فيلمنامه کامل «جادوگر آز 120»
فيلمنامه کامل «جادوگر آز 120»
فيلمنامه کامل «جادوگر آز 120»
فيلمنامه نويسان: نوئل لانگلي، فلورنس ريرسون و ادگار آلن ولف، براساس رمان جادوگر خارق العاده آز به قلم ال. فرانک بام، کارگردان : ويکتور فلمينگ (وکينگ ويدور، بدون ذکر نام )، مدير فيلمبرداري: هارولد آرلن، طراح صحنه: مالکوم براون (بدون ذکر نام)، دکور: سدريک گيبونز، طراح چهره پردازي: جک داون، جلوه هاي ويژه: اي.آرنولد گيلسپاي، بازيگران: جودي گارلند (دوروتي گيل)، فرانک مورگان( پروفسور مارول/جادوگر آز)، ري بولگر (هانک/ مترسک)، برت لار (زيک /شير)، جک هالي (هيکوري/ مرد حلبي) و...
رنگي و سياه و سفيد، 35 ميلي متري، محصول 1939 آمريکا.
برنده دو جايزه اسکار در رشته هاي بهترين موسيقي و ترانه ها و نامزد کسب جايزه در چهار رشته بهترين فيلم، فيلمبرداري ، دکور و جلوه هاي ويژه نامزد دريافت جايزه نخل طلا از جشنواره کن
(جادوگر شهر زمرد)
THE WIZARD OF OZ
پس از پايان عنوان بندي ، تصوير باز مي شود روي اين نوشته:
«چهل سالي است که اين داستان به «جوان دل »ها صادقانه خدمت کرده و گذشت زمان نيز پيام و فلسفه محبت آميزش را زايل ننموده است. ما نيز در مقابل ، اين فيلم را به مشتاقان وفادار اين داستان و به« جوان دل »ها تقديم مي نماييم.»
تصوير سياه مي شود.
نماي متوسط از دوروتي که به طرف توتو خم مي شود. با او حرف مي زند. سپس در نماي باز درجاده مي دود. توتو به دنبالش.
دوروتي: توتو؛ فعلاً که از خانومه خبري نيست. اذيتت کرد؟ مي خواست بکنه، نه؟ بيا بريم پيش عمو هنري و عمه(Em) و قضيه رو براشون تعريف کنيم. بيا توتو. نماي باز از محوطه جلوي يک خانه زراعي. دوروتي از امتداد جاده و از سمت چپ وارد تصوير مي شود. توتو به دنبالش مي آيد.حرکت افقي دوربين به سمت راست. دوروتي از دروازه اي عبور کرده ، به جلو،به سمت عمه ام و عمو هنري، که بالا سر يک ماشين جوجه کشي مشغول اند، مي رود.
دوروتي : عمه ام! عمه ام!
نماي متوسط از عمه ام و عمو هنري که در حال ور رفتن به جوجه ها در دستگاه جوجه کشي اند. دوروتي جلو مي رود. با آنها صحبت مي کند. جوجه اي را از توي دستگاه جوجه کشي برمي دارد. در حالي که عمه ام دوروتي جلو مي آيند، دوربين عقب مي کشد. عمه ام ، جوجه را از دست دوروتي گرفته و در قفس مي گذارد. در حالي که از سمت چپ به طرف دستگاه جوجه کشي مي روند ، دوربين عقب مي کشد. (در برابر بي تفاوتي عمه ام و عمو هنري) دوروتي واکنش نشان مي دهد. عمو هنري به او نگاه مي کند. دوربين با حرکتي افقي به سمت چپ، دوروتي را در محوطه حياط دنبال مي کند.
دوروتي : عمه ام!
عمه ام: پنجاه و هفت، پنجاه و هشت...
دوروتي : فقط گوش کنين خانم گالچ با توتو چه کار کرده ! اون...
عمه ام: دوروتي ، خواهش مي کنم! داريم جوجه ها رو مي شمريم! پنجاه وهشت...
دوروتي : اوه، ولي عمه ام، اون زد به ...
عمو هنري : عزيزم ، فعلاً مزاحم ما نشو. اين دستگاه کهنه جوجه کشي خراب شده و احتمالا تعداد زيادي از جوجه هامون تلف مي شن.
دوروتي : آخ آخ، کوچولوهاي طفلکي. ولي عمه ام، خانوم گالچ با شن کش محکم زد پشت توتو، فقط به اين دليل که مي گه توتو هر روز مي ره توي باغچه ش و اون گربه نحس پيرش رو دنبال مي کنه.
عمه ام: هفتاد.دوروتي ، خواهش مي کنم!
دوروتي: اوه، ولي اون هر روز اين کارو نمي کنه. حالا شايد هفته اي يکي دو مرتبه. و تازه به هر حال به اون گربه پيرش هم دست نمي زند و حالا خانم گالچ مي گه مي خواهد به کلانتر شکايت کنه و...
عمه ام : دوروتي! دوروتي! ما کار داريم!
دوروتي: با شه. خيلي خب.
نماي نيمه درشت از عمه ام و عمو هنري که جوجه ها را از دستگاه جوجه کشي بيرون مي آورند.
عمو هنري: بچه يتيم طفلي و با اون مشکلاتي که با خانم گالچ داره... واي از اين همه گرفتاري که زندگي رو به کام آدم تلخ مي کنه. مي دوني، اون به هر حال بايد کسي رو داشته باشه که باهاش بازي کنه.
عمه ام: مي دونم، ولي هنري، همه ما بايد خودمون راه حلي براي مشکلاتمون پيدا کنيم.
عمو هنري: حق با توئه.
عمه ام: اوه، اميدوارم به موقع سر از تخم دربيارن.
عمو هنري: منم اميدوارم.
نماي متوسط از زيک(Zeke) ، هانک (Hunk) و هيکوري (Hickory) که مشغول تعمير واکن باريشان هستند. هيکوري و زيک دارند قسمت بار واگن را جا مي اندازند.
زيک: جا افتاد؟
هانک: يواش.
نماي نزديک از هانک که روي زمين نشسته و انگشتش گير مي کند زير واگن و واکنش نشان مي دهد.
هانک: آي انگشتم رو له کردين!
نماي نزديک از زيک و هيکوري که قسمت بار واگن را بالا نگه داشته اند.
زيک: خب، چرا خودت انگشتت رو از اون وسط ور نمي داري؟!
نماي نيمه باز از زيک و هيکوري که قسمت بار واگن را جا مي اندازند. هانک کنار واگن روي زمين نشسته. دوروتي وراد نما مي شود و به طرف زيک مي رود. دوربين روي دالي به طرف آنها مي رود. صحبت مي کنند. زيک از سمت چپ نما خارج مي شود. هانک وارد قاب تصوير مي شود. با دوروتي صحبت مي کند. هيکوري از سمت راست نما خارج مي شود. در حالي که هانک و دوروتي به طرف واگن مي روند، دوربين به طرف چپ مي چرخد. صحبت مي کنند. دوروتي از سمت راست تصوير خارج مي شود. هانک که انگشتش ضربه ديده به خود مي پيچد.
هيکوري: يواش، يواش، از اين ور.
زيک : آهان ، خوبه.
هيکوري: ببين حالا...
هانک: درست روي انگشتم!
زيک : شانس آوردي توي مخت نخورد!
دوروتي : زيک، از دست گالچ چه کار کنم؟ اونم فقط به اين دليل که توتو دنبال گربه پيرش مي کنه...
زيک: گوش کن عزيزم، من بايد خوک ها رو جاشون کنم.
هانک: ببين دوروتي ، در مورد خانم گالچ، کله ت رو به کار نمي اندازي. انگار اصلا مخي توي کله ت نداري.
دوروتي: خيلي هم دارم.
هانک: خب، اگه داري، پس چرا ازش استفاده نمي کني؟ وقتي برمي گردي، از طرف خونه خانم گالچ رد نشو. اگه اين کارو بکني، توتو هم نمي ره توي باغچه اون خانم و تو هم توي دردسر نمي افتي. خيلي ساده ست.
دوروتي: اوه هانک، تواصلا گوش نمي کني چي مي گم.
هانک: خب، کله ت از کاه که پر نشده ، شده ؟
نماي متوسط از زيک که خوک ها را جا مي کند. دوروتي از سمت چپ تصوير وارد مي شود. روي نرده هاي آغل راه مي رود: زيک به طرفش مي رود. دوربين روي دالي به طرفشان نزديک مي شود. زيک سطل خوراکي جلوي خوک ها خالي مي کند .
زيک : هي! قبل از اين که تبديل به سکه هاي پولتون کنم برين تو! گوش کن دختر، باز مي خواي اجازه بدي اون گوساله پير غافلگيرت کنه و زهره ت رو بترکونه؟
نماي متوسط از زيک که سطل خوراکي در محوطه خوک ها خالي مي کند و حرف مي زند.
زيک: اصلا نبايد ترسي ازش به دل راه داد. يه خورده دل داشته باش، همين.
نماي متوسط از دوروتي که بين آغل خوک ها ، روي لبه حفاظ راه مي رود.
دوروتي: من ازش ترسي ندارم.
نماي متوسط از زيک که سطل غذاي ديگري برداشته و در محوطه خوک ها مي ريزد.
زيک: پس دفعه بعد که غر زد و جيغ کشيد، برو طرفش و تف کن تو چشاش. اين کاريه که من اگر جاي تو بودم مي کردم!
نماي متوسط از دوروتي روي لبه حفاظ که کنترل خود را از دست داده، به درون لانه خوک ها مي افتد.
دوروتي : آي!
نماي نيمه درشت از زيک که واکنش نشان مي دهد. در حالي که به داخل محوطه خوک ها مي پرد، دوربين هم به طرف چپ حرکت افقي مي کند. پاهاي دوروتي را از توي سيم ها خلاص کرده، سپس از روي زمين بلندش مي کند. در حالي که زيک دوروتي را از لانه خوک ها خارج مي کند، دوربين حرکتي افقي به سمت راست مي کند. زيک او را کنار هانک و هيکوري روي زمين مي گذارد. خودش از محوطه بيرون مي پرد. مي نشيند . پيشاني اش را تميز مي کند.
دوروتي: واي ، زيک! کمک کن زيک! منو از اينجا بيار بيرون! کمک!
هيکوري: دوروتي ، حالت خوبه؟
دوروتي : آره،خوبم. اوه افتادم اون تو و زيک...
نماي متوسط از زيک، دوروتي ، هانک و هيکوري. همگي به زيک نگاه مي کنند و مي خندند. عمه ام با يک ظرف پيراشکي وارد قابل تصوير مي شود . دوربين روي دالي به طرف هانک مي رود. عمه ام و هيکوري صحبت مي کنند. هانک و هيکوري، هر کدام يک پيراشکي برمي دارند، به سمت چپ نما مي روند. در حالي که عمه ام به طرف زيک و دوروتي مي آيد، دوربين عقب مي کشد. عمه با زيک صحبت مي کند . در حالي که دوروتي و عمه ام به سمت چپ قاب مي روند. دوربين جلومي کشد. دوروتي پيراشکي بر مي دارد. عمه ام با سرعت به سمت چپ تصوير مي رود.
دوروتي: جالبه زيک، تو هم مثل من توي دلت خالي شد!
هانک: چي شده؟ مي خواي بذاري يه خوک کوچولوي پير ازت يه آدم بي جربزه بسازه؟
هيکوري: زيک، به خودت نگاه کن، رنگت مثل گچ سفيد شده.
عمه ام: هي ،هي ، يه عالمه کار درايم و شماها اينجا وايسادين و چي بلغور مي کنين؟ سه تا کارگر مزرعه دست و پا چلفتي مي شناسم که قبل از اين که خودشون هم بفهمن، از کار بيکار شدن!
هيکوري: خب، دوروتي داشت روي...
عمه ام: هيکوري، خودم ديدمت که داشتي با اون دستگاه ور مي رفتي. حالا ديگه تو و هانک برگردين سرهمون واگن!
هيکوري: چشم خانم گيل. ولي يه روزي بالاخره توي اين شهر مجسمه منو نصب مي کنن و...
عمه ام: باشه، ولي فعلا نمي خواد ژستش رو بگيري. بياين، بياين. با شکم خالي نمي شه کار کرد. چند تا پيراشکي بخورين.
هانک: خانم گيل، به به.
عمه ام : تازه درستشون کردم.
هيکوري: ممنون.
هانک: محشره.
زيک: مي دونين دوروتي افتاد تو خوکدوني.
عمه ام: براي دوروتي خوب نيست که دوروبر خوکدوني بپلکه! حالا برو قبل از اين که خوکا دچار کم خوني بشن، بهشون غذا بده.
زيک: چشم خانوم.
دوروتي: عمه ام، واقعاً مي دونين خانوم گالچ گفت خيال داره چه بلايي سر توتو بياره؟ اون گفت مي خواهد...
عمه ام: بسه ديگه دوروتي جون، اين قدر فکر و خيال نکن، تو هميشه براي خودت از کاه، کوه مي سازي.
دوروتي: نه...
عمه ام :حالا فقط امروز بيا و محبتي به ما بکن و جايي برو که ديگه گرفتار هيچ مشکل و دردسري نشي.
نماي نيمه درشت از دوروتي که واکنش نشان مي دهد و حرف مي زند.
دوروتي:.... جايي که گرفتار هيچ مشکل و دردسري نشم...
نماي متوسط از دوروتي و توتو. دوروتي تکه اي يپراشکي جلوي توتو مي اندازد. تو تو آن را مي خورد. دوروتي در حال جلو رفتن، حرف مي زند. آواز مي خواند. به تلي علف تکيه مي دهد. سپس به يک ماشين درو نزديک مي شود.
حرکت افقي دوربين به سمت راست.
دوروتي: توتو، فکر مي کني همچنين جايي هم وجود داشته باشه؟ بايد وجود داشته باشه. اونجا جايي نيست که بشه با قطار يا قايق رفت. جاي دوريه، خيلي دور پشت ماه. اون ور بارون.
دوروتي(مي خواند):
جايي، برفراز رنگين کمان، آن بالا بالاها
سرزميني است که زماني حرفش را توي يه لالايي مي شنيدم
جايي، بر فراز رنگين کمان، که آسمانش آبي است
جايي که روياهايي که دل مي دهي و در سر مي پروراني واقعاً جامعه عمل پوشانده مي شوند...
نماي درشت از توتو در کنار چرخ بزرگ ماشين درو، که به آواز گوش مي دهد. نماي نيمه درشت از دوروتي که آواز مي خواند. دست هايش را به چرخ مي گيرد و کش و قوس مي رود. سپس به جلوي چرخ مي آيد. توتو به روي جاي راننده مي پرد و روي صندلي مي نشيند. دوروتي نازش مي کند. جلوي ماشين درو مي نشيند. دوربين عقب مي کشد، دوروتي آوازش را تمام مي کند.
دوروتي (مي خواند):
... روزي آروزيم را از ستاره اي مي طلبم
و خود را جايي مي يابم که از ابرها فرسنگ ها فاصله دارد
جايي که مشکلات مثل [يخ] آب مي شوند
جايي بر فراز لوله دودکش ها
همان جاست که مي تواني مرا بيابي
جايي بر فراز رنگين کمان ، همان جا که پرندگان مهاجر پرواز مي کنند
پرنده ها بر فراز رنگين کمان پرواز مي کنند
پس چرا ، خدايا، من نتوانم؟
اگر آن پرنده هاي کوچک مهاجر، خوشحال و سرحال
فراسوي رنگين کمال پرواز مي کنند
آه چرا، خدايا، چرا من نتوانم؟
نماي باز از خانم گالچ که با دوچرخه اش در جاده اي روستايي مي راند. دوربين همراه با او به سمت راست حرکتي افقي مي کند.
نماي باز از خانم گالچ که سوار بر دوچرخه به طرف خانه خانواده گيل مي رود. توقف مي کند و در حالي که عمو هنري به سمتش مي آيد، از دوچرخه پياده مي شود.
خانم گالچ: آقاي گيل!
عمو هنري: سلام خانوم گالچ.
خانم گالچ: بايد همين الساعه با شما و خانمتون...
نماي نيمه درشت از عمو هنري و خانم گالچ دم دروازه، صحبت مي کنند. عمو هنري لته دروازه را رها مي کند. واکنش خانم گالچ که از سمت چپ نما خارج مي شود. عمو هنري قلم مو را زمين مي گذارد . راه مي افتد به سمت چپ تصوير.
خانم گالچ: ...درباره دوروتي حرف بزنم.
عموهنري: دوروتي؟ خب، مگه چه کار کرده؟
خانم گالچ: چه کار کرده ؟! گازي که گرفته، نزديک بود شلم کنه!
عموهنري: منظورتون اينه که دوروتي گازتون گرفته؟
خانم گالچ: نخير، سگش!
عموهنري: اوه، يعني دوروتي سگش رو گاز گرفته؟
خانم گالچ: گفتم نه!
ديزالو به:
داخلي، نماي باز از اتاق نشيمن خانواده گيل. عموه ام و خانم گالچ نشسته اند. دوروتي وارد قاب تصوير مي شود. توتو در بغلش است. دوربين روي دالي به طرف آنها مي رود و همراه با دوروتي به طرف عمو هنري حرکتي افقي مي کند. دوربين سپس به سمت چپ، به طرف عمه ام و خانم گالچ مي چرخد. خانم گالچ حکم کلانتر را به عمه ام نشان مي دهد. عمو هنري وارد قابل تصوير مي شود. نگاهي به حکم مي اندازد. خانم گالچ سبد را از زمين برمي دارد. آن را بالا مي آورد. دوروتي به طرف خانم گالچ فرياد مي زند. خانم گالچ سعي مي کند توتو را از بغل دوروتي بيرون بياورد. عمو هنري توتو را مي گيرد. آن را درون سبد مي گذارد:
خانم گالچ: اين سگ تهديدي ست براي اهالي اين منطقه، اونو پيش کلانتر مي برم و تأکيد مي کنم که اونو از بين ببرن.
دوروتي : از بين ببرن؟! توتو رو؟ اوه، شما نمي تونين اين کارو بکنين! نبايد! عمو هنري! شما که بهش اجازه نمي دين ، مي دين؟
عموهنري: البته که اجازه نمي ديم. مي ديم. ام ؟
دوروتي : خواهش مي کنم عمه ام. توتو منظوري نداشته. نمي دونسته که داره کار بدي انجام مي ده. اين منم که بايد تنبيه بشم. من بهش اجازه دادم بره توي باغچه اين خانوم. مي تونين بدون شام بفرستينم بخوابم.
خانم گالچ: اگه سگ رو تحويلم ندين، شکايت مي کنم و خسارتي از تون مي گيرم که داغ مزرعه رو ، رو دلتون بذاره! قانوني هست که در مقابل گاز سگ ها، از هر شهروندي حمايت مي کنه!
عمه ام : اگه بهش قلاده ببنده چي ؟ واقعا سگ مهربونيه .، يعني منظورم اينه که با آدم هاي مهربون ، مهربونه.
خانم گالچ: خب، اين ديگه به تصميم کلانتر بر مي گرده . اين حکم اونه که بهم اجازه مي ده سگ رو ببرم .مگه اين که بخواين قانون رو زير پا بذارين.
عمو هنري: اوه.... آره خب...
عمه ام : خب، دوروتي ما نمي تونيم قانون رو زير پا بذاريم.متأسفانه توتوي طفلي بايد بره.
خانم گالچ: حالا سر عقل اومدين.
دوروتي : نه...
خانم گالچ: اينم چيزيه که من مي ذارمش توش و با خودم مي برمش، تا نتونه دوباره بهم حمله بکنه.
دوروتي: اوه، نه ، نه ! بهت اجازه نمي دم اونو با خودت ببريش! برو، از اينجا دور شو! اووه، اصلا خودم گازت مي گيرم!
عمه ام : دوروتي!
دوروتي : عجوزه پير خبيث! عمو هنري، عمه ام ، نذارين توتو رو با خودش ببره. خواهش مي کنم نذارين اونو با خودش ببره.
خانم گالچ: نگاه کنين! حکم دارم! بذارين...
دوروتي: جلو شو بگيرين!
عمه ام: هنري، بذارش توي سبد.
خانم گالچ: اين درسته!
دوروتي: اوه عمو هنري، اين کارو نکنين . اوه، توتو! نه...
نماي نيمه درشت از دوروتي که گريه مي کند. به عمه ام و سپس به عموهنري نگاه مي کند و سپس برگشته،به طرف در مي دود.
نماي متوسط از دوروتي که از اتاق بيرون مي دود. عمه ام از جا بر مي خيزد. به دوروتي که خارج مي شود نگاه مي کند. سپس برگشته به خانم گالچ و عمو هنري مي نگرد. عمه ام با خانم گالچ صحبت مي کند. دوربين جلومي کشد. عمه ا م از سمت چپ قاب خارج مي شود. عمو هنري در صندلي سمت راست تصوير نشسته، لبخند مي زند.
عمه ام: آلميرا گالچ، فقط به اين دليل که مالک نصف اين منطقه اي ، دليل نمي شه که سرنوشت بقيه ما رو هم توي چنگت داشته باشي ! بيست و سه ساله که هي به خودم فشار مي آوردم نا نظرم رو راجع به تو بهت بگم. و حالا هم خب، از اونجا که يک زن مسيحي و مؤمنم، نمي تونم بگمش!
ديزالو به:
نماي متوسط از خانم گالچ که سوار بر دوچرخه به سمت چپ تصوير مي راند. دوربين روي دالي به طرف سبد که پشت دوچرخه قرار دارد، نزديک مي شود .توتو سرش را از درون سبد بيرون مي آورد. نگاهي به اطراف مي اندازد و سپس بيرون مي پرد.نماي متوسط از توتو که پايين مي پرد.در حالي که توتوبه سمت چپ جاده مي دود، دوربين بالا مي کشد. نماي باز از خانم گالچ که سوار بر دوچرخه از آن جاده خاکي پايين مي رود و از سمت چپ تصوير خارج مي شود.
ديزالو به :
نماي متوسط از دوروتي در اتاقش. دوروتي روي زمين، کناز تختش نشسته و گريه مي کند. توتو از پنجره به درون و روي تختخواب مي پرد. در حالي که دوروتي او را بغل کرده و نوازش مي کند، دوربين جلو مي کشد . دوروتي با توتو حرف مي زند. سپس چمداني از زير تخت بيرون مي آورد و شروع مي کند به پر کردنش. (توتو پارس مي کند).
دوروتي:توتو، عزيزم، اوه، برگشتي پيشم! اوه، چقدر خوشحالم ! توتو! اوه، همين الانه ست که بيان دنبالت .بايد زود از اينجا بريم! بايد از اينجا فرار کنيم ! زود!
ديزالو به:
نماي متوسط از جا پاي دوروتي و توتو در جاده خاکي. در حرکت عمودي دوربين آنها را مي بينيم که در امتداد جاده پيش مي روند. دوروتي چمدان و سبد سگ را در دست دارد.
ديزالو به:
نماي باز از دوروتي و توتو که از روي پلي به سمت راست قدم برمي دارند.
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو بر روي پل. به پايين نگاه مي کند. توتو در پايين جاده جلو مي دود و از قاب تصوير خارج مي شود.
نماي نيمه باز از کمپي کنار جاده . نوشته روي واگن. دوربين روي دالي به طرف واگن مي رود. نوشته روي واگن:
«پروفسور مارول
که سلاطين اروپا او را مورد تحسين قرار داده اند.
اجازه دهيد درگوي بلورينش
گذشته، حال و آينده شما را بخواند.
تردستي و شعبده بازي هم انجام مي شود.»
دوروتي از سمت چپ تصوير وارد مي شود.نوشته هاي روي واگن را مي خواند. به زمزمه خارج از قاب پروفسور واکنش نشان مي دهد. نماي متوسط از پروفسور که از واگن پايين مي آيد. دوروتي را مي بيند و در حالي که به طرف آتشي در سمت چپ تصوير مي رود، با او حرف مي زند، دوروتي جلو مي آيد.
پروفسور: به، به، به ....مهمون داريم هان؟ و حالا اين مهمون کي مي تونه باشه؟ نه، نه بهم نگو الان.
نماي نيمه درشت از پروفسور که کنار آتش مي نشيند. دوروتي جلو مي رود. صحبت مي کنند.
پروفسور: بذار ببينم . تو... با لباس مبدل سفر مي کني، نه، اين نيست. من ...تو... داراي مي ري ملاقات کسي ... نه، اشتباه کردم . تو... تو... از خونه فرار کردي.
دوروتي : چه جوري حدس زدين؟
پروفسور: پروفسور مارول هيچ قوت حدس نمي زنه... اون مي دونه! خب، حالا واسه چي داري فرار مي کني؟
دوروتي : چون.....
پروفسور : نه، نه.. بهم نگو. اونا... اونا توي خونه درکت نمي کنن. قدرت رو نمي دونن. مي خواي سرزمين هاي ديگه ... شهرها، کوه ها ، اقيانوس ها ي بزرگ رو ببيني...
دوروتي : واي خدا من، انگار واقعاً مي تونين او چيزي رو که توي وجودمه، بخونين.
نماي متوسط از پروفسور و دوروتي، کنار آتش، پروفسور سوسيسي سيخ کرده و کباب مي کند.
پروفسور:آره...
دوروتي:خواهش مي کنم پروفسور ، مي شه ما هم همراه شما بياييم؟
نماي درشت توتو که وارد قاب تصوير شده و سوسيس را به دندان گرفته و از سيخ مي کند ومي برد.
پروفسور(صداي خارج از قاب): خب، ما ...اه...
دوروتي : (صداي خارج از قاب): اوه، توتو، اين کار...
نماي متوسط از پروفسور و دوروتي. دوروتي توتو را سرزنش مي کند.
دوروتي(صداي خارج از قاب): ... مؤدبانه نيست! هنوز بهمون تعارف نکردن.
نماي نيمه باز از پروفسور و دوروتي. توتو جلويشان سوسيس را مي خورد . پروفسور مي خندد و حرف مي زند. سوسيس ديگري به سيخ مي کشد.
پروفسور: قدمش روي چشم. سگ من و شما نداره ، هان؟ خب منظو... بذار ببينم، چي داشتيم مي گفتيم؟
نماي نيمه درشت از پروفسور و دوروتي که صحبت مي کنند. پروفسور سيخ را سمت چپش روي زمين مي گذارد.
پروفسور: اوه، آره، تو، تو مي خواستي برگردي خونه، هان؟
دوروتي : اوه نه، مي خواستم همسفر شما بشم.
پروفسور: آها...
دوروتي: توي خونه هيچ کس به من توجهي نداره. حتي دلشون هم برام تنگ نمي شه،
پروفسور: اوه، نه. اين طوري هام نبايد باشه.
دوروتي: نه، واقعا نمي شه. راستش رو مي گم.
پروفسور: اوه...
دوروتي حتي ديروز، عمه ام داشت به اونا اجازه مي داد، توتو رو بکشن، فقط به اين بهانه که خانونم گالچ رو گاز گرفته.اوه، خواهش مي کنم پروفسور چرا نمي ذارين ما هم با شما بياييم و همه سلاطين اروپا را ببينيم؟
پروفسور: سلطاني رو هم مي شناسي؟ آهان- منظورت آينه - آره، خب ، من ... من هيچ وقت قبل از مشورت با گوي بلورينم دست به هيچ کاري نمي زنم، بذار...
نماي نيمه باز از پروفسور که بر مي خيزد.در حالي که به اتفاق دوروتي به سمت راست واگن مي رود، دوربين نيز با حرکتي افقي تعقيبشان مي کند.
پروفسور: بريم اين تو.... ما..همراه من بيا. نشونت مي دم. آمدي، آهان ، اينجا.
نماي نيمه باز . داخلي.واگن.دوروتي و پروفسور داخل مي شوند. دوربين روي دالي جلو مي کشد. پروفسور ، صندلي اي براي دوروتي جلو مي کشد. سپس چند تا شمع روشن مي کند. مي نشيند . عمامه اي روي سر مي گذارد و با دوروتي صحبت مي کند. دوروتي چشم هايش را مي بندد. پروفسور سبد دوروتي را برمي دارد.نگاهي به درونش مي اندازد. عکسي از توي سبد بيرون مي کشد.
پروفسور: درسته. اينجا... راحت بشين اينجا. خوبه. هاها! اين، اين همون گوي سحر آميز واقعي و اصيليه که راهبان ايسيس (Isis) و اوسيريس (Osiris) در دوران فراعنه مصر ازش استفاده مي کردن. هموني که کلئوپاترا اول بار نزديک شدن جوليوس سزار و مارک آنتوني رو توش ديد و...غيره و غيره. خب ، حالا دخترم بهتره يه لحظه چشمات رو ببندي تا بهتر بتونيم با ابديت هماهنگ باشيم. ما... ما اين کارها رو بدون... اينسرت. نماي درشت از عکس دوروتي و عمه ام...
پروفسور: ... دست يافتن به...
نماي نيمه درشت از پروفسور که به عکس نگاه مي کند.
پروفسور:..ابديت ، نمي تونيم انجام بديم. آره.
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور که عکس را روي صندلي مي گذارد. دوروتي چشمانش را بازمي کند .در حالي که پروفسور به درون گوي بلورين نگاه مي کند ، دوربين جلو مي کشد.
پروفسور: درست... شد. حالا مي توني چشمات روباز کني. ما همگي توي گوي خيره مي شيم آه... اين چيه که مي بينم؟ يه خونه ...با حصارهاي دورش...
نماي درشت از دوروتي. دوربين از سمت راست پروفسور صحنه را مي گيرد. دوروتي واکنش نشان مي دهد.
پروفسور.....و يک طويله...با يک ماشين «بادزن»....و اسبي در حال حرکت.
نماي نيمه درشت از پروفسور. دوربين از سمت چپ پروفسور صحنه را مي گيرد. او به گوي بلورين نگاه مي کند. صحبتش ادامه دارد.
پروفسور: نه... يه خروس با تاجي بزرگ.
نماي درشت از دوروتي. دوربين از کنار پروفسور صحنه را مي گيرد.
دوروتي: اين مزرعه ماست!
پروفسور: اوه... آره....
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور که به گوي بلورين نگاه مي کند و سپس نظري به عکس کنارش مي اندازد.
پروفسور: آره، يه، يه زن مي بينم...اون...
اينسرت. نماي درشت از عکس.
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور، که دوباره عکس را کناري مي گذارد و نگاهي به گوي مي اندازد.
پروفسور: ... اون زن يه لباس خالدار پوشيده...
نماي نيمه درشت از پروفسور. دوربين از سمت دوروتي صحنه را مي گيرد.
پروفسور: ...قيافه ش غم زده ست.
دوروتي: آره...اين عمه امه.
پروفسور: اسمش، اسمش اميليه.
نماي درشت از دوروتي. دوربين از سمت پروفسور صحنه را گرفته . دوروتي واکنش نشان مي دهد.
دوروتي: درسته. چه کار داره مي کنه؟
پروفسور: خب، من... درست نمي تونم ببينم.واي ، داره گريه مي کنه.
دوروتي: اوه..
پروفسور: يه نفر اذينتش کرده ، يه نفر تازه دلش رو شکونده.
دوروتي: من؟
نماي درشت از پروفسور.دوربين از سمت دوروتي صحنه را گرفته.
پروفسور: خب، اين ، اين کسيه که اون خيلي دوستش داره. کسي که اون خيلي بهش محبت مي کرده . کسي که اون، موقع مريضي ، خيلي ازش مراقبت مي کرده.
نماي درشت از واکنش دوروتي، که صحبت مي کند . دوربين از سمت پروفسور صحنه را گرفته.
دوروتي: يه زماني سرخک گرفتم و اون يه لحظه هم از کنارم دور نشد.
پروفسور: آه... اوه...
دوروتي : الان داره چه کار مي کنه؟
نماي نيمه درشت از پروفسور که به گوي نگاه مي کند. دوربين از طرف دوروتي صحنه را گرفته.
پروفسور: خواب.
دوروتي: کاغذ ديوارش گلاي....
نماي نيمه درشت از پروفسور. دوربين از طرف دوروتي.
دوروتي: خشخاش داره؟
پروفسور: گفتم که کاغذ ديواريش گلاي خشخشاش داره! ا... اون.... اين ديگه چيه؟
واي، اون...داره دستش رو روي قبلش مي ذاره...اون.. داره مي افته...
نماي درشت از واکنش دوروتي. دوربين پروفسور را گرفته که حرف مي زند.
پروفسور: ... روي تخت.
دوروتي: اوه نه... نه!
پروفسور: همين... گوي تاريک شد.
دوروتي: اوه.. شما ...
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور . دوروتي از جا مي جهد. سبدش را بر مي دارد.
به سمت چپ تصوير مي رود.
دوروتي:... واقعاً که فکر نمي کنيد مريض باشه، هان؟ اوه... بايد همين الان برگردم خونه!
پروفسور: ولي... منظورت چيه؟ فکر مي کردم مي خواي با من همسفر بشي.
دوروتي : اوه ، نه، نه، همين الان بايد برم پيشش.
نماي نيمه درشت از دوروتي که توتو را بغل مي کند. حرکت افقي دوربين در حالي که دوروتي از پله هاي واگن پايين مي رود، با توتو حرف مي زند.در حالي که دوروتي به سمت چپ تصوير مي دود، دوربين هم با حرکتي افقي تعقيبش مي کند. دوروتي چمدانش را برمي دارد. توتو را زمين مي گذارد. دو تايي از سراشيب تپه بالا مي روند. باد برگ ها را اين سو و آن سو پراکنده مي کند.
دوروتي: ... بيا توتو! اوه، چه کار کنم؟ اگر بريم خونه اوناتو رو تحويل کلانتر مي دن. واگه نريم، شايد عمه ام ...خب، شايد بميره! مي دونم چه کار بايد بکنم : تو رو مي دم دست هانک. اون از تو مواظبت مي کنه. ولي بايد عجله کنيم. خداحافظ پروفسور مارول ... و خيلي خيلي ممنون!
نماي نيمه باز از پروفسور که از واگن خارج مي شود. حرکت افقي دوربين که پروفسور را تا اسبش تعقيب مي کند. باد مي وزد. پروفسور نگاهي به اطراف مي اندازد و مي رود که همراه با اسبش از سمت چپ نما خارج شود.
پروفسور: سيلوستر، بهتره بپوشمونمت...توفاني تو راهه... يا به قول محلي ها، يه هيولا... دخترک طفلي... اميدوارم سالم برسه خونه ش.
ديزالوبه:
نماي متوسط از محوطه جلوي مرزعه، مرغ ها توي محوطه بال مي زنند و به سمت چپ، به طرف طويله رانده مي شوند. باد شديد، گرد و خاک و خاک و خاشکاک را به هوا بلند کرده . دوربين بالا مي کشد . عمو هنري به سمت جلوي تصوير مي دود با هانک صحبت مي کند. هانک از سمت چپ تصوير خارج شده به داخل طويله مي رود. عمو هنري پيش مي آيد. دوربين روي دالي عقب مي کشد و هيکوري را نشان مي دهد. که در حال تعمير بادزن است. صحبت مي کنند. با عجله به سمت چپ تصوير مي روند. زيک از سمت چپ به جلوي تصوير مي دود. هيکوري از طويله خارج مي شود.
عموهنري: هانک، اسب ها رو آزاد کن! هيکوري کجاست؟ هيکوري! لعنت! هيک...
هيکوري (صداي خارج از قاب): اينجام.
عموهنري: هي، اونجا چه کار مي کني؟
هيکوري: روز خوش شانسي منه! گرد باد تو راهه. بذارين بهتون نشون بدم که ماشين من چه کار بلده بکنه! مي بينين. اين طوري...
عموهنري: لعنت برتو! برو به هانک کمک کن و اسب ها رو آزاد کنين.
هيکوري: باشه... ولي پشيمون مي شي.
عمو هنري : يالا، زود باش! زود باش بهت مي گم!
نماي باز از زيک که به آسمان اشاره مي کند . هانک و ديگران اسب ها را از طويله خارج مي کنند.
زيک: خودشه... يه گردباده!
نماي بسيار باز از مزرعه خانواده گيل. گردباد نزديک مي شود.
نماي نيمه باز از عمه ام که با عجله از خانه بيرون مي آيد. دو دستش را جلوي دهان گرفته و فرياد مي زند.
عمه ام: دوروتي! دوروتي!
نماي نيمه نزديک از دوروتي و توتو نزديک حصار خانه، دوروتي از زاويه چپ به خانه نگاه مي کند.
نماي باز از عمو هنري، هانک، هيکوري و زيک، اسب ها را که آزاد کرده اند، به طرف راست تصوير مي دوند.
عموهنري: بياين...همگي توي پناهگاه!
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو که بر خلاف جهت باد به زحمت پيش مي روند. خار و خاشاک و شاخه هاي درخت در باد به هوا مي روند. دوروتي از حرکت باز مي ايستد. توتو را بغل مي کند.
نماي نيمه باز از عمه ام جلوي درگاه خانه. عمو هنري ، هانک ، زيک و هيکوري به اين سو و آن سو مي دوند. عمه ام دوباره فرياد مي زند. سپس همگي سعي مي کنند به داخل پناهگاه بروند.
عمه ام: هنري! دوروتي رو نمي توانم پيدا کنم! يه جايي توي توفان گير کرده! دوروتي! نماي نيمه باز از دوروتي که توتو را در آغوش دارد. دروازه را با فشار باز مي کند. به زحمت راه خود را در آن باد شديد باز کرده و جلو مي رود. حرکت افقي دوربين همراه دوروتي که به طرف درگاه خانه مي رود. باد صندلي و چيزهاي توي درگاهي را به اين سو و آن سويي پرت مي شود. دوروتي در توري خانه را باز مي کند. در توري از جا کنده شده و به سويي پرت مي شود. دوروتي وارد خانه مي شود. نماي نيمه باز از زيک و هانک به داخل پناهگاه مي روند. در پناهگاه زيرزميني را مي بندند. نماي نيمه باز از دوروتي در داخل اتاق نشيمن. در حالي که اتاق را مي پيمايد، دوربين به سمت چپ مي چرخد. فريادهاي خارج از قاب . دوروتي با عجله به طرف آشپزخانه مي رود و دوربين در همان حال، عقب مي کشد. سپس از در سمت راست خارج مي شود.
دوروتي: عمه ام! عمه ام !
نماي بسيار باز از مزرعه خانواده گيل، گردباد نزديک مي شود.
نماي متوسط از دوروتي که لبه تخت مي نشيند. توتو را در آغوش دارد.باد پنجره را از جا مي کند. پنجره به پشت سر دوروتي اصابت مي کند. دوروتي به زمين مي افتد. سپس گيج و مدهوش از جا بر مي خيزد. لبه تخت مي نشيند. توتو مي پرد و کنارش مي نشيند. دوروتي به پشت روي تخت مي خوابد.
نماي خيلي باز از مزرعه گيل. گردباد به آن اصابت مي کند. گرد و غبار گرداگرد خانه پيچ و تاب مي خورند. خانه در ميانه آن همه گرد و غبار ، شروع مي کند دور خودش چرخيدن و بالا رفتن. تکه پاره چيزهاي ديگر نيز به هوا مي روند.
ديزالو به:
نماي درشت دوروتي روي تخت. چشم باز مي کند و به پيرامون خود مي نگرد.
نماي متوسط از دوروتي و توتو روي تخت. دوروتي از جا بر مي خيزد و دوربين در همين حال روي دالي عقب مي کشد. دوروتي از پنجره به بيرون نگاه مي کند. درخت ها و اثاثيه خانه را مي بيند که به پرواز در آمده اند.
نماي متوسط از دوروتي که به بيرون مي نگرد. برمي گردد و با توتوصحبت مي کند.
دوروتي : توتو، ما روي زمين نيستيم!
نماي نيمه باز از بيرون پنجره. قفس مرغ ها و بعد خانم پيري که روي يک صندلي گهواره اي نشسته و مي بافد. به پرواز در آمده اند.
نماي متوسط از دوروتي و توتو. دوروتي واکنش نشان مي دهد.
نماي نيمه باز از بيرون پنجره. گاوي در حال پرواز،ما مي کشد.
نماي متوسط از دوروتي و توتو. پارس مي کند، از روي تخت به زمين مي پرد.
(صداي ما کشيدن گاو، خارج از قاب)
نماي نيمه درشت از توتو که به زير تخت مي خزد.
نماي متوسط از دوروتي که روي تخت مي نشيند. از سمت چپ به بيرون پنجره نگاه مي کند.واکنش او در حالي که به چيزهاي مختلف شناور در هوا نگاه مي کند . دو مرد که سوار قايقي پارويي هستند، به اجسام شناور مي پيوندند. هر دو به احترام دوروتي کلاه از سر بر مي دارند. دوروتي به سويشان دست تکان مي دهد.
نماي نيمه درشت از توتو که از زير تخت به بيرون نگاه مي کند. صداي خارج از قاب ما کشيدن گاو. توتو دوباره به سرعت خودش را زير تخت مي کشد.
نماي نيمه باز از فضاي بيرون پنجره. گاو شناور.
نماي نيمه درشت از دوروتي که بر مي خيزد و به بيرون نگاه مي کند.
نماي نيمه باز از فضاي بيرون. درختي در فضا شناور است.
نماي نيمه درشت از واکنش، دوروتي که برمي گردد...
دوروتي : ما بايد درست....
نماي نيمه درشت از توتو که از زير تخت نيم نگاهي به بيرون مي اندازد.
دوروتي (صداي خارج از قاب):....توي گرد باد باشيم.
نماي درشت دوروتي که به بيرون از پنجره نگاه مي کند. واکنش او، در حالي که لبه تخت مي نشيند، دوربين حرکتي افقي مي کند.
نماي متوسط از دوروتي که لبه تخت نشسته و به بيرون نگاه مي کند. خانم گالچ را سوار بر دوچرخه اش ،شناور در هوا مي بيند و واکنش نشان مي دهد. سپس پايين به توتو نگاه مي کند. خانم گالچ به پنجره نزديک تر مي شود. دوچرخه اش به جاروي جادوگري و لباسش به جامه اي بلند و کلاه معمولي اش به کلاهي نوک تيز تبديل مي شوند.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به بيرون نگاه مي کند ، يکه خورده، دست هايش را جلوي چشمانش مي گيرد.
نماي نيمه باز از دوروتي که به صورت روي تخت مي افتد. خانم گالچ شناور، ناپديد مي شود.
نماي متوسط از «قيف» پيچ و تاب خورنده گردباد.خانه از دل گرد باد جدا مي شود، ولي همچنان به دور خود مي چرخد.
نماي نيمه باز از دوروتي که توتو را بغل گرفته ، خوش را روي تخت مي اندازد و جيغ مي کشد. نماي بسيار باز از خانه که دور خود مي چرخد. گرد باد در پس زمينه پيچ و تاب مي خورد.(دوروتي جيغ مي کشد)
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو که روي تخت دراز کشيده اند.خانه پيچ و تاب مي خورد. دوروتي جيغ مي کشد . خانه در درون گرد و غبار مي چرخد و پايين مي رود و از سمت چپ نما خارج مي شود.
نماي بسيار باز از خانه، از بالا، که دور خود مي چرخد و پايين مي رود.
نماي بسيار باز از خانه که همچنان شناور از دل ابرها عبور کرده و پايين مي رود.
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو که روي تخت دراز کشيده اند. خانه به زمين اصابت مي کند. دوروتي جيغ مي کشد. به اطرافش نگاه مي کند. سپس از روي تخت بر مي خيزد. به سمت راست تصوير مي رود. سبد را برمي دارد، در را باز مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي که جلو مي رود. به بيرون نگاه مي اندازد. در حالي که دوروتي به سمت راست تصوير رفته و خارج مي شود، دوربين حرکتي افقي مي کند. داخلي.خانه روستايي. نماي نيمه باز از دوروتي که از سمت راست نما بيرون رفته و در را - که رو به سرزمين مانچکين ها گشوده مي شود- باز مي کند. دوربين از وراي در جلو مي کشد و به سمت راست مي پيچد تا نماي کاملي از «مرکز مدني دهکده مانچکين» [civic center of the muncfkin village] بگيرد. دوروتي از مشاهده آن چه در مقابل چشمانش مي بيند، مات و مبهوت مانده است. نماي نيمه باز از دوروتي و توتو در بلغش که به اين سو و آن سوي دهکده نگاه مي کند وحرف مي زند.
دوروتي : توتو، احساس مي کنم که ديگه توي کانزاس نيستيم.
نماي درشت از دوروتي و توتو در بغلش، که نگاه مي کند و حرف مي زند.
دوروتي: ما بايد روي رنگين کمال باشيم!
نماي باز از دوروتي که توتو را زمين مي گذارد. به سمت چپ تصوير مي رود، واکنشي نشان مي دهد و آهسته برگشته به طرف دوربين مي رود و از سمت راست نما خارج مي شود.
ديزالوبه:
نماي نيمه باز از گليندا(Glinda) که به سمت راست، به دوروتي نگاه مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به سمت چپ به گليندا نگاه مي کند. واکنش نشان مي دهد، حرف مي زند.
دوروتي : حالا ديگه... مطمئنم که در کانزاس نيستيم.
نماي نيمه باز از گليندا . دوربين همراه با او به طرف دوروتي و توتو، حرکتي افقي مي کند. دوربين جلو مي کشد. صحبت مي کنند.
گليندا: تو يه ساحره خوبي يا به ساحره بد؟
دوروتي: کي ، من؟ واي ، من اصلا ساحره نيستم. من دوروتي گلي، اهل کانزاس ام.
گليندا: اوه، خب...
نماي درشت از توتو ، که روي زمين پايين پاي دوروتي نشسته.
گليندا (صداي خارج از قاب): پس اين ساحره ست؟
دوروتي: کي ، توتو؟
نماي آمريکايي از گليندا و دوروتي، صحبت مي کنند و به پايين نگاه مي کنند.
دوروتي : توتو سگ منه.
گليندا: خب، يه خورده گيج شدم. مانچکين ها خبرم کردند و گفتند که يه ساحره جديد همين چند دقيقه پيش خونه اي را انداخته روي ساحره بدجنس شرق. و اينم اون خونه ست و اينم تو هستي و...
نماي نيمه درشت از پاهاي ساحره بد جنس شرق که از زير کلبه روستايي بيرون زده .
گليندا (صداي خارج از قاب): و اينم تنها چيزيه که از ساحره بدجنس شرق باقي مونده.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به سمت چپ نگاه مي کند . واکنش نشان مي دهد.
گليندا (صداي خارج از قاب): و بنابراين چيزي که مانچکين ها مي خوان بدونن...
نماي نيمه درشت از گليندا که به دوروتي نگاه مي کند و حرف مي زند.
گليندا: ... اينه که آيا تو يه ساحره خوبي يا يه ساحره بد؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که به خارج از قاب نگاه مي کند. حرف مي زند. به صداهاي خارج از قاب واکنش نشان مي دهد.
دوروتي: اوه. ولي قبلاً که به شما گفتم. من اصلا ساحره نيستم..... ساحره ها پير و زشتن. اين ديگه چي بود؟
نماي نيمه درشت از گليندا که به سمت راست تصوير نگاه مي کند و حرف مي زند.
گليندا: مانچکين ها . اونا دارن مي خندن، چون من واقعا يه ساحره هستم. اسم من گليندا است، ساحره شمال.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به سمت چپ نگاه مي کند. واکنش نشان مي دهد، حرف مي زند، تعظيم کرده و اداي احترام مي کند.
دوروتي : واقعاً ساحره اين! اوه، خيلي معذرت مي خوام! ولي من قبلا هيچ وقت صحبتي از يه ساحره...
نماي نيمه درشت از کليندا که سمت راست نگاه مي کند و حرف مي زند.
دوروتي (صداي خارج از قاب): ... خوشگل نشينده بودم.
گليندا: فقط ساحره هاي بد، زشتن.
نماي نيمه درشت از گليندا و دوروتي که صحبت مي کنند. دوروتي به صداهاي خارج از قاب واکنش نشا ن مي دهد. دوربين عقب مي کشد. مانچکين ها از پس زمينه و از پشت بوته ها وارد قاب تصوير مي شوند. گليندا آواز مي خواند.
گليندا: چون مانچکين ها رو از دست ساحره بدجنس شرق نجات دادي، اونا خوشحالن.
دوروتي: اوه. ولي ببخشين... مانچکين ها چي هستن؟
گليندا: آدم هاي کوچولويي که در اين سرزمين زندگي مي کنن. اينجا مانچکين آباده، سرزمين مانچکين ها . و تو، عزيزم، قهرمان ملي اونا هستي. چيزي نيست...شماها همگي مي تونين بيرون بياين و از اون (دوروتي) تشکر کنين. ديگه خبري نيست... شماها همگي مي تونين خودتون رو نشون بدين.
گليندا (آواز مي خواند):
بيرون بياين، بيرون بياين، هر کجا هستين
و آشنا بشين با دختر خانومي که فرو افتاده از يه ستاره...
نماي باز از دوروتي و گليندا . توتو نيز در کنارشان است. مانچکين ها در پيش زمينه ديده مي شود. برخي نيز در پس زمينه. گيندا آواز مي خواند و در همان حال دوروتي را به طرف پس زمينه هدايت مي کند. دوربين بالا مي کشد و جلو مي رود.
گليندا(آواز مي خواند):
فرو افتاده از آسمان،
از جايي خيلي دور
و مي گه اسم ستاره ش ، کانزاسه
نماي نيمه باز از مانچکين ها. يکي از آنها از دريچه اي زير زميني بيرون مي آيد.
مي خوانند و به سمت راست پيش زمينه مي روند.
مانچکين ها (آواز مي خوانند):
و مي گه اسم ستاره ش کانزاسه.
نماي باز از دوروتي ، گليندا و توتو در کنارشان. در حالي که به سوي حوضچه مي روند، مانچکين ها نگاهشان مي کنند.
گليندا (مي خواند):
براتون مياره خبراي خوش. مگه نشنيدين؟
وقتي از کانزاس فرو افتاده،
معجزه اي اتفاق افتاده.
نماي نيمه درشت از گليندا و دوروتي که کنار حوضچه ايستاده اند . دوروتي آواز مي خواند. مانچکين ها در پس زمينه هستند.
دوروتي (مي خواند):
راستش اصلا معجزه نبود
اتفاق فقط اين بود:
باد شروع کرد پيچ خوردن... و خونه، تاب خوردن
و يه دفه لولاها در اومدن
و تازه اون وقت، ساحره براي خوابوندن خارشش...
سوار جاروش شد، همين طوري...
نماي نيمه باز از مانچکين که رقص کنان جلو مي آيد و آواز مي خواند. مانچکين هاي ديگر هم پشتش مي آيند و مي خوانند.
يک مانچکين: و اون چه که پيش اومد، چه فرخنده بود!
تعدادي از مانچکين ها :
خونه تاب و تاب خورد
آشپزخونه گيج گيجي خورد
نماي نيمه درشت از مانچکين ها. در حالي که مانچکين ها آواز مي خوانند، دوربين هم روي دالي همراه آنها حرکت مي کند.
مانچکين ها (مي خوانند):
افتاد رو سر ساحره بدجنس
وسط يه جوي
که خيلي ضايع بود
براي يه ساحره بد جنس
نماي باز از مانچکين ها که مي رقصند و مي خوانند. دوربين بالا مي کشد و بدين ترتيب گليندا و دوروتي را از سمت راست وارد قاب مي کند.
مانچکين ها (مي خوانند):
خونه تاب خورد
آشپزخانه گيج خورد و وسط يه جوي
افتاده رو سر جادوگر بدجنس
که خيلي ضايع بود
براي ...
نماي باز از کالسکه اي که تعدادي از اسب پا کوتاه آن را مي کشند. دوربين در مقابلش عقب مي کشد و مانچکين ها دورش جمع مي شوند. دوروتي و گليندا سمت راست تصويرند. مانچکين ها مي خوانند.
مانچکين ها (مي خوانند):
ساحره بدجنسي که
زماني خيلي بدجنس بود
و به خودش پيچيده بود
ازش هيچي باقي نموند
نماي متوسط از گليندا و دوروتي . مانچکين ها در پس زمينه . دوروتي شروع مي کند به سمت چپ پيش رفته جلو آمدن.
نماي باز از کالسکه ، گليندا ، دوروتي سوار بر کالسلکه، در مقابل مانچکين ها که در پس زمينه قرار دارند. يکي از مانچکين ها قدمي پيش مي گذارد و صحبت مي کند. به دنبالش يکي ديگر از دل جمعيت بيرون مي آيد و کلماتي به زبان مي آورد. در حالي که گليندا حرف مي زند، دوروتي به پيش زمينه مي آيد.
مانچکين شماره يک: ما سرخوشانه از تو ممنويم که درست و دقيق انجامش دادي.
مانچکين شماره دو: آن چنان حسابي نابودش کردي که ما تمام عيار از تو ممنويم.
گليندا (صداي خارج از قاب): اين خبر مسرت بخش رو همه جا پخش کنين.
نماي نيمه درشت از گليندا که به پيش زمينه نگاه مي کند و حرف مي زند. مانچکين ها در پس زمينه هستند.
گليندا: ساحره پير بدجنس بالاخره مرد!
نماي باز از دوروتي در کالسلکه. گليندا روي سکويي سمت چپ ايستاده. کالسکه به طرف پس زمينه حرکت مي کند. يک صف سرباز دنبالش مي رود. در حالي که کالسکه برمي گردد و به طرف پيش زمينه مي آيد، دوربين به طرف جلو، بالا مي کشد. مانچکين ها مي خوانند و مي رقصند...
مانچکين ها (مي خوانند):
دينگ دانگ! ساحره بدجنسه مرد!
کدوم پير ساحره؟
همون ساحره بدجنسه مرد!
بلند شو، هي خواب آلو!
چشمات رو بمال
از جات بيرون بيا،
بيدار شو،
ساحره بدجنسه مرد!
نماي نيمه باز از دوروتي در کالسکه. دوربين همراه با او اندکي به سمت راست مي چرخد. در حالي که صف هاي سربازان داخل مي شوند، سمت راست رژه مي روند، دوروتي از سمت راست تصوير خارج مي شود. دوربين عقب مي کشد.
مانچکين ها (مي خوانند):
اون رفت جايي که جنا مي رن جهنم، جهنم، جهنم
يو..هو، شاد باشين و بخونين،
زنگا رو به صدا در بيارين
دينگ دانگ! چه روز شادي!
بلند بخونين، يواش بخونين...
نماي باز از کالسکه و مانچکين ها به دنبالش . در حالي که کالسکه جلو و به سمت پله ها در سمت راست مي آيد، دروبين کمي عقب مي کشد.
مانچکين ها (ادامه آواز):
بذار همه بدونن
ساحره بدجنسه مرد!
نماي نيمه باز از سه «مبشر» که از عمارتي خارج شده و وارد صحنه مي شوند؛ اينها شهردار و به دنبالش وکيل و ريش سفيد شهر هستند. دوربين بر روي کرين بالا و عقب مي کشد و دوروتي را در کالسکه که در پيش زمينه قرار دارد، در قاب مي گيرد. شهردار به طرف کالسکه مي رود. دوروتي از کالسکه پياده شده و شهردار او را به طرف پس زمينه هدايت مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي و شهردار. شهردار او را تا جايي که وکيل و ريش سفيدهاي شهر ايستاده اند هدايت مي کند. برمي گردد و حرف مي زند. وکيل و ريش سفيدها و شهردار آواز مي خوانند:
شهردار: به عنوان شهردار مانچکين سيتي
در ناحيه اي از سرزمين آز
شاهانه به شما خير مقدم مي گويم
وکيل: ... ولي ما بايد قانوناً صحتش رو بررسي کنيم تا ببينيم...
شهردار: ببينيم؟
وکيل: آيا...
شهردار: آيا؟
وکيل: اخلاق، اصولاً...
ريش سفيد شماره يک: روحاً، جسماً...
ريش سفيد شماره دو: حتما، قطعاً...
همه شان با هم: يقيناً ، موثقاً
ساحره مرده !
نماي نيمه درشت از گليندا روي سکوي حوض که به پيش زمينه نگاه مي کند و لبخند مي زند.
نماي نيمه باز از مامور تحقيق مرگ هاي مشکوک که از پله ها بالا رفته و در سمت راست پيش زمينه قرار مي گيرد. در حالي که او در کنار شهردار و دوروتي مي ايستد، دوربين اندکي حرکتي افقي انجام مي دهد. طوماري را باز مي کند و مي خواند. روي طومار نوشته شده : «جواز مرگ»
مامور تحقيق : به عنوان مامور تحقيق بايد تصريح کنم که دقيقا معاينه اش کرده ام و او نه فقط صرفا مرده، بلکه واقعا و خيلي هم خالصانه مرده.
نماي نيمه باز از دوروتي ، شهردار ، وکيل و ريش سفيدان شهر. شهردار جلو مي آيد و نگاهي به پيش زمينه مي اندازد و آواز مي خواند.
شهردار: پس امروز، روز استقلال ماست، براي همه مانچکين ها و اخلافشان!
وکيل : اگر باشد خلفي!
شهردار: آري، خبر مسرت بخش را همه جا پخش کنيد.
نماي باز از شهردار، دوروتي ، ريش سفيدان شهر و مانچکين ها که جلوي پله ها جمع شده اند. شهردار صحبت مي کند. مانچکين ها ابراز احساسات مي کنند و مي رقصند.
شهردار: ساحره بدجنس پير بالاخره مرد!
مانچکين ها (مي خوانند):
دينگ دانگ! ساحره مرد!
کدوم پير ساحره؟
همون ساحره بدجنس!
نماي نيمه باز از مانچکين ها که از سمت چپ از پله ها بالا مي روند. دوربين همراه با آنها بالا مي کشد و بچه هايي را در قاب مي گيرد که در لانه اي خوابيده اند. سپس در حالي که مانچکين ها از لا به لاي کلبه ها بيرون مي آيند و مي خوانند و مي رقصند، دوربين پايين مي آيد.
مانچکين ها (مي خوانند):
دينگ دانگ! ساحره بدجنس مرد!
بلند شو هي خواب آلو!
چشمات رو بمال
ازجات بيرون بيا
بيدا شو، ساحره بد جنس مرد!
اون رفت جايي که جنا مي رن
جهنم، جهنم، جهنم
يو..هو، شاد باشين و بخونين
به صدا در بيارين زنگارو
دينگ دانگ! چه روز شادي!
بلند بخونين،
يواش بخونين
بذارين همه بدونن
ساحره بد جنس مرد!
نماي باز از سربازان مانچکين که رژه مي روند. در حالي که جلومي آيند، دوربين از بالا، عقب مي کشد. دوروتي، شهردار و ديگران از سمت راست پله ها وارد مي شوند. ديگران در پس زمينه اند.
نماي نيمه باز از سربازها که جلوي پله ها صف مي کشند. سه دختر بچه از ميان صف سربازها جلو مي آيند و دوربين براي آن دوروتي را نيز که جلوي پله ها ايستاده در قاب بگيرد، همراه با آنها حرکتي افقي مي کند. مي خوانند و مي رقصند و از سمت چپ خارج مي شوند. سه پسر بچه قلدر وارد صحنه مي شوند.
سه دختر بچه (مي خوانند):
ما نماينده ليگ لالايي هستيم، ليگ لالايي
ليگ لالايي
و از طرف ليگ لالايي
به شما در سرزمين مانچکين ها خير مقدم مي گوييم.
نماي نيمه درشت از سه پسر بچه قلدر که به سمت راست پيش زمينه نگاه مي کنند و مي خوانند و مي رقصند.
سه پسر بچه قلدر (مي خوانند):
ما نماينده صنف آب نبات چوبي هستيم،
صنف آب نبات چوب
آب نبات چوبي
واز طرف صنف آب نبات چوبي....
نماي نيمه باز از سه پسر بچه قلدر که آواز مي خوانند و به دوروتي که در قسمت راست روي پله ها ايستاده، آب نبات چوبي هديه مي کنند. آنها به ديگر مانچکين هاي پس زمينه مي پيوندند. در حالي که جلو مي آيند و مي خوانند، دوربين بالا مي کشد.
سه پسر بچه قلدر (ادامه ، آواز):
ورود تو رو به سرزمين مانچکين ها خير مقدم مي گوييم.
ترالالالالا
ترالالالالا
نماي متوسط از دوروتي که کنار شهردار، وکيل و ريش سفيدان شهر ايستاده. در حالي که آنها مي خوانند، نگاه دوروتي روي يک يک آنها مي چرخد.
شهردار : از اين پس، جزو تاريخي.
وکيل: جزو تا...
ريش سفيد: تا...
شهردار: جزو تاريخي.
گروه با هم : و از نامت تجليل مي کنيم.
شهردار: و مجسمه نيم تنه ات را
وکيل: نيم تنه ات را.
ريش سفيد: تنه ات را...
گروه با هم: مي گذاريم در تالار مشاهير!
نماي باز از دوروتي، شهردار و ريش سفيدان شهر. دوربين با حرکتي افقي از جلوي مانچکين ها در پيش زمينه عبور مي کند و همراه با پيشروي آنها، بالا مي کشد. گليندا وارد قاب تصوير مي شود. مانچکين ها جلوي گليندا و ريش سفيدان شهر و دوروتي آواز مي خوانند. ابري از دود و سپس ساحره پديدار مي شود. مانچکين ها واکنش نشان مي دهند.
مانچکين ها (مي خوانند):
ترا لالالالا
ترا لالالالا
نماي درشت از ساحره که به مانچکين ها نگاه مي کند. واکنش مانچکين ها که در پس زمينه هستند و پا به فرار مي گذارند. دوربين در حالي که ساحره را در قاب دارد، به طرف خانه گيل ها بالا مي کشد. ساحره به پاهاي ساحره شرق که از زير کلبه بيرون آمده نگاه مي کند.
خارجي. مرکز مدني دهکده مانچکن. نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا.
دوروتي که در سمت چپ پيش زمينه ايستاده و توتو را در آغوش دارد، هراسان به صحنه نگاه مي کند و با گليندا حرف مي زند.
دوروتي: فکر کردم گفتين که مرده.
گليندا: اون خواهرش بود؛ ساحره بدجنس شرق. اين ، ساحره بدجنس غربه. و اين يکي بدتر از اون يکيه.
نماي متوسط از ساحره بدجنس که از کليه روستايي روي برمي گرداند. حرکت افقي دوربين که دوروتي و گليندا را دنبال مي کند. مانچکين ها در پس زمينه ، از ترس، عاجزانه به زمين افتاده اند. ساحره با گليندا و دوروتي صحبت مي کند.
ساحره : کي خواهر منو کشته؟ کي جادوگر شرق رو کشته؟ تو کشتي؟ جواب بده!
گليندا: راحتش بذار!
ساحره: تو دخالت نکن! من اومدم انتقادم بگيرم! پس تو بودي هان؟ تو اونو کشتي... نماي نزديک از دوروتي و گليندا . دوروتي در منتها عليه پيش زمينه ايستاده و با جادوگر صحبت مي کند.
ساحره: نکشتي؟
دوروتي: نه ...نه! تصادفي اين اتفاق افتاد! عمداً نمي خواستم کسي رو بکشم!
نماي نيمه درشت از ساحره که از سمت چپ تصوير با دوروتي صحبت مي کند و جاروي جادوگري اش را به تهديد بالا مي برد.
دوروتي(صداي خارج از قاب): ...واقعاً نمي خواستم!
ساحره: عمداً نکردي، هان؟ تصادفي بود، هان؟ خب، کوچولوي خوشگل من، منم بلدم از اين تصادفا ايجاد کنم.... و اين طوريه که انجامشون مي دم!
گليندا(صداي خارج از قاب): کفشاي ياقوتي رو....
نماي متوسط از ساحره، دوروتي و گليندا. مانچکين ها در پس زمينه به خاک افتاده اند. در حالي که گليندا صحبت مي کند، ساحره واکنش نشان مي دهد و وقتي برمي گردد و به طرف خانه روستايي متلاشي مي رود، دوربين همراه با او به سمت چپ حرکت مي کند.
گليندا: ... فراموش نکردي؟
ساحره : کفشا ...آره ...کفشا!
نماي متوسط از پاهاي ساحره شرق که از زير خانه بيرون زده. کفش هاي ياقوتي ناپديد شده و جوراب ها به زير خانه کشيده مي شوند. نماي درشت از واکنش جادگر که شاهد اين صحنه است. سپس برمي گردد و به طرف خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند.
ساحره: ناپديد شدن!
نماي نيمه باز از جادوگر که جلوي خانه زانو مي زند. برمي خيزد، دوربين همراه با او به سمت راست، به طرف دوروتي و گليندا عقب مي کشد. گليندا جلوي او را مي گيرد و به طرف پاهاي دوروتي اشاره مي کند.
ساحره: کفشاي ياقوتي! با اونا چه کار کردي؟ برشون گردون و گرنه...
گليندا : ديگه دير شده ، اونجان...
نماي درشت از کفش هاي ياقوتي به پاي دوروتي. عصاي جادوگري گليندا به آنها اشاره مي کند.
گليندا(صداي خارج از قاب): .... و همون جا هم مي نونن!
نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا. دوروتي به پاهايش نگاه مي کند و واکنش نشان مي دهد. در حالي که به ساحره درخارج از قاب و سپس به گليندا نگاه مي کند، نفسش بند مي آيد.
دوروتي : اوه...
ساحره (صداي خارج از قاب): اون کفشا رو بهم برگردون!
نماي نيمه درشت از ساحره که با دوروتي خارج از قاب صحبت مي کند.
ساحره : من تنها کسي هستم که مي دونم چطوري بايد از اونا استفاده کرد. اونا به درد تو نمي خورن! اونا رو برگردون به من!
نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا. گليندا دوروتي را نصيحت مي کند.
ساحره (صداي خارج از قاب): برشون گردون!
گليندا : سفت بهشون بچسب. سحر و جادوي اونا بايد خيلي زياد باشه و گرنه اون اين قدر براي تصاحبشون بال بال نمي زد!
نماي متوسط از ساحره که بر مي خيزد و دوروتي را تهديد مي کند. گليندا مي خندد و صحبت مي کند. واکنش ساحره که در نمايي به خارج از قاب نگاه خشمگنانه مي اندازد و سپس به تهديد دوروتي ادامه مي دهد.
ساحره: گليندا، تو اين کار دخالت نکن. و گرنه مجبوريم به حساب تو هم برسم!
گليندا(مي خندد): اوه، چرند مي گي! تو اينجا قدرتي نداري. قبل از اين که کسي يه خونه هم روي تو بندازه از اينجا برو.
ساحره: خيلي خب، منتظر فرصت مي مونم... ولي در مورد تو، خانوم عزيز من ، اين درسته که در حال حاضر اينجا نمي تونم اون طوري که دلم مي خواد از تو پذيرايي کنم، اما فقط سعي کن از جلوي چشمم دور بموني...
نماي نيمه درشت از ساحره که دوروتي را در سمت راست قاب تهديد مي کند.
ساحره ... فقط سعي کن! ولي بالاخره گيرت ميارم، خوشگلم، سگت رو هم همين طور! (مي خندد)
نماي نيمه باز از ساحره که همراه با بالا و عقب کشيدن دوربين، از دوروتي و گليندا دور مي شود. خنده هاي تهديد آميز مي کند. مانچکين ها از ترس، زمين را چنگ زده اند. ساحره در ابري از آتش و دود ناپديد مي شود.
نماي نيمه درشت از گليندا و دوروتي. گليندا در گوشه تصوير با مانچکين ها حرف مي زند.
گليندا: چيزي نيست . همگي مي تونين بلند شين. اون رفت.
نماي باز از مانچکين ها که همگي برمي خيزند. ودرحالي که گليندا با آنان صحبت مي کند ، به سوي گليندا و دوروتي مي روند.
گليندا : همه چي رو به راهه. مي تونين همگي بلند شين.
نماي نيمه باز از گليندا و دوروتي. دوربين موقع صحبت گليندا عقب مي کشد. مانچکين ها وارد صحنه مي شوند و دور آن دو گرد مي آيند. وقتي گليندا حرف جادوگر آز را به ميان مي آورد، تعظيم مي کنند. هنگامي که گليندا و دوروتي از سکوي حوضچه پايين مي آيند، دوربين به سمت چپ مي رود. گليندا سفارشات خود را به دوروتي مي دهد، پيشاني اش را مي بوسد. در حالي که دوروتي از بين جمعيت مانچکين ها رد شده و سفرش را در «جاده زرد آجري» آغاز مي کند، دوربين همراه با او به سمت چپ حرکت مي کند.
گليندا: پيف، چه بوي بد گو گردي! متأسفانه از ساحره از بدجنس غرب دشمن ناجوري براي خودت ساختي. عزيزم، هر چه زودتر از سرزمين آز خارج بشي، راحت تر مي خوابي.
دوروتي: اوه، حاضرم هر چي باشه بدم تا خودم رو از سرزمين آز خلاص کنم...ولي از کدوم راه به کانزاس مي رن؟ از راهي که اومدم که نمي تونم برگردم.
گليندا: نه، درسته. تنها کسي که امکان داره راه رو بدونه، خود جادوگر بزرگ و قدرتمند آزه.
دوروتي: جادوگر آز؟ اون بدجنسه يا خوبه؟
گليندا: اوه، خيلي خوبه، ولي ضمناً خيلي مرموزه. اون توي شهر زمرد زندگي مي کنه که از اينجا خيلي دوره. چوب جاروت رو با خودت آوردي؟
دوروتي : نه، متأسفانه نياوردم.
گليندا: خب پس راه رو بايد پياده بري. مانچکين ها تو رو تا دم مرز سرزمينشون بدرقه مي کنن. و يادت باشه، يک لحظه هم نبايد اون کفشا رو از پات در بياوري و گرنه طعمه راحتي مي شي براي جادوگر بدجنس غرب.
دوروتي: ولي براي رفتن به شهر زمرد، از کجا شروع کنم؟
گليندا: هميشه بهتره هر کاري رو از اولش شروع کرد.. و بعد تنها کاري که باقي مي مونه اينه که جاده زرد آجري رو بگيري و جلو بري.
نماي درشت از دوروتي که برمي گردد و از سمت چپ با گليندا صحبت مي کند.
دوروتي: ولي چي پيش مياد اگه ...
نماي درشت از گليندا که از سمت راست تصوير با دوروتي صحبت مي کند.
گليندا : فقط جاده زرد آجري رو بگير و برو.
نماي درشت از دوروتي که به افق نگاه مي کند، دهانش از بهت باز مي ماند و صحبت مي کند .وقتي دوروتي قدم در جاده زرد آجري مي گذارد، دوربين هم با حرکتي عمودي روي پاهايش مي رود. سپس در حالي که دوروتي شروع مي کند به دور زدن جاده، دوربين نيز اندکي عقب مي کشد. دوربين همراه با پيشروي دوروتي در جاده، به سمت چپ حرکتي افقي مي کند.
مانچکين ها در اين زمينه به او توصيه هايي مي کنند.
دوروتي: خداي من! آدم ها چه سريع ميان اينجا و برمي گردن .دنبال جاده زرد آجري رو گرفتن و رفتن. دنبال کردن جاده زرد آجري؟
شهردار: جاده زرد آجري رو بگير و برو.
يکي از مانچکين ها : جاده زرد آجري رو بگير و برو.
زن: جاده زرد آجري رو بگير و برو.
وکيل: جاده زرد آجري رو بگير و برو
دوربين از فراز جاده زرد آجري نماي خيلي بازي از دوروتي مي گيرد. مانچکين ها همگي در مرز جاده گرد آمده اند. در حالي که دوروتي شروع مي کند به قدم برداشتن در جاده، دوربين بالا مي کشد و مانچکين ها آواز مي خوانند.
مردم شهر: جاده زرد آجري رو بگير و برو
جاده زرد آجري رو بگير و برو برو، برو، برو، برو
جاده زرد آجري رو بگير و برو
جاده زرد آجري رو بگير و برو
بگير و برو ...
نماي باز از دوروتي که از صف مانچکين ها در جاده زرد آجري بيرون مي آيد و مي رقصد. دوربين در طول جاده و پيش روي دوروتي، سريع بالا مي کشد. مانچکين ها در عرض جاده صف کشيده اند. همگي بدرقه اش مي کنند و سپس در طول جاده همراهي اش مي کنند. پنج نوازنده اي که در جلوي صف هستند، مي خوانند. دوورتي از دروازه سرزمين مانچکين ها عبور کرده و به طرف پس زمينه مي رود. مانچکين ها دم دروازه از حرکت باز مي ايستند.
پنج نوازنده (مي خوانند):
... زرد آجري
جاده زرد آجري رو بگير و برو
داري مي ري جادوگرو ببيني
جادوگر بزرگ آز رو
مي فهمي که اون استاد جادوگراس
يعني اگه جادوگري هم باشه
چون اگه تو دنيا يه جادوگر باشه
اونم جادوگر آزه
که بي همتاس
بس، بس، بس، بس
بس که کاراي محشر مي کنه
نماي بسيار باز از دوروتي که در امتداد جاده زرد آجري مي رقصد و به پس زمينه مي رود. دوربين از بالاي سر مانچکين ها که در پيش زمينه هنوز براي دوروتي آواز مي خوانند، صحنه را گرفته. او برمي گردد و به سوي آنها دست تکان مي دهد. آنان نيز به سويش دست تکان مي دهند و در حالي که هنوز برايش ابراز احساسات مي کنند، دوروتي به پيشروي اش در جاده ادامه مي دهد.
نوازنده ها (مي خوانند):
داري مي ري جادوگرو ببيني
جادوگر بزرگ آز رو
ديزالو به:
خارجي. نماي خيلي باز از تقاطعي در جاده زرد آجري. دوروتي و توتو از پس زمينه جاده، جلو مي آيند. وقتي وسط تقاطع از حرکت باز مي ايستد ، دوربين پايين مي کشد. دوروتي به اطراف نگاهي مي اندازد، حرف مي زند.
دوروتي: پي جاده زرد آجري رو گرفتن و رفتن ؟ پي زرد...
نماي نيمه درشت از دوروتي که متحير به خارج از قاب نگاه مي کند.
دوروتي : حالا از کدوم راه بريم؟
نماي باز از دوروتي که وسط تقاطع ايستاده ، سمت راست مترسکي بر روي ديرکي در مزرعه ذرت ديده مي شود. مترسک حرف مي زند و به سمت راستش اشاره مي کند . دوروتي چرخي مي زند و به او نگاه مي کند.
مترسک: اون راه، راه خيلي خوبيه.
نماي درشت از مترسک ، که دستش به سمت راست اشاره مي کند.
نماي درشت از دوروتي که وحشت زده به خارج از قاب نگاه مي کند. در حالي که توتو به طرف صدا پارس مي کند، دوروتي نگاهي به سگ انداخته و حرف مي زند.
دوروتي : کي اين حرف رو زد؟
نماي درشت از توتو که به طرف مترسک پارس مي کند.
نماي نيمه باز از مترسک وسط مزرعه ذرت. توتو به طرفش پارس مي کند.
نماي درشت از دوروتي که به پايين نگاه مي کند و با توتو در خارج از قاب صحبت مي کند.
دوروتي : خنگ بازي در نيار توتو. مترسکا...
نماي نيمه باز از مترسک در پس زمينه. دوربين از کنار دوروتي در پيش زمينه صحنه را گرفته. مترسک حرف مي زند و با دست ديگرش به طرف چپ اشاره مي کند.
دوروتي: ... حرف نمي زنن.
مترسک: اون راه هم خيلي با صفاست.
نماي درشت از واکنش دوروتي که به مترسک در خارج از قاب نگاه مي کند. با توتو حرف مي زند و سپس در حالي که صداي مترسک ، خارج از قاب به گوش مي رسد، سر بالا مي کند.
دوروتي : عجيبه. قبلاً به اون يکي سمت اشاره نمي کرد؟
مترسک (صداي خارج از قاب): البته مردم ...
نماي نيمه باز از مترسک در مزرعه ذرت. نما از کنار دوروتي در پيش زمينه گرفته شده. دست هاي مترسک به طور ضربدري، هر کدام به يک مسير اشاره مي کنند.
مترسک: از هر دو راه مي رن!
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي، که در حال پيش رفتن به سوي مترسک، حرف مي زند.
دوروتي: خداي من...
نماي باز از دوروتي که در حال حرف زدن با مترسک به طرف مزرعه ذرت مي رود. دوربين جلو مي کشد.
دوروتي : چيزي گفتني ، نه؟
نماي درشت از مترسک که سرش را از ابتدا به چپ و راست و سپس بالا و پايين تکان مي دهد . نماي نيمه باز از دوروتي که به مترسک در حال بالا و پايين بردن سرش، نگاه مي کند. دوروتي با مترسک حرف مي زند.
دوروتي: اين کارو از روي عمد مي کني، يا اين که نمي توني تصميم بگيري؟
نماي نيمه درشت از مترسک که توضيح مي دهد و به سر پوشالي اش اشاره مي کند.
مترسک : مشکل از همين جا آب مي خوره...ذهنم رو نمي تونم جمع و جور کنم، مغز ندارم، فقط پوشال دارم.
نماي آمريکاي از دوروتي که مترسک را در پيش زمينه خطاب قرار مي دهد.
دوروتي : اگه مغز نداري پس چطور مي توني حرف بزني؟
نماي نيمه درشت از مترسک که با دوروتي در پيش زمينه صحبت مي کند.
مترسک : نمي دونم. ولي خيلي از آدما هم بدون مغز، يک عالمه حرف مي زنن، نه؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که به علامت تأييد سر تکان مي دهد و صحبت مي کند.
دوروتي : آره، فکر مي کنم درست مي گي.
نماي نيمه باز از دوروتي که حصار را رد کرده، وارد مزرعه ذرت مي شود و در حالي که به مترسک نزديک مي شود، حرف مي زند. دوربين شروع مي کند به جلو رفتن.
دوروتي : خب، ما درست به هم معرفي نشديم، هان؟
نماي نيمه درشت از مترسک.
مترسک: واي، نه.
نماي درشت از دوروتي که تعظيم کوتاهي کره و حرف مي زند.
دوروتي: حال شما چطوره؟
نماي درشت از مترسک که سر تکان مي دهد، حرف مي زند.
مترسک: حال شما چطوره؟
نماي درشت از دوروتي در حال حرف زدن.
دوروتي : خوبم، مرسي.
نماي نيمه باز از دوروتي که جلوي مترسک ايستاده. مترسک در مورد وضعيتش شکوه مي کند.
مترسک: اوه، حال من اصلاً خوب نيست. مي دوني، هيچ چي کسالت بارتر از اين نيست که پشتت بند شده باشه به يک ديرک و تمام روز اينجا گير کرده باشي.
نماي نيمه درشت از دوروتي.
دوروتي: اوه خدا جون، خيلي بايد ناراحت کننده باشه. نمي توني پايين بياي؟
نماي نيمه باز از مترسک بالاي ديرک. دوروتي در مقابلش ايستاده ، صحبت مي کنند. دوروتي حرکت کرده و به پشت ديرک مي رود.
مترسک: پايين؟ نه، مي دوني، من، خب، من....
دوروتي: اوه، خب، اينجا، اجازه بده کمکت کنم.
مترسک: اوه، خيلي لطف مي کني، خيلي...
نماي درشت از دوروتي که پشت مترسک را وارسي مي کند و سعي دارد پشتش را از ديرک خلاص کند.
دوروتي: خب، اوه، خدا..دقيقاً نمي دونم...
نماي نيمه درشت از واکنش مترسک، که به دوروتي در خارج از قاب نگاه مي کند.
دوروتي: چطورمي تونم....
مترسک: البته، در مورد کارهاي عملي، مهارت زيادي ندارم، ولي اگه فقط يه خورده... نماي درشت از دوروتي که شروع مي کند به عملي کردن توصيه هاي مترسک.
مترسک (صداي خارج از قاب): ميخ پشت رو خم کن، شايد از روش سر بخورم و...
دوروتي : اوه...
نماي نيمه باز از دوروتي که ميخ را برمي گرداند و مترسک به روي زمين مي افتد.
دوروتي : ...آره.
مترسک: آخ...
دوروتي: آخ...
نماي متوسط از مترسک که وسط صحنه مي افتد. دوروتي وارد قاب مي شود و در حالي که مترسک پوشال هايي را که از درونش بيرون افتاده، زير کتش مي کند، با او حرف مي زند. مترسک برمي خيزد و چرخي مي زند.
مترسک: اوه... آه... دوباره دارم ازم مي ره...
دوروتي: اوه.. دردم داره؟
مترسک: اوه، نه. فقط برشون مي دارم و دوباره سرجاشون مي ذارم.
دوروتي: اوه...
مترسک: هي، چه خوبه...
نماي نيمه باز از دوروتي که موقع چرخيدن و افتادن مترسک از روي حصار مزرعه، جيغ مي کشد. دوروتي به طرفش مي دود. وقتي دوروتي کنارش زانو مي زند، دوربين به جلو حرکت مي کند.
مترسک: ... آدم آزاد باشه!
دوروتي : اوه! اوه! اوه!
مترسک: ترسوندمت؟
دوروتي: نه، نه، من... من فقط ترسيدم بلايي سر خودت آورده باشي.
نماي نيمه درشت از مترسک که از طرف دوروتي در سمت راست پيش زمينه گرفته شده.
مترسک: حالا واقعاً نترسوندمت؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که از طرف مترسک در سمت چپ پيش زمينه گرفته شده.
دوروتي: نه، البته که نه.
نماي نيمه درشت از واکنش مترسک از سمت دوروتي در قسمت راست پيش زمينه.
مترسک: منم فکر نمي کردم.
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي که کنار حصار نشسته اند. کلاغي از سمت چپ نما وارد و روي شانه مترسک مي نشيند.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي در مقابل اين صحنه.
مترسک (صداي خارج از قاب): پخ! بزن به چاک!
نميا نيمه درشت از مترسک و دوروتي. کلاغ روي شانه مترسک ورجه و ورجه کرده و مقداري از پوشال مترسک را به نوک گرفته و به پرواز در مي آيد.
مترسک: پخ! مي بيني؟ حتي يه کلاغ رو هم نمي تونم بترسونم. اونا از فرسخ ها دورتر ميان ، فقط...
نماي نيمه درشت از دوروتي که گوش مي دهد.
مترسک (صداي خارج از قاب): ... برا اين که در مزرعه من بخورن و به ريشم بخندن.
نماي نيمه درشت از مترسک.
مترسک: اوه، به هيچ دردي نمي خورم، فقط به اين دليل که مغز ندارم.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي.
دوورتي: خب ، اگه مغز داشتي ، چه کار مي کردي؟
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي ؛ نماي بيشتر روي مترسک متمرکز است. صحبت مي کنند. مترسک شروع به آواز خواندن مي کند. در حالي که مترسک روي جاده زرد آجري مي افتد، دوربين عقب مي کشد. دوروتي برخاسته، به طرف او مي رود. وقتي مترسک دوباره در حال افتادن است، محکم او را مي چسبد.
مترسک: من ؟ واي، اگه يه مغز داشتم، مي تونستم....
(مي خواند):
مي تونستم هر روز و هر ساعت
با گلا مشورت و
با بارون تبادل نظر کنم
و وقتي کله م طرح مي ريخت و نقشه مي کشيد
بخارونم کله مو
و معماي هر کسي رو
که مشکل و دردي داره
حل مي کردم
نماي درشت از دوروتي که مترسک را موقع خواندن گرفته. نما بيشتر روي دوروتي متمرکز است.
دوروتي (مي خواند):
اگر کله داشتي، فکر مي کردي
ومي تونستي يه لينکلن ديگه باشي
اگه فقط مغز داشتي
نماي نيمه درشت از دوروتي که مترسک را موقع خواندن گرفته. مترسک جستي مي زند ومي چرخد. و در حالي که در حالت نشسته قرار مي گيرد، دوربين جلو مي کشد و وقتي کنار دوروتي از جا بر مي خيزد و مي خواند، حرکتي عمودي مي کند.
مترسک (مي خواند):
اوه، مي تونستم بهت بگم چرا
اقيانوس نزديک ساحله
مي تونستم به چيزايي فکر کنم که قبلا ً فکرش رو هم نکردم
و بعد مي نشستم و بيشتر فکر مي کردم
فقط يه «چيز» نبودم
که سرم رو پر کرده باشن
و قلبم پر درد
مي رقصيدم و شاد بودم...
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي ، که موقع رقص و آواز مترسک، نگاهش مي کند. مترسک مي چرخد و بالا و پايين مي پرد و زانو مي زند. واکنش دوروتي. در حالي که مترسک در جاده زرد آجري مي رقصد، دوربين به طرف جلو حرکت مي کند و وقتي دوباره به طرف دوروتي مي رود، عقب مي کشد. مترسک سمت چپ، مزرعه ذرت مي رقصد. حرکت افقي دوربين به سمت چپ، مترسک روي حصار مي افتد و رويش واژگون مي شود. دوروتي مي دود تا کمکش کند. واکنش مترسک در حالي که کنار جاده مي نشيند.
مترسک (ادامه آواز):
... زندگي يه عيد مي شد
فقط اگه يه مغز داشتم!
نماي نيمه باز. خارجي. جاده زرد آجري. دوروتي با سرعت خود را به مترسک مي رساند که روي جاده افتاده . واکنش هر دو. مترسک نيم تنه اش را بالا مي آورد.
دوروتي : محشر بود! واي اگه تو کانزاس هم مترسکاي ما مي تونستن از اين کارا بکنن، کلاغا از ترس زهره ترک مي شدن!
مترسک: واقعا؟
دوروتي: واقعا.
مترسک: کانزاس کجاست؟
دوروتي: همون جايي که من زندگي مي کنم. و آنقدر دلم مي خواد زودتر برگردم اونجا که دارم اين همه راه تا شهر زمرد مي رم تا جادوگر آز رو پيدا کنم که کمکم کنه.
مترسک : داري مي ري سراغ يه جادوگر؟
دوروتي: آره.
مترسک: فکر مي کني اگه منم باهات بيام، اين جادوگر به منم يه خورده مغز مي ده؟
دوروتي: درست نمي دونم. ولي حتي اگه هم نده، وضعت بدتراز الانت که نمي شه.
مترسک: آره... درست مي گي.
دوروتي: ولي شايد بهتر باشه که نياي. يه ساحره بدجنس ازم کينه به دل گرفته و شايد تو هم توي دردسر بيفتي.
مترسک: ساحره بدجنس؟ زکي! من از يه ساحره نمي ترسم! از هيچي نمي ترسم... البته به استثناي يه شعله کبريت.
دوروتي: خب، حق هم داري.
مترسک: ولي واسه اين که يه خورده مغز پيدا کنم حاضرم با يه قوطي پر از چوب کبريت هم در بيفتم . ببين... دردسري برات ندارم، چون چيزي که نمي خورم، بعد هم تو هيچ کاري دخالت نمي کنم، چون فکرم که کار نمي کنه. نمي خواي منو با خودت ببري؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که از سمت راست پيش زمينه ، از کنار مترسک گرفته شده.
دوروتي : خدايا معلومه که مي برمت!
نماي باز از دوروتي و مترسک که از زمين برمي خيرند. مترسک از شادي جهشي مي کند و فريادي مي کشد. دوروتي محکم او را مي گيرد، صحبت مي کنند. شروع به خواندن مي کنند. در حالي که در امتداد جاده قدم برمي دارند و از پس زمينه خارج مي شوند، دوربين به طرف بالا، سمت راست بالا مي کشد.
مترسک: هورا! داريم مي ريم يه جادوگرو ببينيم.
دوروتي: اوه راستش اين طوري، شروع خوبي نداشتي!
مترسک: ببخشين، سعيمو مي کنم، واقعاً مي گم.
دوروتي: به سوي آز؟
مترسک: به سوي آز!
دونفري ( مي خوانند):
مي ريم جادوگرو ببينيم
جادوگر بزرگ آز رو
شنيديم اون جادوگر جادوگراس
يعني اگه جادوگر ديگه اي هم باشه
جادوگر آز
بي همتاس
بس،بس، بس، بس...
بس که کاراي محشر مي کنه
مي ريم جادوگرو ببينيم
جادوگر بزرگ آز رو!
ديزالو به:
نماي باز از دوروتي و مترسک که در امتداد جاده زرد آجري جلو مي آيند. دوربين عقب مي کشد تا ساحره بدجنس را که سمت چپ پشت درختي پنهان شده نشان دهد. ساحره برمي گردد، از سمت چپ نما خارج مي شود. دوروتي که چشمش به باغ سيبي در سمت راست افتاده، واکنش نشان مي دهد و به طرف يکي از درخت ها مي رود. دوربين همراه با او جلو مي کشد.
دوروتي: اوه. سيب! نگاه کن، اوه... اوه...
نماي نيمه درشت از دورتي که کنار درخت سيبي ايستاده. سيبي از درخت مي کند. وقتي درخت، سيب را از دستش گرفته و روي دست او مي زند ، دوروتي واکنش نشان مي دهد.
دوروتي: اوخ!
نماي نيمه درشت از درخت که دهانش را باز مي کند و به طرف دوروتي خارج از قاب حرف مي زند.
درخت اولي: فکر مي کني داري چه کار مي کني؟
نماي نيمه درشت از دورتي که پاسخ درخت را مي دهد و سپس واکنش او.
دوروتي: يه عالمه راه آمده بوديم و من گرسنه م بود و... ببنيم حرفي زدي؟!
نماي نيمه درشت از درخت، در حالي که حرف مي زند، سر و دست هايش تکان مي خورند.
درخت اولي: اون...
نماي نيمه باز از مترسک و دوروتي که جلوي درخت اولي ايستاده اند و در همان حال، درخت، با درخت دومي در پس زمينه صحبت مي کند.
درخت اولي: ... گرسنه ش بود! خب، تو هم دوست داري يه نفر از راه برسه و يه چيزي از تو بکنه؟
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي و مترسک. در حالي که به سمت درخت خارج از قاب نگاه مي کنند، حرف مي زنند.
دوروتي: اوه خدا جون، همش يادم مي ره که تو کانزاس نيستم.
مترسک : بيا بريم دوروتي.... تو که از اون سيبا نمي خواي، هان؟
نماي نيمه درشت از واکنش درخت اولي، که صحبت مي کند.
درخت اولي: منظورت چيه که از سيبا نمي خواد؟ کنايه مي زني که سيباي من اون طور که بايد، نيستند؟
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي.
مترسک: اوه نه! فقط منظورم اين بود که اون، کرماي کوچولوي سبز...
نماي نميه درشت از واکنش درخت، که دست دراز مي کند تا آن دو را خارج از قاب بگيرد.
مترسک:... دوست نداره!
درخت : اوه...
نماي نيمه باز از درخت که دست هايش را دراز مي کند تا آن دو را بگيرد. در حالي که دوروتي به سمت راست پيش زمينه مي دود، مترسک با درخت مقابله مي کند. مترسک نيز به دنبال دوروتي مي رود.
درخت: ... شما...
مترسک: برو! برو!
درخت : او ... کمک ... خلاصم کنين. بهتون کرماي کوچيک سبز...
نماي نيمه درشت از دوروتي. مترسک از سمت چپ پيش زمينه به او مي پيوندد و دست هايش را به طرف درخت در خارج از نما تکان مي دهد. حرف مي زند. و سپس براي درخت ها شکلک در مي آورد.
درخت (صداي خارج از قاب): نمي توني...
نماي متوسط از درخت که به خودش مي پيچد و سيب هايي به سمت خارج از قاب در پيش زمينه پرتاب مي کند.
درخت: ... اين کارو با من بکني! بهت....
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي و مترسک در برابر اصابت سيب ها بهشان. مترسک يک وري روي جاده مي افتد.
درخت (صداي خارج از قاب): ... نشون مي دم!
نماي باز از سمت درخت ها که از گوشه چپ گرفته شده و آنها را نشان مي دهد که به طرف مترسک و دوروتي و توتو در پس زميه سيب پرت مي کنند. مترسک از جا برمي خيزد و جا خالي مي دهد.
درخت ها: نمي توني اين کارو بکني! نمي توني اين کار رو بکني! هي!
نماي درشت از درخت اولي که در حال پرتاب سيب به پيش زمينه، مي خندد.
مترسک (صداي خارج از قاب): هورا!
نماي بازي که از سمت درخت ها در قسمت چپ تصوير گرفته شده و آنها را در حال پرت کردن سيب به طرف مترسک و دوروتي در پس زمينه نشان مي دهد. مترسک سيب ها را از روي زمين برمي دارد.
مترسک: هورا! فکر مي کنم کافيه! بفرما نوش جان کن.
دوورتي: اوه...
نماي متوسط از دوروتي که جلو مي آيد و سيب ها را از روي زمين برمي دارد. وقتي دوروتي دو تا سيب از روي زمين برمي دارد، دوربين حرکتي افقي انجام داده و سپس جلو مي کشد . چشم دوروتي به يک جفت پاي حلبي مي افتد. واکنش دوروتي که پاها را بررسي مي کند. وقتي دوروتي جلوي مرد حلبي مي ايستد، دوربين عقب مي کشد و بالا مي آيد. مترسک از سمت چپ وارد نما مي شود. در حالي که دو تايي مرد حلبي را بررسي مي کنند، دوربين عقب مي کشد. مرد حلبي سعي مي کند حرف بزند. دوروتي روغن داني از روي زمين برمي دارد.
دوروتي: واي، اين يه آدمه! آدمي که از حلبي درست شده!
مترسک: چي؟
دوروتي: اوه، آره، نيگا کن.
مرد حلبي: روغن دون، ... روغن دون.
دوورتي: چيزي گفتي؟
مردحلبي: روغن دون....
مترسک: روغن دون چي؟
دوروتي: روغن دون؟ اوه... اوه ايناهاش!
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي که مرد حلبي را معاينه مي کنند. مرد حلبي سعي دارد حرف بزند. قسمت دهانش را روغن مي زنند.
دوروتي: اول مي خواي کدوم قسمت روغن بخوره؟
مرد حلبي: دهنم ...دهنم!
مترسک: گفت دهنش.
دوروتي: بيا... بيا...
مترسک: حالا اون ور....
دوورتي : آره ... بيا.
نماي درشت از مرد حلبي که سعي دارد حرف بزند. صداي جير جيرهايي از او برمي خيزد.
مرد حلبي: خ خ ... خ خ... خ خ...
نماي نميه درشت از دوروتي و مترسک که به حرف هاي مرد حلبي گوش مي کنند. دوروتي يکي از دست هاي مرد حلبي را که تبري دارد به زحمت پايين مي کشد.
مترسک به او روغن مي زند.
مرد حلبي: خ ... خ... خداي من. دوباره مي تونم حرف بزنم! اوه،خواهش مي کنم به دستام هم روغن بزنين، به بازوهام...
دوروتي : اوه...
نماي نيمه باز از دوروتي که دست راست مرد حلبي را پايين مي آورد تا به حالت طبيعي در آيد، مترسک مشغول روغن زدن است.مرد حلبي شروع مي کند به تعريف کردن ماجرايش.
مرد حلبي: اوه...
دوروتي:... اوه، دردت اومد؟
مرد حلبي: نه، حس خيلي خوبي داره، مدت هاي مديدي بود اون تبرو بالا نگه داشته بودم. اوه...
دوورتي: اوه، خداي من! چطوري اين طوري شدي؟
مردحلبي: اوه، خب، حدود يک سال پيش ...داشتم اون درخت رو با تبر قطع مي کردم...
سرم به کار خودم گرم بود...که يکدفعه آسمان شروع کرد به باريدن...
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي که به حرف هاي مرد حلبي گوش مي کنند. مرد حلبي دوباره از حال مي رود. دوروتي و مترسک دست هايش را بالا و پايين مي برند. مترسک گردنش را روغن مي زند. دوروتي ضربه اي روي سينه مرد حلبي مي زند. واکنش آنها. مرد حلبي توضيح مي دهد و سپس عقب عقب به طرف درخت مي رود.
مرد حلبي: ... و يکدفعه درست وقتي تبرو بالا برده بودم... زنگ زدم و همين طوري باقي موندم. و از اون موقع هم تا به حال همين طوري موندم.
دوروتي : خب، حالا درست و بي عيبي.
مرد حلبي: گردن.. گردنم، گردنم، درست و بي عيبم؟ اوه، بزن به سينه ام تا دستت بياد که واقعاً بي عيبم. معطل نشو، تقي بزن.
دوروتي: اوه...!
مترسک: عاليه! عجب پژواکي!
مرد حلبي: خاليه... حلبي کار يادش رفت برام قلب بذاره.
دوروتي و مترسک : قلب نداري؟
مرد حلبي: ندارم.
دوروتي: اوه...
مرد حلبي: خالي خاليه. اوه...
نماي درشت از مرد حلبي که مي افتد و در همان حال مترسک و دوروتي وارد قاب مي شوند تا کمکش کنند. او آنها را کنار مي زند و شروع به خواندن مي کند.
مرد حلبي (مي خواند):
وقتي يه مرد يه کتري خاليه
بايد دلش رو هم داشته باشه
و با اين حال، من زوارم در رفته
اونم فقط به اين دليل که خيال مي کنم
مي تونم يه جورايي آدم باشم
اگر فقط يه قلب داشتم
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که به طرف دوروتي خم مي شود و در حالي که دوربين اندکي به سمت چپ حرکت مي کند، مي خواند. سپس به طرف ديگر خم مي شود.
مرد حلبي(مي خواند):
دلرحم مي شم، مهربون مي شم
و درباب عشق و هنر
يک عالمه سانتي مانتال
با گنجشکا دوست مي شم...
نماي درشت از دوروتي و مترسک که به آواز مرد حلبي گوش مي کنند. او اندکي جلو مي آيد. و وقتي صداي خارج از قاب «سفيد برفي» را مي شنود، واکنش نشان مي دهد و سپس آوازش را ادامه مي دهد.
مرد حلبي ( مي خواند):
... و با پسرکي که تير مي ندازه
فقط اگه يه قلب داشتم
منو تصور کنين... و يه بالکن رو ...
بالاش کسي آروم مي خونه
صداي سفيد برفي (صداي خارج از قاب): کجا هستي، روميو؟
مرد حلبي: صداي ضرباني رو مي شنوم... چه قشنگه!
ضرباني که فقط خاطرنشون مي کنه احساسي رو رشک و حسد و عشقي رو
تا واقعاً اين احساس رو به آدم بده که داخل بازيه
مي تونستم جوون و سرزنده باشم
و با يه زيپ اونجا زندونيش کنم
فقط اگه يه قلب داشتم...!
نماي نيمه باز از دوروتي ، مرد حلبي و مترسک . مرد حلبي در حال رقصيدن. جلو مي آيد. دوورتي و مترسک. دوربين عقب مي کشد. وقتي يکي از مفصل هايش گير مي کند، از حرکت باز مي ايستد. دوروتي روغن کاري اش مي کند. مرد حلبي چند قدمي جلو مي آيد، ولي بعد زانوي ديگرش نيز گير مي کند. آن را هم برايش روغن مي زنند. وي از آنها تشکر مي کند. دوربين عقب مي کشد و در حالي که مرد حلبي عقب عقب در امتداد جاده مي دود و رقصش را شروع مي کند، دوربين به سمت چپ حرکتي افقي مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي و مترسک که به خارج از قاب در سمت چپ پيش زمينه نگاه مي کنند.
نماي نيمه باز از مرد حلبي در حال رقص که از کنار مترسک و دوروتي در سمت راست گرفته شده.
نماي نيمه باز. در حالي که مرد حلبي مي رقصد، دوربين همراه با او اندکي حرکت افقي مي کند. او ضربه هايي به سينه اش مي زند و از کلاه قيفي اش سوتي مثل سوت قطار به صدا در مي آورد و سپس به رقص ادامه مي دهد.
نماي نيمه درشت از دوروتي و مترسک که در حال تماشاي رقص مرد حلبي، از حيرت به يکديگر نگاه مي کنند. دوروتي در گوش مترسک چيزي پچ پچ مي کند.
نماي نيمه باز از مرد حلبي که مي رقصد. اندکي به طرف جلو مي پرد، بازوهايش را روي سينه تا مي کند و سپس در همان موقعيت مي ماند و بعد شروع مي کند به خم شدن به سمت چپ.
نماي نيمه باز. حرکت افقي دوربين روي دوروتي و مترسک که با سرعت مي دوند تا به مرد حلبي کمک کنند. درست به موقع او را مي گيرند. او حالا شروع مي کند از آن طرف افتادن. دوروتي و مترسک باز مي دوند تا او را بگيرند، ولي مرد حلبي به طرف ديگر خم مي شود. اين ماجرا چند بار تکرار مي شود. سپس وقتي مرد حلبي به سوي پس زمينه سکندري مي خورد، دوربين به سمت راست حرکتي افقي مي کند. مترسک سعي مي کند از سر راهش کنار برود و مي افتد. دوروتي دست مرد حلبي را مي قاپد.
دوروتي : اوه...
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که مي نشيند. واکنش دوروتي که با وي حرف مي زند. مترسک از سمت چپ وارد نما مي شود. دوروتي روغن بيشتري به مرد حلبي مي زند، سپس مي پرسد آياحاضر است او هم تا شهر زمرد همراهيشان کند؟ بعد همگي به خنده ساحره در خارج از قاب واکنش نشان مي دهند. در حالي که دوربين با حرکتي عمودي به سمت راست ، ساحره را که بر روي سقف کلبه مرد حلبي ايستاده نشان مي دهد، همگي از جا بر مي خيزند.
دوروتي: اوه، اوه، اوه، حالت خوبه؟
مرد حلبي: متأسفانه هنوز يه خورده زنگ زده م.
دوروتي: واي! محشر بود! مي دوني، داشتيم از خودمون سوال مي کرديم که چطوره تو هم با ما به شهر زمرد بياي و از جادوگر آز يه قلب بخواي.
مرد حلبي: شهر زمرد؟ اوخ، تا اونجا راه زياد و خطرناکي در پيشه. تازه امکان داره تو راه بارون هم بياد.
مترسک: ولي خودت همين الان داشتي مي گفتي که چقدر دنبال يه قلب مي گردي.
دوروتي : و منم روغن دون رو هميشه دم دست نگه مي دارم.
مرد حلبي: خب، فرض کنيم وقتي رسيديم اونجا، جادوگر بهم قلبي نده؟
دوروتي: اوه، ولي حتما مي ده. بايد بده . ما تا اينجاش يه عالمه راه اومديم. (صداي خنده ساحره خارج از قاب)
مرد حلبي: اوخ، اين ديگه چي بود؟ اوه...
ساحره: شما به اين مي گين «يه عالمه»؟
نماي نيمه باز از ساحره بر روي کلبه مرد حلبي. ساحره ، در حالي که به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند، حرف مي زند.
ساحره : جونم، تازه اول راهين. منو هم فراموش کردين...
نماي نيمه درشت از واکنش مرد حلبي، دوروتي و مترسک به حرف هاي ساحره در خارج از قاب.
ساحره (صداي خارج از قاب).... هان؟ خب ولي من فراموشتون نکردم!
نماي درشت از ساحره که به آن سه نفر در خارج از نما در پيش زمينه نگاه مي کند.
ساحره: آقايون عزيز من، مي خواين به يه خانوم کوچولو توي راه کمک کنين، هان؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي و مترسک.
ساحره (صداي خارج از قاب): خب، اگه نه، پس ازش حذر کنين!
نماي درشت از ساحره که حرف مي زند و به مترسک در خارج از نما اشاره مي کند.
ساحره: و گرنه با تو يه تشک پر مي کنم!
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي و مترسک. مرد حلبي به طرف مترسک که دارد مي لرزد اشاره مي کند. سپس ، مرد حلبي واکنشي نشان مي دهد و به خودش اشاره مي کند.
ساحره: (صداي خارج از قاب): و اما در مورد تو! از تو هم يه کندوي عسل درست مي کنم!( مي خندد)
نماي درشت. ساحره صحبت مي کند و گلوله اي آتش به طرف خارج از نما پرتاب مي کند.
ساحره: بيا مترسک! مي خواي فوتبال بازي کني؟
نماي باز از دوروتي، مرد حلبي و مترسک که سمت چپ ايستاده اند و در همان حال ساحره که روي سقف ايستاده، گوي آتشين به طرفشان پرت مي کند و شادمانه مي خندد.
نماي نزديک از ساحره که با دوروتي خارج از قاب حرف مي زند.
ساحره: و اما در مورد تو، کوچولوي من....
نماي نيمه نزديک از مرد حلبي که آتش را خاموش مي کند و در همان حال، دوروتي نيز به کمک مترسک مي رود که روي علف ها مي غلتد و مي چرخد. واکنش دوروتي در برابر سخنان ساحره خارج از قاب.
ساحره (صداي خارج از قاب): دوروتي، اميدوارم با جادوگر...
نماي نيمه درشت از دوروتي که موقع شنيدن حرف هاي ساحره، توتو را محکم بغل کرده.
ساحره (صداي خارج از قاب):...آز ملاقات خوبي داشته باشي و به ....
نماي نزديک از ساحره که با دوروتي حرف مي زند و سپس مي خندد.
ساحره:... خوبي و خوشي هم به کانزاس برگردي!
نماي نيمه باز از ساحره که مي خندد و سپس براي آن که پرواز کند، روي جارويش مي نشيند. دود زيادي نما را پر کرده و ساحره ناپديد مي شود.
خارجي. جنگل. نماي درشت از دوروتي که توتو را بغل گرفته و به خارج از قاب نگاه مي کند.
نماي بازي از ناپديد شدن ساحره و ابري از دود.
نماي متوسط از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که به خارج از قاب نگاه مي کنند. دوربين به طرف آنها مي رود. مرد حلبي و مترسک صحبت مي کنند. بشکني مي زنند. مرد حلبي به صداي وزوزي که مي شنود واکنش نشان مي دهد.
مترسک: من ازش نمي ترسم. حالا هم صحيح و سلامت شما رو تا جادوگر آز همراهي مي کنم، چه مغز داشته باشم، چه نداشته باشم! مي خواد با من يه تشک پر کنه؟! زکي!
مرد حلبي: منم چه قلبي گيرم بياد، چه نياد، تا جادوگر همراهيتون مي کنم. کندوي عسل... خيال کرده! بذار ببينم مي تونه از من يه کندوي عسل بسازه؟! مي دونين... چي؟ اين ديگه چيه؟
نماي نيمه باز از مرد حلبي و مترسک که مي نشيند. دوروتي که در پس زمينه، نزديک درختي ايستاده، جلو مي آيد و در همان حال مرد حلبي و مترسک از جا برمي خيزند. دوروتي حرف مي زند و وقتي زنبوري را روي بازويش مي بيند، واکنش نشان مي دهد و وقتي مرد حلبي زنبور را از روي دستش فراري مي دهد، برمي گردد.
مرد حلبي: اوه! اونا... اونا حالا رفتن.
دوروتي: اوه، خدا جون! نيش هم زدنت؟
مرد حلبي: مي خواستن اين کارو بکنن ولي نتونستن.
دوروتي: شماها بهترين دوستايي هستين که يه نفر مي تونه داشته باشه. و جالب اين که احساس مي کنم انگار هميشه خدا شماها رو مي شناخته م. ولي نمي تونستم، هان؟
مترسک: نمي دونم چطور مي تونستي. چون وقتي از پوشال پرم مي کردن و مي دوختن اون طرفا نبودي.
مرد حلبي: يا اون وقتي که من اونجا وايساده بودم و مدت ها بود زنگ مي زدم...
دوروتي : با اين حال، دلم مي خواست اون وقت رو به ياد بيارم. ولي فکر مي کنم به هر حال اهميتي هم نداره، حالا عوضش همديگه رو مي شناسيم، نه؟
مترسک: درسته.
مرد حلبي: مي شناسيم؟
مترسک: به طرف آز؟
مرد حلبي: به طرف آز!
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي، در حالي که رقص کنان امتداد جاده را گرفته و جلو مي روند، دوربين حرکتي افقي به سمت راست مي کند. مترسک سبد دوروتي را از روي زمين برمي دارد. در حالي که مي رقصند و جلو مي آيند، دوربين عقب مي کشد . سپس برمي گردند و به طرف پس زمينه ، جاده را بالا مي روند و خارج مي شوند.
سه نفري (مي خوانند):
مي ريم جادوگرو ببنيم
جادوگر بزرگ آز رو
شنيديم اون استاد جادوگراس
يعني اگه جادوگري هم باشه
چون اگه، اگه استادي هم باشه
خود جادوگر آزه بس...
بس، بس، بس، بس، بس
بس که کاراي محشر مي کنه
مي ريم جادوگر آز رو ببينيم
جادوگر بزرگ آز رو!
ديزالو به:
نماي باز. داخلي. جنگلي تاريک و هولناک، مرد حلبي، دوروتي و مترسک در امتداد جاده زرد آجري پيش مي آيند.
ديزالو به:
نماي باز از مرد حلبي، مترسک و دوروتي که آهسته پيش مي آيند.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که توقف مي کنند. به پيرامون خود، خارج از صحنه، نگاه مي کنند. دوروتي، وحشت زده، صحبت مي کند.
دوروتي: از اين جنگل خوشم نمياد! تاريک و ترسناکه!
مترسک : البته ، نمي دوني، ولي فکر مي کنم بيشتر از اين که روشن تر بشه، هي تاريک تر مي شه.
دوروتي: فکر ... فکر مي کنين به حيوون وحشي هم بر بخوريم؟
مردحلبي: ممکنه.
دوروتي: اوه...
مترسک: حيوونايي که ...پوشال مي خورن؟
مرد حلبي: بعضياشون... ولي بيشتر شير و ببر و خرس.
نماي درشت از واکنش دوروتي.
دوروتي: شير؟
نماي درشت از واکنش مترسک.
مترسک: و ببر؟
نماي درشت از مرد حلبي که به خارج از قاب نگاه مي کند.
مرد حلبي: و خرس.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي. دوروتي و مترسک. دوروتي وحشت کرده.
دوروتي: اوه، شير و ببر و خرس!
نماي نيمه باز از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که در امتداد جاده زرد آجري جلو مي آيند. دوربين همراه با آن ها حرکتي افقي مي کند. به صداي غرشي در خارج از قاب واکنش نشان مي دهند.
دوروتي: اوه واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر و خرس!
دوروتي: اوه، واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر وخرس!
دوروتي : اوه، واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر و خرس!
دوروتي : اوه، واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر و خرس!
دوروتي:اوه، واي! (جيغ مي کشد)
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دورتي و مترسک ، که وحشت زده حرف مي زنند و به خارج از قاب نگريسته ، واکنش نشان مي دهند.
مرد حلبي: و خرس!
دوروتي: اين ديگه چه جور حيوونيه؟
مرد حلبي: اين، اين، اين، اين، از اون گنده هاشه!
مترسک: نه... نه... نه... نترسين. من. من ازتون مواظبت مي کنم.اوه... نيگا کنين!
نماي باز از شيري که بر تنه درختي ايستاده . دوروتي ، مترسک و مرد حلبي در پيش زمينه جاده زرد آجري هستند. شير به سوي آنها مي پرد. در حالي که آن سه نفر عقب مي کشند، دوربين نيز عقب مي کشد. شير با دو جهش بزرگ جلو آمده و بر روي جاده زرد آجري فرود مي آيد. مرد حلبي و مترسک کنار جاده به زمين مي افتند. دوروتي پشت درختي پنهان مي شود.(غرش شير)
نماي درشت از شير که مي غرد.
نماي درشت از مترسک که مي لرزد.
نماي درشت از غرش شير.
نماي درشت از دوروتي که از پشت درخت نگاه مي کند. واکنش او.
نماي درشت از غرش شير.
نماي درشت از مرد حلبي که مي لرزد.
نماي نزديک از شير که پوزخنده مي زند و در حالي که روي پاهاي عقبي اش مي ايستد، دوربين حرکتي افقي مي کند. پنجه هايش را مثل مشت زني بالا برده و حرف مي زند.
شير: يالا گارد بگيرين، گارد بگيرين...
نماي باز از شير، مرد حلبي و مترسک. دوروتي پشت درختي در پس زمينه است. دوربين جلو مي کشد. شير حرف مي زند و دست و سرش را تکان مي دهد.
شير: ... کدوم يکيتون اول مياين جلو؟ اگه بخواين مي تونم با هر دوتون در آن واحد بجنگم! حتي مي تونم با يه پنجه بسته پشت سرم باهاتون بجنگم. حاضرم رو يه پا باهاتون بجنگم.
نماي نيمه درشت از شير که صحبت مي کند. دوربين همراه با او به طرف مرد حلبي، حرکتي افقي مي کند. دوروتي در پس زمينه است.
شير: با چشم بسته باهاتون مي جنگم، اوه... برام تبر مي کشي، هان؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که به خود مي لرزد.
نماي نيمه درشت از شير که حرف مي زند. دوربين همراه با او به طرف مترسک حرکتي افقي مي کند. دوروتي در پس زمينه نگاه مي کند. حرکت افقي دوربين از روي شير به طرف مرد حلبي.
شير: چغلي منو مي کني، هان؟ که اين طور! (براق مي شود)
مرد حلبي: اينجا... اينجا. برو و ما رو تنها بذار!
شير: اوه، ترسيدين، هان؟
نماي درشت از دوروتي که از پشت درخت نگاه مي کند. واکنش نشان مي دهد.
شير (صداي خارج از قاب): وحشت کردين، هان؟
نماي نيمه درشت از شير و مرد حلبي. شير حرف مي زند و مي خندد. دوربين همراه با او به سمت چپ، به طرف مترسک حرکتي افقي مي کند. دوروتي در پس زمينه است.
شير: چقدر مي توني توي اون قوطي تازه بموني؟ ( مي خندد) دست بردار... بلند شود و مبارزه کن، ترسو. (به مترسک) آشغال دوني! دستات رو ببر بالا، کيسه يه وري يونجه!
نماي درشت از واکنش مترسک، که حرف مي زند.
مترسک: آقا شيره، حالا ديگه داري توي مسائل خصوصي دخالت مي کني.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که به خارج از قاب نگاه کرده، صحبت مي کند.
مرد حلبي: آره، بلند شو بهش يه درس جانانه بده.
نماي نيمه درشت از مترسک و شير. دوروتي در پس زمينه.
مترسک: خب، منظورت چيه بهش درس بدم؟
نماي نيمه درشت از واکنش مرد حلبي.
مردحلبي: خب، خب، من به زور مي شناسمش .
نماي نزديک از پارس کردن توتو.
نماي درشت از غريدن شير، که حرف مي زند.
شير: خب، بالاخره گيرت ميارم، ترسو.
نماي درشت از واکنش دوروتي که از سمت چپ پيش زمينه خارج مي شود.
نماي نيمه باز از شير و دوروتي. توتو به طرف بوته ها مي دود. شير دنبالش مي کند. دوروتي توتو را بغل مي کند و به طرف مترسک و مرد حلبي مي رود. وقتي شير دنبال توتومي کند، دوربين به سمت چپ حرکتي افقي مي کند. دوروتي پشت دستش مي زند. شير عقب مي کشد و گريه مي کند.
دوروتي: خجالت نمي کشي؟!
نماي نيمه درشت از شير. دوربين کنار دوروتي در قسمت چپ پيش زمينه قرار دارد. شير گريه مي کند و حرف مي زند.
شير: برا... برا چي اين کارو کردي؟ من که گازش نگرفتم.
دوروتي: نه، ولي مي خواستي بگيري.
نماي نزديک از دوروتي و شير. دوربين عقب مي کشد و مترسک و مرد حلبي از سمت چپ وارد صحنه مي شوند. دوروتي با شير صحبت مي کند. شير گريه مي کند و حرف مي زند.
دوروتي: نه، ولي مي خواستي بگيري.
دوروتي: اين که گير بدي به يه مرد پوشالي به قدر کافي بد هست، ولي وقتي مي ري و گير مي دي به سگاي کوچولوي بيچاره...
شير: خب، حالا احتياجي نبود منو بزني، هان؟ دماغم داره خون مياد؟
دوروتي: خب معلومه که نمياد. خدا جون عجب قشقرقي راه انداختي. خب طبيعيه وقتي دور مي چرخي و بند مي کني به چيزايي ضعيف تر از خودت... هي! تو هيچي نيستي به جز يه بزدل گنده!
شير: راست مي گي، من يه بزدلم.
نماي نيمه درشت از شير. دوربين از کنار دوروتي صحنه را گرفته. شير گريه مي کند و حرف مي زند.
شير: يه ذره هم دل ندارم. حتي از خودم هم مي ترسم. به حلقه هاي زير چشمم نيگا کن.
نماي متوسط از مرد حلبي. مترسک، دوروتي و شير. حرف مي زنند. شير گريه مي کند.
شير: هفته هاست نخوابيدم.
مرد حلبي: چرا سعي نمي کني گوسفند بشمري؟
شير: اثري نداره. از اونام مي ترسم.
مترسک: اوه، اين که خيلي بده (به دوروتي) فکر نمي کني جادوگر بتونه به اونم کمک کنه؟
دوروتي: دليلي نمي بينم که نکنه. چرا همراه ما نمياي؟ ما داريم مي ريم جادوگرو ببنيم... که براي اون يه قلب بگيريم.
مردحلبي: و براي اون يه مغز.
دوروتي: مطمئنم مي تونه به تو هم يه خورده دل و جرئت بده.
نماي نيمه نزديک از شير، دوربين از کنار دوروتي صحنه را گرفته .
شير: خب، معذب نمي شين همراه يه شير بي جربزه ديده بشين؟ من که مي شم.
نماي نزديک از دوروتي، مردحلبي و مترسک، دوربين از کنار شير در قسمت راست پيش زمينه صحنه را گرفته.
دوروتي: نه، البته که معذب نمي شيم.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي ، مترسک و شير.
شير: واي خداي من، واقعاً که خيلي لطف دارين. زندگي من...
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه. دوروتي توتو را زمين مي گذارد، در حالي که چهار نفري در امتداد جاده زرد آجري سمت راست قدم برمي دارند و مي رقصند، دوربين همراه آنها حرکت مي کند.
شير: در کلام غير قابل تحمل بوده...
دوروتي: اوه...
شير (مي خواند):
آره باور کن، غم انگيزه، خانوم کوچولو
وقتي به دنيا اومدي تا يه بچه ننه باشي
و بدون شور و بدون اشتياق
ولي مي تونستم دل داشته باشم
يه شير باشم نه يه موش
فقط اگه جرئتش رو داشتم
مي ترسم ، منکرش هم نيستم
فقط شکل و شمايل شيرو دارم
تقديري که سزاوارش نيستم
مث کولاک نترس مي شدم...
مرد حلبي (مي خواند): مث يه مارمولک مهربون مي شدم...
مترسک (مي خواند): و مث يه خرگوش ناقلا...
دوروتي (مي خواند): فقط اگه جادوگر واقعا يک جادوگر باشه و بخواد...
نماي نزديک از مرد حلبي و مترسک که آواز مي خوانند، حرکت افقي دوربين به سمت راست به طرف دوروتي و شير.
مترسک (مي خواند): بعدش مطمئنم که مغزي گيرم مياد..
مرد حلبي (مي خوند): و من ، قلبي...
دوروتي (مي خواند): و من، خونه اي...
شير (مي خواند): و من، دل و جرئتي...
نماي نيمه باز از مترسک، مرد حلبي، دوروتي و شير که آواز مي خوانند و در امتداد جاده زرد آجري جلو مي روند. دوربين جلو مي کشد.
همگي (مي خوانند):
اوه، داريم مي ريم سراغ جادوگر
جادوگر بزرگ آز
شنيديم استاد جادوگراس
يعني اگه جادوگري هم در کار باشه...
نماي باز از دوروتي، شير ، مرد حلبي و مترسک که در امتداد جاده زرد آجري مي رقصند و همگي در پس زمينه ناپديد مي شوند.
همگي (مي خوانند):
اگه، اگه... جادوگري هم باشه
جادوگر آزه که بي همتاس
بس، بس، بس، بس،
بس که کاراي محشر مي کنه!
مي ريم سراغ جادوگر آز
جادوگر بزرگ آز!
نمايي از گوي بلورين. تصويري از مرد حلبي، دوروتي، مترسک و شير در گوي بلورين که دست در دست و قدم زنان در جاده جلو مي روند. دوربين عقب مي کشد و ساحره و نيکو (Nikko) را نشان مي دهد که در گوي نگاه مي کنند. ساحره مي خندد. حرکت افقي دوربين روي ساحره که به طرف ميز مي رود. او زهر و شرنگي تدارک مي بيند. حرکت افقي دوربين همراه با او به طرف گوي. ساحره زره را بالاي گوي گرفته و دستش را بر فراز آن تکان مي دهد. تصاوير گروه محو مي شوند. دشتي از گل هاي شقايق پديدار مي شود. دوربين جلو کشيده، گوي بلورين را نشان مي دهد.
ساحره: آ... ها! (مي خندد) که اين طور! به هشدارم توجهي نمي کنين، هان؟ خب، به ضررتون تموم مي شه. به جاي اين که صبر کنم، حالا به حسابتون مي رسم. وقتي صاحب اون کفشاي ياقوتي بشم. بيشترين قدرت رو هم توي آز پيدا مي کنم. و حالا، خوشگلاي من! اين چيز زهر آلود رو داشته باشين. چيزي که ظاهرش دلرباست ولي باطنش زهر داره... و بوش هم آرامش بخشه! (مي خندد) شقايق! شقايق! شقايق!
ديزالو به:
نماي بازي از دشت شقايق. حرکت عمودي دوربين. سپس حرکت افقي به سمت چپ روي دشت، تا لبه جنگل. دوروتي ، مترسک، شير و مرد حلبي از جنگل خارج شده و پيش مي آيند.
نماي نيمه نزديک از دوروتي، شير، مرد حلبي و مترسک که همگي به خارج از نما نگاه مي کنند. دوروتي حرف مي زند.
دوروتي: اونجا شهر...
نماي بسيار باز از فراز دشت شقايق که تا برج هاي شهر زمرد ادامه دارد. دوروتي و گروه در پيش زمينه هستند.
دوروتي:... زمرده! اوه بالاخره داريم بهش مي رسيم... بالاخره!
نماي نيمه نزديک از دوروتي ، شير، مرد حلبي و مترسک. حرف مي زنند.
دوروتي: خوشگله، نه؟ درست مث همون چيزي که تصورش رو مي کردم. اون واقعاً بايد جادوگر بزرگي باشه که توي همچو شهري زندگي مي کنه!
شير: خب، حالا ديگه بياين. منتظر چي هستيم؟
مترسک: هيچي! عجله کنيم!
نماي باز از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير که از ميان دشت شقايق به پس زمينه مي روند.
دوروتي: آره، بدوييم!
شير: آره.
نماي نيمه باز از مرد حلبي، مترسک، دوروتي و شير که از لابه لاي شقايق ها جلو مي روند. حرکت افقي دوربين به سمت راست.
نماي متوسط ازمرد حلبي و مترسک که لا به لاي شقايق ها مي دوند. حرکت دوربين به سمت راست . هر دوي آنها سر و دستشان را تکان مي دهند.
مترسک: بياين، بياين.
مرد حلبي: عجله کنين، زود باشين.
نماي متوسط از دوروتي و شير که لا به لاي شقايق ها مي دوند. حرکت دوربين به سمت راست.
نماي متوسط از دوروتي که به سمت راست مي دود. کمي گيج گيجي مي خورد. قدمش را آهسته مي کند.
نماي خيلي باز از مترسک و مرد حلبي که در دشت شقايق مي دوند. شير در پس زمينه است.دوروتي از پس زمينه دور، وارد نما مي شود. مترسک و مرد حلبي روي تپه از حرکت باز مي ايستند. صدا مي زنند و دست تکان مي دهند.
مترسک : اوه، اوه... بياين، بياين!
مرد حلبي: نيگا کنين، مي تونين اونجا ببينينش. محشره !
مترسک: شهر زمرد!
نماي نيمه باز از دوروتي که آهسته به سمت راست مي دود. حرکت افقي دوربين که او را تا شير، مرد حلبي و مترسک همراهي مي کند. دوروتي گيج گيجي مي خورد. دستش را روي سرش مي گذارد.
دوروتي: اوه، اوه، چه اتفاقي داره مي افته؟ چي شده؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که دستش را روي سرش مي گذارد . حرف مي زند.
دوروتي: ديگه نمي تونم بدوم. خيلي...
نماي نزديک از مرد حلبي و مترسک.
دوروتي (صداي خارج از قاب):... خوابم مياد.
مترسک: بيا، دستت رو بده، ما تو رو ...
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه.
مترسک: ... مي کشيم.
دروتي: اوه، نه خواهش مي کنم. فقط يه دقيقه بايد استراحت کنم. توتو!
نماي نزديک از توتو که دراز به دراز روي شقايق ها افتاده.
دوروتي (صداي خارج از قاب): توتو کجاست؟
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه. دوروتي لاي شقايق ها دراز مي کشد.
مترسک: آوه، تو الان نمي توني استراحت کني، تقريبا رسيديم به مقصد!
نماي نيمه درشت از شير که خميازه مي کشد و حرف مي زند.
شير: واسه چي... اين کارو کرد؟
تصاويري از شير، مرد حلبي، مترسک و دوروتي در گوي بلورين، حرف مي زنند. دوربين عقب مي کشد و ساحره و نيکو را بالاي گوي نشان مي دهد. ساحره مي خندد و حرف مي زند. تصاوير محو مي شوند. نيکو از نما خارج مي شود . دوربين به سمت ساحره جلو مي کشد.
مترسک: هي، دوروتي!
مردحلبي : دوروتي!
شير: دوروتي!
مرد حلبي: دوروتي! تو اينجا نمي توني بخوابي. نمي توني وسط دشت بخوابي.
ساحره(مي خندد): داد بزنين! داد بزنين! ديگه صداي هيچ کدوم از شمارو نمي شنوه! ديگه هيچ کاري هم در اين زمينه از دستتون ساخته نيست! (مي خندد) برو شنل آرزوهام رو برام بيار! ميموناي پرنده رو صدا مي زنم تا اون کفشارو برام گير بيارن. زود باش، زود باش، زود باش! خيلي راحت و آسون اثر کرد!
ديزالو به:
نماي نيمه باز از شير، مرد حلبي و مترسک. دوروتي روي شقايق ها دراز کشيده و خوابيده. شير شروع مي کند به گريه کردن. مترسک حرف مي زند. شير را روي پا نگه مي دارد. در حالي که مرد حلبي و مترسک سعي مي کنند دوروتي را از روي زمين بلند کنند، شير به روي زمين مي افتد.
مرد حلبي (گريان): اوه، اوه، دوروتي طفلکي!
مترسک: گريه نکن... دوباره زنگ مي زني!
شير: فکرش رو که مي کنم يه خورده چشم رو هم گذاشتن، بدک هم نيست.
مترسک: تو ديگه شروع نکن!
مرد حلبي: اوه! بايد سعي کنيم دوروتي رو روي دوش بگيريم و ببريم.
مترسک: فکر نمي کنم بتونم، ولي مي تونيم امتحان کنيم.
مرد حلبي: بيا...
مترسک: آره.
مرد حلبي: اوه... حالا به اون نيگا کن! اين وحشتناکه!
مترسک : بيا مرد حلبي، کمکم کن.
نماي نزديک از دورتي، که مترسک سعي دارد از زمين بلندش کند.
نماي نيمه باز از مرد حلبي و مترسک. دوروتي و شير بين شقايق ها دراز کشيده اند. واکنش مرد حلبي و مترسک، فرياد مي زنند و کمک مي خواهند.
مترسک: اوه، اين وحشتناکه، يه خورده هم نمي تونم تکونش بدم. اين يه طلسمه، طلسم!
مرد حلبي: کار ساحره بدجنسه! حالا چه کار کنيم؟ کمک! کمک!
مترسک: توي همچين موقعيتي فرياد زدن فايده اي نداره! هيشکي صدات رو نمي شنوه! کمک!
نماي باز از مرد حلبي و مترسک بر بالاي تپه. کمک مي خواهند و فرياد مي زنند. نماي سوپرايمپوز ساحره خوب که عصاي جادوگري اش را تکان مي دهد. برف شروع مي کند به باريدن.
مترسک: کمک! کمک!
نماي نزديک از دوروتي که لاي شقايق ها دراز کشيده . برف رويش مي نشيند.
مترسک(صداي خارج از قاب): کمک! کمک!
نماي باز از مرد حلبي و مترسک در بالاي تپه.
نماي سوپرايمپوز از ساحره خوب که چوب دستي جادويي اش را تکان مي دهد. بارش برف. نماي سوپرايمپوز محو مي شود.
مترسک (صداي خارج از قاب): نيگا کنين، داره برف مياد. برف نيست.نمي تونه باشه! ولي هست! نه، نيست! آره، هست! اوه، اما شايد کمک کنه!
نماي نزديک از دوروتي که لا به لاي شقايق ها دراز کشيده. برف رويش مي نشيند. چشمانش را باز مي کند.
مترسک (صداي خارج از قاب): اوه، ولي نمي تونه کمکي بکنه.
نماي نيمه نزديک از مترسک که پايين به طرف خارج از قاب نگاه مي کند. برف مي بارد. در حالي که زانو مي زند، دوربين حرکتي افقي مي کند. دوروتي بيدار مي شود. شير نيز در پس زمينه از جا برمي خيزد. دوروتي به سمت چپ خارج از نما مي نگرد. حرکت عمودي دوربين روي مرد حلبي، دوربين عقب مي کشد. دوروتي از جا مي جهد. روغن دان را از درون سبدش بيرون مي آورد. به مرد حلبي روغن مي زند.
مترسک: کمک مي کنه. دوروتي، داري بيدار مي شي!
دوروتي: اوه...
شير: اوه، هوا به نظر شما يه خورده غير عادي نيست؟
دوروتي: نيگا کنين! دوباره زنگ زد. اوه، روغن دون رو بدين من. زود باشين، اوه، اوه، زود باشين!
مترسک: بيا، ايناهاش.
دوروتي: اوه، تندتر، اوه، بهش روغن بزنيم.
نماي نيمه نزديک. تصاويري از مرد حلبي، دوروتي، مترسک و شير در گوي بلورين. دوربين عقب مي کشد و ساحره و نيکو را بالاي گوي نشان مي دهد. واکنش ساحره که صحبت مي کند. تصاوير از روي گوي محو مي شوند.
مترسک:... اگه آب گرم داشتيم، يه بطري آب گرم خيلي کمک مي کرد.
دوروتي: اوه، داشته گريه مي کرده! چرا...
ساحره: لعنت! لعنت! يه نفر هميشه به اون دختر کمک مي کنه! ولي با کفش يا بي کفش، هنوز انقدر قوي ام که اون دخترو گيرش بيارم. و واي به حال اونايي که بخوان جلوم رو بگيرن!
ديزالو به:
نماي باز از دوروتي، شير، مترسک و مرد حلبي بر روي تپه اي در دشت شقايق. دوروتي حرف مي زند. همگي به صداي آواز دسته کري واکنش نشان مي دهند. چهار نفري از تپه سرازير مي شوند.
دوروتي: بياين... بذارين از اينجا خارج شيم! نيگا کنين، شهر زمرد نزديک تر و زيباتر از هميشه ست!
همگي (صداي خارج از قاب):
از جنگل بيرون اومدين
از ظلمت بيرون اومدين
از شب بيرون اومدين
قدم به آفتاب بذارين
قدم به نور بذارين
مستقيم برين جلو تا برسين...
ديزالو به:
نماي نيمه باز از دوروتي، شير، مترسک و مرد حلبي. دست در دست با قدم هاي سنگين به سمت راست تصوير مي روند. دورربين نيز به سمت راست مي کشد.
صداها (مي خوانند): به باشکوه ترين جاي ممکن...
نماي متوسط. داخلي. اتاقي در بالاي برج ساحره، ساحره با جارويش حرکاتي انجام مي دهد. حرکت افقي دوربين به سمت چپ. سپس در حالي که با سرعت به طرف پنجره مي رود، دوربين هم به سمت چپ مي رود. لبه پنجره مي ايستد. حرف مي زند و سپس به بيرون پرواز مي کند.
ساحره: به سوي شهر زمرد... به سرعت برق!
نماي بسيار باز از ساحره که بر روي جارويش به پرواز در آمده. در حالي که ساحره برج را دور مي زند، دوربين با حرکتي افقي دنبالش مي کند. ساحره از سمت چپ، پرواز کنان خارج مي شود.
ديزالو به:
نماي باز از دروازه شهر زمرد. دوروتي ، شير، مرد حلبي و مترسک از سمت چپ پيش زمينه وارد مي شوند.
صداها ( مي خوانند):
... بر روي زمين يا آسمان
نفس تو سينه حبس کنين
هواي دلتون رو داشته باشين
هواي اميدتون رو داشته باشين
پيش برين به طرف دروازه
و بگين بازش کنن، بازش کنن، بازش کنن...
نماي متوسط از دوروتي ، مرد حلبي، شير و مترسک جلوي دروازه. زنگ را به صدا در مي آورند.
نماي درشت از درباني که سرش را از دريچه کوچک دروازه بيرون مي آورد. به پايين در خارج از نما نگاهي مي اندازد. حرف مي زند.
دربان: کي زنگ زد؟
نماي متوسط از دوروتي و گروه جلوي دروازه. دربان از بالاي دريچه با گروه صحبت مي کند. گروه به اطراف خود نگاهي مي اندازند.
دوروتي و ديگران: ما.
دربان: سواد خوندن ندارين؟
مترسک: چي روبخونيم؟
دربان: اعلان رو!
دوروتي و مترسک: کدوم اعلان رو ؟
دربان: رو دره. مث دماغ توي صورتم، روشن و واضحه ... اون... اوه...
نماي درشت از واکنش دربان. سرش را به درون مي برد.
نماي متوسط از دوروتي و گروه دم در . دربان ناپديد مي شود. دوباره ظاهر مي شود. اعلان را به در مي زند. سپس خارج مي شود. دريچه را مي بندد. دوروتي و ديگران علامت را مي خوانند. دوروتي بر در مي کوبد. دربان دوباره ظاهر مي شود. با آنها حرف مي زند.
دوروتي (به ديگران):« زنگ خراب است. لطفاً تقه بزنيد.»
دربان: خب، حالا بهتر شد! بگين ببينم چه کار دارين؟
دوروتي و ديگران: مي خوايم جادوگرو ببينيم.
دربان: اووه! جادوگر؟ ولي هيشکي نمي تونه جادوگر بزرگ رو ببينه! اصلا هيشکي تا حالا جادوگر بزرگ آز رو نديده! منم هيچ وقت نديدمش!
دوروتي: خب، پس... از کجا مي دوني همچو جادوگري هست؟
نماي درشت از دربان که حرف مي زند. واکنش نشان مي دهد. دوباره سرش را به درون مي برد.
دربان: چون اون... من... اوه... دارين وقتم رو تلف مي کنين.
دوروتي (صداي خارج از قاب): اوه، خواهش مي کنم، خواهش مي کنم.
نماي نزديک از دوروتي ، مرد حلبي و شير. دوروتي حرف مي زند.
دوروتي: آقا، بايد جادوگرو ببينم! ساحره خوب شمال منو فرستاده!
نماي درشت از دربان که به خارج از قاب نگاه مي کند. حرف مي زند.
دربان : ثابت کن.
نماي متوسط از دوروتي و گروه پشت دروازه ، دربان از پشت دريچه کوچک به آنها نگاه مي کند.
مترسک: اون همون کفشاي ياقوتي رو پا کرده که ساحره بهش داده.
نماي درشت از کفش هاي ياقوتي به پاي دوروتي.
دربان (صداي خارج از قاب): اوه...
نماي درشت از دربان که حرف مي زند و سرش را تکان مي دهد.
دربان: ... درسته! خب، چرا اينو زودتر نگفتين؟
نماي درشت از دوروتي، مرد حلبي و شير که لبخند مي زنند.
دربان (صداي خارج از قاب): حالا اين شد اسبي با يه زنگ ديگه!
نماي درشت از دربان که به خارج از قاب نگاه مي کند و حرف مي زند . سرش را تو مي برد. دريچه را مي بندد.
دربان: بياين تو!
نماي باز از گشوده شدن دروازه در مقابل دوروتي و گروه. در پس زمينه، مردم در خيابان آز در رفت و آمدند. کالسکه اي از سمت راست وارد نما مي شود. دوربين جلو مي کشد. دوروتي و گروه به طرف کالسکه مي روند.
کالسکه چي: کالسکه! کالسکه! درست همون چيزي که دنبالش مي گشتين! ما به هر جاي شهر که بخواين. مي ريم!
نماي نيمه باز از يک کالسکه چي که روي صندلي اش در کالسکه نشسته. دوروتي و گروه در کنار کالسکه ايستاده اند. دوربين به طرف کالسکه جلو مي کشد.
دوروتي: خب، ما رو مي بري جادوگرو ببينيم؟
کالسکه چي: جادوگر؟ جادوگر؟ من ... نمي تونم... خب، البته که مي تونم. ولي اول شما رو به جاي کوچولويي مي برم که بتونين...
نماي نيمه نزديک از دوروتي ، شير، مرد حلبي و مترسک. در حالي که سوار کالسکه مي شوند، دوربين عقب مي کشد . چشم دوروتي به اسب مي افتد. واکنش او. با کالسکه چي حرف مي زند. وقتي کالسکه راه مي افتد، دوربين عقب مي کشد. آواز مي خوانند. مردم به طرف کالسکه دست تکان مي دهند.
کالسکه چي (صداي خارج از قاب): ...صفايي بدين. هان؟
دوروتي : اوه، خيلي ممنون. خيلي تو راه بوديم و احساس مي کنيم احتياج هم داريم...
اين ديگه چه جور اسبيه؟ من قبلا اصلا همچين اسبي نديده بودم!
کالسکه چي: نه.. و فکر مي کنم هيچ وقت ديگه هم نمي بيني. فقط يه اسب اين طوري وجود داره و اونم همينه. اين همون «اسب با يه رنگ ديگه» ست که قبلاً درباره ش شنيد ين.(مي خواند):
ها... ها... ها...
هو... هو... هو...
و يکي دو تا ترا ...لا ...لا
اين طوريه که ما روزمون رو شب مي کنيم
تو ولايت خوش و قديمي آز
بيز، بيز، بيز
چيک، چيک، چيک
و يکي دو تا لا، دي...
نماي باز از کالسکه چي، دوروتي و گروه که وسط خيابان آز، سوار بر کالسکه مي روند. مردم دورشان جمع شده و برايشان دست تکان مي دهند.
کالسکه چي (مي خواند):
... دا...
اين طوريه که جير جيرکا تمام روز
تو ولايت خوش و قديمي آز
جير جير مي کنن!
ساعت دوازده از خواب بلند مي شيم...
نماي نيمه نزديک از کالسکه چي که مي راند و مي خواند. دوروتي ، شير و ديگران در کالسکه هستند. جمعيت به دنبالشان.
کالسکه چي (ادامه آواز):
و ساعت يک کار و شروع مي کنيم.
يک ساعتي وقت ناهار...
نماي باز. کالسکه به سمت راست خيابان آز مي پيچد. جمعيت به دنبالش. حرکت افقي دروبين به سمت راست. کالسکه توقف مي کند. دوروتي و ديگران پياده مي شوند. در حالي که به داخل عمارت مي روند، دوربين جلو مي کشد. بر روي تابلوي بالاي عمارت نوشته شده: « شرکت تميز کاري و برق اندازي»
کالسکه چي (ادامه آواز):
... و بعد ساعت دو کار تمومه
و نوبت سرگرمي و شادمونيه
ها... ها... ها
هو... هو... هو
و يکي دو تا ترا ... لا... لا
اين طوريه که با خنده روز رو شب مي کنيم
در ولايت قديمي و شاد از!
ها... ها... ها...
هو... هو... هو...
اين طوريه که با خنده روز و شب مي کنيم
با يه هو... هو... هو
ها... ها... ها
در ولايت قديمي و شاد آز!
نماي نيمه باز از سه ماساژور (مشت ومال دهنده) که مترسک را با پوشال هاي تازه پر مي کنند. در حال کار، آواز مي خوانند. دوربين به سمت چپ عقب مي کشد و مرداني را در حال برق انداختن مرد حلبي نشان مي دهد. آواز مي خوانند. دوربين عقب مي کشد و دختراني را نشان مي دهد که دوروتي را آرايش مي کنند. آواز مي خوانند.دوربين به سمت چپ عقب مي کشد و دختراني را در حال مانيکور کردن پنجه هاي شير نشان مي دهد. همگي مي خوانند. دوروتي ، مرد حلبي و مترسک و شير از جا بر مي خيزند. چهار تايي از آنجا خارج مي شوند. حرکت افقي دوربين به سمت چپ.
ماساژورها(مي خوانند):
تپ تپ اينجا
تپ تپ اونجا
و يکي دو تا پوشال نو
اين طوريه که ما جوون و خوشگلت مي کنيم
تو شهر قديمي و شاد آز
صيقل دهنده ها (مي خوانند):
اينجا بساب
اونجا بساب
چه حلبي باشي جه برنز
اين طوريه که اصلاحت مي کنيم
تو شهر قديمي و شاد آز!
ماساژورها (مي خوانند): مي تونيم از قيافه اي اخمو، لبخند شکفته اي بيرون بکشيم...
دوروتي (مي خواند): مي تونين چشمام رو هم همرنگ لباسم کنين؟
ماساژور: اوه... ها
دوروتي: شهر قديمي شاد!
مانيکوريست (مي خواند):
اينجا رو بچين
اونجا رو بچين
ما زبرترين پنجه رو تحويل مي ديم
شير: همون حس و حال آداب دوني تو ولايت شاد و قديمي آز!
مترسک : ها... ها... ها...
مرد حلبي: هو... هو... هو
دوروتي: هو... هو... هو
شير: ها!
همگي (مي خوانند):
ما اين طوري روز رو شب مي کنيم
تو سرزمين شاد و قديمي آز!
اين طوريه که مي خنديم...
نماي باز از دوروتي و گروه که وارد خيابان مي شوند. همگي مي خوانند. در حالي که پيش مي آيند، دوربين روي دالي عقب مي کشد. دوروتي به آسمان نگاه مي کند و واکنش نشان مي دهد.
همگي (مي خوانند):
و روز و شب مي کنيم... ها... ها...
تو سرزمين شاد و قديمي آز!
ها... ها... ها
هو... هو... هو
نماي متوسط از مرد حلبي، مترسک ، دوروتي و شير. جمعيت در پس زمينه . همگي به طرف آسمان نگاه مي کنند. واکنش نشان مي دهند.
شير: اون زنه کيه؟ اون زنه کيه؟
دوروتي: ساحره ست ! اون تا اينجا تعقيبمون کرده!
مرد حلبي: يعني اون زن اصلا جنبه «نه» شنيدن نداره؟
دوروتي : اوه.
ساحره با دود چوب جارويش در زمينه آسمان نوشته : « دوروتي تسليم شو يا بمير...!»
نماي نزديک از دو زن«آز » ي که به بالا به طرف آسمان نگاه مي کنند.
زن آزي: دوروتي؟ دوروتي کيه؟
نماي نيمه درشت از دو زن آزي که به سمت راست نما مي دوند. دوربين حرکت افقي مي کند.
زن آزي: جادوگر مي گه کيه!
نماي نيمه نزديک از مرد و زني که به آسمان نگاه مي کنند.
مرد: پيش به سوي جادوگر!
نماي نيمه درشت از مرد آزي که حرف مي زند. ديگران در پس زمينه مي دوند.
مرد: پيش به سوي جادوگر!
نماي متوسط از مرد حلبي، مترسک ، دوروتي و شير که واکنش نشان مي دهند.
دوروتي : خدا جون، حالا بايد چه کار کنيم؟
مترسک: خب، اگه قراره جادوگرو ببينيم، بهتره عجله کنيم!
نماي باز از دوروتي و گروه که به سمت راست مي دوند. جمعيت به دنبالشان.
ديزالو به:
مردم شهر در امتداد خيابان آز حرکت مي کنند. دوربين عقب مي کشد.
نماي باز از جمعيت که به سوي پس زمينه، به طرف پله هاي کاخ حرکت مي کنند. نگهباني روي پله ها ايستاده. حرف مي زند و سر و دستش را تکان مي دهند.
نگهبان : هي ، هي، هي، يه دقيقه صبر کنين ببينم. صبر کنين ببينيم! وايسين، وايسين، وايسين! چيزي نيست.
نماي متوسط از نگهبان که حرف مي زند و سر و دستش را حرکت مي دهد. دوربين جلو مي کشد.
نگهبان : چيزي ...چيزي نيست. چيزي نيست!
آز بزرگ و قدرتمند کنترل اوضاع رو در دست داره. يعني اميدوارم... بنابراين همگي مي تونين برين...
نماي باز از جمعيت توي خيابان در مقابل کاخ، نگهبان در پيش زمينه با آنها حرف مي زند.
نگهبان... خونه هاتون... نگران هيچي هم نباشين.
نماي نيمه باز از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير که راه خود را از بين جمعيت باز کرده و جلو مي روند. دوربين همراه با آنها که به طرف نگهبان روي پله ها مي روند حرکتي افقي مي کند.
نگهبان (صداي خارج از قاب): حالا از اينجا برين... زود باشين! برين خونه هاتون. منم...منم مي رم خونه م.
نماي متوسط از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير. دوربين صحنه را از کنار نگهبان در سمت راست پيش زمينه گرفته.
دوروتي: مي بخشين آقا. ما مي خوايم همين الان جادوگرو ببينيم... همه ما چهار نفر.
نماي متوسط نگهبان. دوربين از کنار دوروتي و گروه در پيش زمينه، صحنه را گرفته.
نگهبان : فرمون اينه که ... هيشکي نمي تونه آز بزرگ رو ببينه! هيشکي و چون و چرام نداره!
نماي متوسط از دوروتي و گروه. دوربين جلوي نگهبان در پيش زمينه است.
دوروتي: اوه، ولي ما بايد اونو ببنيم!
نماي متوسط از نگهبان، دوربين کنار دوروتي و گروه در پيش زمينه است. نگهبان حرف مي زند و با سر و دستش حرکاتي انجام مي دهد.
نگهبان: فرمون، فرمونه، گفتم هيشکي و چون و چرام نداره!
نماي متوسط از دوروتي و گروه. دوربين از سمت راست نگهبان صحنه را گرفته.
نگهبان : اون به خاطر اين مشکلي که با ساحره پيش اومده...
نماي نزديک از نگهبان. دوربين کنار دوروتي است.
نگهبان: ... با خودش جلسه داره. و حتي اگه اين طوري هم نبود، به هر حال نمي تونستين اونو ببنين، چون هيشکي نمي تونه، حتي مايي که توي کاخيم!
نماي متوسط از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير. دوربين از سمت راست نگهبان صحنه را گرفته .
دوروتي : اوه، ولي.. ولي خواهش مي کنم. اين خيلي مهمه.
شير: و... و منم به همين خاطر موهام رو فر زدم.
نگهبان: گفتم هيشکي، هيشکي.
نماي درشت از شيپوري داخل شنل نگهبان.
نگهبان (صداي خارج از قاب):... چون و چرام نداره!
نماي نزديک از نگهبان. دوربين از کنار دوروتي صحنه را گرفته.
نگهبان: ببخشين. بايد نگهبانا رو عوض کنيم.
نماي متوسط از نگهبان. دوربين کنار دوروتي و گروه. در حالي که نگهبان به طرف اتاقک نگهباني مي رود، دوربين به سمت راست حرکت مي کند. اتاقک نگهباني دور خودش مي چرخد.
نماي نزديک از نگهبان در اتاقک نگهباني. سبيل مصنوعي اش را وارونه مي کند.
نماي نيمه باز از نگهبان که از اتاقک نگهباني بيرون مي آيد. در حالي که به طرف دوروتي و گروه مي آيد، دوربين به سمت چپ حرکت مي کند و سپس جلو مي کشد .
نگهبان: بگين ببنيم، چه کار دارين؟
دوروتي و ديگران: مي خوايم جادوگرو ببينيم.
نگهبان: هيشکي نمي تونه...
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه در سمت چپ نما. نگهبان سمت راست.
نگهبان: ... به هيچ وجه.
مرد حلبي: اين همون حرفيه که اون يکي هم زد.
مترسک: ولي اين دورويته!
نماي نزديک از واکنش نگهبان، که حرف مي زند. دوربين از کنار دوروتي و مترسک در پيش زمينه صحنه را گرفته.
نگبهان: دوروتي ساحره؟... خب، اين ديگه فرق مي کنه. همين جا صبر کنين...
بلافاصله ورودتون رو اعلام مي کنم.
نماي متوسط از نگهبان که شمشير را از روي اين دوش به آن دوش جابه جا مي کند. دوربين همراه با او به سمت راست حرکت مي کند. او وارد کاخ مي شود.
جلوي دروازه کاخ. نماي نزديک. مرد حلبي، دوروتي و شير ايستاده و به خارج از قاب به سمت راست نگاه مي کنند، واکنش نشان مي دهند، حرف مي زنند. شير از آنها جدا مي شود و به باغچه پله پله رو به روي کاخ مي رود. دوربين به سمت چپ جلو مي کشد . شير شروع به خواندن مي کند.
مترسک: شنيدين چي گفت؟ بلافاصله ورود مارو اعلام مي کنه! هيچي نشده احساس مي کنم مغز دارم!
مرد حلبي: منم کاملاً صداي ضربان قلبم رو مي شنوم!
دوروتي: منم درست سر وقت براي شام خونه م.
شير: يه ساعت ديگه، من سلطان جنگل خواهم بود! زنده باد سلطان ! (مي خواند):
اگه...
نماي درشت از شير که مي خواند.
شير ( مي خواند):
... سلطان جنگل بودم
و نه ملکه يا دوک يا شاهزاده...
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي که در حالي که شير مي خواند، دوره اش مي کنند.
شير (مي خواند): جامه هاي شاهانه جنگلي ام...
نماي درشت از شير که مي خواند. سر و دستش را تکان مي دهد.
شير (مي خواند):
... ساتن خواهد بود و نه پنبه يا کتون.
به همه چيز فرمان خواهم داد، چه ماهي باشه چه پرنده
نماي نيمه درشت از شير که مي خواند.
نماي نيمه باز از دوروتي، مترسک و مرد حلبي که به آواز شير گوش مي کنند.
شير (مي خواند):
با يه واق واق يا به غرشي شاهانه
و به يه تقي به هم زدن پاشنه هاي پام،
همه درختا جلوم زانو مي زنن
و درختا خم مي شن
و گاو ها تعظيم مي کنن
نماي نيمه درشت از شير، که حرکتي به اندامش مي دهد، ادا در مي آورد و مي خواند.
شير (مي خواند):
و گنجشکا بال در ميارن
آ... گه... من سلطان بودم!
نماي متوسط از نگهبان که دريچه و سط دروازه را باز مي کند و به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند. به آواز واکنش نشان مي دهد. دوربين به سوي او مي کشد .
شير (صداي خارج از قاب، مي خواند):
هر خرگوشي بهم احترام مي ذاشت
ميمونا...
نماي نيمه درشت از شير که به آوازش ادامه مي دهد. و در حالي که آواز را تمام مي کند، با سر و دست ، حرکت شکوهمندي انجام مي دهد.
شير (مي خواند):
... بهم کرنش مي کردن
و با اين که دمم حکم شلاق داره
به همه زير دستام
دلرحمي نشون مي دادم
اگه من سلطان بودم
فقط سلطان...!
