عاشورایی هاش بیان جلو
 


همه تون یه چن لحظه ای بامن باشین! بابا! منم مث شما یه جورایی عاشورایی ام . این جوری به من زل نزنین که انگار غریبه ام ! پیشینه من و شما یکییه. تعجب می کنین، نه؟ من«گِل »ام . حتم دارم که این آیه روخوندید:«انسان را از گل خشکیده ای همچون سفال آفرید».(1)
همین جا یه نکته اساسی بگم که من چیزی از خودم ندارم.همه اش دست خدا بودکه حالت بگیرم و بشم آدم ابوالبشر. بشم شما که آخرش این جوری مثل غریبه ها نیگام کنین.من بی لاف و بی ادعام. شعر سعدی که یادتون هست؟کمال هم نشین،منو معطر کرد. گرفتین چی شد؟ زمان ومکان شرف می ده به موجودات؛ یکی اش ما. اگه حالت گرفتم و شدم مُهر،باید دلایِ کربلای حرمت منو داشته باشن. اینا مقدمه بود برای اینکه عاشورایی هاش بیان جلو؛می خوایم شوربگیریم اساسی.
یادمه عاشورا بود و در و دیوار سیاه پوش. دسته ها و هیئت ها هم نوای اشک، لحظه ها رو به کربلای حسین پیوند می زدن. هنوزم رسمه که ما رو تو یه ظرف بزرگ می سازن و به سر و پیشونی و لباس ها می مالن. من اون روز مهمون موهای سریکی از بچه های عزادار بودم.رهگذری رسید کمی از من برداشت وبه چشماش مالید.
می خوام بدونین چیزایی که توی این عالم می گذره،واقعیت داره و به جای دیگه ای گره می خوره.می خواهم بگم که اون رهگذر سال ها بود دچار درد چشم بود، اما بعد ازاین که جریان،دیگه درد سراغش نیومد. می خوام نمونه عینی دستتون داده باشم،این یه درسه.می خوام از اینی که هستین،یه قدم جلو باشین. می خوام بدونین اون رهگذر،بعداً یه آدم خیلی بزرگ شد. حتماً اسمش رو شنیدین،آیت الله العظمی بروجردی(رحمه الله)!
برا این مجلس بسه،یاعلی!

به بچه آب دادی؟
 


آن شب پای منبر حاج آقا فضلی، روایت شش ماهه کربلا را شنیدم. وقتی حاج آقا روضه می خواند، چند دانه اشک گونه هایم راتر کرد. فردای آن روز بعد از ناهار، مادرم برادرکوچکم رابه من سپرد و برای کاری بیرون رفت. مدتی از رفتن مادر نگذشته بود که برادر نُه ماهه ام بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن. بغلش کردم تا آرام شود. خیس عرق بود، بردمش روبه روی کولر.راه بردمش. بالا و پایینش کردم، اما هرکاری کردم، بچه باز هم جیغ می کشید و بی تابی می کرد. حتی با جغ جغه اش هم آرام نشد. آن قدر گریه کرد که من هم بی اختیار بغضم گرفت. بچه هم دیگر نایی برای جیغ کشیدن نداشت و آرام تر گریه می کرد. دو ساعتی به همین حال گذشت که مادرم آمد. وقتی وارد شد و چهره خیس بچه و دست پاچگی من را دید، به سرعت به سمت ما آمد. گفتم: مامان! جاش خشک بود، شما هم گفتید که سیره، اما...
مادرم که به سرعت به سمت یخچال می رفت، گفت:آب؟ بهش دادی؟ با تعجب گفتم:آب؟! راستش پیش خود گفتم شیر می خوره دیگه، شاید...مادرم که داشت استکان کوچک بچه را پرآب می کرد، گفت: شاید چی عزیزم؟! بچه هم مثل بزرگا تشنه می شه دیگه و بعد استکان آب رابه سمت لب های برادر کوچکم برد. بردارم با بی تابی آب را قلپ قلپ می نوشید و آن قدر تند می خورد که آب هی می پرید توی گلوش و سرفه می کرد و محکم مادرم را می چسبید، بعد دوباره سرش رابه سمت استکان می آورد و باز هم آب می خورد. مادرم با هر بار که برادرم آب می نوشید، می گفت: سلام برلب عطشان علی اصغر حسین(ع) و اشک می ریخت. من هم که گوشه ای از روایت شش ماهه کربلا را می دیدم، گریه امانم نمی داد. ازآن به بعد بی قرار تر از همیشه پای روضه شش ماهه گریه می کردم؛ شش ماهه ای که با استکان کوچک آبی آرام می گرفت.

پی نوشت :

1-نک:الرحمن: 14.

منبع: اشارات شماره128
 

داستانک های عاشورا

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام