IM.
کريگر ( پس از لحظه اي تامل): دقيقاً کجاست؟
ايتن: لانگلي.
لوتر: لانگلي؟ لانگلي ويرجينيا؟
کريگر: داخل اداره مرکزي سيا در لانگلي.
اين سرش را به نشانه تاييد تکان مي دهد. کريگر رو مي کند به کلر.
کريگر ( ادامه): جدي حرف مي زنه؟
کلر: هميشه.
کريگر: اگه مي خوايم بريم ويرجينيا، چرا سر راه سري به « فورت ناکس» نزنيم؟ مي تونم با هلي کوپتر راحت وارد قسمت وروديش بشم و توي گاوصندوقش فرود بيام. اين که خيلي راحت تر از دزدکي وارد شدن به سيا است.
لوتر: چي رو مي خوايم کش بريم؟
ايتن: اطلاعات.
لوتر: چه جور اطلاعاتي؟
ايتن: نون و آب دار.
کلر: تحويل مي دي، پولش مي گيري.
لوتر: نمي دونم. اينو ديگه نمي دونم.
ايتن: اين واکنش، شباهتي به واکنش لوتر استيکلي که حرفشو شنيدم نداره. اسمتو چي گذاشته بودن؟ کماندوي؟ Phineas phreak؟ تنها آدم زنده اي که Nato Ghostcom رو هک کرد؟
لوتر: هيچ شاهد و مدرک عيني وجود نداره که نشون بده دستي توي اون کار داشته م که...( حرفش را تصحيح مي کند) يک ضرب شست استثنايي بود.
??ايتن: خودت نمي دوني چي رو داري از دست مي دي. اين (مأموريت)، کوه اورست هک هاست.
لوتر: خودتونو مسخره کردين. حتي با مدرنترين رمز گشاها. Cray access STU3S...
کلر: کريگر مي تونه به دستش بياره. ( به کريگر) نه؟
کريگر: يه خورده وقت مي بره.
ايتن: وقت مي بره. ولي اين اون چيزي نيست که کلر راجع به تو به من گفته.
لوتر: کامپيوترهاي دستي متفکر، منظورم مدلهاي 686 هستش که تراشه ريسک هوش مصنوعي دارن.
ايتن به کريگر نگاه مي کند.
کريگر: 24 ساعت وقت مي خواد.
ايتن دوباره رو مي کند به لوتر. لوتر تاملي مي کند.
لوتر: و وقتي کارمون تموم شد، وسايل رو براي خودم نگه مي دارم.
ايتن: لوتر، فکر مي کنم از اين بابت کسي نمي تونه ازت ايراد بگيره.
لوتر: فقط نمي تونم براي نفوذ به اونجا به هک کردن اکتفا کنم. هيچ مودمي (Modem) براي دسترسي به کامپيوتر بزرگ وجود نداره؛ اون يه کامپيوتر مستقله، من خودم شخصاً بايد سر پايانه ش حضور داشته باشم.
ايتن: لوتر، کوتاه بيا، بدتر از اون چيزيه که فکرش رو مي کني. پايانه توي يک اتاقک گاو صندوقي بسته و غير قابل نفوذ قرار داره.

99. داخلي – راهروي سيا/ جايگاه نگهبانها- روز
 

در حالي که ايتن صحبت مي کند، ما آن چه را که او به آن اشاره دارد، مي بينيم:
يک تحليلگر سيا يک ليوان « آيس تي» و چند فايل کامپيوتري در دست دارد، در راهروي دراز ساختمان اداره مرکزي سازمان پيش مي رود. به يک پايگاه حراستي بسيار مجهز مي رسد و چانه اش را روي دستگاه عجيب و غريبي که به کمک آن هويت افراد را با اسکن کردن چشمشان مورد بررسي قرار مي دهند، مي گذارد.
ايتن ( صداي خارج از قاب): توي اون اتاق هيچ چيز از نظرشون مخفي نمي مونه. شبکه هاي ليزري حتي مواظب هواکشها هم هستن.
ظاهراً دستگاه (هويت سنج) هويت مرد را تأييد مي کند و تحليلگر وارد قسمت محرمانه ساختمان مي شود.

100. داخلي – اتاقک ورودي به کامپيوتر سيا – روز
 

تحليلگر به محوطه اي پرده کشي شده مي رسد. پرده را کنار مي زند و به يک در بزرگ گاو صندوقي مي رسد. يک کليد کارتي را لاي شکافي سر داده و آن را همانجا باقي مي گذارد و سپس يک کليد کارتي ديگر را داخل شکافي که زير آن قرار دارد، سر مي دهد.
ايتن ( صداي خارج از قاب): سه سيستم پيش گيرانه وجود داره که فقط با ورود مجاز به اونجا خنثي مي شن... چيزي که ما ازش محروميم.
تابلوي فرماني درکنار تحليلگر مي گويد:« دستور عمل اقدامات پيش گيرانه خاموش.»
تحليلگر سپس يک کد سه رقمي را وارد دستگاه مي کند، در را با زور باز مي کند و داخل مي شود...

101. داخلي – اتاق کامپيوتر سيا- روز
 

اتاق محافظت شده پايانه، اتاقي نه چندان بزرگ اما چشمگير و با ابهت است. يک پايانه کامپيوتر مستقل در وسط اتاق چفت شده و ديواره هاي شيشه اي و موزاييکي اتاق مشرف بر جکهاي ذخيره کامپيوتراند.
ايتن (صداي خارج از قاب): سيستم اول، به صدا حساسيت داره و هر صدايي که بيشتر از يک نجوا باشه اون رو به صدا در مياره؛ سيستم دوم روي کف زمين قرار داره و به فشار حساسيت داره...
تحليلگر در گاو صندوقي را پشت سرش مي بندد و به طرف وسط اتاق مي رود. در حال راه رفتن، کاشيهاي کف اتاق زير پاهايش روشن مي شوند و سپس وقتي پا از روي آنها بر مي دارد، خاموش مي شوند.
ايتن ( صداي خارج از قاب):... و سومين سيستم هر چيزي که دماي اتاق رو بالا ببره، رد يابي مي کنه. حتي دماي بدن شخصي که به طور غير مجاز وارد اتاق بشه، اون رو به صدا در مياره.
دماسنج روي ديوار، دماي اتاق را 72 درجه فارنهايت نشان مي دهد. تحليلگر عينک را پايين مي زند، کامپيوتر را به راه مي اندازد و شروع مي کند به وارد کردن داده هاي فايلهاي کامپيوتري به داخل آن.
ايتن ( صداي خارج از قاب): هر سه سيستم، از پيشرفته ترين دستگاه هاي موجود توي دنيا هستن.
تحليلگر بر مي گردد و جرعه اي از چاي خود مي نوشد. قطره اي از عرق ليوان به روي کف اتاق مي چکد. به محض اصابت، قاب کف اتاق روشن مي شود.

102. داخلي – اتاق تشريفات قطار – شب
 

ديگر اعضاي گروه که دور ميز نشسته اند، با شک و ترديد به ايتن نگاه مي کنند.
لوتر: و تو واقعاً فکر مي کني که ما بتونيم اين کارو انجام بديم؟

103. داخلي- راهروي قطار- شب
 

نيمه هاي شب است و قطار تاريک. اعضاي گروه از اتاق تشريفات بيرون مي آيند تا بروند بخوابند. کريگر از يک مسير و ايتن و کلر از مسير ديگر مي روند.
ايتن از حرکت باز مي ايستد. توجهش به واگن جلويي جلب شده. پنجره اي در قسمت در ورودي واگن وجود دارد واو از پشتش نگاه مي کند.
چشمديد ايتن از پشت پنجره ( داخلي- واگن تجاري – شب)
ايتن واگن تجاري را نگاه مي کند. فضايي شيک و پر زرق و برق مخصوص مديران تجاري که موقع سفر با قطار، کارشان را در آنجا انجام مي دهند. کامپيوترهاي دستي، تلفنهاي سيار و ميزهايي که جلوي نشمنگاههاي جادار قرار دارد.
يک کارمند عاليرتبه زن، حدوداً چهل ساله، پشت يکي از ميزها نشسته و روي کامپيوتر دستي اش تايپ مي کند.

104. داخلي- قطار- راهرو- شب
 

ايتن به در کوپه مي زند.
ايتن: ممکنه بيام تو؟
کلر(دستپاچه ولي با علاقه):... حتماً.

105.داخلي- قطار- کوپه کلر- شب
 

ايتن و کلر وارد مي شوند، ايتن در کوپه را مي بندد. بسته اي از کاپشنش بيرون آورده و آن را به طرف کلر دراز مي کند. کلر بسته را گرفته، منتظر مي ماند.
ايتن: پوله و يک گذرنامه ديگه. اگه اون تو اتفاقي افتاد و اگه به کمترين چيزي شک کردي، پشت سرت رو نگاه نکن و برگرد. گوش مي کني چي مي گم؟ فقط برگرد و برو.
کلر: خودت هم شک داري ما بتونيم انجامش بديم.
ايتن: من همچين چيزي نگفتم.
کلر: مجبور نيستي بگي...
ايتن: خودم... جيم اعلام کرد عمليات لغو شده به حرفش گوش نکردم. گروه رو از دست دادم. فقط مي خوام صدمه اي بهت نخوره. خونسردي و بي تفاوتي کلر باعث مي شود ايتن مردد بماند که آيا کلر منظورش را درک کرده يا نه.
کلر: کاش هيچ وقت باهات آشنا نشده بودم.
ايتن: معذرت مي خوام.
ايتن برخاسته به طرف در مي رود. تازه دستش راروي دستگيره گذاشته که کلر دستش را روي شانه اش مي گذارد و(...)

106. خارجي – مقرسيا در لانگلي – روز
 

اداره مرکزي سيا از بالا، مجتمع عظيمي است متشکل از دو ساختمان غول آسا که اطرافش را فضاي گسترده اي از پارکينگ اتومبيلها و جنگلي پر درخت، مشخص و متمايز کرده.

107. داخلي- تالار ارتباطات – روز
 

کيتريج، بارنز و کارمندانشان به شدت مشغول اند. عکسها و اطلاعات زندگينامه اي ايتن به صورت داده هاي کامپيوتري روي صفحه مانيتورها و تلويزيونهاي تالار به چشم مي خورد. کيتريج عقب کشيده به صندلي اش تکيه مي دهد و به سقف زل مي زند.
بارنز: اونچه مي خوام بدونم اينه که هانت چطوري حتي پس از لغو کردن مجوز رمزدارش، تونسته به فايل مطروده دسترسي پيدا کنه.
مأمور لودن/ مأمور مارک: اون احتمالاً از کد فلپس استفاده کرده. اونا دوست دارن و ( مجوز) فلپس هنوز براي 24 ساعت معتبر بود.
بارنز: اگه اين طور باشه بايد هر چه زودتر سيستمي پيدا کنيم که بلافاصله کد يه مامور رو خنثي و بي اثر کنه...
کيتريج با تقي پايه صندلي اش را روي زمين مي آورد.
کيتريج: حرفهايي رو که مي شنوم باورم نمي شه. هانت محکم به ما اردنگي زده و شماها اينجا وايستادين و دارين سرتونو مي خارونين که چه نوع کفشي پاش بوده! براي من مهم نيست چطوري اين کارو کرده، من فقط مي خوام بدونم که چرا اين کارو کرده. آيا آدمهايي رو استخدام کرده؟ و به چه منظوري؟
از جايي در آن ساختمان، صداي آژير بي مي خيزد، ولي چون فاصله دارد زياد بلند به گوش نمي رسد.
مأموريت/ مأمور لودن: براي اون که زنده بمونه. صداي آژير به اوج مي رسد و رفته رفته يکنواخت مي شود.
کيتريج: همچين ادعايي کوته بينانه ست. اين آدم تحريک مي کنه، ابتکار عمل داره. سؤال اينه که اون درحال حاضر چي مي خواد به اون دست پيدا کنه و... بارنز، اين صداي لعنتي ديگه چيه؟
مأموري که تازه از راهرو وارد شده:
مأمور: جين، آژير سوزيه.
کيتريج: اوه، خب... حالا بايد از ساختمون خارج شيم؟
بارنز: نه، تمرينه...
کيتريج: تمرين...

108. خارجي - بزرگراه دو باند ويرجينيا- روز
 

آژيرها به صدا در آمده اند، سه ماشين آتش نشاني با سرعت از کنار يک وانت خاکستري معمولي که کنار بزرگراه ايستاده عبور مي کند.