نماي متوسط از شير که سمت چپ پيش زمينه ايستاده و آوازش را تمام مي کند. مترسک، دوروتي و مرد حلبي در مقابل او هستند. تعظيم مي کنند و سپس در حالي که مي خوانند، مي رقصند و سپس زانو مي زنند.
همگي (مي خوانند):
هر خرگوشي بهش احترام مي ذاشت
هر ميموني بهش کرنش مي کرد
مترسک: و همسرش ملکه ماه «مي» مي شد.
نماي نيمه درشت از شير.
شير: سلطان همه زير دستانم مي شدم.
نماي باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي که خم مي شوند، سپس فرشي در مقابل شير باز مي کنند. همگي در حالي که دوربين عقب مي کشد، جلو مي آيند. دوروتي در جلد يک دختر گلفروش فرو مي رود. به طرف شنل شاهانه مي روند. برمي گردند و شنل را روي دوش شير مي اندازند. سپس به پس زمينه به طرف تخت شاهي مي روند. مرد حلبي گلداني را مي شکند و با آن تاجي درست مي کند.
شير (مي خواند): سلطان همه آنها که زير دستم اند...
نماي نيمه درشت از شير که آواز مي خواند، مي خندد، حرف مي زند.
شير (آواز مي خواند): ... سل... طا... ن
ن....ن...ن! (مي خندد)
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي که در مقابل شير - که در حال تمام کردن آوازش است - تعظيم مي کنند. دوروتي زانو مي زند، حرف مي زند. شير از باغچه پله پله پايين مي آيد و در حالي که ديگران از او سوالاتي مي کنند، دوربين همراه با آنها به سمت راست مي رود. شير شروع مي کند که از پله هاي کاخ بالا رفتن.
دوروتي : اعلي حضرتا ، اگر شما سلطان بوديد، از هيچ چيزي نمي ترسيدين؟
شير: از هيچ کس و هيچ چيز!
مرد حلبي: نه حتي از يک کرگدن؟
شير: اصلاً و ابداً!
دوروتي:از يک اسب آبي چطور؟
شير: واي، سر و تهش را يکي مي کردم!
دوروتي: اگر با فيلي رو به رو مي شدين؟
شير: توي زر ورق مي پيچيدمش!
مترسک: خب اگر يک دايناسور بود چي؟
شير: بهش نشان مي دادم کي سلطان جنگله!
همگي: چطور؟
شير: چطور؟
نماي نيمه درشت از شير که توضيح مي دهد.
شير : دل و جرئت ! چه چيز از يک برده، سلطان مي سازد؟ دل و جرئت!
نماي نيمه باز از شير که به مترسک ، مرد حلبي و دوروتي توضيح مي دهد.
شير: چه چيزي پرچم رو بالاي ديرک به اهتزاز در مياره؟ دل و جرئت!
نماي درشت از نگهبان که سرش را از دريچه دروازه بيرون مي آورد و به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند. دوربين به طرف او جلو مي کشد.
شير (صداي خارج از قاب): چه چيزي باعث مي شه فيل با عاجش حمله کنه در مهي...
نماي نيمه درشت از شير.
شير: سنگين ، يا در غروبي تيره و تار؟ چه چيزي باعث مي شه سمور آبي از بچه ش مواظبت کنه؟ دل و جرئت!
نماي نيمه باز از مترسک، مرد حلبي و دوروتي که به حرف هاي شير گوش مي کنند.
شير: چه چيزي ابوالهول رو تبديل به هفتمين عجايب دنيا کرده؟ دل و جرئت!
چه چيزي باعث مي شه سپيده دم مثل رعد فرود بياد؟ دل و جرئت!
چه چيزي گرمابه رو اين قدر گرم کرده ؟
چه چيزي «زرد» ي رو توي زرد آلو گذاشته؟
چه چيزي اونا دارن که من ندارم؟
نماي نيمه درشت از کنار شير گرفته شده و مترسک، دوروتي و مرد حلبي را نشان مي دهد. همگي حرف مي زنند.
همگي: دل وجرئت!
نماي نيمه درشت از شير که حرف مي زند و سپس واکنش او...
شير: مي تونين دوباره تکرار کنين! ها. هان؟
نماي متوسط از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که جلوي شير ايستاده اند. وقتي نگهبان از پس زمينه به طرفشان مي آيد، همگي واکنش نشان مي دهند. بر سرشان داد مي زند. سپس دوباره وارد کاخ مي شود. در حالي که دوروتي شروع به گريستن مي کند، دوربين جلو مي کشد . ديگران سعي به آرام کردنش دارند.
نگهبان: برين خونه هاتون! جادوگر مي گه برين از اينجا !
همگي: بريم؟
دوروتي: اوه...
مترسک: ظاهراً اين همه راه اومديم به خاطر هيچ.
دوروتي: اوه، منو بگو که چقدر خوشحال بودم! فکر مي کردم به همين زودي برمي گردم خونه!
مرد حلبي: گريه نکن دوروتي!
نماي درشت از نگهبان که سرش را از دريچه دروازه بيرون آورده و به طرف خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند. دوربين جلو مي کشد.
مرد حلبي (صداي خارج از قاب): ما تو رو بالاخره به جادوگر مي رسونيم.
مترسک (صداي خارج از قاب): حتماً اين کارو مي کنيم! ولي چطوري؟ چطوري اين کارو مي کنيم؟
نماي نزديک از مرد حلبي، شير و مترسک که دور دوروتي گرد آمده اند. شير و مترسک صحبت مي کنند. دوروتي در حال حرف زدن ، گريه مي کند.
شير: فکر... فکر مي کنين نعره من کاري از پيش مي بره؟
مترسک: نعره سر کي؟
شير: نمي دونم.
دوروتي: عمه ام خيلي باهام خوب بود و من هيچ وقت قدرش رو ندونستم. فرار کردم ... و به احساساتش لطمه زدم.
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند و سپس با ديگران در خارج از قاب حرف مي زند.
دوروتي: پروفسور مارول گفت که اون مريضه. شايد داره مي ميره... و... همه شم تقصير منه!
نماي درشت از نگهبان با جويبارهايي از اشک که از گونه هايش سرازير است.
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند.
دوروتي: اوه، هيچ وقت خودم رو نمي بخشم! هيچ وقت... هيچ وقت.
نماي متوسط از نگبهان که از دريچه به بيرون نگاه مي کند. اشک مي ريزد و حرف مي زند. دوربين عقب مي کشد تا دوروتي و دوستانش را در قاب بگيرد. نگهبان سرش را از دريچه تو مي برد. دوروتي و ديگران، در حالي که دروازه باز مي شود، از جا برمي خيزند. در پس زمينه دالاني طولاني نمايان مي شود. آنها با احتياط در دالان پيش مي روند. دوربين جلو مي کشد.
نگهبان: اوه، اوه، خواهش مي کنم ديگه گريه نکن. من يه طوري تو رو پيش جادوگر مي برم. گريه نکن ديگه. من خودم هم يه زماني يه عمه ام داشتم.
داخلي. دالان کاخ. نماي باز. دوربين از مقابل مترسک، شير ، دوروتي و مرد حلبي که جلو مي آيند، عقب مي کشد. هر از گاه مي ايستند و شير را مي گيرند که خيال دارد فرار کند و برگردد. سپس نک پا نک پا جلو مي آيند. به پژواک صدايي واکنش نشان مي دهند.
شير: صبر کنين رفقا. همين الان يه فکري به ذهنم رسيد. من اونقدر هم دلم نمي خواد جادوگرو ببينم. بهتره بيرون منتظرتون بمونم.
مترسک: چي شده مگه؟
مرد حلبي: هيچ، فقط دوباره ترس برش داشته.
دوروتي: نمي دوني که جادوگر مي خواد بهت يه خورده دل بده ؟
شير: راستش جرئتش رو ندارم اينو ازش بخوام.
دوروتي: اوه، خب باشه. ما خودمون برات اينو ازش مي خوايم.
شير: واقعاً بهتره بيرون منتظرتون باشم.
دوروتي: چرا؟ آخه چرا؟
شير: چون هنوز مي ترسم!
دوروتي: اوه، دست بردار.
شير: واي!
مترسک: چي شد؟
شير: يه نفر دمم رو کشيد.
مترسک: نه بابا، خودت کشيدي.
شير: من... اوه...
مترسک: بيا... بيا ديگه.
شير: اين ديگه چي بود؟
دوروتي: پژواک صداهاي خودمون.
صداي آز: تق - تق - اين ديگه چي ، چي بود؟ پژواک - پژواک صداهاي خودمون.
نماي نيمه باز از شير که از جا مي پرد و مي خواهد فرار کند. ولي ديگران او را سفت مي گيرند. در حالي که در پس زمينه قرار دارند، دوروتي حرف مي زند. صداي آز شنيده مي شود.
دوروتي: اوه، بيا، بيا ديگه، به زودي جادوگرو پيدا مي کنيم.
صداي آز: جادوگر... جادوگر... جادوگر بزرگ و قدرتمند آز... آز... آز... آز... آز...!
نماي خيلي باز از دالان طولاني و دروازه اي در انتهايش . در حالي که صداي آز در فضا طنين مي اندازد، درها گشوده مي شوند.
صداي آز: جادوگر بزرگ آز! پيش بياييد!
نماي متوسط از مترسک، شير، دوروتي و مرد حلبي که جلو مي روند، شير حرف مي زند، جلوي چشمانش را مي گيرد.
شير: بهم بگين کي تموم مي شه. اوه!
نماي بسيار باز از آن چهار نفر که از پس زمينه به سمت جلو مي آيند.
نماي باز. داخلي. بارگاه. چهار نفر از سمت چپ دروازه وارد مي شوند. در حالي که به وسط تالار مي روند، دوربين با آنها حرکتي افقي به سمت راست مي کند. با ديدن تخت (پادشاهي) در پس زمينه، واکنش نشان مي دهند. از جايي که تخت قرار دارد، دود و آتش زبانه مي کشد.
شير: اوه! به اونجا نگاه کنين! به اونجا نگاه کنين! اوه....مي خوام برگردم خونه... مي خوام برگردم خونه!
نماي باز از بارگاه که دود و آتش از آن زبانه مي کشد.
صداي آز: من آز هستم، بزرگ و قدرتمند!
نماي نيمه باز از چهار نفر که از ترس مي لرزند و تکان مي خورند.
صداي آز: شما که هستيد؟
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: شما که هستيد؟
نماي نيمه باز از آن چهار نفر که از ترس عقب مي کشند. ديگران دوروتي را به جلو هل مي دهند. او جلو مي رود و حرف مي زند.
دوروتي: من... مي بخشين... من... دوروتي هستم.
نماي نيمه درشت از دوروتي که حرف مي زند و پشت سر، به ديگران نگاهي مي اندازد.
دوروتي: ... کوچولو و سر به راه.. اومديم از شما بخوايم..
نماي بسيار باز از تخت (پادشاهي)، که آتش و دود از آن زبانه مي کشد.
صداي آز: ساکت!
نماي نيمه درشت از واکنش دروتي که برمي گردد و به طرف ديگران مي دود.
نماي نيمه باز از دوروتي که به سه نفرديگر ملحق مي شود وحرف مي زند.
دوروتي : اووه... جيميني کريکتس! (1)
نماي بسيار باز از بارگاه.
صداي آز: آز بزرگ و قدرتمند مي داند شما براي چه آمده ايد. قدم پيش بگذاريد... نماي نيمه باز از چهار نفر. مرد حلبي مي لرزد و حرف مي زند. لرزان و نااستوار پيش مي رود.
صداي آز: ... مرد حلبي!
مرد حلبي: اووه..منون مي گه!
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: تو جرئت کردي بيايي نزد من تا به يک قلب بخواهي ، اين طور نيست؟ تو آشغال جير جيرنگي تلق تولوقي قناس...
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که از ترس مي لرزد. صحبت مي کند و سپس وقتي صدا بالا مي گيرد ، واکنش نشان مي دهد و برمي گردد تا فرار کند.
صداي آز: ... قزميت!
مرد حلبي: اووه... بله، بله، قربان... بله، عاليجناب. مي دونين، يه خورده پيشتر داشتيم.
توي جاده زرد آجري راه مي اومديم و...
صداي آز: ساکت!
مرد حلبي: واي...!
در حالي که در پس زمينه آتش از بارگاه زبانه مي کشد، نماي باز از مرد حلبي که بدو برمي گردد نزد دوروتي، شير و مترسک. «صدا» صحبت مي کند. مترسک پاهايش سست شده و تقريبا از حال مي رود و سپس جلو رفته و جلوي بارگاه تعظيم مي کند.
صداي آز: و تو، مترسک، جسارت کرده اي و يک مغز طلب مي کني؟
نماي نيمه باز از مترسک که در پيش زمينه زانو زده و در همان حال سه نفر ديگر در پس زمينه ناظر ماجرا هستند . مترسک کرنشي کرده و صحبت مي کند.
صداي آز: کيسه يه وري علوفه احمق!
مترسک: بله، بله، بله قربان...منظورم، عاليجناب ... من... منظورم ... جناب آقاي جادوگر...!
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: کافي است!
نماي نيمه باز از مترسک که برمي خيزد و دوان به طرف شير، مرد حلبي و دوروتي برمي گردد.
صداي آز: ... اوه... و تو...
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: ... شير
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي، شير و مرد حلبي. شير آهسته جلو مي رود و ناله مي کند.
دوروتي و مترسک: اوه... اوه...
نماي باز از بارگاه.
نماي نيمه درشت از شير که سعي دارد حرف بزند. از حال مي رود و به عقب مي افتد. نماي نيمه باز از شير که به روي زمين مي افتد. دوروتي و ديگران به طرفش مي دوند.
دوروتي : اوه... اوه... اوه...
نماي نيمه نزديک از مترسک و دوروتي که روي شير خم شده اند. واکنش دوروتي که برمي گردد و در حالي که به سوي خارج از قاب، در پيش زمينه، حرف مي زند ، به سوي بارگاه نگاه مي کند.
دوروتي: ... شما بايد از خودتون خجالت بکشين... اين اومده پيش شما ازتون تقاضاي کمک کنه و شما اين طوري مي ترسونينش!
نماي بسيار از بارگاه.
صداي آز: ... ساکت!
نماي نيمه باز از آن چهار نفر. دوروتي و مترسک در حالي که به صداي آز واکنش نشان مي دهند، مي نشينند.
صداي آز: ... غوره نشده ، مويز شده!
نماي نيمه باز از بارگاه.
صداي آز: آز نيکوکار تصميم گرفته اند به ...
نماي نيمه نزديک از مترسک و دوروتي که روي شير خم شده اند. شير جان مي گيرد، مي نشيند و حرف مي زند. دوروتي به او کمک مي کند سر پا بايستد.
صداي آز:... تقاضاهاي شما جامه عمل بپوشانند.
شير: چي شده؟ چي گفت؟
دوروتي: اوه... ديگه بلند شو.
شير: هان؟ چي گفت؟
نماي متوسط از دوروتي که به شير کمک مي کند روي پايش بايستد. چهار نفري به حرف هاي آز گوش مي دهند.
صداي آز : ولي قبل از هر چيز با انجام کاري کوچک، لياقت و شايستگي خود را ثابت کنيد.
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: جاروي ساحره غرب را برايم...
نماي متوسط از چهار نفر که از ترس مي لرزند. مرد حلبي صحبت مي کند.
صداي آز: ... بياوريد.
مردحلبي: و... و... ولي براي اين که اونو به دست بياريم، بايد ساحره رو بکشيم! نماز باز از بارگاه.
صداي آز: جارويش را برايم بياوريد و من نيز درخواستتان را برآورده مي سازم. نماي متوسط از آن چهار نفر که بر خود مي لرزند. شير شروع به صحبت مي کند.
صداي آز: اکنون برويد!
شير: ولي اگر اون اول ما رو کشت ، چي؟
صداي آز: ... گفتم...
نماي نيمه باز از بارگاه...
صداي آز: ... برو!
نماي متوسط از آن چهار نفر. شير از ترس از جا مي جهد.
نماي باز از چهار نفر که در پيش زمينه جلوي بارگاه ايستاده اند در حالي که شير از تالار بارگاه به طرف دالان مي دود، دوربين با حرکتي افقي دنبالش مي کند.
نماي بسيار باز که دالان دور و دراز را نشان مي دهد. شير دوان دوان به طرف دوربين مي آيد. در حالي که از پنجره شيرجه رفته و خود را به بيرون مي اندازد، دوربين به سمت چپ حرکتي افقي مي کند.
تصوير سياه مي شود.
تصوير روشن مي شود.
حرکت دوربين روي کرين، از درختاني عجيب و غريب در جنگل جن زده دوربين حرکتي عمودي کرده و تابلويي را نشان مي دهد که رويش نوشته:
«جنگل جن زده
قلعه ساحره ها
يک مايل
اگر جاي شما بودم برمي گشتم!»
ديزالو به:
نماي باز دوروتي، مترسک ، مرد حلبي و شير که در ميانه جنگل راه مي پيمايند و پيش مي روند.دوربين جلوي آنها عقب مي کشد. توقف مي کنند و نگاهشان به تابلو مي افتد.
نماي نيمه درشت از دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي که به تابلو نگاه مي کنند. شير نوشته را مي خواند، سري تکان مي دهد، برمي گردد به طرف پس زمينه. مرد حلبي و مترسک جلويش را مي گيرند. ديگران سرشان را تکان مي دهند. در حالي که دوباره شروع مي کنند به پيشروي، دوربين عقب مي کشد. شير غر مي زند و ناله مي کند. به صدايي در خارج از قاب واکنش نشان مي دهند.
شير: « اگه جاي شما بودم برمي گشتم.» (ناله مي کند)
نماي نزديک از دو جغد که روي شاخه درختي نشسته اند.
نماي متوسط از واکنش دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي. شير به سمت پس زمينه مي دود. مترسک و مرد حلبي او را مي گيرند و دوباره به سمت جلو مي کشند. شير گريه مي کند.
نماي نزديک از دو جغد روي شاخه.
نماي متوسط از شير و مترسک.
مترسک: فکر مي کنم اين طرفا جن هست.
نماي نيمه درشت از دوروتي و مرد حلبي.
مرد حلبي: مسخره ست! جن... احمق...
نماي نيمه درشت از شير و مترسک.
مرد حلبي(صداي خارج از قاب): ...انه ست!
شير: به جن اعتقاد نداري؟
نماي متوسط از دوروتي و گروه. مرد حلبي به طرف بالا، خارج از نما پرتاب مي شود.
واکنش ديگران.
مرد حلبي: نه. واي، فقط... اوه...
دوروتي: اوه! اوه، مردحلبي! اوه!
نماي باز از دوروتي، شير و مترسک که مرد حلبي را نگاه مي کنند. مرد حلبي در پيش زمينه بر روي زمين مي افتد. دوروتي و مترسک جلو مي روند. به او کمک مي کنند برخيزد.
دوروتي: اوه... اوه...
مترسک:اوه... حالت... حالت خوبه؟
نماي نزديک از شير که چشم هايش را محکم بسته. حرف مي زند.
شير: من واقعاً به جنا اعتقاد دارم... واقعاً بهشون اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم...
نماي متوسط، تصوير شير در گوي بلورين، ساحره و ميمون هاي بالدار به گوي نگاه مي کنند. تصوير شير محو مي شود. در حالي که ساحره از قاب خارج مي شود، حرکت افقي دوربين، به طرف ميمون هاي بالدار ، ساحره با آنها حرف مي زند. دوربين جلو مي کشد.
شير:... من واقعاً به جنا اعتقاد دارم. به جنا اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم...!
ساحره (مي خندد): قبل از اين که حسابتون رو برسيم، به از اون بيشترش اعتقاد پيدا مي کنين. لشکرتون رو به جنگل جن زده ببرين و اون دختره رو با سگش برام بيارين! با اوناي ديگه هر کاري دلتون مي خواد بکنين، ولي اون دختره رو زنده و صحيح و سالم مي خوام! دردسري براتون ايجاد نمي کنن، بهتون قول مي دم. حشره کوچولويي را جلوتر فرستاده م تا حال مبارزه تو جونشون باقي نذاره. حسابي مواظب اون کفشاي ياقوتي باشين. بيش از هر چيز اونارو مي خوام. حالا ، پرواز کنين، بپرين و اون دختر و کفشارو برام بيارين! پرواز کنين! پرواز کنين!
ديزالو به:
نماي بسيار باز از لشکر ميمون هاي بالدار که بر فراز جنگل جن زده پرواز مي کنند. نماي نيمه باز از واکنش دوروتي و گروه که به طرف پس زمينه مي دوند.
نماي باز از ميمون هاي بالدار که توي جنگل فرود مي آيند. در حالي که نزديک دوروتي و گروهش - که به طرف پس زمينه مي دوند - فرود مي آيند، دوربين به سمت راست حرکت مي کند.
نماي باز از فرود ميمون هاي بالدار، که از سمت راست قاب خارج مي شوند.
نماي بسيار باز که از پايين، از فرود ميمون ها گرفته شده. دوروتي و گروهش از انتهاي پس زمينه خارج مي شوند.
نماي باز از ميمون هاي پرنده که گروه را دستگير مي کنند. دوروتي از سمت راست فرار مي کند.
نماي نيمه باز از ميمون هاي بالدار که دنبال گروه مي دوند. دوربين به سمت راست حرکتي افقي مي کند.
نماي باز از دوروتي که به سمت جلو مي دود. دو ميمون بالدار دنبالش هستند، حرکت افقي دوربين به سمت راست.
نماي نيمه باز از مرد حلبي که تبرش را به طرف ميمون هاي بالدار تکان مي دهد.
مرد حلبي: برو ولم کن!
نماي نيمه باز از ميمون هاي بالدار که مترسک را لگدمال مي کنند.
مترسک: کمک! کمک!
نماي متوسط از شير که تعدادي ميمون محاصره اش کرده اند. او تند تند مشت مي زند. حرف مي زند. ميموني از بالاي درخت با تبر توي مخش مي کوبد.
شير: آخ... من... خطا! خطا!
نماي باز از دو ميمون بالدار که همراه با دوروتي به طرف پس زمينه مي دوند و به پرواز در مي آيند و از بالاي پس زمينه خارج مي شوند.
نماي نيمه درشت از توتو که به جلوي قاب تصوير مي دود. به بالا، خارج از قاب نگاه کرده، پارس مي کند.
نماي بسيار باز از دو ميمون بالدار که دوروتي را حمل مي کنند و برفراز جنگل جن زده در سمت راست آسمان به پرواز ادامه مي دهند.
نماي نيمه درشت از توتو که پارس مي کند. يک ميمون بالدار او را از روي زمين برمي دارد. حرکت افقي دوربين به سمت راست، در حالي که همراه با توتو به پرواز در مي آيد.
نماي بسيار باز از لشکر ميمون هاي بالدار که بر فراز جنگل جن زده به سمت راست پرواز مي کنند.
نماي بسيار باز از لشکر ميمون هاي بالدار که مترسک را دريده و دل و روده اش را بيرون ريخته اند. مترسک داد مي زند. ميمون هاي بالدار از سمت راست خارج مي شوند. مرد حلبي و شير وارد صحنه مي شوند. در حالي که شير و مرد حلبي سعي مي کنند مترسک را به حالت اولش برگردانند، دوربين به طرف آنها جلو مي کشد.
مترسک: کمک! کمک! کمک! کمک! کمک!
مرد حلبي: اوه! خب، چي به سرت اومده؟
مترسک: پاهام رو کندن و انداختن اون ور. بعد سينه مو خالي کردن و انداختن اون ور!
مرد حلبي: خب ، پس اين تويي که اين طرفا پخش و پلايي.
شير: واقعاً دل و روده تو بيرون کشيدنا، نه؟
مترسک: اونجا نايستين حرف بزنين! منو سوارم کنين! بايد دوروتي رو پيدا کنيم!
مرد حلبي: خب بذار ببينم... اين مال... اوه، کاشکي تو سر هم کردن پازل استادتر بودم.
شير: يه دقيقه صبر کن ببينم، اين پاي چپشه. اون همين طوري هم بد راه مي ره.
مرد حلبي: اوه، دوروتي طفلکي. امکان داره ديگه نبينيمش.
مترسک: فکر مي کني اونا کي بودن؟ و کجا بردنش؟ عجب بساطي... توي يه همچين موقعيتي بخواي قطعاتش رو سر جاشونم بچيني!
مرد حلبي: خبه ديگه. جوش نيار!
مترسک: اوه، خداجون.
مرد حلبي: درستت مي کنم!
ديزالو به:
توتو روي زانوي ساحره. دوربين عقب مي کشد. ساحره از جا برمي خيزد. نيکو سمت راستش ايستاده . ساحره توتو را در سبد مي گذارد. دوروتي در سمت چپ پيش زمينه گريه مي کند. ساحره به طرف دوروتي برمي گردد. با او حرف مي زند. نيکو، توتو را به پس زمينه مي برد. دوروتي به طرف نيکو مي رود.
ساحره: چه سگ کوچولوي خوشگلي! و تو، عزيزم. عجب ديدار مسرت بخش و ناغافلي! خيلي محبت کردي که در اين تنهايي و عزلت، به ملاقاتم اومدي.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي ، برمي گردد و با ساحره صحبت مي کند. دوربين به طرف آنها جلو مي کشد . در حالي که ساحره، سگ را به نيکو مي دهد، دوربين دنبالش مي کند. ساحره با نيکو حرف مي زند.
دوروتي: مي خواين چه بلايي سر سگم بيارين؟ بدينش من!
ساحره: همه چي به وقتش، کوچولوي خوشگل من... همه چي به وقتش.
دوروتي : اوه، خواهش مي کنم سگم رو بهم برگردونين.
ساحره: حتما، حتماً... وقتي تو هم اون کفشا رو به من دادي.
دوروتي: ولي ساحره خوب شمال بهم گفته اين کارو نکنم.
ساحره (به نيکو): خيلي خب! اون سبد رو بنداز تو رود خونه و غرقش کن!
نماي نيمه باز از دوروتي که گريه مي کند. با ساحره حرف مي زند. سپس قدم بر روي پلکان مي گذارد.ساحره به پايين و به کفش هاي دوروتي نگاه مي کند.
دوروتي: نه! نه، نه! بيا، اين کفاشي کهنه مال خودت، ولي سگ رو بهم برگردون.
ساحره: به اين مي گن يه دختر خوب و سر به راه. مي دونستم که سر عقل مياي.
نماي نزديک از کفش ها بر پاي دوروتي. ساحره دست هايش را جلو مي برد که کفش ها را تصاحب کند، ولي لرزشي به دست ها و اندامش مي افتد.
نماي درشت از ساحره که گويي او را برق گرفته باشد، به عقب پرت مي شود. واکنش دوروتي. ساحره دست هايش را نگاه مي کند.
ساحره: آخ... آخ!
دوروتي: ببخشين. من کاري نکردم! هنوز مي تونم سگم رو داشته باشم؟
ساحره: نه! عجب احمقي هستم ! بايد حواسم مي بود... تا وقتي تو زنده اي...
نماي درشت از واکنش دوروتي.
ساحره(صداي خارج ازقاب):... اون کفشا هيچ وقت از پات در نميان!
دوروتي: حالا مي خواين چه کار کنين؟
نماي درشت از ساحره که به بالا و خارج از قاب نگاه مي کند و حرف مي زند.
ساحره: تو فکر مي کني چه کار کنم؟ ولي اين قضيه چيزي نيست که باعث نگرانيم بشه... مهم اينه که چطور اين کارو انجام بدم. اين جور کارها رو بايد با ظرافت انجام داد...
نماي درشت از توتو که سر خود را از توي سبد بيرون آورده.
ساحره (صداي خارج از قاب): ... و گرنه طلسمم رو خراب مي کني.
نماي متوسط از جادوگر و دوروتي. نيکو در پس زمينه کنار ميز ايستاده. توتو از درون سبد بيرون مي پرد و از دري در پس زمينه خارج مي شود. دوروتي با توتو حرف مي زند. ساحره به طرف توتو برمي گردد. نيکو هم به دنبال توتو از در خارج مي شود.
دوروتي : فرار کن توتو، فرارکن!
ساحره: احمق واينستا، بگيرش!
نماي باز از توتو که پله هاي قلعه را گرفته و پايين مي رود. نيکو در تعقيبش است. حرکت افقي دوربين همراه با توتو به سمت چپ.
نماي متوسط از دوروتي که دم پنجره ايستاده. از پنجره به پايين، خارج از قاب نگاه مي کند. ساحره به طرفش مي رود.
نماي نيمه باز از توتو که به طرف پل متحرک که در حال بالا آمدن است، مي دود.
نماي درشت از توتو روي لبه پل متحرک. به پايين خارج از قاب نگاه مي کند.
نما نيمه باز از توتو بر لبه پل متحرک. نگهبان ها به طرف جلو مي دوند. نيزه به دست دارند. توتو مي پرد. (نگهبان ها داد مي زنند)
نماي متوسط از توتو که به پايين و بر روي تخته سنگ ها مي پرد.
دوروتي (صداي خارج از قاب): بدو توتو، بدو!
نماي نيمه باز از نگهبان ها که نيزه هايشان را به طرف خارج از قاب پرتاب مي کنند. همگي داد مي زنند.
نماي نيمه باز از توتو که به سوي پس زمينه مي دود. نيزه ها در اطرافش مي افتند. توتو در پس زمينه در بين صخره ها مي دود.
دوروتي (صداي خارج از قاب): بدو توتو، بدو!
نماي نيمه درشت دوروتي که گريه مي کند، حرف مي زند.
دوروتي: فرارکرد! فرار کرد!
نماي نيمه درشت از دوروتي و ساحره. دوربين به طرف آنها جلو مي کشد. ساحره با دوروتي حرف مي زند . در حالي که ساحره با عجله به پس زمينه مي رود، دوربين به طرفش حرکت مي کند.
ساحره: اووه! حالا ديگه روتو زياد کردي! مرده شور تو و سگت رو ببرن! از هر طرف به قضيه نگاه کني، بيشترا از اون که برام نفعي داشته باشي، برام دردسر مي تراشي. ولي حالا ديگه تمومه!
نماي نيمه باز از ساحره که يک ساعت شني بزرگ را از جا برمي دارد. وارونه اش مي کند.حرف مي زند.
ساحره: اينو مي بيني؟ اين نشون مي ده که چقدر ديگه زنده اي ! و زيادم...
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند.
ساحره (صداي خارج از قاب): نيست خوشگلم! زيادم نيست!