109. داخلي - ورودي اداره مرکزي سيا در لانگلي - روز
 

سه مأمور آتش نشاني وارد تالار اصلي ساختمان مرکزي سيا مي شوند. ايتن و کريگر در لباسهاي يکسره آتش نشاني و با وسايل لازم به دوش، جزو آنها هستند. در حالي که به طرف ميز حراست مي روند، ايتن سعي دارد خودش را کنترل کند. به بالا سرش نظر مي اندازد. آن بالا جمله اي بر روي ديوار کنده کاري شدهد:« و ته به حقيقت دست خواهي يافت و حقيقت تو را رهايي خواهد بخشيد.»
به مأمور حراست مي رسند. ايتن که عينک ويسکو به چشم دارد، خودش را به جلوي گروه رسانده و کنترل اوضاع را در دست مي گيرد.
ايتن ( به نگهبان):به اطلاع ما رسوندن که زنگ خطر در بخش هاي 3، 7 و 12 به گوش رسيده.
نگهبان صفحه مانيتور مقابلش را چک مي کند.
نگهبان ريچارد: آره. اين همون اطلاعاتيه که منم دارم.
آتش نشانها به هم نگاه مي کنند. اين ديگه کيه؟ ولي به نظر مي رسد که مي داند درباره چه صحبت مي کند، بنابراين...
ايتن(به نگهبان): تهويه مطبوع کدوم قسمته؟
نگهبان رندال: ا...21، ولي توي بخش 21 زنگ خطري به صدا در نيومده.
ايتن: من بايد برم اونجا و خاموشش کنم.
نگهبان رندال: هيشکي به قسمتي که زنگ خطر به صدا در نيومده نمي ره.
ايتن: مگه مي خواين آتش به همه ساختمون سرايت بکنه؟
نگهبان ريچارد ( آيين نامه رامي خواند): هيچ کس حق ورود به قسمتي را که در آن زنگ خطر به صدا در نيامده ندارد...

110- خارجي - مقرسيا در لانگلي - محوطه پارکينگ - روز
 

يکي از ماشينهاي آتش نشاني، کمي با فاصله پشت ديگر ماشينها در محوطه پارکينگ ساختمان سيا توقف کرده. ماشين دوم با سر و صدا از بقيه جدا مي شود. لوتر رفتن ماشين را تماشا مي کند.

111- داخلي - ماشين آتش نشاني - روز
 

لوتر با يک خروار وسيله و آلات و ابزار در درون بدنه ماشين آتش نشاني نشسته: سه کامپيوتر دستي، توده اي کابل تلفن، يک آنتن بشقابي کوچک، يک تلفن سيار و چندين دفتر راهنماي تلفن با نامهايي چون «Switched Access Service» و Cosmos».
يکي از کامپيوترها کارکرد يک مانيتور ويسکو را دارد که تصويري ويديويي را نشان مي دهد که در آن لوتر چشمديد ايتن از نگهبان يکدنده را در حال تمام کردن جمله اش مي بيند.
نگهبان ( روي صفحه مانيتور):... و خب زنگ توي قسمت 21 به صدا در نيامده! لوتر به طرف صفحه مانيتور ديگر بر مي گردد و در فهرست امکانات پيچيده اش دنبال چيزي مي گردد.
لوتر ( نجواکنان): بيست و يک، بيست و يک...
او چيزي را که به دنبالش مي گشته پيدا مي کند و روي آن « دابل کليک » مي کند. يک باکس قرمز روي صفحه روشن مي شود...

112. داخلي - مقرسيا در لانگلي- تالار ورودي - روز
 

... و همان باکس قرمز روي صفحه مانيتور نگهبان روشن مي شود. از دور آژير جديدي به صدا در مي آيد.
نگهبان رندال: صبر کن، نگاه کن، روشن شد. بريم بريم.
ايتن: راه بيفتين.
ايتن بر مي گردد و به يکي از آتش نشانهاي پشت سرش نگاه مي کند. کلر است. کلر و کريگر به دنبال ايتن و نگهبان در راهرو به راه مي افتند.

113. داخلي - انبار سيا- روز
 

کلر به سرعت لباس يکسره آتش نساني اش را از تن به در مي آورد و در زير آن کت و دامن کارمندي نمايان مي شود. بلافاصله يک برگه شناسايي به بالاي کتش سنجاق مي کند. يک ورقه چاپي از جيبش بيرون مي کشد که يکي کپي کامپيوتري از عکس شناسايي يک مرد است. به چهره مرد خيره مي شود و آن را مورد بررسي قرار مي دهد.

114. داخلي - کافه ترياي سيا - روز
 

کلر که فنجان قهوه و کيکي در دست دارد، در بين ميزهاي کافه ترياي ساختمان سيا دنبال جايي مي گردد. چشمش به مردي تنها مي افتد که دارد روزنامه مي خواند. اين همان مردي است که در انباري به عکسش نگاه مي کرده. کنارش مي نشيند. مرد سرش را بلند مي کند و لبخند آشنايي به او مي زند و دوباره به روزنامه خواندنش ادامه مي دهد. مرد بر مي گردد تا صفحه ديگر روزنامه را بردارد و درحالي که رويش را آن طرف کرده، کلر شيشه کوچکي شبيه به بطري اشانتيون عطر از جيبش بيرون مي آورد و محتوي سفيد بطري را در قهوه مرد مي ريزد. مرد بر مي گردد و ورقه اي از روزنامه را به کلر مي دهد. کلر لبخند مي زند. مرد قهوه اش را مي نوشد. کلر با حالتي غيرعادي به شانه مرد نگاه مي کند. مرد متوجه نگاه مي شود. کلر دست دراز مي کند و با انگشت چيزي را از روي شانه مرد پس مي زند. مرد لبخند مي زند. ولي کلر چيزي را از روي کتف او پس نزدهف بلکه چيزي را روي شانه اش کار گذاشته است... يک تکه نوار فلزي خاکستري ظريف و کوچک را. کلر از پشت ميز بر مي خيزد. مرد نيز قهوه اش را تمام کرده و ميز را ترک مي کند.

115. داخلي - ماشين آتش نشاني - روز
 

لوتر به يکي ديگر از کامپيوترهاي دستي اش خيره شده. اين يکي نقشه اي از داخل ساختمان را نشان مي دهد. مکان نمايي در يکي از اتاقها شروع به چشمک زدن مي کند. لوتر به او لبخند مي زند.
لوتر: هي چطوري؟

116. داخلي - راهروي مقرسيا/ جايگاه نگهبانها- روز
 

نگهباني مسلح به مسلسلي دستي، جلوي ايتن و کريگر راه افتاده و آنها را به طرف يک در فلزي سنگين که روش نوشته شده « خدمات»، راهنمايي مي کند.
نگهبان: تهويه مطبوع اينجاست!
از سرپيچي رد مي شوند و درست از کنار...
... مرد قهوه خور که از سمت ديگر مي آيد، رد مي شوند. ما با مرد قهوه خور مي مانيم.

117. داخلي - مقر سيا در لانگلي - راهرورها - روز
 

مرد قهوه خور از کافه تريا بيرون مي آيد و در راهرو به راه مي افتد. به طرف در محوطه ممنوعه رفته، روي تابلوي فرمان دکمه هايي را فشار مي دهد.
تحليلگر سيا؛ ويليام دونلو
مرد قهوه خور ( تحليلگر) از جلوي ميز يکي از نگهبانها رد مي شود و توي يک اسکنر هويت ياب نگاه مي کند و ما ناگهان به ياد مي آوريم که اين مرد را قبلاً نيز ديده ايم. او همان تکنسيني است که در پايانه غير قابل نفوذ کامپيوتر کار مي کند.

118. داخلي- سيا - قسمت خدمات - روز
 

ايتن و کريگر در قسمت خدمات خود را آماده مي سازند. ايتن ماسکش را در ساکي مي گذارد.
نگهبان بر مي گردد.
نگهبان: اون يکيتون کجا رفت؟
نگهبان به طرف ايتن مي رود. ايتن لگدي به او مي زند و او را به طرف کريگر هل مي دهد و کريگر نيز ضربه اي به پشت سرش وارد مي کند. نگهبان به خود مي پيچد و بيهوش بر زمين مي غلتد. کريگر بلافاصله گردنش را مي چسبد. ايتن بر مي گردد. کريگر که با يک دست، سر نگهبان را گرفته، با دست ديگر، از غلاف کمربندش کارد نوک تيزي بيرون مي کشد و آن را به طرف جمجمه نگهبان نشانه مي رود. ولي ايتن بلافاصله خود را به او مي رساند و دست مسلح کريگر را گرفته و به ديوار مي کوبد.
ايتن: هيچ خوني ريخته نمي شه.
کريگر( با تهديد): ببينيم و تعريف کنيم.
ايتن: وقت تلف نکن.
ايتن او را رها مي کند و دور مي شود.

119. داخلي- کانال عمودي - روز
 

دست و پاي نگهبان را بسته و بر روي کف اتاق خدمات رها کرده اند. ايتن و کريگر از پايين، وارد کانال هواکش مي شوند. نخستين قسمت هواکش را بايد سر بالايي بروند. کريگر دستهايش را پله مي کند و زير پاهاي ايتن را مي گيرد ودرحالي که ايتن خودش را به درون کانال مي کشد، او را بالا مي برد.

120. داخلي - کانال هواکش - روز
 

ايتن و کريگر به سرعت شروع به خزيدن مي کنند و حالا سينه خيز به جلو مي روند. به تقاطعي مي رسند و به سمت راست مي پيچند.
ايتن:1،2،3، توست (toast)، توست. لوتر، من دارم مي رم تو، نااميدم نکن... کريگر، از اينجا به بعد، سکوت مطلق.

121. داخلي- کانال - روز
 

در داخل کانال، ايتن و کريگر به يک چاله هواکش مي رسند. يک شبکه ليزري از هواکش محافظت مي کند، ستونهاي باريک نور قرمز که همديگر را قطع کرده اند. ايتن به پايين، به ستونهاي باريک شبکه نگاه مي کند. ايتن مي تواند در آن زير، اتاق کامپيوتر و قسمت بالاي سرتکنسين را ببيند.

122. داخلي- کانال هواکش - روز
 

در داخل کانال، ايتن به کريگر علامت مي دهد و با دستهايش يک مثلث توي هوا مي کشد. کريگر با پيچ و تاب دادن به خود جلو رفته و يک شيء هرمي شکل شيشه اي به دستش مي دهد. ايتن هرم را بالا برده و جلوي بخشي از يک ستون نور شبکه ليزري را مي گيرد. هرم نوراني مي شود و حالا ست که متوجه مي شويم ... يک منشور است. وقتي ستون نور ليزري در منشور زنداني مي شود، ايتن با احتيار از داخل چاله هواکش خود را بيرون مي کشد و آن را به طرف يک منشور ديگر هدايت مي کند و بدين ترتيب راهي را درون هواکش باز مي کند.

123. داخلي- مقرسيا - اتاق کامپيوتر- روز
 

بالا، روي سقف، يکي از پيچها در کانال هواکش شروع به چرخيدن و باز شدن مي کند. وقتي پيچ باز شده و نزديک است که بيفتد، يک نوار نازک فلزي از لاي ميله هاي کانال بيرون مي خزد و درست در کنار پيچ قرار مي گيرد. پيچ، کاملاً باز شده ولي به زمين نمي افتد، مثل اين که به يک آهن ربا چسبيده باشد، مي چرخد و با يک تقه ظريف به کنار نوار فلزي مي چسبد. از لاي کانال، پيچ بالا کشيده مي شود. حالا تمامي کانال به سوي اتاق باز شده، ولي دريچه اي با دستي محکم گرفته شده است. دريچه کج شده و به طرف بالا به درون کانال کشيده مي شود. يک لوله لاستيکي از درون سوراخ به پايين مي خزد و نزديک دماسنج که -72 درجه فارنهايت را اعلام مي کند- متوقف مي شود. صداي نسيم خنکي که به داخل اتاق مي وزد و آن را خنک مي کند، خيلي آهسته به گوش مي رسد.

124. داخلي – اتاق کامپيوترسيا – روز
 

تکنسين نسبت به سيستم امنيتي اتاق غافل است.