نماي نزديک از ساحره که به خارج از قاب نگاه مي کند. حرف مي زند. در حالي که به سمت پس زمينه مي رود، دوربين همراه با او حرکتي افقي مي کند.
ساحره: من براي تصاحب اون کفشا تا ابد نمي تونم صبر کنم!
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند. از سمت چپ تصوير خارج مي شود. نماي متوسط از دوروتي. حرکت افقي دوربين روي دوروتي که چند قدمي طي کرده و به ساعت شني نگاه مي کند.
نماي درشت از ساعت شني.
نماي نزديک از داخل اتاق بالاي قلعه. دوروتي به تخت ساحره تکيه داده و گريه مي کند. فرياد مي زند. دوربين به عقب و به سمت راست عقب مي کشد و گوي بلورين را در قاب مي گيرد. تصوير عمه ام در حال صدا زدن دوروتي ظاهر مي شود. دوروتي واکنش نشان داده و به دورن گوي نگاه مي کند. تصوير عمه ام ناپديد و تصوير ساحره ظاهر مي شود. ساحره، دوروتي را مسخره مي کند. دوربين جلو کشيده و تصوير درشت ساحره را مي گيرد و سپس بالا و به سمت چپ کشيده و دوروتي را که خود را از گوي عقب مي کشد و گريه مي کند، نشان مي دهد.
دوروتي: من مي ترسم، من مي ترسم، عمه ام ... من مي ترسم!
عمه ام: دوروتي، دوروتي، کجايي تو؟ منم، عمه ام، ما داريم دنبالت مي گرديم. کجايي؟
دوروتي: من، من اينجا تو آزم، عمه ام. من اينجا توي قلعه ساحره گير افتاده م... و دارم سعي مي کنم خودم رو برسونم به شما، خونه، عمه ام! اوه، عمه ام، از پيشم نرين! من مي ترسم! برگردين! برگردين!
ساحره : عمه ام ... عمه ام... برگردين! عمه امت رو بهت مي رسونم،خوشگلم! (مي خندد)
ديزالو به:
نماي بسيار باز از توتو که از روي صخره هاي کوهستان به پايين مي پرد. (پارس مي کند).
ديزالو به:
توتو به سمت جلو مي دود. به خارج از قاب نگاه مي کند. پارس مي کند. از سمت چپ پيش زمينه خارج مي شود.
نماي متوسط، خارجي .جنگل جن زده . شير و مرد حلبي در حال راست و ريست کردن مترسک هستند. حرف مي زنند. وقتي صداي پارس توتو را از خارج از قاب مي شنوند، واکنش نشان داده، به سمت راست نگاه مي کنند.
مردحلبي: اينم از اين. خب ديگه، بدون سوزن، اين تموم کاريه که از ما بر مي اومد.
شير: آره.
مترسک: اوه، نگران من نباشين. من حالم خوبه. بايد به فکر دوروتي باشيم.
مرد حلبي: ولي چطوري مي تونيم پيدايش کنيم؟ حتي نمي دونيم کجاس. نگاه کنين! توتو...
نماي باز از توتو که از دل جنگل به پيش مي دود. حرکت افقي دوربين که او را تا مرد حلبي، شير و مترسک دنبال مي کند.
مرد حلبي (صداي خارج از قاب):... داره مياد! اما از کجا مياد؟
نماي درشت از توتو در پيش زمينه که به آن سه نفر در خارج از قاب پارس مي کند.
مترسک: خداجون، مگه نمي بينين؟اومده با روي پيش...
نماي نيمه باز از مرد حلبي، مترسک و شير که واکنش نشان داده، برمي خيزند. در حالي که به سمت راست پس زمينه مي روند، توتو پارس کنان راهنمايشان مي کند. دوربين همراه با آنها حرکتي افقي مي کند.
مترسک: ... دوروتي ببره.
مرد حلبي : اوه...
مترسک: بياين رفقا!
ديزالو به:
داخلي. اتاقک بالا قلعه. نماي درشت از ساعت شني روي ميز. دوربين عقب مي کشد و دوروتي را نشان مي دهد که کنار ميز ايستاده و پايين ريختن شن را در ساعت مي نگرد. مستأصلانه به اطراف نگاه مي کند.
ديزالو به:
مرد حلبي، مترسک و شير که در بين سنگلاخ ها در دامنه کوه بالا مي روند. توتو هر از گاه ايستاده و در انتظار آنها پارس مي کند.
ديزالو به:
نماي درشت از توتو که بالاي صخره راه خود را باز کرده و جلو مي رود. پارس مي کند و از سمت راست قاب خارج مي شود.
نماي نيمه باز از شير، مرد حلبي و مترسک که با زور و تقلا از صخره ها بالا مي روند. مرد حلبي سر مي خورد.
نماي بسيار باز از مرد حلبي که از کنار صخره ها به پايين سر مي خورد. و براي آن که به پايين نيفتد، دم شير را محکم مي چسبد. مترسک سعي دارد به او کمک کند.
شير: اوه... اوه... من...
نماي متوسط از مرد حلبي که از دم شير آويزان است. صحبت مي کنند. مترسک سعي مي کند به هر دوي آنها کمک کند.
شير: اميد... اميدوارم زورم برسه و تاب بيارم.
مرد حلبي: اميدوارم زورم برسه و تاب بيارم.
مردحلبي: اميدوارم دمت تاب بياره... اوه...
ديزالو به:
نماي درشت از ساعت شني. شن بيشتري در محفظه زيري جمع شده.
نماي نيمه درشت . داخلي. اتاقک بالا قلعه. دوروتي به ساعت شني نگاه مي کند. در حالي که به طرف در مي دود و سعي مي کند که آن را باز کند، دوربين همراه با او حرکت مي کند. دوروتي ، سپس به طرف در ديگر مي رود و آن را نيز بسته مي يابد. در حالي که دوروتي هق هق مي کند، دوربين کمي جلو مي کشد . دوروتي برمي گردد و پيش مي آيد و دوربين همراه با او به طرف چپ عقب مي کشد.
نماي درشت از توتو که جلومي رود. خود را به بالاي صخره ها مي رساند و از سمت راست قاب خارج مي شود. سر شير پديدار مي شود و به دنبالش سرهاي مرد حلبي و مترسک. به جلوي خود در خارج از قاب نگاه مي کنند. شير اشاره کرده و حرف مي زند.
شير: اون چيه؟ اون چيه؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، شير و مترسک که دزدکي از بالاي صخره ها نگاه مي کنند و حرف مي زنند .شير در حالي که به قسمت جلوي خود در پيش زمينه نگاه مي کند، واکنش نشان مي دهد.
مترسک (صداي خارج از قاب) : اون دژ ساحره بدجنسه! دوروتي تو اون جاي وحشتناک گير کرده !
مرد حلبي: اوه، حالم بد مي شه وقتي فکرش رو مي کنم که اونجاس . بايد از اونجا خارجش کنيم. (گريه مي کند)
مترسک: خب ديگه حالا گريه نکن. روغن دون با خودمون نياورديم و تا حالاش به اندازه کافي جير جير کردي.
شير: اونا کي ان؟ اونا کي ان؟
نماي بسيار باز از سربازان ساحره (Winkies: آدم حيواناتي اونيفورم پوش) که در محوطه جلوي قلعه رژه مي روند.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، شير و مترسک که از بالا ي صخره ها دزدگي نگاه مي کنند. حرف مي زنند. شير سعي مي کند برگردد و فرار کند، ولي ديگران جلويش را مي گيرند و به جلو هلش مي دهند.
مترسک: براي ورود به اونجا يه نقشه دارم.
شير: خوبه. اون يه نقشه داره.
مترسک: و تو جلو مي افتي و هدايتمون مي کني.
شير: آره... من؟
مترسک: آره، تو.
شير: من بايد دوورتي رو از اونجا خارج کنم؟
مترسک: درسته.
شير: خيلي خب، به خاطر دوروتي مي رم اونجا. ساحره بدجنسه باشه يا نباشه، نگهبان باشه يا نباشه، حاليم نيست. تيکه پاره شون مي کنم.(مي غرد)
شايد زنده خارج نشم، ولي مي رم اونجا. فقط رفقا يه کاري برام بکنين....
مترسک و مرد حلبي: چه کار کنيم؟
شير: منصرفم کنين.
مرد حلبي: نه، از اين حرفا نداريم!
ديزالوبه:
نماي متوسط از شير، مترسک و مرد حلبي که در ميان صخره ها جلومي روند و از حرکت باز مي ايستند. دوربين جلو مي کشد.
نماي درشت از توتو که پارس مي کند.
نماي نيمه درشت از مترسک که توتو را آرام مي کند. در حالي که سر و کله سه تن از سربازهاي ساحره در بالاي صخره در پس زمينه پيدا مي شود، دوربين با حرکتي عمودي، مترسک، شير و مرد حلبي را در قاب مي گيرد. در حالي که سربازها به طرف آن سه نفر که آهسته حرف مي زنند، مي روند، دوربين عقب مي کشد.
مترسک : هيس... توتو، آروم باش!
نماي نيمه درشت از مترسک، شير و مرد حلبي که با هم پچ پچ مي کنند. شير به اطراف نگاهي انداخته و چشمش به سربازهاي ساحره در پشت سرشان مي افتد. در حالي که بيشتر سعي دارد حرف بزند، دوربين بالا مي کشد. ولي شير از ترس زبانش بند آمده. نگهبان ها جلو مي پرند و آن سه نفر را مي گيرند . همگي پشت صخره ناپديد مي شوند. در حالي که آن پشت گلاويز شده اند، هر از گاه پاها و دست هايش نمايان مي شود. نماي نيمه درشت از شير، مرد حلبي و مترسک (در اونيفورم سربازهاي ساحره) که از پشت صخره ها به پايين نگاه مي کنند. حرف مي زنند. در حالي که دوربين همراه با آنها عقب مي کشد، جلو مي آيند.
مترسک: بياين. من يه نقشه ديگه دارم.
شير: فکر... فکر مي کنين مؤدبانه ست که همين طوري سرزده وارد شيم؟
مرد حلبي: بيا بابا... بيا...
نماي باز از سربازهاي ساحره که قدم رو وارد قلعه مي شوند. مرد حلبي، شير و مترسک از پشت به آنها ملحق مي شوند. شير پشت سر آنهاست. در حالي که قدم رو وارد قلعه مي شوند، شير با نگه داشتن دمش در زير اونيفورم مشکل دارد. در حال ورود به قلعه، دوربين به جلو حرکت مي کند.توتو به دنبالشان مي رود. پل متحرک بالا کشيده مي شود.
نماي باز. داخلي. ورودي تالار قلعه. دوربين داخل قلعه صحنه رژه و ورود سربازها را با تالار گرفته است. دوربين به طرف ستون سربازها رفته و مترسک ،مرد حلبي و شير را نشان مي دهد که در انتهاي صف قدم برمي دارند.
نماي درشت از ساعت شني.
نماي نيمه درشت . داخلي. اتاقک بالاي قلعه. دوروتي کنار پله ها نزديک گوي بلورين نشسته و گريه مي کند.
داخلي.تالار ورودي . نماي باز از شير، مترسک و مرد حلبي که دزدکي خود را به طرف فرورفتگي ديورار مي کشند. بقيه سربازها به حرکت خود ادامه داده و از قاب خارج مي شوند.
مرد حلبي: حالا کجا بريم؟
شير: آره، کجا؟
نماي درشت از توتو که روي پله ها پارس مي کند و آنها را به طرف بالا فرا مي خواند. نماي درشت از شير، مرد حلبي و مترسک. مترسک به خارج از قاب اشاره کرده، حرف مي زند. از قاب خارج مي شود.
مترسک: اونجا!
نماي باز از توتو که از پله هاي تالار بالا مي رود و در همان حال شير، مترسک و مرد حلبي از پس زمينه به سمت جلو مي دوند و به دنبال توتو از پله ها بالا مي روند.
قسمت بالاي تالار. نماي باز. تو تو در سمت چپ قاب به جلو مي دود. در حالي که به طرف در مي دود و رويش پنجه مي کشد، دوربين اندکي به سمت راست حرکت مي کند. سه امدادگر وارد اتاق مي شوند. در حالي که حرف مي زنند، دوربين جلو مي کشد.
مترسک: صبر کنين! اول بهتره مطمئن بشيم. دوروتي، اينجايي؟
نماي متوسط. داخلي . اتاقک بالاي قلعه. دوروتي از پنجره به بيرون نگاه مي کند. با شيندن صداي شير در خارج از قاب واکنش نشان مي دهد. دوربين حرکتي افقي مي کند و سپس در حالي که دوروتي به طرف در مي دود و فرياد مي زند، دنبالش مي کند.
شير (صداي خارج از قاب): ماييم!
دوروتي: آره، من اينجام . منو اينجا حبس کرده !
نماي نيمه درشت از دوروتي پشت در. با ديگران خارج از قاب حرف مي زند.
دوروتي: اوه، مي دونستم که درست به موقع خودتون رو مي رسونين!
نماي نيمه درشت.داخلي. تالار ورودي. در حالي که به هيجان آمده اند، شير با مترسک و مرد حلبي حرف مي زند.
شير: گوش کنين رفقا. خودشه. دوروتي رو بايد از اونجا بيرون بياريم. درو باز کنيم! نماي نزديک. داخلي. اتاقک بالاي قلعه. دوروتي کنار در ايستاده. صداي سه نفر را که پشت در مي شوند، واکنش نشان ميدهد.
شير(صداي خارج از قاب): درو باز کنيم! درو...
نماي نيمه درشت از سه نفر بيرون در که ديوانه وار هلش مي دهند. سپس در حالي که مترسک و مرد حلبي از تلاش باز مي ايستند و سر شير داد مي زنند، شير لب ور مي چيند.
شير: ... باز کنيم! درو باز کنيم! درو بازکنيم!
مرد حلبي: فشار نده!
مترسک: فشار نده!
شير: اوه... من فقط مي خواستم کمک کنم... اوه...
نماي نزديک. داخلي. اتاقک بالاي قلعه. دوروتي، از آن سه نفر پشت در مستأصلانه مي خواهد کمکش کنند. به خارج از قاب به طرف ساعت شني نگاه مي کند.
دوروتي: اوه... عجله کنين... خواهش مي کنم عجله کنين!
نماي درشت از ساعت شني. شن کمي در محفظه بالايش باقي مانده.
دوروتي (صداي خارج از قاب): ساعت شني تقريبا خالي...
نماي نزديک از دوروتي پشت در. با آنها که آن طرف در هستند صحبت مي کند.
دوروتي: ... شده!
مرد حلبي (صداي خارج ازقاب): برين کنار!
نماي متوسط. داخلي.تالار ورودي . شير، مرد حلبي و مترسک اونيفورم هاي خود را از تن خارج مي کنند. مرد حلبي با تبرش شروع مي کند به کوبيدن به در.
نماي نزديک. داخلي. اتاق. دوروتي از در عقب مي کشد . حرکت افقي دوربين به سمت راست. نماي متوسط . داخلي. تالار ورودي . مرد حلبي با تبرش در را مي شکند.
نماي نيمه درشت .داخلي. اتاق. دوروتي با نگراني تماشا مي کند. با نگراني به ساعت شني خارج از قاب نگاه مي کند.
نماي درشت از ساعت شني. شن زيادي باقي نمانده.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي.
نماي نيمه باز. داخلي. تالار ورودي. در حالي که مرد حلبي با تبر به در مي کوبد، شير و مترسک در پيش زمينه تماشا مي کنند.
نماي نيمه درشت. داخلي. اتاق. واکنش دوورتي، که به سمت چپ مي روند. حرکت افقي دوربين.
نماي نيمه باز. داخلي. تالار ورودي. دوروتي با عجله از اتاق بيرون مي رود. از مترسک، مرد حلبي و شير استقبال مي کند. دوربين جلومي کشد. با عجله به سمت چپ نما مي روند. حرکت دوربين به سمت چپ.
دوروتي: اوه... اوه... توتو! توتو!
شير: اونا اذيتت کردن؟
دوروتي: شير، عزيزم... مي دونستم مياي!
مرد حلبي: دوروتي!
دوروتي: مي دونستم تو هم مياي!
مترسک: عجله کنين! وقتي نداريم از دست بديم!
داخلي. قسمت ورودي تالار. از کنار پله ها صحنه را گرفته. نماي باز، دوروتي، شير، مرد حلبي و مترسک در بالاي پله ها ديده مي شوند. در حالي که با عجله پايين مي آيند، دوربين با حرکتي افقي آنها را دنبال مي کند. به طرف دروازه ورودي مي دوند، ولي دروازه ها در مقابلشان بسته مي شوند.
نماي متوسط از چهار نفر که به در مي کوبند. سپس با شنيدن صداي ساحره در خارج از قاب، واکنش نشان داده ، برمي گردند و به سمت راست پيش زمينه نگاه مي کنند. دوربين به سمت جلو مي کشد.
دوروتي: اوه!
ساحره (صداي خارج از قاب): به همين زودي مي رين؟ خبرش رو به ...
نماي نزديک از ساحره و نيکو که از بالاي پله ها به پايين نگاه مي کنند.
ساحره:... من نداده بودن. آخه مهموني کوچيکم تازه...
نماي نيمه درشت از مترسک ، مرد حلبي، دوروتي و شير کنار در.
ساحره (صداي خارج از قاب):... شروع شده بود.
نماي نيمه باز از ساحره و نيکو در بالاي پله ها. مي خندد. حرکت افقي دوربين به طرف پايين سربازان ساحره را نشان مي دهد که به طرف تالار هجوم مي برند.
نماي نيمه درشت از مترسک، مرد حلبي، دوروتي و شير که تنگ هم چسبيده اند . شير صحبت مي کند...
شير: تو تله افتاديم! مث... موش!
نماي نيمه باز از سربازها که جلو مي روند.
نماي نيمه درشت از چهار نفري که کنار در به هم چسبيده اند. مرد حلبي با شير که سعي مي کند غرشي بکند. حرف مي زند.
مرد حلبي: برو جلو... کاري بکن! غرش کن! غرش!
نماي نيمه درشت از سربازان ساحره که با حالتي تهديدکننده جلو مي آيند.
نماي نيمه درشت از چهار نفر که تنگ در به هم چسبده اند. واکنش شير، که حرف مي زند.
شير: چه فايده اي به حال ما داره؟
نماي خيلي باز که از بالا، روي پاگرد در پيش زمينه به طرف پايين پله ها گرفه شده و سربازهاي ساحره را در حال پيشروي به طرف آن چهار نفر کنار در نشان مي دهد.
غرش سربازهاي ساحره.
نماي نزديک از ساحره و نيکو که از بالاي پله ها به پايين نگاه مي کنند. ساحره بر سر سربازهايش داد مي زند.
ساحره: خوبه. الان کاري به اونا نداشته باشين. اول بذارين يه خورده...
نماي نيمه درشت از دوروتي که به در چسبيده توتو در آغوشش. اشک از گونه هايش سرازير است.
ساحره (صداي خارج از قاب):... بهشون فرصت بديم!
نماي متوسط از سربازهاي ساحره که در حال تکان دادن نيزه هايشان مي غرند.
نماي درشت از توتو در آغوش دوروتي. او نيز به سربازها در خارج از قاب مي غرد.
نماي درشت از مترسک که به بالا، خارج از قاب نگاه مي کند.
ساحره (صداي خارج از قاب): چه احساسي داره...
نماي متوسط از آن چه مترسک مي بيند: حرکت عمودي دوربين در امتداد طنابي که يک شمعدان چند شاخه عظيم را به سقف تالار وصل کرده.
ساحره (صداي خارج از قاب):... مهمون کوچولوي من؟
نماي درشت از مترسک که به بالا، خارج از قاب نگاه مي کند. حرکت افقي دوربين و سپس عقب کشيدنش روي مترسک، که به طرف جايي که طناب را به ديوار محکم کرده اند مي رود.
ساحره (صداي خارج از قاب): مي توني تصورش رو بکني که چه کار مي خوام باهات بکنم؟
نماي نيمه درشت از ساحره که ساعت شني را از روي زمين برمي دارد و در حالي که مي خندد، آن را به سمت پايين، خارج از قاب پرت مي کند.
نماي خيلي باز از قسمت ورودي تالار و ساعت شني که به زمين اصابت کرده و مي شکند و ابري از آتش و دود به هوا برمي خيزد.
شير( صداي خارج از قاب): خب بچه ها ، بزنين بريم!
نماي نيمه درشت از مترسک که تبر را از دست مرد حلبي گرفته و با آن طناب شمعدان را مي برد.
دوروتي : اوه...!
نماي نزديک از ساحره که بر سر سربازهايش آن پايين، داد مي زند.
ساحره: بگير...
نماي نيمه بازي که از کنار سربازها در پيش زمينه گرفته شده و در حالي که زير سمعدان دست و پا مي زنند، مترسک، مرد حلبي، شير و دوروتي رانشان مي دهد که مي دوند تا از تالار خارج شوند.
ساحره(صداي خارج از قاب):...ينشون ! جلوشون رو بگيرين، احمقا!
نماي نيمه باز از ساحره که با سرعت از بالاي پله ها پايين مي آيد . بر سر سربازهايش داد مي زند. حرکت افقي دوربين روي ساحره که از پله ها پايين مي آيد و سپس سربازها را به خارج از تالار هدايت مي کند.
ساحره: در رفتن! جلوشون رو بگيرين! جلوشون رو بگيرين!
داخلي. راهرو. در حالي که ساحره و سربازها از نما خارج مي شوند، دوروتي و دوستانش از پشت فرورفتگي ديوار، دزدکي به بيرون نگاه مي کنند و سپس به سمت عقب تالار دويده و از سمت چپ خارج مي شوند.
نماي باز از چهار نفر که با عجله وارد تالار مي شوند، حرکت دوربين به سمت چپ. آنها به اطراف نظري مي اندازند. مترسک حرف مي زند.
مترسک: فايده اي نداره دوباره از درها استفاده کنيم! اين کدوم اتاقه؟
نماي نيمه باز از سربازها که در راهروي دژ مي دوند.
نماي نيمه باز از دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي که با شنيدن صداي نزديک شدن سربازها واکنش نشان مي دهند. در حالي که از پله ها بالا مي روند، دوربين به سمت چپ حرکت مي کند.
شير: دارن برمي گردن!
دوورتي: اوه...!
مترسک: اوه... بالاي پله ها ، زود باشين!
مرد حلبي: بزن بريم!
نماي نيمه باز از ساحره که دوان دوان دوباره وارد تالار مي شود . سربازها درست پشتش هستند. به آنها دستوراتي مي دهد. نگهبان ها چند دسته مي شوند.
ساحره: اوناهاشن! آه... حالا گيرشون انداختيم! نصفتون از اون ور... نصفتون از اين ور!
نماي بسيار باز از شير، مرد حلبي و مترسک که بالاي پله ها ناپديدمي شوند.
ساحره (صداي خارج از قاب): زود باشين! عجله کنين! برين!
نماي نيمه باز از ساحره که براي جلو راندن سربازهايش ، با چوب جارويش به آنها مي زند. در حالي که سربازها به بالاي پله ها مي دوند، دوربين اندکي به سمت چپ حرکت مي کند.
ساحره: برين! برين!
نماي بسيار باز. خارجي. قسمت برج و باروري قلعه.
مترسک، دوروتي، شير و مرد حلبي از پله هاي قلعه در پيش زمينه با عجله پايين مي آيند. در کنار کنگره هاي دژ مي دوند و از سمت چپ خارج مي شوند.
نماي باز از چهار نفر که در امتداد کنگره ها به سمت جلو مي دوند. از حرکت باز مي ايستند. فرياد مي زنند. سپس در حالي که به سمت برج دوم قلعه مي دوند، دوربين به سمت راست بالا مي کشد. توقف کرده، دوروتي فرياد مي زند.
شير: کجا، حالا کجا بريم؟
مترسک: از اين رو ! بياين!
نماي بسيار باز از گروهي از سربازها بر روي پله هاي برج در پس زمينه. تهديد وار غرش مي کنند.
نماي باز از مترسک، مرد حلبي، شير و دوروتي، که در امتداد کنگره هاي قلعه به سمت چپ مي روند و دوربين همراه با آنها حرکت مي کند.
نماي باز از گروهي از سربازها که در پيش زمينه از پله ها به پايين هجوم مي آورند و در همان حال گروه ديگري را مي بينيم که در پس زمينه در امتداد کنگره ها جلو مي آيند.
دوربين به سمت چپ بالا مي کشد.
نما باز. داخلي. تالار قلعه. در پيش زمينه از پله ها به پايين هجوم مي آورند و در همان حال گروه ديگري را مي بينيم که در پس زمينه در امتداد کنگره ها جلو مي آيند. دوربين به سمت چپ بالا مي کشد.
نماي باز. داخلي. تالار قلعه. در پيش زمينه مترسک، دوروتي، مرد حلبي و شير با عجله خود را به تالار مي رسانند و با سربازها رو در رو مي شوند. دوروتي فرياد مي کشد.سربازهاي بيشتري از سمت چپ پيش زمينه سر مي رسند و چهار نفر را در محاصره مي گيرند.
نماي نيمه باز از چهار نفر. واکنش آنها در حالي که به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کنند. دوروتي فرياد مي زند. برمي گردند به سمت عقب مي دوند.
نماي باز. داخلي. برج قلعه. در حالي که سربازها از سمت راست سرازير مي شوند، چهار نفر به سمت چپ مي دوند و به سربازهاي ديگري که از سمت چپ وارد شده اند، بر مي خورند. موقع دستگيري، دوروتي جيغ مي کشد. در حالي که به سمت ميزي در پيش زمينه پناه برده اند، دوربين به سمت راست حرکت مي کند. سربازها محاصره شان کرده اند.
نماي نيمه باز از ساحره که از پس زمينه وارد قاب مي شود. به سمت سربازهايش در پيش زمينه مي آيد. در حالي که ساحره به طرف چهار نفر مي رود، دوربين عقب مي کشد. ساحره با آنها حرف مي زند.
ساحره: خب، به، به، به، چشمم روشن! فکر کردين خيلي زرنگين ، هان؟ الساعه همين جا به حساب يکي يکيتون مي رسم!
نماي نزديک از چهار نفر.که پشت مرد حلبي پنهان مي شوند. همگي از ترس مي لرزند.
ساحره (صداي خارج از قاب): و آخري که باقي مي مونه، رفتن اون سه تاي ديگه رو با چشم مي بينه! تو هم همين طور ، سگ زشت کريه!
نماي نيمه درشت از ساحره که به سمت خارج از قاب لبخند مي زند. در حالي که جارويش را بالا و به طرف يک مشعل ديواري مي برد، دوربين حرکتي عمودي مي کند. نماي نزديک از چهار نفر که وحشت زده نگاه مي کنند.
نماي نيمه درشت از جارو که آتش مي گيرد. در حالي که ساحره جارويش را پايين مي آورد، دوربين هم به سمت پايين حرکتي عمودي مي کند. ساحره حرف مي زند.
ساحره: مترسک، با يه خورده آتيش چطوري؟
نماي نزديک از چهار نفر. وقتي جارو جلو برده شده و دست مترسک را به آتش مي کشد، همگي واکنش نشان مي دهند. او فرياد مي زند. دوروتي جيغ مي کشد. دوروتي سطل آبي را برداشته و در حالي که دوربين عقب مي کشد، آن را روي مترسک مي پاشد.
مترسک: نه. نه. نه. نه!
دوروتي: اوه! اوه!
مترسک: کمک! دارم مي سوزم! دارم مي سوزم! کمک!
نماي متوسط از دوروتي که بر روي مترسک آب مي پاشد. مقداري از آب به صورت ساحره پاشيده مي شود. مرد حلبي کنار شير در سمت چپ ايستاده.
مترسک: کمک!
نماي نيمه درشت از آب که به صورت ساحره پاشيده مي شود.
نماي متوسط از ساحره که با پاشيده شدن آب به صورتش ،فرياد مي کشد. آن چهار نفر به او نگاه مي کنند.
نماي نيمه باز از چهار نفر که به ساحره ، که جيغ مي کشد و آب مي شود، نگاه مي کنند دوربين از کنار سربازهاي ساحره صحنه را گرفته. ساحره در حالي که نفرين مي کند، ناپديد مي شود. تا آن که فقط شنل و کلاهش بر روي زمين باقي مي ماند. صدايش نيز محو مي شود...
ساحره: اووه... توله لعنتي! نگاه کن ببين چه کردي! دارم آب مي شم! اوه، چه دنيايي! چه دنيايي! چه کسي فکرش رو مي کرد که دختر کوچولوي خوبي مث تو بتونه خياثت قشنگ منو نابود کنه؟ اووه... نگاه کنين! نگاه کنين! دارم از بين مي رم، اووه...اووه...
نماي نزديک از شير، مرد حلبي، مترسک و دوروتي که بهت زده ، به پايين و خارج از قاب نگاه مي کنند.
نماي نزديک از شنل و کلاه ساحره که بر روي زمين ازشان دود برمي خيزد. توتو از سمت چپ وارد نما شده و شنل و کلاه را بو مي کشد. در حالي که نيکو وارد صحنه شده و ناله مي کند، دوربين عقب مي کشد.
نماي نزديک از سر دسته سربازها در پيش زمينه که با آن چهار نفر در خارج از قاب صحبت مي کند. ساير سربازها در پس زمينه هستند.
سردسته : اون...اون..مرده! تو اونو کشتي!
نماي درشت از واکنش چهار نفر. دوروتي با اشاره به مترسک، حرف مي زند.
دوروتي : من ... من نمي خواستم اونو بکشم! واقعاً نمي خواستم! فقط اون آتيش گرفته بود.!
نماي نيمه باز از چهار نفر که جلوي سربازها ايستاده اند. سر دسته رو به ديگران کرده و حرف مي زند. سربازها زانو زده و براي دوروتي هورا مي کشند.
سردسته: درود بر دوروتي! ساحره بدجنس مرد!
سربازها: درود! درود بر دوروتي! ساحره بدجنس مرد!
نماي درشت از دوروتي ،مرد حلبي، شير و مترسک. دوروتي جلويشان ايستاده و حرف مي زند.
دوروتي : منظورتون اينه که... شماها همگي بابت اين موضوع خوشحالين؟
نماي نزديک از سردسته که سرش را بالا مي کند. در پيش زمينه با دوروتي که از خارج از قاب است حرف مي زند. ساير سربازها پشت سرش ايستاده اند.