125. داخلي- اتاق کامپيوتر سيا – روز
 

حال و هواي اتاق سربسته کامپيوتر به طرز خوفناکي ساکت و آرام به نظر مي رسد. هيچ کس در آنجا نيست و تنها صدايي که به گوش مي رسد «وز» ضعيف کامپيوتري است که منتظر است از آن استفاده شود. حالا سر ايتن آهسته آهسته در اتاق فرود مي آيد، موهايش، پايين به جلوي صورتش ريخته شده اند. در وهله نخست چنين به نظر مي رسد که فقط سرش را داخل کرده تا نظري اجمالي بيندازد، ولي بيشتر و بيشتر فرود مي آيد؛ ابتدا سرش سپس شانه هايش و بعد تنه اش، زانوهايش و دست آخر قوزک پايش را مي بينيم و کاملاً متوجه اوضاع مي شويم.
ايتن تا جلوي دماسنج ونمايشگر درجه حرارت کامپيوتر پايين آمده، ولي ناگهان به محض بازگشت تحليلگر به داخل اتاق، دوباره بالا کشيده شده و به سقف، درست بالاي کامپيوتر آويزان مي شود.

126. داخلي – مقرسيا – اتاق کامپيوتر- روز
 

تکنسين به طرف کامپيوتر رفته و مي نشيند؛ توده سند و فايل سمت راستش قرار دارد.

127. داخلي- اتاق کامپيوتر سيا- روز
 

تکنسين با کامپيوتر کار مي کند. لحظه اي مکث کرده، قطرات عرق را از روي پيشاني اش پاک مي کند.

128. داخلي- اتاق کامپيوتر سيا – روز
 

تکنسين با حالتي غريب به بالا نگاه مي کند. انگار حضور ايتن را بالاي سرش احساس کرده باشد، ولي در عوض...
تکنسين: اوه،خداي من.
... بالا مي آورد.
خودش را به طرف سطل آشغال مي رساند و دوباره عق مي زند. آشفته و گيج و در حالي که احساس مي کند که امکان دارد باز بالا بياورد، خودش را به زحمت تا در خروجي کشانده و از اتاق خارج مي شود.

129. داخلي- سيا- سالن ورودي اتاق کامپيوتر- روز
 

تکنسين، با وجود ناخوشي و از پاافتادگي، باز مترصد است که دوباره با کليد کارتي اش سيستم خطر را به کار بيندازد. سيستم با وز بمي دوباره فعال مي شود و نوشته اي روي پانل چشمک مي زند:« دستگاه اقدامات پيش گيرانه از ورود مزاحم، روشن است.»

130. داخلي- اتاق کامپيوتر سيا- روز
 

ايتن دوباره آهسته ولي بيشتر و بيشتر فرود مي آيد تا اين که به سطح پايانه کامپيوتر مي رسد و سرش به طور افقي در مقابل کامپيوتر قرار مي گيرد. تسمه محکمي به قوزک پايش بسته شده وطنابي او را نگه داشته که به کانال هواکش و يک سري قرقره ختم مي شود.

131. داخلي- کانال- روز
 

کريگر طناب را نگه داشته، آرواره اش به هم فشرده و عرق پيشاني اش نشسته است.

132. داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

متأسفانه او حدود يک متري از کامپيوتر فاصله دارد. دستش را دراز مي کند، ولي به آن نمي رسد. چشمهايش را باز و بسته مي کند و نمي تواند موقعيتي را که در آن گير کرده باور کند. مچاله مي شود و خودش را بالا مي گيرد و به داخل کانال نگاه مي کند.

133. داخلي- کانال- روز
 

کريگر متوجه اوضاع نامناسب مي شود.

134.داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ايتن در حالي که به کف اتاق اشاره مي کند، با ايما و اشاره مقصودش را به او مي رساند. کريگر آرام آرام طناب را پايين تر مي فرستد. حالا ايتن پايين تر از پايانه کامپيوتر رفته وهنوز يک متري با آن فاصله دارد. چشمانش را مي بندد و از تمامي قدرتش استفاده مي کند و تنه اش را دوباره بالا مي آورد و بدين ترتيب خود را درست در مقابل پايانه قرار مي دهد.

135. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

داخل ماشين آتش نشاني، لوتر که دارد با مانيتور ويسکو صحنه را مي بيند، سرش را وارونه مي گيرد تا بتواند آن چه را که ايتن مي بيند، ببيند. دستهايش را دور ميکروفن «هدست» اش گرفته و شروع مي کند به پچ پچ کردن. ما فقط صداي آرام نفسش را مي شنويم، نه کلماتش را.
لوتر: اين کلمه رمز رو تايپ کن:AW96B6، برگرد. برو به فهرست فايلها، فايل فهرست ناک رو پيدا کن. فهرست ناک رو باز کن. ديسکت خودت را داخل کن. روي فهرست ناک، دابل کليک کن.

136.داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

صداي پچ پچ لوتر از درون گوشي ايتن بسيار آهسته و آرام به گوش مي رسد. دستش را دراز مي کند و به صفحه کليد وارونه مي رساند و گردن مي کشد تا بتواند آن را ببيند و آرام شروع به تايپ کردن مي کند. کامپيوتر با وز بمي به کار مي افتد. ايتن دکمه جيبش را باز مي کند، يک ديسک 3/5 بيرون مي کشد و آن را آهسته در فلاپي درايو سر مي دهد. کامپيوتر با وز نرمي آن را قبول مي کند. ايتن اخمهايش را درهم مي کند، حتي صداي نرم و آهسته نيز در چنان شرايطي کر کننده به نظر مي رسد.
ولي آژير خطري به کار نمي افتد.

137. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

لوتر باز سرک مي کشد تا از طريق ديدگاه لرزان ايتن، پايانه کامپيوتر را ببيند و درهمان حال دستورات بيشتري را نجوا مي کند.
لوتر: خيلي خوب، فهرست داره بالا و پايين مي ره. خب، حالا دريافتنش مي کنيم. فهرست رو اصلاح کن. « کپي به ديسک» رو انتخاب کن. دريافتش مي کنيم. وقتي سبز شد، يعني تموم شده.

138.داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ايتن به سرعت تايپ مي کند، دکمه enter را فشار مي دهد و صفحه مانيتور پيام تسلي بخش را به نمايش مي گذارد:«downloading» (دريافت مي شود)

139. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

وقتي لوتر از طريق مانيتور ويسکو نگاهش براي نخستين بار به اطلاعات بخصوصي که دريافت مي کند، مي افتد. چشمهايش از حيرت گشاد مي شود. فهرست ناک در اختيار آنهاست.
لوتر: يا حضرت مريم!

140. داخلي- کانال – روز
 

کريگر از فشار و تقلاي گرفتن طناب، به لرزه افتاده، ولي ناگهان چشمش به چيزي در کنار خود مي افتد و خشکش مي زند. يک موش است. کريگر خيره مي ماند. موش هم به او خيره شده. هيچ يک حرکتي نمي کنند. موش که از بي واکنشي کريگر تعجب کرده، کنجکاوانه به جلو مي خزد. چشم گريکر آب افتاده، بيني اش مي خارد. نزديک است عطسه بزند.

141. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

لوتر خودش را جمع و جور مي کند و دستور ديگري در ميکروفن نجوا مي کند.
لوتر: انجامش دادي، بکشش بيرون.

142. داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ديسک 3/5 از درايو بيرون کشيده مي شود. ايتن آن را در جيب مي گذارد و اشاره مي کند که به طرف بالا برده شود. بدن او آهسته شروع به بالا رفتن مي کند. در حالي که اين کار را انجام مي شود، زنجيره اي از عرق از بيني اش سرازير شده، تبديل به قطره اي مي گردد و ايتن آن راناديده مي گيرد، ولي در زير کاشيهاي کف اتاق مي بيند که چهارتايي از آنها زير صندلي پشت کامپيوتر روشن مي شوند. در حالي که متوجه چيزي شده، چشمهايش از وحشت گشاد مي شود...
... قطره عرق فرود مي آيد...
... ولي او با دست راستش آن را مي گيرد.

143. داخلي- سيا- دستشويي آقايان- روز
 

تحليلگر سيا راهروي قسمت ممنوعه را رد کرده و به طرف دستشويي مي رود. صداي کشيده شدن سيفون توالت سکوت را مي شکند و تکنسين گيج گيجي خورده و از توالت خارج مي شود. به طرف سينک مي رود و مقداري آب به صورتش مي زند. او هنوز متوجه نوار فلزي ظريف و درخشاني که به کتفش چسبيده نشده. از دستشويي بيرون مي آيد و از راهرو به طرف در اتاق کامپيوتر مي رود.

144. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

روي صفحه يکي از مانيتورهاي دستي لوتر يک مکان ياب چشمک زن شروع مي کند به پايين رفتن از يک راهرو. لوتر در ميکروفنش حرف مي زند.
لوتر: داره مياد. زود باش!

145.داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ايتن نزديک سقف رسيده، ولي کريگر ديگر او را نمي کشد. ايتن بالا به طرفش نگاه مي کند و با حرکت چشم و سر به او مي فهماند که بالايش بکشد. کريگر با تکان دادن سر جواب منفي مي دهد. ايتن با حرکات سر و بدن مي گويد...« چي؟!»

146. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

مکان ياب روي صفحه مانيتور به نيمه راه رسيده.
لوتر: بيا از اونجا بيرون... بيا از اونجا بيرون...

147. داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ايتن هنوز آويزان است. کريگر در حالي که طناب را با يک دست گرفته، دست ديگرش را دراز کرده و چيزي مي خواهد، او ديسک را مي خواهد.

148. داخلي- راهروي سيا/ جايگاه نگهبانها- روز
 

تکنسين به راه خود به طرف اتاق کامپيوتر ادامه مي دهد.

149. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

مکان ياب نزديک حاشيه صفحه رسيده وعرق بر سرو صورت لوتر نشسته است.
لوتر: داره وارد اتاق مي شه. زودباش! يک زرد، دو زرد... توست! (toast)

150. داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ايتن هنوز وارونه آويزان است و حاضر نيست ديسک را بدهد. کريگر دوباره آن را طلب مي کند.

151. داخلي- راهرو/ جايگاه نگهبانها- روز
 

تکنسين، اسکنر هويت ياب را از سر مي گذراند.

152. داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

لوتر: چرا نمي جنبي؟!

153. داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ايتن بالا برده مي شود.

154.داخلي- ماشين آتش نشاني- روز
 

لوتر: آخيش! ( به خودش) فهرست ناک.

155. داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

ايتن ديسکت را به دندان گرفته. کريگر خم مي شود و آن را مي گيرد. چاقو را مي اندازد.
کريگر: مرسي.
ايتن: هنوز از اينجا خارج نشديم.

156. داخلي- سيا- سالن ورودي اتاق کامپيوتر- روز
 

تکنسين سيستم اقدامات پيش گيرانه را از کار مي اندازد، در را باز مي کند و به اتاق بر مي گردد. در حالي که پشت کرده تا در را ببندد، سر ايتن را که در آخرين لحظه بالا کشيده مي شود، نمي بيند.

157. داخلي- کانال- روز
 

ايتن،کانيستر (Cannisters) هاي دودزا را پرت مي کند و به اتفاق کريگر به سرعت همان راهي را که در کانال آمده بودند، سينه خيز بر مي گردند.

158. داخلي – تقريباً در لانگلي- ورودي- روز
 

کلر با قدم هاي تند از کنار جايگاه نگهبانها در قسمت پذيرش عبور کرده و از ساختمان خارج مي شود.

159. داخلي- سيا- اتاق کامپيوتر- روز
 

تکنسين در را بسته و وارد اتاق مي شود. چاقو را مي بيند، برش مي دارد، نگاهي به چاقو انداخته و آن را روي زمين مي گذارد. کارش را از سر مي گيرد، ولي وقتي دکمه برنامه خود را مي زند، پيامي روي صفحه مانيتورش ظاهر مي شود با اين عنوان:
« Keystroke log…File Download»
« 18 نوامبر 1995 9:58 دقيقه صبح»
و همين طور ادامه مي دهد. چشمهاي تکنسين از ناباوري گشاد مي شود. او با چرخي روي صندلي اش بر مي گردد و خود را به نزديک ترين تلفن مي رساند.

160. داخلي- سيا- اتاق ارتباطات- روز
 

در اتاق ارتباطات، تنش کمي بالا گرفته، کيتريج ايستاده و کارمندانش را شماتت مي کند.
کيتريج: به خاطر خدا، خوب فکر کنين! شما آدمها توي جزئيات غرق شدين،ذهنتون رو باز کنين، همين الان حتماً به قيافه هاي ما خيره شده و به ريشمون مي خنده! اول ببينين هانت چي مي خواد؟
بارنز: همون چيزي که در پراگ مي خواست! همون چيزي که هميشه مي خواسته! فهرست ناک!
کيتريج: خيلي خب!
ناگهان کيتريج متوجه چيزي مي شود و تازه اينجاست که فکر وحشتناکي به ذهنش خطور مي کند.
کيتريج ( ادامه): و از کجا بهتر مي شه اين فهرست رو گير آورد؟
براي لحظه اي سکوتي عصبي بر اتاق حاکم مي شود. پشت سر کيتريج، آن سوي اتاق، تلفني شروع به زنگ زدن مي کند. در حالي که ترس و وحشت بر اتاق سايه اندخته، مأموري به طرف تلفن مي رود تا جواب دهد.
کيتريج ( ادامه با شوخي): البته همه جا به جز اينجا.
خنده اي عصبي اتاق را پر مي کند و بلافاصله محو مي شود. در آن طرف اتاق، مأموري که رفته به تلفن جواب دهد، گوشي به دست ايستاده و رنگ از رخسارش پريده است.
مأمور وحشت کرده، چون حس مي کند حامل پيغامي بسيار بد و تکان دهنده است. گوشي تلفن را به طرف کيتريج دراز مي کند. همگي آهسته بر مي گردند و به مأمور نگاه مي کنند که لرزان مي گويد:
مأمور: براي شماست.
کيتريج: کيتريج هستم، هان؟

161. خارجي- جاده ويرجينيا- روز
 

مي تواند جيغ يک آدم باشد يا شايد ناله يک آژير ولي هر چه هست، در حالي که يک ماشين آتش نشاني با سرعت از ساختمانهاي مقر سيا دور مي شود و فرار مي کند، انعکاسش در بالاي جنگل به گوش مي رسد.

162. داخلي- ماشين آتش نشاني- درحال حرکت – روز
 

لوتر، کريگر، کلر وايتن، پيروزمندانه در قسمت جلوي ماشين نشسته اند. با رضايت خاطر به هم نگاه مي کنند. ولي هيچ کدام کلامي نمي گويند. لوتر به شدت هنوز هول و ولاي کاري را دارد که لحظاتي پيش انجام داده اند. ايتن به کلر در کنارش نگاه مي کند که خسته است و از پا افتاده، سرش را روي شانه اش مي گذارد. کريگر عملاً در جايگاه هدايت کننده قرار گرفته. ايتن فقط به جلو و به کلر نگاه مي کند.

163. داخلي- اتاق ارتباطات- روز
 

تکنسين که دزدي فهرست را کشف کرده، در آن طرف ميز کنفرانس اتاق ارتباطات که حالا خالي است، نشسته. کيتريج کنارش نشسته و عبوس و جدي نگاهش مي کند. بر مي خيزد و به طرف در، جايي که هري بارنز معطل ايستاده، مي رود. کيتريج با صدايي که به زور شنيده مي شود، حرف مي زند.
کيتريج ( ادامه به بارنز): فقط من و تو اينو مي دونيم... نقطه سر خط، مي فهمي؟ اين اتفاق هيچ وقت نيفتاده.
بارنز: اون چي؟
به طرف تکنسين که مضطرب و نگران نگاه مي کند، اشاره مي کند.
کيتريج: مي خوام تا پايان وقت امروز، بفرستيش آلاسکا که يک برج رادار رو بپاد.
فقط لباسهاش رو با پست براش بفرستين.
و از اتاق بيرون مي رود. بارنز به طرف تکنسين که با نگراني به او نگاه مي کند، بر مي گردد.

164. خارجي- لندن- شب
 

شب. رديفي از هتلهاي ناشناخته با اسمهاي غريب مثل هتل پومروي (Pomeroy)، هتل وينسنت و هتل بريج در اين خيابان قرار دارند.

165. داخلي- خانه امن لندن – شب
 

اين آپارتمان هم که با مقدار کمي وسايل پر شده، همان حالت معمولي و بي هويت ساختمانهاي داخل خيابان را دارد. ايتن با عجله در درون کيفي مي گردد و بالاخره آن چه را که دنبالش مي گشته، پيدا مي کند... همان کتاب مقدس حالا مستعمل شده اي که از آن براي ارتباط با مکس استفاده کرده. آن را ورقي مي زند و سپس به طرف کامپيوتر دستي اش که روي ميز روشن است، مي رود.
لوتر، روي مبلي آن طرف اتاق نشسته و فکرش به شدت مشغول است. کريگر روي يک کاناپه پاره پوره ولو شده و نوشابه اي مي نوشد و شبکه سي.ان.ان را تماشا مي کند. کلر کنار پنجره ايستاده و با نگراني به بيرون نگاه مي کند. کريگر بر مي گردد و از پشت کاناپه به ايتن نظري مي اندازد.
کريگر: داري با خريدارت تماس مي گيري؟ ( پاسخي نمي شنود) ايتن؟
از پشت ميز، ايتن نظري به بالا مي اندازد و سپس پشت کامپيوتر مي نشيند. کريگر به نگاهش از پشت کاناپه ادامه مي دهد.
کريگر( ادامه): ايتن؟ اوه، ببخشيد، آقاي هانت؟
ايتن نشنيده مي گيرد و به کارش ادامه مي دهد. کامپيوترش در حال وصل شدن به يک کاربر، پارازيت پخش مي کند. صفحه مانيتور چشمکي مي زند و همان سرويس آشناي گروه کتاب مقدس – که به واسطه آن با مکس ارتباط برقرار کرده- را به نمايش مي گذارد.
وقتي سايت، سوره و آيه را از او مي خواهد، ايتن به کتاب مقدس نگاهي مي اندازد و دنبال کد بعدي مي گردد. سپس شروع به تايپ کردن مي کند.
« مکس... حالا احتمالاً بهترين فرصت براي تعبير وتفسير رودرروي کتاب مقدس فرا رسيده. ملاقات ظهر فردا در قطار سريع السير لندن- پاريس. روي صندلي شماره 27 بنشين. دوست مشترکمان جاب را هم با خودت بياور.»
ناگهان کريگر به بالا سر ايتن مي رسد و با ضربه اي کتاب را از دستان ايتن به زمين پرت مي کند.
کريگر: تو بدون من سر هيچ قراري حاضر نمي شي.
ايتن: طرف ملاقات من خيلي خجالتيه.
و به طرف کامپيوتر بر مي گردد و دنبال دکمه enter مي گردد. لوتر وکلر از نزديک شاهد اين درگيري فزاينده هستند. ايتن آهي مي کشد و بر مي خيزد. کريگر ديسکي آبي را که در اتاق کامپيوتر از ايتن گرفته، بيرون مي کشد وجلوي چشمانش تکان مي دهد.
کريگر: فکر نمي کنم در موقعيتي باشي که بتوني دستور بدي، هان؟ يعني لااقل نه تا وقتي که من اينو دارم.
کلر: کريگر.
کريگر: دخالت نکن ( ول کن/ ساکت شو( به فرانسه))
ايتن: تو که اينو جدي نمي گي؟
دستش را به درون کيفش فرو مي برد و ديسکي مشابه بيرون مي کشد و آن را در جيب کاپشنش مي گذارد. کريگر لحظه اي خيره و متحير مي ماند.
کريگر: اون نيست. فهرست توي اين نيست.
ايتن: چه ت شده، اين حقه رو نشناختي؟
جيب کاپشنش را باز مي کند تا کريگر در آن نگاهي بيندازد. جيب خالي است.
ايتن ( ادامه، با يک خوردني مسخره): ا؟ کجا غيبش زد؟! رفت!
ايتن به طرف کلر مي رود واز توي جيب شلوار او، ديسک را بيرون مي کشد.
ايتن( ادامه):... ولي نه اين راه دور!
و ديسک را در دست راستش غيب مي کند.
ايتن( ادامه): مي دونم چي داري فکر مي کني کريگر... که خب، توي اتاق کامپيوتر، من اون بالا بودم، اون، پايين بود... و دو تا ديسک در اختيارش بود.
ايتن در حالي که صحبت مي کند، با دستهايش تردستي انجام مي دهد و ديسک را جلوي چشمان کريگر غيب مي کند. برش مي گرداند و دوباره غيبش مي کند. دست چپش را باز مي کند، ديسک آنجاست.
ايتن(ادامه): خيلي سخته که بشه رد اين جور چيزها رو گرفت.
ايتن دستهايش را نشان مي دهد... حالا هر دوتاشان خالي هستند.
کريگر ( جوش آورده): کجاست؟!
ايتن جيبهاي او را وارسي مي کند و وانمود مي کند که به تکاپو افتاده.
ايتن: فکر کردم پيش توئه. واقعاً فکر مي کني مي ذارم فهرست ناک دست تو بيفته؟
کريگر، تکاني خورده و فقط به او زل زده است. کلر مي خندد. کريگر به کلر نگاه مي کند. خون جلوي چشمايش را گرفته. وقتي دوباره به ايتن نگاه مي کند، ايتن در در هر يک از دستها، ديسکي دارد.
کريگر: اگه بخواي همين تردستي رو با پول من انجام بدي، اونوقته که خرخره ت رو مي برم.
کريگر ديسک بي ارزش خود را به داخل سطل آشغال مي اندازد و با عصبانيت به طرف در رفته و آن را محکم پشت خود مي بندد. ايتن کتاب مقدس را از روي زمين برداشته و دريک (Drake) هتل را مي بيند:
کلر: خيلي متأسفم. من گفتم کريگر بياد. قبلاً هيچ وقت باهاش کار نکرده بودم. ايتن خيلي معذرت مي خوام.
ايتن: ما اون کاري رو که مي تونستيم انجام داديم.
کلر: من رم ببينم مي تونم يه کمي بخوابم...
کلر مي رود و در را پشت سرش مي بندد و ايتن و لوتر را تنها مي گذارد.
زاويه اي ديگر
ايتن لحظه اي تأمل مي کند، سپس خيلي بي تفاوت به طرف سطل آشغال رفته، ديسکي را که کريگر به دور انداخته، بر مي دارد و با دقت آن را تميز مي کند. بعد به جايش ديسکي را که در جيب دارد، در داخل سطل قرار مي دهد.
لوتر: کريگر واقعاً فهرست ناک دستش بود.
ايتن: و حالا من مي خوام تو نگهش داري.
لوتر: چي باعث مي شه به من اعتماد کني؟
ايتن: چون اگه مي دونستي که توي چه مخمصه اي مي افتي، هرگز اين کارو نمي کردي.
لوتر: اجازه نمي دم اين فهرست دست کسي بيفته.
ايتن: دقيقاً، اين کاريه که بايد انجام بدي. فردا توي اين ديسک رو به هيچ وجه رو نمي کني. برد اين ماسماسک چقدره؟
لوتر: راحت نمي شه گفت. بايد به هر حال نزديک باشم.
ايتن: کاري مي کنم که نزديک باشي.
کلر در را باز مي کند.
کلر: بايد باهات حرف بزنم.
ايتن به دنبال کلر به اتاقش مي رود و در آنجا کلر صفحه تلويزيون را نشانش مي دهد.
نماي نزديک از صفحه تلويزيون
روي تصوير، يک مجري خبر شبکه سي.ان.ان ديده مي شود.
مجري خبر: مکاني بعيد، مزرعه اي در دل ايالتهاي مرکزي آمريکا... در ويسکانسين، که مأموران اف.بي.آي ادعا مي کنند مغز متفکر و گرداننده اصلي يک شبکه بين المللي مواد مخدر را دستگير کرده اند. گزارش ماجرا را خبرنگار ما (جو جونز) در دادسراي کل ايالت، در مديسون به اطلاع شما مي رساند، جو؟
خبرنگار سي.ان.ان که روي پله هاي دادگاه ايستاده، رو به دوربين حرف مي زند.
خبرنگار: مقامات رسمي، اين زوج را، مارگرت ايتن هانت و دانلد هانت معرفي کرده اند.
بازگشت به صحنه
ايتن نگاه مي کند. کلر پشت سرش قرار دارد.
نماي نزديک از صفحه تلويزيون
زوجي مسن که حدوداً 60 ساله اند از دري خارج شده و دستبند به دست از پله هاي دادگاه به پايين برده مي شوند. خبرنگار و ساير روزنامه نگارها و تصويربردارها به طرف در هجوم مي برند.
خبرنگار: حالا آنها را مي بينيد.
دوربين زوج را تا پايين تعقيب مي کند. پليس با خشونت آنها را از خبرنگارها دور نگه مي دارد.
بازگشت به صحنه
نماي نزديک از صحنه تلويزيون
خبرنگار: به دنبال سلسله عمليات بزرگي که از چندي پيش آغاز شد، اين زوج امروز صبح به اتهام توليد غيرقانوني ماده اي مخدر که در کوچه و خيابان به Cat(گربه) معروف است، توسط مأموران دادستاني دستگير شدند...
بازگشت به صحنه
ايتن
نماي نزديک از صفحه تلويزيون
خبرنگار ( صداي خارج از قاب): اين ماده ( گربه) که شباهتهايي به متافتامين دارد، از سوي مقامات رسمي يکي از خطرناکترين و قويترين ماده هاي مخدر دنيا شناخته شده. تا به حال 34 لابراتوار توليد کننده گربه کشف شده،اما گفته مي شود خانم هانت که به تازگي بيوه شده، به اتفاق برادر شوهرش گرداننده يک شبکه پخش جهاني بوده اند.
يک مقام رسمي از ساختمان خارج مي شود. خبرنگار و ساير عوامل خبري به سويش هجوم مي برند.
خبرنگار: آقاي فرچايلد، مأمور فرچايلد، لطفاً بفرماييد نظر شما چيست؟
تصوير روي صفحه تلويزيون، جاي خود را به مصاحبه اي با مقام رسمي مي دهد که جلويش توده اي ميکروفن قرار گرفته.
مقام رسمي: فکر مي کنم واقعاً غم انگيزه. وقتي کشاورزها به اتفاق و به صورت جمعي کار نمي کنند، هميشه در معرض ورشکستگي قرار دارند. متأسفانه در اينجا با مورد يک بيوه تنها و ساده دل روبه روييم که مشکلات مالي فراواني داشته و براي پول در آوردن به روشهاي غيرقانوني متوسل شده.
خبرنگار: اين جان فرچايلد، مأمور دادستاني، مسئول اين پرونده بود. مقامات رسمي به من گفته اند که انتظار مي رود مأموران بين المللي مجري قانون امروز به اينجا بيايند تا از اين زوج بازجويي کنند. اين جونز از شبکه سي.ان.ان بود که از مديسون، ويسکانسين با شما صحبت مي کرد.
بازگشت به صحنه
ايتن: کيتريج...
کلر: حرومزاده!
ايتن تلويزيون را خاموش مي کند و از آن دور مي شود. خشمش سرريز مي شود و با لگد قفسه هاي قديمي را به هم مي ريزد. سپس صندلي اي برداشته و آن را به طرف ديوار پرتاب کرده و خرد مي کند. کلر سعي دارد او را کنترل نمايد، ولي ايتن خود را از دستان او رها مي کند.
ايتن: دست نزن... به من دست نزن...
دوربين 180 درجه اي دورشان مي چرخد.
کلر: مي خواي چه کار کني؟
ايتن ( به طرف برگشته و به سوي تلويزيون اشاره مي کند): منتظر تماس منه ( به سرعت به طرف در مي رود) مي رم ايستگاه... ( و از پشت در) از اونجا باهاش تماس مي گيرم.

166. خارجي- خانه امن لندن- باران – شب
 

ايتن از مقابل ايستگاه متروي « ليورپول استريت» بيرون مي آيد وخيابان را طي کرده و وارد ايستگاه مي شود. کلر از پشت پنجره نگاهش مي کند.

167. داخلي- ايستگاه مرکزي راه آهن لندن- شب
 

ايتن با سرعت پله هاي آسانسور را پشت سر مي گذارد. دوربين با همان سرعت او را دنبال مي کند. به طرف باجه هاي تلفن مي رود. شروع مي کند به شماره گرفتن.

168. داخلي- سيا- اتاق ارتباطات- شب
 

چراغي چشمک مي زند و تلفني به صدا در مي آيد. کيتريج با پيراهن و کراوات، گوشي را بر مي دارد، بارنز و چند مأمور ديگر خبرهاي تلويزيوني را دنبال مي کنند و يا در حال انجام ساير کارهاي مربوط به قضيه هانت هستند.
کيتريج ( گوشي را بر مي دارد): کيتريج.
ايتن ( صداي خارج از قاب): ديدم رفتي سري به خانواده م بزني.
کيتريج ( دهني را مي پوشاند): هانته. براي رديابيش چ قدر زمان احتياج دارين؟ ( به ايتن) داشتي يه خورده تلويزيون تماشا مي کردي، هان؟ يکي از تکنسينها با عجله روي ورق کاغذي چيزي مي نويسد و به طرف کيتريج نشان مي دهد:« 80 ثانيه » کيتريج سرش را تکان مي دهد.

169. خارجي- باجه تلفن- لندن- شب
 

ايتن: اون طوري مامانو توي غل و زنجير به طرف زندان کشوندن، ضرب شست قشنگي بود.

170. داخلي- سيا- اتاق ارتباطات- شب
 

پشت ميز فرمان، شماره 44 روي صفحه مانيتور تکنسين شروع به چشمک زدن مي کند.
تکنسين: اون تو انگليسه.
بارنز با سرعت کلمه انگليس و 22 ثانيه را روي کاغذ مي نويسد و آن را به طرفش تکان مي دهد.
کيتريج ( دهني را گرفته): با MI5 تماس بگيرين. تکنسين خط ديگري روي ميز فرمانش آزاد مي کند و سعي مي کند با « وايت هال» تماس بگيرد.
کيتريج: ايتن، مي خوام اين اطمينان، رو بهت بدم که اولين دستوري که در اين معامله صادر مي کنم اينه که اين اتهامات مسخره عليه خانواده ت کنار گذاشته بشن و کاملاً از پرونده شون حذف شن. حالا ديگه راه بيا و بدون که اتهامات خودت هم با تقاضاي ما فراموش مي شن.
ساعت ديواري 30 ثانيه را نشان مي دهد که همين طور کمتر و کمتر مي شود. تکنسين مدام به طرف کيتريج اشاره مي کند که به صحبت ادامه دهد. کيتريج براي لحظه اي مکث مي کند...
ايتن ( صداي خارج از قاب): مي تونم يه چيزي ازت بخوام کيتريج؟
کيتريج: حتماً ايتن.

171. داخلي- باجه تلفن- لندن- شب
 

ايتن: اگه تو با کسي روبه روشي که پنج نفر از اعضاي گروهش له شده ن و گلوله و چاقو خوردن و خاکستر شدن، فکر مي کني چطور مي توني با راه انداختن اون سيرک و روندن مادر و عمو دانالد به طرف دادگاه، اونو مجبور به همکاري کني؟

172. داخلي- سيا- اتاق ارتباطات- شب
 

کيتريج: نمي دونم ايتن. تو خودت به من بگو.
تق. ايتن قطع مي کند. کيتريج اميدوارانه به طرف تکنسين نگاه مي کند که مي گويد: بارنز: گمش کرديم. فقطه به سه ثانيه ديگه احتياج داشتيم.
در کمال شگفتي، کيتريج بيش از آن که عصباني شده باشد، تعجب کرده و حيران مانده.
کيتريج: اون مي خواست ما بدونيم که لندنه.
آشکارا اين پرسشي است که کيتريج در ذهن خود با آن کلنجار مي رود و معلوم است پاسخ ساده اي برايش ندارد.

173. خارجي- باجه تلفن- لندن- شب
 

تصوير نزديک از يک ساعت ديجيتالي که عدد 59:33 را نشان مي دهد. نما باز مي شود تا نشان دهد که ايتن با لبخند تلخي به آن نگاه مي کند. در باجه را باز مي کند و درست مي رود توي دل...
... مردي رنگ پريده، خسته و شبح گونه که در فاصله چند سانتي متري جلويش ايستاده. ايتن يکه خورده، به بالا نگاه مي کند و آن چه را مي بيند، تامغر استخوان تکانش مي دهد، جيم فلپس است.
ايتن فرياد مي زند و تقريباً به طرف باجه تلفن پرت مي شود. فلپس به در باجه تلفن تکيه داده و با ضعف و خستگي لبخند مي زند.
فلپس: تو رو به اين راحتيها نمي شه پيدا کرد... فلپس خودش را به طرف ايتن مي اندازد. ايتن سعي مي کند حرفي بزند، ولي زبانش بند آمده و کلمه اي از دهانش بيرون نمي آيد.

174. داخلي- کافه ايستگاه قطار ( روز)
 

ايتن و فلپس در مقابل هم پشت ميزي نشسته اند. فلپس عرق کرده و به يک طرف تکيه داده است. ولي گپي که مي زنند گرم و صميمانه به نظر مي رسد. دو رفيق و همکار نزديک که راحت استدلالهاي همديگر را دنبال کرده و جملات همديگر را تمام مي کنند:
فلپس:... روز بعد تونستم خودم را به طرف خونه امن بکشونم... حتماً اگه زودتر آمده بودم تو رو مي ديدم ... به هرحال، اسمهاي مستعارمون رو چک کردم.
ايتن:... و فهميدي که آمريکا هستيم.
فلپس:... ولي تو قبل از اون که به اونجا برسم رفته بودي و فقط تونستم به تعداد زيادي از جاهايي که فکر مي کردم بتونم پيدات کنم، سر بزنم.
ايتن: آره، کشورهاي کوچکتر، پرونده هاي گمرکي رو کامپيوتري نکرده ن.
فلپس:... بنابراين فکرم رفت طرف اروپا. به محض اين که پات به انگليس رسيد، ديگه پيدا کردنت آسون بود.
ايتن: مي دونستي که من آپارتمانهاي اجاره اي رو در « ليورپول استريت» دوست دارم.
فلپس: هي! من خودم اونا رو به تو نشون دادم!
ايتن: آره، يادم مياد.
فلپس صميمانه لبخند مي زند و براي آن که بتواند خود را راست نگه دارد، بايد به خودش فشار بياورد، در بطري قرصي را باز کرده و مسکني بر مي دارد.
ايتن: جيم، فکر مي کني داري سر کي رو کلاه مي ذاري؟ بايد يه دکتر بهت يه نگاهي بندازه. تو نمي توني راست بشيني.
فلپس: مي تونم... فقط راحت نمي تونم. مهم نيست! ديدم کي بهم تيراندازي کرد. ايتن، من اون عامل نفوذي رو ديدم... کيتريج بود. ( مشتي به ميز مي زند) کيتريج!
فلپس دو طرف ميز را با مشت محکم مي گيرد.
ايتن: کيتريج. خداي من! کيتريج عامل نفوذيه؟
فلپس: آره.
ايتن: کيتريج چطوري اين کارو کرد؟

175. خارجي –(پل) چارلز بريج – بازگشت به گذشته – شب
 

روايت فلپس را اين بار از زبان ايتن مي شنويم و دوربين آن چه را که ايتن با چشم ديده، نشان مي دهد.
ايتن(صداي خارج از قاب):... اول ترتيب جک رو در آسانسور داد.
در سفارت، فلپس آسانسور را به بالاي ساختمان مي فرستد و مي بيند که مي رود و کايفر را له مي کند.
ايتن ( صداي خارج از قاب):... به طرف تو روي پل تيراندازي کرد.
روي (پل) چارلز بريج، فلپس با استفاده از عينک ويسکو اسلحه را به طرف آنها نشانه گرفته، شليک مي کند و سپس عينک را به داخل رودخانه ولتاوا پرتاب مي کند.
ايتن ( صداي خارج از قاب):... حتماً نيروي کمکي داشته که تونسته گوليتسين و سارا رو توي کناره...
در کناره و در دل آن شب مه آلود، اين کريگر است که گوليتسين و سارا را از پا در مي آورد...
ايتن( صداي خارج از قاب): ولي چطور هانا رو از سر راه برداشت؟
در اينجا کلر را مي بينيم، پشتش به دوربين است. چاشني را فشار مي دهد و به صورتي رويايي بر مي گردد تا آن را ببيند و انفجار به گونه اي درخشان و خيره کننده پشت سرش اتفاق مي افتد...
ايتن(صداي خارج از قاب): نه، نه. اون نمي تونست تنهايي هانا را از ميون برداره.
فلپي چاشني کنترل شده از راه دور را فشار مي دهد و وانت منفجر مي شود...
نمايي از روي شانه فلپس ( داخلي- کافه ايستگاه قطار)
ايتن با دقت و مشتاقانه به او نگاه مي کند.
ايتن: چرا، جيم؟ چرا؟
لحظه اي غيرعادي و عذاب آور.
فلپس: ... ايتن، وقتي فکرش رو مي کني مي بيني مسئله اي بود که بايد دير يا زود پيش مي اومد. ديگه از رازهايي که فقط تو مي دونستي خبري نبود. جنگ سرد و مأموريتهايي که فقط خودت جوابگوشون بودي، تموم شده بود. بعد يه روز صبح از خواب بيدار مي شي و مي بيني رئيس جمهور ايالات متحده کشور رو بدون اجازه گرفتن از تو اداره مي کنه. حرومزاده! چطور مي تونه جرئت کنه؟ متوجه مي شي که ديگه تموم شده، تو يک قطعه ابزار بي مصرف سخت افزاري که ديگه ارزشش رو نداره به روز بشه و کاراييش بالا برده بشه. يه زندگي زناشويي افتضاح داري و 62 هزار دلار حقوق سالانه. کيتريج... مي ريم دنبال اين بي همه چيز لعنتي و گيرش مي ندازيم... وقتشه.
ايتن: احتياجي نيست جيم. اون خودش مياد دنبالمون.
فلپس: چي باعث مي شه اين کارو بکنه؟
ايتن: اون چيزي که توي پراگ گيرش نيومد. فهرست ناک.
فلپس: خداي من ايتن، پس برات بهتر شد.
ايتن: قرار ملاقات فردا در قطار سريع السير لندن- پاريس.
فلپس: امنيت سفت و سخت، غيرمسلح. به اضافه جنس.
ايتن: قرار شده فهرست ناک رو در اختيار مکس بذارم واونم قبول کرده جاب رو به من تحويل بده. کلر و لوتر استيکول هم با من توي قطارن. مارسل کريگر با هلي کوپتر در پاريس منتظرمون مي مونه.
فلپس ظاهراً در دنياي ديگري سير مي کند. به نظر مي رسد که به شدت تکان خورده.
ايتن: جيم...؟
فلپس: توي يه کافه منتظرت نشسته بودم که يک دفعه اونو ديدم که بيرون کافه، زير بارون وايستاده... زنده و زيبا... و فکر مي کنه که من مرده م و از دست رفته م. خدا مي دونه که چقدر بايد به خودش فشار مي آورده که منو فراموش کنه تا بتونه به زندگيش ادامه بده و اين کار انجام بشه، من...
فلپس ناگهان صحبتش را قطع مي کند. ظاهراً به خاطر آن چه مي گويد، کشمکشي دروني بر او چيره مي شود. سپس بر خود تسلط يافته و مي گويد:
فلپس: نه، نمي تونه چيزي درباره من بدونه. هيچ کس نمي تونه. نه تا وقتي که اين قضيه تموم نشده. پاي چيز خيلي مهمي در ميونه، ايتن.
ايتن: احتمالاً حق با توئه.
فلپس: هميشه حق با منه.
ايتن: وقتي از خانه امن خارج شديم، برو تو بخواب. از پاريس باهات تماس مي گيرم.
فلپس: درست مي گي.
ايتن: و برو پيش يه دکتر.
فلپس: موفق باشي.

176. داخلي- خانه امن لندن- اتاق کلر- شب
 

در اتاق کلر در خانه امن باز مي شود و ستون نوري بر روي او که دراز کشيده مي افتد.
ايتن به درون مي خزد و در را پشت سرش مي بندد.
ساعت تقريباً يک صبح است... کلر، گوشه اي کز کرده و خوابيده. ايتن وارد مي شود و بالاي سرش مي ايستد.
کلر: چي شده؟
ايتن ( به طرفش مي رود): پيام رو براي مکس فرستادم. فردا سوار مي شيم و کارو انجام مي ديم.
کلر: خيلي خب...

177. خارجي- يک فرودگاه خصوصي هلي کوپتر- روز
 

ناگهان هوا روشن شده و روزي درخشان خودنمايي مي کند. آن چنان درخشان که چشم را مي آزارد. کيتريج وبارنز از هلي کوپتر نظامي خارج مي شوند. چشمکي به نور تند خورشيد مي زنند و از پله ها پايين مي آيند. دو مأمور بلافاصله در کنار کيتريج قرار مي گيرند و همپاي او جلو مي روند و آماده اند تا او را در جريان کارها بگذارند. يکي از آنها بسته کوچکي در دست دارد که رويش نوشته شده« براي جاب». کيتريج نگاهي به آن مي اندازد و بسته را باز مي کند. يادداشتي در درون آن هست که در دو کلام نوشته:
« TGV( قطار سريع السير لندن- پاريس)، ترمينال لندن.ظهر»
کيتريج نگاهي به ساعتش مي اندازد. دو دقيقه به 12 است. در حالي که يادداشت را مي خواند، چيز ديگري از بسته بيرون مي افتد و با تقي به زمين مي خورد. خم مي شود، برش مي دارد و نگاهي به آن مي اندازد. در حالي که آن را در دستانش پنهان کرده، نمي توانيم ببينيم چيست. ولي هر چه هست، براي او خيلي جالب است.
بر سرعت قدمهايش مي افزايد و به طرف اتومبيل مي رود.
کيتريج ( به مأمور): تا ترمينال لندن چند دقيقه راهه؟
مأمور: 20،25 دقيقه.
کيتريج: 10 دقيقه فرصت داري، بجنب!

178. داخلي- سکوي ايستگاه قطار واترلو – روز
 

لوکوموتيو پر قدرت وشيک جلوي قطار، که به دماغه يک وسيله حمل و نقل مافوق صورت شبيه است، بار الکتريسيته 25 هزار ولتي خود را از کابلهاي بالاي سرش مي گيرد. واگن برقي عقبي تکان مي خورد. قطار سريع السير (TGV) شروع به حرکت مي کند واز ايستگاه خارج مي شود.

179. داخلي- واگن تجاري- درحال حرکت- روز
 

واگن تجاري اين يکي نيز شبيه همان واگن قطاري است که ايتن قبلاً موقع عبور از کشورهاي اروپايي ديده است. پر از مسافر است، حدود 30 زن و مرد در کت و شلوار يا کت و دامن نشسته اند و در همين اول راه، اکثر آنها پشت کامپيوترهاي دستيشان مشغول به کارند يا با تلفنهاي سيارشان صحبت مي کنند. يکي از اين زنها، مکس است که سر جايش، شماره 27 نشسته. ماتياس و مرد ديگر- که او را آخرين بار در پراگ موقع پياده کردن ايتن ديده ايم – آن طرف مکس نشسته اند. کامپيوتر دستي مکس در کنارش روي ميز در کيفش قرار دارد.
مکس: چقدر مونده به کانال ( مانش) برسيم؟
ماتياس: 20 دقيقه.

180. داخلي- واگن عقبي- درحال حرکت- روز
 

مردي، يک تلفن سيار و يک راديو/ضبط را روي تختخواب ديواري قطار مي گذارد. ما فقط دستهايش را در حال خارج کردن هفت تيري از راديو/ ضبط و سوار کردن اسلحه اي عجيب و غريب با قطعات معمولي داخل آن، مي بينيم.

181. داخلي- واگن تجاري- درحال حرکت- روز
 

مکس در حال خواندن فاينشنال تايمز است. ماتياس به بيرون از پنجره نگاه مي کند. تلفن سياري درداخل کيف مکس که جلوي ماتياس قرار دارد، به صدا در مي آيد. ماتياس تلفن را بيرون مي آورد.
ماتياس: بله...( تلفن را به طرف مکس دراز مي کند) خودشه...
مکس ( با تلفن): اين اون چيزي نيست که ما صحبتش رو کرديم.
ايتن ( صداي خارج از قاب، از پشت تلفن): معذرت مي خوام مکس. کمکي گير نياوردم. يه تيکه پارچه سياه زير صندليت هست. بازش کن، دسيک اون توئه.
مکس همان کاري را که گفته شده انجام مي دهد و دست دراز مي کند و ديسک کامپيوتري کذايي را پيدا مي کند. آن را به دست ماتياس مي دهد که پوشش آن را باز کرده وديسک را در درايو کامپيوتر دستي قرار مي دهد. بلافاصله کامپيوتر را روشن کرده و کيف حاوي کامپيوتر را به طرف مکس مي چرخاند تا آن را ببيند.
خيلي زود يک قسمت از صفحه مانيتور با عنوان « cryptonym&operational specs» ( اسم رمزها و مشخصه هاي عملياتي) پر از اطلاعات مي شود. بخش سفيد صفحه مانيتور با عنوان اسامي واقعي و اطلاعات. شروع مي کند به پر شدن از اسمها، نشانيها و هويتها.
در حالي که دو قسمت در کنار هم جا مي افتند، نوشته اي چشمک مي زند:« هويت ها هماهنگ شد.»
مکس ( در گوشي تلفن): ها، پسر جون، واقعاً اميدوارم که اين پيش درآمد يه ملاقات خصوصي نباشه.
ايتن( صداي خارج از قاب): نه نيست دختر جون، به شرطي که بهم بگي پول کجاست.
مکس: عملي شدن کار، خودش ده ميليون مي ارزه. واگن باري، رديف3، کيف نقره اي. کلمه رمز314.
ايتن(صداي خارج از قاب): جاب چي؟
مکس: نگران اون نيستم. به محض اين که پول به دستت رسيد، اون خودش پيدات مي کند.

182. داخلي- واگن تجاري- در حال حرکت ( زاويه اي ديگر)
 

لوتر که 3 رديف آن طرفتر در جايش نشسته، در حال کار روي کامپيوتر دستي خودش است. يک تلفن سيار نوکيا کنار کامپيوتر است؛ چراغ قرمزش شروع به چشمک زدن مي کند.

183. داخلي- واگن درجه دو- درحال حرکت(زاويه اي ديگر)- روز
 

کيتريج و بارنز در واگن درجه دو به پيش مي آيند. دور مي زنند و باز همان راهي را که آمده بودند، بر مي گردند. درجلوي قطار، کلر، مستأصل و نگران است. مرد چاقي از در پشتي او خارج مي شوند. مرد چاق که به عقب واگن مي روند، نزديک کيتريج و بارنز مي رسد که مجبور شده اند به داخل رديفي خالي بروند تا جا باز شود و مرد چاق بتواند عبور کند. در حالي که اين کار را انجام مي دهند، جلوي ديدشان براي لحظه اي گرفته مي شود...
... و کلر بر مي خيزد تا به دنبالش برود.
پس از آن که کيتريج و بارنز در حال صحبت وارد واگن مي شوند، کلر به طرف در عقبي واگن مي رود و از در عبور کرده و از واگن خارج مي شود.
بارنز: فقط چهارتا واگن ديگه مونده.
کيتريج: و اگه پيداش نکنيم، بايد تمام قطارو دوباره بگرديم.
بارنز: هانت توي TGV چه کار مي کند؟
کيتريج:TGV، قطار سريع السيره. نه کسي واردش مي شه، نه کسي از اون پياده مي شه. امنيت کامل. جاي خوبي براي معامله با مکس.
بارنز: ولي چرا اينو به ما گفته؟
کيتريج: بارنز، اون داره نمايش اجرا مي کنه.
بارنز: چه جور نمايشي؟
کيتريج: نمي دونم. ( به مانيتور مچي اش نگاه مي کند) روي بليت (ورودي) چيزي ننوشته بود. کيتريج و بارنز به طرف واگن بعدي مي روند. کلر همان در خروجي را رد کرده و به دنبالشان مي رود و توقفي مي کند تا به کمک ساعت مچي اش با ايتن صحبت کند:
کلر: ايتن... کيتريج توي قطاره.
ايتن: کيتريج همون جابه، مکس تحويلش داد. فاصله ش با لوتر چقدره؟
کلر: دو واگن. خودت کجايي؟
ايتن: تو چشمهاي مني، حواست بهش باشه.
کلر به دنبال کيتريج و بارنز، به واگن بعدي مي رود.

184. داخلي- واگن تجاري- در حال حرکت – (مکس)- روز
 

روي صفحه مانيتور کامپيوتر مکس در واگن تجاري، پيامي شروع به چشمک زدن مي کند:« فهرست کامل شد»
مکس با تلفن سيارش شماره اي مي گيرد. مي خواهد با جاب صحبت کند. مکس ( توي تلفن): اون توي واگن باريه،
فلپس ( صداي خارج از قاب، در حالي که دارد در کوپه خواب اسلحه اش را سوار مي کند): مي رم اونجا.
مکس قطع مي کند و تلفن را به ماتياس مي دهد که آن را در کيف کنار کامپيوتر قرار مي دهد. شماره اي را روي صفحه کامپيوتر تايپ مي کند و دکمه Send را مي زند. کامپيوتر خطي را آزاد مي کند. کامپيوتر پيامي را نشان مي دهد:« مودم معتبر نيست»
مکس: مشکل چيه؟
ماتياس: ارتباط برقرار نمي کنه.
مکس: دوباره امتحان کن.
ماتياس: کار نمي کنه.
مکس: تلفن مشکلي داري؟ ( مکث مي کند و تلفن را امتحان مي کند) خب شايد باتريها مشکل دارن؟
ماتياس: هميشه باتريها رو چک مي کنم.
مکس: از بالا ردش کن.

185.داخلي- واگن عقبي(کوپه خواب)- در حال حرکت – روز
 

مردي که اسلحه را سوار مي کند، آخرين قطعه- صدا خفه کن- را در جايش مي گذارد.

186. داخلي- واگن ( واگن چسبيده به واگن مکس)- درحال حرکت- روز
 

کيتريج و بارنز نگاه مي کنند، دم در مي ايستند.
بارنز: جين، فقط آدمهاي معمولي نشسته ن.
کيتريج: پرت وپلا مي گي، ما حتي نمي دونيم مکس چه شکليه.
بارنز: شايد نبايد هم بدونيم که چه شکليه. اگر فهرست دستش افتاده باشه، حتماً مي خواد چکش کنه. ما بايد دنبال کامپيوترهاي دستي باشيم.
کيتريج: فکر خوبيه.

187. داخلي- واگن تجاري- (لوتر)- درحال حرکت- روز
 

لوتر آنها را مي بيند که جلو مي آيند. به سرعت کامپيوتر دستي اش را مي بندد و تلفن پارازيت دهنده اش را طوري روي ميز قرار مي دهد که در مسير کامپيوتر مکس باشد. بر مي خيزد، کامپيوتر را هم با خودش بر مي دارد و به طرف عقب واگن مي رود. پيشخدمتي تلفن را مي بيند و آن را برداشته و به دنبال لوتر مي رود.
پيشخدمت: ببخشيد آقا، تلفنتون...
تلفن ديگر سرنشينان قطار که در آن نزديکي نشسته اند، قاطي مي کند. لوتر به طرف مکس نگاه مي کند، از واگن خارج مي شود.

188. داخلي- واگن تجاري- در حال حرکت- (مکس)- روز
 

خطي که مي خواهد بالاخره آزاد مي شود و ارتباط کامپيوتري برقرار مي گردد و پيام روي صفحه مانيتورش تغيير مي کند:« نقل و انتقال درحال انجام است.»
ماتياس:... راه افتاد.
مکس: آخيش! پنج دقيقه بيشتر فرصت نداريم...

189. داخلي- واگن تجاري- در حال حرکت- روز
 

لوتر خود را در دستشويي پنهان مي کند. مرد ديگر به دنبالش آمده، سعي مي کند در دستشويي را باز کند ولحظه اي منتظر مي ماند. مرد ديگر تقه اي به در مي زند. لوتر خود را به در فشار مي دهد.

190. داخلي- واگن ديگر- درحال حرکت- روز
 

کلر در راهروي قطار پيش مي رود. لحظه اي مي ايستد و به گوشي اش گوش مي دهد.
ايتن ( صداي خارج از قاب): پول دستمه. توي واگن باري مي بينمت.
کلر به راهش ادامه مي دهد.

191. داخلي- واگن تجاري- در حال حرکت- روز
 

کيتريج و بارنز در واگن تجاري، پشت مکس، به مسافران قسمت تجاري نگاه مي کنند. کلر از کنار آنها رد شده و به سمت انتهاي واگن تجاري رفته تا به باشگاه و واگن باري برسد. او از کنار مرد ديگر در کنار دستشويي رد مي شود. مرد به دنبال کلر راه مي افتد.
کيتريج: اين درو باز کن.
کيتريج و بارنز کلر را ديده اند که از توي واگن تجاري مکس رد شده و از کنار مرد ديگر کنار در دستشويي عبور کرده. آنها نيز در پي او به راه مي افتند، ولي چون مشکوک شده اند، کنار در بسته دستشويي مي ايستد وگوش مي سپارند.

192. داخلي- آخرين واگن تجاري- درحال حرکت- روز
 

کلر با سرعت، واگن آخري را ( پس از واگن مکس) رد کرده وبه طرف واگن باشگاه رفته و حالا دري را که به واگن باري منتهي مي شود، باز مي کند و داخل مي شود. در بلافاصله با صدا، بسته مي شود.
کيتريج: سلام لوتر، هانت کجاست؟
لوتر: آقاي کيتريج، فهرست ناک را از روي ديسک به کامپيوتر انتقال دادن و از قطار خارج کردن.
کيتريج: کجا؟

193.داخلي- واگن عقبي- در حال حرکت- روز
 

کلر، کمي از نفس افتاده، وارد مي شود و نيم رخ فلپس را در واگن نيمه تاريک تشخيص مي دهد.
کلر: ايتن درست پشت منه، جيم گوش کن به من. کشتنش کار درستيه؟ ما پولو بر مي داريم. کاسه کوزه ها سر ايتن خراب مي شه. هيچ کس ديگه اي تو رو زنده نديده. هيچ کس حرف اونو باور نمي کنه.
ايتن: راست مي گه... متأسفم که اينو از زبون تو مي شنوم کلر.
کلر: ايتن؟
فلپس: بله، ايتن هانت،عزيزم. اونو يادت مياد؟
اينجاست که فلپس اسلحه اي را که سوار کرده، بيرون مي کشد.
کلر: تو قضيه رو درباره جيم مي دونستي؟
فلپس: معلومه که مي دونست. اين که کي دقيقاً فهميد،اين مسأله است. ايتن مي شه بهم بگي که کي، قبل يا بعد از اين که من سرو کله م توي لندن پيدا شد؟
ايتن: قبل از لندن. ولي بعد از اين که تو کتاب مقدس رو از توي در يک هتل در شيکاگو برداشتي.
فلپس: بهش مهر زده بودن، نه؟ اون کتابهاي مقدس گيديون مهر خورده ن.
زنگ خطر ساعت فلپس به صدا در مي آيد.
فلپس: دو دقيقه ديگه سر و کله کريگر پيدا مي شه. اين کار زودتر از اون چه دوست دارم انجام مي شه... يعني به هر حال زودتر از اون چه تو دوست داري.
کلر: ايتن، تو اگه قضيه جيم رو مي دونستي، چرا...؟
فلپس: چرا اين بازيها رودر آورد؟ چرا ريسک کرد؟ خب کلر، سؤال کردي و جوابش هم خودت هستي.
ايتن: من قضيه جيم رو مي دونستم.
فلپس: ولي تو رو نمي دونست. راستش رو بخواي ايتن، کلر هيچ وقت مطمئن نبود که جذابيتهايش روي تو اثري بکنه. ولي من کاملاً اطمينان داشتم- چون آدم خوش سليقه اي هستم.(...) اوه، ايتن عاشق توئه کلر، خودت رو گول نزن. و مثل هر عاشق ديگه اي توي اين دنيا، همون پرسش رقت انگيز هميشگي رنجش مي ده:« آيا اونم، همون احساس منو داره؟» جيم به طرف کلر بر مي گردد.
فلپس: خب کلر، داري؟ آيا داشتي از احساسات اون سوء استفاده مي کردي يا بهشون واکنش مثبت نشون مي دادي؟
کلر: جيم، بذار پولو برداريم و از اينجا خارج شيم.
کلر به طرف ايتن مي رود.
کلر(ادامه): پولو بده ايتن.
ايتن پول را به دست او مي دهد.
ايتن: اين پول حق توئه.
کلر با پول به طرف جيم مي رود.
فلپس: بشمرش.
کلر شروع به شمردن مي کند.
ايتن: يه چيزي رو به من بگو کلر، اون شب توي پراگ، اين تو بودي يا جيم بود که اتومبيل رو منفجر کرد و تکه هاي هانا رو در سراسر شهر پخش کرد؟
فلپس: کلر به شمردنت ادامه بده.
کلر: من بودم، من کردم.
کلر پول را به دست فلپس مي دهد.
فلپس: راضي شدي؟
کلر: درست ده ميليون.
فلپس: ببندش، محکم ببندش.
ايتن: جيم، از من تشکر نمي کني؟ ده ميليون بهتر از شش ميليونه.
فلپس: زياد به خودت نبال، شش ميليون براي اروپاي شرقي بود. تو، يه معامله احمقانه کردي، ده ميليون براي کل دنيا؟ اينم شد معامله؟ ولي به هر حال براي اين بده بستون با مکس به تواحتياج داشتم. من يه مقدار پول خورد اضافي گيرم اومد؛ و يه چيزي هم بيشتر گير تو آمد.
زنگ خطر ساعت مچي فلپس به صدا در مي آيد.
فلپس: مي بخشي ايتن. وقت تموم شد، خداحافظي کنيم.
ايتن: تو در مورد يه چيز اشتباه مي کني. من تنها کسي نيستم که تو رو زنده ديده. ايتن عينک ويسکو را به طرف جيم پرت مي کند.
کيتريج: صبح به خير آقاي فلپس.
فلپس و کلر گيج و متحير بر جا ميخکوب مي شوند.
فلپس: حرومزاده لعنتي.
فلپس اسلحه اش را به طرف ايتن نشانه مي رود.
کلر: نکن جيم.
فلپس: حالا منظورت اينه که نبايد اونو بکشيم؟ دوستش داري کلر، نه؟ اينو بهم بگو.
کلر: آره.
ايتن: جيم، بازي تموم شد.
فلپس: ايتن، هميشه يادت دادم که هيچ چيز خطرناکتر از حقيقت نيست، حقيقت مي تونه تورو بکشه.
فلپس به طرف کلر شليک مي کند. ايتن و فلپس درگير مي شوند. اسلحه به زمين مي افتد. فلپس ايتن را به زمين مي اندازد. صداي زنگ ساعت مچي اش مدام به گوش مي رسد. او بر مي گردد، از پله ها بالا مي رود و...
ايتن به سوي کلر مي رود.
ايتن: کلر... هي...
کلر: اين ( خون) عجب لزج و چسبناکه.
ايتن: کلر.
کلر: چيزي نيست ايتن... تو برم مي گردوني، نه؟
ايتن: کلر، من هميشه... کلر مي ميرد. ايتن به مدخل نردبان نگاه مي کند و از آن بالا مي رود.

194. داخلي- واگن عقبي- قسمت کنترل- روز
 

فلپس از نردباني بالا رفته و ازکنار راننده قطار که بيهوش روي صفحه کنترل افتاده- به خوبي معلوم است که او يکي از قربانيان قبلي فلپس است – عبور مي کند. فلپس يک عينک ايمني روشن به چشم مي زند و خود را به يک دريچه خوابيده مي رساند و خارج مي شود...

195. خارجي- سقف قطار- روز
 

... خود را تا نيمه از دريچه روي سقف بالا مي کشد. سپس دست در جيب کاپشن خود کرده و يک بالشتک دسته دار از آن بيرون مي کشد. قسمت مکنده بالشتک را به سقف قطار چسبانده و بقيه بدن خود را بالا مي کشد. يک بالشتک ديگر بيرون کشيده و آن را روي سقف لغزنده قطار مي چسباند. و حالا قسمت دشوار کار. فلپس با استفاده از بالشتکها، آهسته آهسته خود را جلو مي کشد و همان طور که قدم به قدم پيش مي رود، بالشتکي را به جلو چسبانده و با تکيه به بالشتک ديگر پيشروي مي کند. خود را سينه خيز به واگن انتهايي کشانده و به عقب قطار مي رسد؛ يعني جايي که موتور عقبي شيب شديدي پيدا مي کند و پنجره اي براي ديد راننده دارد. در حالي که تا نيمه زانو زده، گيره اي را از کمرش بيرون مي آورد. به بالا نگاه مي کند و با دقت به آسمان پشت سر قطار خيره مي شود. از درون غبار و مه، هلي کوپتري نزديک مي شود. فلپس بر مي گردد و به جلو، به مسيري که قطار پيش رو دارد، نگاه مي کند. در فاصله دور، چشمش به تونل زير دريايي مانش مي خورد و چشمهايش از وحشت گشاد مي شود.

196. داخلي- هلي کوپتر- روز
 

کريگر پشت فرمان هلي کوپتر نشسته. او نيز تونلي را که نزديک مي شود، مي بيند.

197. خارجي- سقف قطار- روز
 

فلپس به شدت به تقلا افتاده تا خود را در موقعيت مناسب قرار دهد. به بالا نگاه مي کند و کريگر را مي بيند که ديوانه وار به پشت او اشاره مي کند. فلپس بر مي گردد. ايتن دارد از دريچه افقي بالا مي آيد.
کابل و قلابي از هلي کوپتر، که حالا تقريباً مماس با قطار است- بيرون انداخته مي شود. فلپس مي خزد و خود را به آن نزديکتر مي کند.
ايتن، پشت سر او، در موقعيتي بسيار متزلزل تر قرار دارد. او که نه عينک ايمني دارد و نه بالشتک، بايد از انگشتهايش استفاده کند و با چسبيدن به سوراخها و برجستگيهاي کوچک سقف قطار، خود را جلو بکشد. باد او را به هوا مي اندازد و به پهلو مي شود. کنترل خود را از دست داده و به پشت روي سقف قطار مي افتد.

198.داخلي- هلي کوپتر- روز
 

کريگر ورودي تونل زير مانش را مي بيند که نزديک مي شود. به طرف فلپس اشاره مي کند و سعي دارد کابل را به او نزديک تر کند، کابل از روي سر فلپس رد شده و دوباره به او نزديک مي شود.

199. خارجي- سقف قطار- روز
 

فلپس کابل را چنگ مي زند و مي رود قلاب کابل را به کمرش بندد که ايتن خود را به طرف او پرتاب کرده و هر دو بر روي سقف سقوط مي کنند.
ايتن کابل را از دست فلپس در مي آورد و قلاب آن را به سقف قطار گير مي دهد.
حالا آنها درست به ورودي تونل رسيده اند.

200. داخلي- هلي کوپتر- روز
 

کريگر تونل را مي بيند که حالا چند ثانيه اي با آن فاصله دارد. با استيصال با صفحه فرمان ور مي رود و اهرمي را نوميدانه تکان مي دهد.

201. خارجي- سقف قطار- روز
 

فلپس لگدي به ايتن مي زند، که به آن طرف قطار مي افتد. فلپس که روي لبه قطار افتاده، دستش را به تسمه اي گير مي دهد و موفق مي شود دوباره خود را بالا بکشد.
... قطار با سرعت وارد تونل مي شود...
... و هلي کوپتر زوزه کشان درست پشت سرش وارد تونل مي شود!

202.داخلي- واگن تجاري/ تونل- در حال حرکت- روز
 

در حالي که قطار غرش کنان در تونل پيش مي رود، واگن تجاري تقريباً تاريک مي شود و پيام روي صفحه مانيتور مکس براي آخرين بار تغيير مي کند. اين بار مي خوانيم:« ارتباط قطع شد. انتقال لغو گرديد.»
چهره مکس رنگ مي بازد.
مکس: لعنت!

203. داخلي- واگن عقبي/ قسمت راننده- روز
 

راننده اي ديگر با سرعت خود را به قسمت کنترل مي رساند و ازکنار همکار بيهوشش عبور کرده و از ديدن هلي کوپتر که درست پشت سر قطار است، شوکه مي شود. بي سيمي دست مي گيرد و داد مي زند.
راننده: نه،نه، توي تونله!
صدا ( صداي خارج از قاب): قطارو متوقف کن!
راننده: به ما اصابت مي کنه! تندتر کن، تندتر کن.

204. خارجي- سقف قطار/ تونل- روز
 

براي لحظه اي هيچ کس را نمي بينيم. نه فلپس، نه ايتن را. در حالي که به قسمت ديگر قطار جابه جا شده اند. تازه مي بينيم به کجا رفته اند:
يکي از يک طرف و ديگري از طرف ديگر آويزان شده اند.
فلپس دنبال بالشتکها مي گردد و خود را به کمک يکي از آنها روي سقف قطار بالا مي کشد. ايتن نيز يکي ديگر از بالشتکها را با دست مي گيرد.
هلي کوپتر که شانس آورده اين تونل دو بانده است و به اندازه کافي گشاد هست تا در آن جاي بگيرد، به دنبال قطار مي آيد و کريگر دوباره با سرعت قطار را تعقيب مي کند. ولي به هر حال نمي تواند به قدر کافي خود را بالا بکشد که در بالاي قطار پرواز نمايد.

205. خارجي- سقف قطار/ تونل- روز
 

فلپس که به قسمت عقب قطار نزديک شده، با تقلا خود را به شيشه لوکوموتيو عقبي مي رساند و سعي دارد پايه هلي کوپتر را به چنگ بگيرد. او متوجه نيست که از مسير مخالف، چه چيزي دارد به سر وقتش مي آيد... يک قطار ديگر.
در آخرين لحظه، فلپس متوجه انعکاس قطار دوم در پنجره جلوي لوکوموتيو مي شود و با تابي خودش را دوباره روي سقف قطار رسانده و در حالي که قطار دوم با سرعت برق عبور مي کند، خود را از اصابت با آن نجات مي دهد. هلي کوپتر نيز به قطاري که نزديک مي شود، اصابت نمي کند... فلپس نمي تواند دستش را به پايه هلي کوپتر بگيرد. کريگر سر هلي کوپتر را پايين مي گيرد و سعي مي کند با پره هاي آن، سر از بدن ايتن جدا کند. فلپس به طرف پايه هلي کوپتر مي پرد، ولي ( هلي کوپتر) آن چنان به طرف جلو پيچ و تاب مي خورد که پره ها به بالاي تونل مي خورند. جرقه ها و تکه هاي سيمان در هوا به پرواز در مي آيند. کريگر بلافاصله هلي کوپتر را همسطح قطار قرار مي دهد. ايتن فرصت را غنيمت مي شمارد و از روي قطار به طرف پايه ديگر هلي کوپتر مي پرد. اکنون فلپس وايتن هر کدام به يکي از پايه هاي هلي کوپتر آويزان شده اند و رودررو قرار گرفته اند. ايتن خودش را روي پايه جمع مي کند و در جيبش مي گردد و...
.... يک قطعه آدامس قرمز و سبز از آن بيرون مي کشد. فلپس آن را مي بيند و سعي مي کند با فرياد کريگر را که به تقلا افتاده و دست به اسلحه برده، متوجه سازد.
ايتن: چراغ قرمز، چراغ سبز. باي باي (Asta Lasaga)! کثافت.
ايتن تکه سبز را روي تکه قرمز له مي کند و آدامس را به شکم هلي کوپتر مي چسباند و از آن روي بر مي گرداند و دور مي شود.
فلپس بي فايده به آدامس لگد مي زند و فرياد مي کشد...
... ولي آدامس منفجر مي شود. قدرت انفجار، ايتن را به جلو پرتاب مي کند و بر روي شيشه جلوي قطار فرود مي آيد. هلي کوپتر دور خود مي چرخد و محکم به بدنه تونل مي خورد و به شدت تغيير جهت داده و سپس به طرف جلو و پايين پرت مي شود و فلپس را زير پايه هاي خود له مي کند و همچون گلوله آتش عظيمي منفجر مي گردد. ايتن که روي شيشه هاي جلو گير کرده، فقط مي تواند بقاياي هلي کوپتر را ببيند که به طرف پايين قطار و به سوي او سقوط مي کند. پره هاي خميده و درهم شکسته اش درست از بغل گوشش رد مي شود و درست در مقابل او مي افتند. ايتن که کاملاً تحليل رفته، سرش را به شيشه هاي پنجره قطار تکيه مي دهد.

206. داخلي- واگن تجاري/ تونل- در حال حرکت- روز
 

کيتريج به واگن تجاري بر مي گردد و بارنز نيز به او ملحق مي شود. لوتر که کمي جراحت برداشته، کنار آنها مي ايستد و به طرف مکس و کامپيوتر دستي اش اشاره مي کند.
لوتر: فکر مي کنم اين همون چيزيه که دنبالش مي گشتين.
مکس حيرت زده سرش را بالا مي کند. کيتريج به جلو خم مي شود و به صفحه مانيتورش زل مي زند. لبخند مي زند و کنار او مي نشيند و فقط منتظر است که خودش زبان به سخن بگشايد. مکس در نهايت نيز چنين مي کند و حرفهايش حتي به دل هم مي نشيند!
مکس: وکلاي من با اين قضايا يک گردش علمي گيرشون مياد: تله گذاري، در گيريهاي قضايي و...
کيتريج به او نزديک مي شود و همان طور صميمانه، آهسته نجوا مي کند.
کيتريج: شايد بهتر باشه که پاي دادگاهها رو به اين قضيه وا نکنيم.
مکس: مطمئنم مي تونيم چيزي رو پيدا کنيم که من دارم و شما به اون احتياج دارين.
کيتريج: مي دوني که من مي ميرم امتحانش کنم.

207. خارجي- يک نوشگاه در لندن- روز
 

لوتر روي چهارپايه بلندي نشسته و نوشابه اي مزه مزه مي کند. تلويزيوني دنباله گزارش سقوط دراماتيک هلي کوپتر در تونل زير مانش را پخش مي کند. ضمن تاکيد بر اين مسئله که اين کار زير سر فردي ديوانه و تنها در هلي کوپتري بوده که در سقوط هلي کوپتر کشته شده، به اين نکته اشاره مي شود که چه معجزه آسا بوده است که اين حادثه، تلفات ديگري در برنداشته. هر از گاه صداي هواپيماهايي که بلند مي شوند يا فرود مي آيند و اعلام برنامه پروازها به گوش مي رسد. ايتن وارد قاب تصوير مي شود وکنار لوتر مي نشيند.
لوتر: تونستي با خانواده ات صحبت کني؟( ايتن سر تکان مي دهد): چه احساسي داري؟
ايتن: درباره چي؟
لوتر: معذرت رسمي از سوي مقامات قضايي، رفتاري شاهانه با آنها و خلاصه خودت مي دوني، تمامي کارهاي لازم در اين گونه موارد.
ايتن: خب، مادرم يه خورده حيران و آشفته بود که چطور اداره مبارزه با مواد مخدر تونسته اون و عمو دانالد رو با يه زوج قاچاقچي در فلوريدا عوضي بگيره.
لوتر نوشابه اش را بالا مي برد.
لوتر( مي خنددو با لهجه اي بريتانيايي): به سلامتي.
هر دو مي نوشند.
ايتن: به سلامتي تو لوتر ( گيلاسها را به هم مي زنند) به سلامتي خط خوردن اسممون از روي فهرست طردشده ها.
لوتر: هي، من الان آدم محبوب اين ماه ام!
ايتن: لوتر، تو خيلي بيش از اين چيزهايي. اونا درباره تو اشتباه کرده بودن ودارن سعي مي کنن نشون بدن که مي دونن چه اشتباهي کردن. اونا مي خوان که تو برگردي.
لوتر: حتماً. اونا به اين دليل مي خوان من برگردم که ديگه از اين به بعد بدون اجازه وارد مقرشون نشم! هنوز حيرونن که ما چطوري اين کارو کرديم.
ايتن: موقع گزارش دادن بهشون نگفتي؟
لوتر: فکر کردم اول بذارم حقوق و مزاياي عقب مونده مو برگردونن، بهم ترفيع درجه بدن، دفترم رو در لانگلي بهم بر گردونن و بعد، شايد حاضر بشم درباره ش حرف بزنم.
ايتن ( در حالي که مي خندد): پس مي خواي يه معامله بزرگ باهاشون بکني، هان؟
لوتر: چرا تو هم با من برنمي گردي؟
ايتن: دقيقاً نمي دونم براي چي بايد اين کارو بکنم.
لوتر: واقعاً فلپس رو دوست داشتي، نه؟
ايتن: اون ساليان دراز آدم خوبي بود، ولي خب، اين خوبي رو ادامه نداد. ( به بالا نگاه مي کند) بايد برم سوارشم. ( بر مي خيزد) خب، يک شهروند پاک و سالم چه احساسي داره؟
لوتر: اوه پسر... نمي دونم. دلم براي بي آبرويي تنگ مي شه.
ايتن: خب، لوتر... اگه اين طوري حالت بهتر مي شه. من هم هميشه اون طوري تو رو به ياد ميارم.
دو مرد يکديگر را درک مي کنند و لوتر ديگر صحبتي نمي کند. آن دو با اشاره اي کوتاه به منزله خداحافظي، ازهم جدا مي شوند و در يک چشم به هم زدن ايتن از بار ناپديد مي شود و لوتر را متفکر پشت سرش باقي مي گذارد.

208. داخلي- هواپيما- شب
 

ايتن هانت در خود فرو رفته و فکر مي کند. يک مهماندار زن جلوي او مي ايستد. ايتن خودش را جابه جا کرده و خود را راست مي کند. مهماندار جعبه کوچکي که پر از فيلم است را جلوي او مي گيرد.
مهماندار: دوشيزه کلارک، دوست دارين يه فيلم تماشا کنين؟
سپس رو به ايتن مي کند.
مهماندار: ببخشين، آقاي هانت، دوست دارين يه فيلم تماشا کنين؟
ايتن: نه، خيلي ممنون.
مهماندار: دوست دارين يه فيلم از سينماي جزاير کارائيب تماشا کنين؟
ايتن لحظه اي به او خيره مي ماند. نه، امکان نداره اين همان چيزي باشد که ايتن فکرش را مي کند.
مهماندار: مثلاً «آروبا» چطوره؟
دوربين از صورت ايتن دور مي شود. آنها پيدايش کرده اند. مي خواهند برگردد. به چهره مهماندار نگاهي مي اندازد و...
قطع به سياهي
منبع: فيلم نگار18