سردسته: خيلي خوشحاليم. حالا ديگه نمي تونه مارو با دسته جاروش...
نماي نزديک از چهار نفر. دوورتي که جلويشان ايستاده ، برمي گردد به طرف مرد حلبي.
سردسته (صداي خارج از قاب):...بزنه!
دوروتي: جارو!
شير و مرد حلبي. در حالي که دوروتي با آنها حرف مي زند، دوربين جلو مي کشد.
دوروتي: مي تونيم جارو رو برداريم؟
سردسته: خواهش مي کنم! جارو رو با خودتون ببرين!
دوروتي : اوه... خيلي ممنون! حالامي تونيم برگرديم پيش جادوگر و بهش بگيم که ساحره مرده!
ديزالو به:
داخلي. بارگاه. نماي باز. در حالي که دوربين عقب مي کشد تا مترسک، شير و مرد حلبي را در مقابل تخت نشان دهد. صداي جادوگر طنين انداز مي شود.
صداي آز: چشم هاي من دارند درست مي بينند؟ چرا...
نماي نيمه باز از چهار نفر که از ترس مي لرزند. در حالي که دوروتي با دسته جارو جلو مي آيد و آن را درمقابل پله هاي تخت مي گذارد، دوربين عقب مي کشد. دوروتي حرف مي زند.
صداي آز: ... بازگشته ايد؟
دوروتي: خواهش مي کنم، قربان. ما همون کاري رو که گفتين انجام داديم.جاروي ساحره بدجنس غرب رو براتون آورديم. ما آبش کرديم.
صداي آز: اوه...
نماي نيمه باز از تخت.
صداي آز: ...سر به نيستش کردين، هان؟ خيلي...
نماي متوسط از دوروتي که لبخند مي زند. مرد حلبي، شير و مترسک نيز ، خوشحال پشت سرش ديده مي شوند. دوروتي حرف مي زند. واکنش آنها به حرف هاي دوروتي.
صداي آز:...زبر و زرنگيد!
دوروتي: بله، قربان. به همين جهت مي خواستيم از تون خواهش کنيم که اگه ممکنه به وعده تون عمل کنين.
صداي آز: تند نرين! تند...
نماي نيمه باز از بارگاه.
صداي آز:... نرين! بايد در اين باره يک خورده فکر کنم. از اينجا برويد و فردا برگرديد!
نماي نيمه باز ازدوروتي و سه دوستش که پشتش ايستاده اند. واکنش و حرف زدن دوروتي. مرد حلبي و شير نکته اي را نيز به دوروتي ياد آور مي شوند.
دوروتي: فردا؟ اوه، ولي من مي خوام الان به خونه برگردم.
مرد حلبي: شما تا اينجاش يه عالمه وقت داشتين!
شير: آره!
نماي نيمه باز از بارگاه.
صداي آز: خشم جادوگر بزرگ و قدرتمند...
نماي نيمه درشت از توتو در پايين دوروتي. در حالي که توتو در طرف پرده اي که نزديک تخت آويزان است مي دود، دوربين با حرکتي افقي او را دنبال مي کند.
صداي آز:... آز را بر نينگيزيد! گفتم... فردا برگرديد!
نماي متوسط از چهار نفر. دوروتي حرف مي زند و در همان حال به خارج از قاب در سمت راست پيش زمينه به طرفش رفته، در قاب بگيرد. در حالي که توتو شروع مي کند پرده را پس زدن (پرده) تکان مي خورد.
دوروتي : اگه شما واقعا بزرگ و قدرتمند بودين، پاي قولتون هم مي موندين!
صداي آز: جسارت کرده و از آز بزرگ انتقاد مي کنيد؟ موجودات نمک نشناس!
نماي نيمه باز از چهار نفر که ترسيده اند. مترسک به سمت راست خارج از قاب نگاه کرده ، به طرف دوروتي اشاره مي کند.
صداي آز: بخت با شما همراه بوده است که ...
نماي باز که از کنار چهار نفر سمت راست گرفته شده و جادوگر را پشت دم و دستگاه «تخت» جادوگري نشان مي دهد. واکنش چهار نفر، پس از آن که دوروتي توجه آنها را به سوي جادوگر جلب مي کند.
صداي آز:... به جاي بيست سال ديگر...
نماي متوسط از جادوگر پشت تشکيلات. پشتش به دوربين است. توي ميکروفن حرف مي زند. برمي گردد و به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند و متوجه مي شود که پرده پس کشيده شده ، واکنش نشان مي دهد و سپس دوباره به ور رفتن با دم و دستگاهش ادامه مي دهد.
صداي آز:... فردا به شما اجازه شرفيابي مي دهم. اوه... اوه... اوه... آز بزرگ صحبت فرمودن! اوه...
نماي باز که از سمت چپ آن چهار نفر گرفته شده و جادوگر را که دوباره پرده را مي کشد، نشان مي دهد.
صداي آز: اوه... اوه...
نماي متوسط از جادوگر که از پشت پرده دزدکي نگاه مي کند.
نماي متوسط از چهار نفر و واکنش آنها که به جادوگر در سمت راست خارج از قاب نگاه مي کنند. دوروتي حرف مي زند.
دوروتي: شما کي هستين؟
نماي نيمه درشت از جادوگر که از پشت پرده دزدکي نگاه مي کند. خودش را بلافاصله قايم مي کند و صدايش دوباره طنين انداز مي شود.
صداي آز: اوه... من... به اون مرد...
نماي باز که از سمت چپ آن چهار نفر به طرف پرده در پس زمينه گرفته شده. دوروتي به طرفش مي رود و شروع مي کند آن را پس کشيدن.
صداي آز:... پشت پرده، توجه نکنين. پيش از آن که از کوره در بروم، از اينجا برويد!
جادوگر بزرگ و قدرتمند...
نماي نيمه درشت از دوروتي که پرده را مي کشد و جادوگر را پشت دم و دستگاهش نمايان مي سازد. واکنش او وقتي دوروتي را مي بيند. دوروتي از او بازخواست مي کند. جادوگر شروع مي کند توي ميکروفن حرف زدن. سپس با بي حالي به طرف دوروتي برمي گردد. در حالي که شير، مترسک و مرد حلبي داخل نما شده و پشت دوروتي مي ايستند، دوربين کمي عقب مي کشد.
صداي آز:... آز صحبت فرمودن...
دوروتي: شما کي هستين؟
صداي آز: خب، من، من، من جادوگر بزرگ و قدرتمند آز... هستم.
دوروتي: واقعاً؟
جادوگر: ا...بعله.
دوروتي: حرفتنون رو باور نمي کنم !
جادوگر: نه، ولي متأسفانه حقيقت داره. اگه جادوگري وجود داره، منم.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي و دوربين از سمت چپ جادوگر صحنه را گرفته. مترسک و شير با تندي حرف مي زنند.
مترسک: حقه باز چاخان!
شير: همون!
نماي نزديک از جادوگر ، نما از کنار دوروتي ، شير و مترسک گرفته شده . جادوگر حرف مي زند.
جادوگر: آره... خب اين... دقيقاً همينه که شما مي گين. من يه حقه بازم!
دوروتي : اوه...
نماي نيمه درشت از دوروتي . مرد حلبي و مترسک پشتش ايستاده اند.
دوروتي: ... شما مرد خيلي بدي هستين!
نماي نيمه درشت از واکنش جادوگر، که متواضعانه حرف مي زند.
جادوگر: اوه، نه عزيزم... من ... مرد خيلي خوبي ام ، فقط جادوگر خيلي بدي ام.
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي. مترسک، جادوگر را که در خارج از قاب است تهديد مي کند.
مترسک: به نفعته انقدر خوب باشي که دوروتي رو برگردوني خونه ش ، کانزاس.
نماي نزديک از جادوگر، که از کنار شير، دوروتي و مترسک در پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر: ا... خب حالا ديگه ازتون خواهش مي کنم از دستم عصباني نباشين. من، من هر کاري بگين مي کنم. فقط ... فقط به شرطي که سرم داد نزنين... اين کار منو دستپاچه و عصبي مي کنه.
مترسک: عصبي مي کنه؟
جادوگر: آره.
نماي نيمه درشت از چهار نفر که از کنار جادوگر در سمت چپ پيش زمينه گرفته شده.
مترسک: مارو چي مي گي؟
جادوگر: خب، من...
مترسک: پس اون قلبي که به مرد حلبي قولش رو داده بودي چي مي شه؟
جادوگر: خب، من...
مترسک: و اون دل و جرئتي که به اين شير ترسو؟
جادوگر: خب، من...
مرد حلبي و شير: و مغز مترسک چي؟
نماي نزديک از جادوگر که از کنار شير، دوروتي و مترسک در پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر: خب من ... ولي شما دارينشون ، شما هميشه...
نماي نيمه درشت از چهار نفر که از سمت چپ جادوگر در پيش زمينه گرفته شده. واکنش چهار نفر که با هم حرف مي زنند و مترسک شروع مي کند به چرخيدن دور جادوگر.
جادوگر:... داشتينشون!
همگي با هم: اوه، نه، نداشتيم!
مرد حلبي: به اين سادگي نمي توني سر ما رو شيره بمالي!
شير: اصلاً و ابداً!
جادوگر: خب...
مترسک: تو به ما قول چيزاي واقعي دادي ... يه مغز...
نماي نزديک از جادوگر که از کنار مترسک در سمت راست گرفته شده . واکنش جادوگر به خواسته هاي آنها، که بعد شروع به صحبت مي کند.
مترسک: ... واقعي!
مرد حلبي (صداي خارج از قاب): يه قلب واقعي!
شير: دل و جرئت واقعي. اين همون چيزيه که ما مي خوايم.
جادوگر: واقعاً؟ بچه ها خودتون رو دست کم گرفتين. شما نه تنها منو متعجب ، بلکه، غصه دارم مي کنين.
نماي متوسط از جادوگر که با چهار نفر صحبت مي کند . جادوگر زبان در مي آورد و با فصاحت صحبت مي کند . به مترسک نزديک مي شود.
جادوگر: خداي من، هر کسي مي تونه يه مغز داشته باشه . اين چيز پيش پا افتاده ايه . هر موجود ترسويي که روي زمين مي خزه... يا در آب هاي پر از لجن غوطه وره، يه مغز داره!
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت راست مترسک گرفته شده.
جادوگر: از سواحل سنگي مين (Maine) گرفته تا خورشيد... اوه ، نه، ا... خب، منظور. جايي که من ازش ميام، دانشگاه داره، کرسي هاي علم و دانش داره، جاهايي که آدما به اونجا مي رن تا متفکران بزرگي بشن. و وقتي اونا فارغ التحصيل مي شن، فکرهاي عميق و بزرگ مي کنن... اونم با مغزهايي که از مال شما بزرگ تر نيست. ولي ! اونا يه چيز دارن که شما ندارين! ديپلم!
نماي متوسط از جادوگر که دستش را دراز کرده و تعدادي ديپلم بيرون مي آورد.
يکي را انتخاب مي کند و در حالي که دوورتي ، مرد حلبي و شير ناظر صحنه اند، آن را به مترسک اهدا مي کند.
جادوگر: از اين رو، با تکيه به اختياري که از سوي هيئت امناي عالمان و دانشگاهيان به بنده تفويض گرديده، بدين وسيله مدرک افتخاري دال . ف. را به تو اعطا مي نمايم.
مترسک: دال . ف؟
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت راست مترسک گرفته شده .
جادوگر: آره... اين... يعني«دکتر فکرولوژي»!
نماي درشت از مترسک که يک فرمول رياضي را نقل مي کند و شادمانه واکنش نشان مي دهد.
مترسک: حاصل جمع جذر هر يک از اضلاع يک مثلث متساوي الساقين برابر است با جذر ضلع سوم. اوه خدا، چه عالي! من يه مغز دارم!
نمي نيمه درشت از جادوگر، مترسک ، دوروتي، مرد حلبي و شير. مترسک از جادوگر تشکر مي کند. جادوگر به طرف شير رفته و او را جلو مي آورد. دورببين عقب مي کشد و به سمت راست حرکتي افقي مي کند. ديگران در پي آنها مي آيند. جادوگر بر روي پله هاي بارگاه مکثي مي کند. دري را باز مي کند و کيسه اي سياه بيرون مي کشد. مدالي از درون کيسه بيرون مي آورد.
مترسک: چطوري مي تونم به قدر کافي از شما تشکر کنم؟
جادوگر: خب، نمي توني. و اما در مورد تو، دوست خوب من. تو قرباني يک بي نظمي فکري هستي، تحت تأثير اين تصور باطل و غم انگيزي که از خطر فرار مي کني ، دل و جرئتي نداري. تو خردمندي رو با شهامت عوضي گرفته اي. در زادگاه من، مرداني داريم که اسمشان را گذاشته ايم. قهرمان. سالي يک بار دستک و دمبک خود را از لاي نفتالين بيرون مي کشند. در خيابان هاي اصلي شهر، اونها رو به نمايش مي گذارن. و دل و جرئت اونها در واقع بيش از دل و جرئت تو نيست. اما ! اونا چيزي دارن که تو نداري! يک مدال! و بدين وسيله...
نماي نيمه درشت از شير، که از پيش زمينه و کنار جادوگر گرفته شده و جادوگر را در حال تقديم مدال به شير بشاش و خندان نشان مي دهد.
جادوگر:... به خاطر رفتار شايسته، تهور و شجاعتي خارق العاده و دلاوري چشم گيري که عليه ساحره هاي بدجنس از خود نشان داده اي ، اين صليب سه شاخه را به تو اهدا مي کنم.
نماي متوسط از مترسک، مرد حلبي و دوروتي که صحنه تقديم مدال از سوي جادوگر به شير را تماش مي کنند.
جادوگر: تو اکنون عضوي از لژيون «شجاعت» هستي!
نماي نيمه درشت از جادوگر که به جلو خم شده و شير را مي بوسد. واکنش شير، که حرف مي زند.
شير: اوه... اوه... واي رفقا! زبونم بند اومده!
نماي متوسط از دوروتي ، مرد حلبي، مترسک در حال تماشاي شير که به خاطر مدال جديدش از شادي، نيشش باز شده . جادوگر به طرف مرد حلبي برمي گردد و با او حرف مي زند.
جادوگر: و اما تو، دوست روي اندود من، تو يه قلب مي خواي! خودتم نمي دوني چه شانسي آوردي که قلبي نداري. قلب ها تا وقتي غير قابل شکستن ساخته نشن، نفعي ندران. من خودم اگه قلبي نداشتم که سد راهم شود، مي تونستم يه چهره جهاني باشم، توي اين دنيا آدم قدرتمندي باشم، يه، يه جادوگر موفق باشم.
مرد حلبي: درست، ولي بازم يه قلب مي خوام.
جادوگر: آره...
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت چپ مرد در پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر ... در ولايتي که من ازش ميام، آدم هايي هستن که تمام روز هيچ کاري نمي کنن مگه کاراي خوب... به اونا مي گن... ا... ا... بشر... بشر... آره، مي گن آدماي خير و قلباشونم اصلا بزرگ تر از قلب تو نيست. اما! اونا يه چيزي دارن که تو نداري!
يه «گواهي نامه» !
نماي نيمه نزديک از مرد حلبي که منتظر است و در همان حال جادوگر خم مي شود . و از دورن کيسه سياهش، ساعتي به شکل قلب بيرون مي کشد. در حالي که دوروتي، شير و مترسک ناظر صحنه اند همراه با جلو کشيدن دوربين ، جادوگر ساعت را به مرد حلبي تقديم مي کند.
جادوگر: بنابراين با در نظر گرفتن لطف و محبتت، حالا خوشوقتم که براي نشان دادن حرمت و ارزشي که برايت قايلم، هديه کوچکي به تو تقديم کنم. و به خاطر بسپار، دوست احساساتي من...
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت مرد حلبي در قسمت چپ پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر: ... که اين مهم نيست چقدر دوست داري، مهم اينه که ديگران ، چقدر دوستت دارن.
نماي نزديک از مرد حلبي که از طرف جادوگر در سمت راست گرفته شده. دوروتي سمت چپ ايستاده. مرد حلبي به تيک تاک ساعتش گوش مي کند و سپس آن را به طرف گوش هاي دوروتي نزديک مي کند.
مرد حلبي: آه... اوه... تيک... تيک مي کنه. گوش کن!
دوروتي: آره!
نماي متوسط از مرد حلبي که ساعت را به آنها نشان مي دهد و واکنش مترسک، شير و دوروتي.
جادوگر به آنها نگاه مي کند و لبخند مي زند. شير به مدالش اشاره مي کند.
دوروتي: ... آره...
مرد حلبي: نگاه کنين... تيک تيک مي کنه!
شير: بخونين... بخونين روي مدالم چي نوشته.
اينسرت. نماي درشت از مدال بر سينه شير. رويش نوشته «شجاعت».
شير: شجاعت!
نماي متوسط. داخلي. تالار (بارگاه).مترسک، دوروتي، جادوگر و مرد حلبي مدال شير را تحسين کرده و سپس خواسته دوروتي را مطرح مي کنند.
شير: ... درست مي گه ها! درست مي گه!
دوروتي: اوه... اوه... همه شون فوق العاده ان!
مترسک: هي، پس دوروتي چي مي شه؟
مرد حلبي: آره پس دوروتي چي؟
شير: آره...
جادوگر: آه...
شير: حالا نوبت دوروتيه!
جادوگر: آره. دوروتي... آه، دورو...
نماي درشت دوروتي.
دوروتي: اوه، فکر نمي کنم توي اون کيسه سياه چيزي هم برا من باشه.
نماي نيمه درشت از جادوگر که حرف دوروتي را رد مي کند. درحالي که توي کسيه شروع مي کند به گشتن، به من من مي افتد.
جادوگر: خب، نه، نه، برعکس ... بر...
نماي متوسط از دوروتي و ديگران که به جادوگر در حال گشتن در کيسه اش نگاه مي کنند. جادوگر چيزي پيدا نمي کند، بنابراين با لحني دلگرم کننده، از آن چه انجام خواهد داد، صحبت مي کند. دوربين اندکي جلو مي کشد.
جادوگر: ... من... برعکس... ايناهاش... خب، تو منو مجبور مي کني تصميمي اسطوره اي بگيرم. تنها راه برگرداندن دوروتي به کانزاس اينه که خودم به اونجا ببرمش! نماي درشت از واکنش دوروتي، که حرف مي زند.
دوروتي: اوه، واقعاً اين کارو مي کنين؟ واقعاً مي تونين؟ اوه...ولي آخه انقدر جادوگر باهوشي هستين که ...
نماي نيمه درشت از جادوگر.
دوروتي(صداي خارج از قاب): بتونين از عهده ش بربياين؟
جادوگر: دختر جون، منو دست کم گرفتي! خود من از کانزاسي هاي قديمي ام... توي دل دشتاي...
نماي درشت از خشنودي دوروتي، که نگاهش را روي ديگران مي چرخاند.
جادوگر(صداي خارج ازقاب):... غرب به دنيا اومدم و بزرگ شدم .اولين و بهترين بالون سوار...
نماي متوسط از چهار نفر که به حرف هاي جادوگر گوش مي کنند.
جادوگر: کمپاني « ميراکل و اندرلند کارنيوال» بودم... يعني تا اون روزي که موقع اجراي نمايش هاي متحيرالعقول جوي که تا اون زمان هيچ وقت توسط هيچ انسان متمدني انجام نشده بود، پديده اي ناگوار رخ داد: بالون نتوانست به سيرک برگردد.
شير: واقعاً؟
نماي نيمه درشت از جادوگر.
جادوگر: واقعاً. و من اونجا توي فضا شناور باقي موندم... مردي بدون قاره!
نماي درشت از دوروتي.
دوروتي: نترسيدين؟
نماي متوسط از مترسک، دوروتي، جادوگر، مرد حلبي و شير روي پله ها نزديک « تخت». در حالي که جلو مي روند، جادوگر حرف مي زند. وقتي نزديک در مي رسند، دوربين به سمت چپ عقب مي کشد . مکثي مي کند. سپس دو قاره به سمت در خروجي مي روند. در برابر حرف هاي جادوگر همگي واکنش نشان مي دهند.
جادوگر: من و ترس؟ شما دارين با مردي حرف مي زنين که به ريش مرگ خنديده... به تقدير شوم پوز خنده زده و فاجعه رو به بازي گرفته. خشکم زده بود. ناگهان مسير باد تغيير کرد و بالون به سمت پايين پرواز کرد و در دل اين شهر با عظمت فرود آمد و در همين جا بود که بلافاصله به عنوان آز، نخستين «جادوگر دولوکس» مورد استقبال قرار گرفتم!
دوروتي: اوه!
جادوگر: اوضاع و احوال هم طوري بود که کارو قبول کردم و خب، البته بالونم رو نگه داشتم براي روز مبادا و يک « فلنگ رو بستن سريع»! (مي خندد) و با اون بالونه که دوروتي عزيز من، دو نفري به همونجايي که ازش اومديم برمي گرديم!
ديزالو به:
خارجي. ميدان شهر زمرد. نماي باز از جادوگر و دوروتي در داخل بالون. مرد حلبي، مترسک و شير در کنارشان روي سکو ايستاده اند. مردم آز دورشان گرد آمده اند. در حالي که جادوگر با آنها حرف مي زند، دوربين جلو مي کشد . مردم ابراز احساسات مي کنند.
جادوگر: مردم خوب آز، اين قطعاً قشنگ ترين نمايشي ست که تا به حال عرضه شده...(به من و من مي افتد) آره، خب، يعني اميدوارم همون طور که مي گم باشه... من، جادوگر منصوب و مقبول شما هم اکنون به سفري دست مي يازم پر مخاطره و از لحاظ فني ، غير قابل توضيح، به ماوراي جو...
نماي نيمه نزديک از جادوگر و دوروتي در سبد بالون. جادوگر با جمعيت در خارج از قاب تصوير حرف مي زند. دوربين به سمت چپ حرکتي مي کند تا مرد حلبي و مترسک را در قاب بگيرد و سپس در حالي که جادوگر به شير اشاره مي کند، به سمت راست حرکت مي کند.
جادوگر:... تا با برادارن جادوگر خود مذاکره، بحث و گفتگو و خلاصه خوش و بشي کنم. و به همين جهت در همين جا حکم مي دهم که تا اطلاع ثانوي - يعني اگر ثانويتي هم در ميان باشد- يعني تا وقت بازگشتم ، مترسک به دليل هوشمندي و فکر بسيار والايش ، به جاي من حکومت کند... و مرد حلبي نيز به دليل قلب باشکوهش و شير به دليل دل و جرئت فراوانش، او را ياري رسانند! از آنان همان گونه فرمان بريد که از من ! آه... خب، همين ديگه.
نماي درشت از توتو در بغل دوروتي. او به طرف چيزي در خارج از قاب پارس مي کند. صداي ابراز احساسات مردم خارج از قاب.
جادوگر(صداي خارج از قاب): از شما متشکرم.
نماي نيمه درشت از يک زن«آز» ي با گربه اي در آغوش.
نماي نيمه درشت از توتو که بغل دوروتي است و پارس مي کند.
نماي نيمه درشت از دورتي در سبد بالون. توتو از بغلش بيرون مي پرد. دوروتي واکنشي نشان داده و مي خواهد از سبد بيرون بيايد.
نماي نيمه باز از مرد حلبي، مترسک و شير روي سکو. جادوگر در سبد بالون. دوروتي بيرون مي آيد.
دوروتي: اوه، توتو برگرد اينجا!
نماي نيمه درشت از دوروتي در کنار سبد. با جادوگر حرف مي زند و سپس با سرعت از سکو پايين مي رود. شير و مترسک در قاب هستند.
دوروتي: برگرد! اوه، بدون من نرين! همين الان برمي گردم! توتو!
نماي نيمه باز از جادوگر در بالون. مترسک، شير و مرد حلبي کنارش ايستاده اند. بالون که شروع به بالا رفتن مي کند، جادوگر اعتراض مي کند.
مرد حلبي: جلوي اون سگ رو بگيرين!
جادوگر: اين رويه، خلاف قاعده ست ! اين قضيه کاملاً بي سابقه ست!
مرد حلبي: اوه، کمکم کنين! بالون داره مي ره بالا!
نماي خيلي باز از بالون که همراه با جادوگر آهسته به هوا برمي خيزد. مردم آز ناظر صحنه اند. مترسک و مرد حلبي سعي دارند بالون را پايين نگه دارند. دوروتي با عجله خود را روي سکو مي رساند. شير به دنبالش مي آيد. دوروتي به طرف جادوگر فرياد مي زند. جادوگر نيز با فريادي پاسخ مي دهد. مردم آز دست تکان مي دهند و از جادوگر خداحافظي مي کنند. بالون از سمت چپ پيش زمينه خارج مي شود.
جادوگر: ... «از صحنه خارج شدنم» ضايع شد!
مردحلبي: کمک!
دوروتي: اوه! برگردين! بدون من نرين! خواهش مي کنم برگردين!
جادوگر: نمي تونم برگردم! طرز کارش رو بلد نيستم!
دوروتي: اوه...
جادوگر: خداحافظ دوستان!
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، مترسک و شير که دور دوروتي حلقه زده اند. دوروتي حرف مي زند از او مي خواهند با آنها بماند. سپس مترسک واکنشي نشان داده و به جايي در خارج از قاب اشاره مي کند.
دوروتي : اوه... حالا ديگه هيچ وقت نمي تونم به خونه برگردم!
شير: پس با ما بمون دوروتي. ما همه مون دوستت داريم. نمي خوايم تو بري.
دوورتي: اوه، شماها خيلي محبت دارين... ولي انيجا اصلاً نمي تونه جاي کانزاس رو بگيره. عمه ام حالا ديگه حتماً مستأصل شده و ديگه دنبالم نمي گرده. اوه، مترسک، حالا چه کار کنم؟
مترسک: نيگا کن... اينم کسي که مي تونه بهت کمک کنه!
نماي متوسط از واکنش عده اي از مردم آز که به خارج از قاب نگاه مي کنند . به طرف خارج از قاب تعظيم مي کنند. ناگهان گليندا در صحنه پديدار مي شود. در حالي که گليندا به طرف دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي بر روي پلکان مي رود، دوربين، روي سر مردم تعظيم کرده، به سمت چپ عقب مي کشد.
نماي نزديک از دوروتي، گليندا و مترسک بر روي سکو. دوروتي با گليندا حرف مي زند. دوربين عقب مي کشد تا مرد حلبي و شير را هم در قاب بگيرد. مرد حلبي حرف مي زند.
دوروتي: اوه، شما کمکم مي کنين؟ مي تونين کمکم کنين؟
گليندا: ديگه احتياجي نيست کسي کمکت کنه. تو خودت هميشه مي تونستي به کانزاس برگردي.
دوروتي: مي تونستم؟
مترسک: خب پس چرا اينو قبلاً بهش نگفتين؟
گليندا: چون حرفم رو باور نمي کرد. اون خودش بايد اينو ياد مي گرفت.
مرد حلبي: دوروتي، چي ياد گرفتي؟
نماي نيمه درشت از دوروتي - شير پشت سرش - که حرف مي زند.
دوروتي : خب، من. فکر مي کنم فقط ديدن عمو هنري و عمه ام کافي نبود... و اين که... اگه يه وقتي بخوام دوباره دنبال چيزي که دلم آرزو کرده برم... نيازي نيست دورتر از حياط جلوي خونه مون برم. چون اگه اونجا پيداش نکنم، اصلا ً نيازي نيست که دنبالش بگردم! درست مي گم؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي، گليندا ، مترسک و شير بر روي سکو، حرف مي زنند.گليندا به طرف کفش هاي ياقوتي دوروتي اشاره مي کند.
گيندا: دقيقاً همينه که گفتي!
مترسک: خب ، اين که خيلي راحته! بايد به جاي تو فکرش رو مي کردم.
مرد حلبي: بايد تو قلبم احساسش مي کردم.
گليندا: نه. دوروتي بايد خودش بهش مي رسيد. و حالا اون کفشاي سحر آميز در يه چشم به هم زدن تو رو به خونه برمي گردونن!
دوروتي: اوه...
نماي نزديک از دوروتي و گليندا. مترسک در پس زمينه . دوروتي واکنش نشان مي دهد و حرف مي زند. برمي گردد و وقتي پي مي برد که سه دوستش را از دست مي دهد، گريه مي کند. دوربين همراه با او به طرف مرد حلبي حرکتي افقي مي کند. دوروتي اشک هايش را پاک مي کند. روغن دان را به او مي دهد و گونه اش را مي بوسد. سپس در حالي که از شير خداحافظي مي کند، دوربين جلو مي کشد. وقتي به طرف مترسک مي رود، دوربين اندکي به سمت راست حرکت مي کند. دوروتي مترسک را بغل مي کند. بعد در حالي که به طرف گليندا برمي گردد، دوربين اندکي به طرفشان حرکتي افقي مي کند.
دوروتي : ... همراه توتو؟
گليندا: همراه توتو.
دوروتي : اوه، الان؟
گليندا: هر وقت بخواي.
دوروتي :اون خداجون، از بس خوبه باورم نمي شه! اوه... خيلي... خيلي برام سخته خداحافظي کنم. منم همه تون رو دوست دارم. خداحافظ مرد حلبي. اوه، گريه نکن. خيلي بدجور زنگ مي زني. بيا، اينم روغن دونت. خداحافظ.
مرد حلبي: حالا ديگه مي دونم که قلب دارم... چون داره مي شکنه.
دوروتي: اوه... خداحافظ شير. مي دوني ، شايد درست نباشه بگم، ولي دلم براي نعره زدن و کمک خواستنت، قبل از اين که جرئت پيدا کني؛ تنگ مي شه.
شير: خب، اگه به خاطر تو نبود، هرگز اين دل و جرئت رو پيدا نمي کردم.
دوروتي: فکر مي کنم بيشتر از همه دلم براي تو تنگ مي شه.
گليندا: حالا آماده اي ؟
دوورتي: بله، توتو خداحافظي هات رو بکن.
نماي متوسط از دوروتي که پنجه توتو را به طرف مرد حلبي، شير و مترسک تکان مي دهد. سپس با گليندا صحبت مي کند. گليندا توصيه هايي به او مي کند.
دوروتي: بله، حالا ديگه آماده م.
گليندا: پس چشمات رو ببند و سه مرتبه پاشنه هاتو به هم بزن.
نماي نيمه درشت از پاشنه هاي دوروتي ، که سه بار آنها را به هم مي زند.
نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا، توصيه هاي گليندا ، که چوب سحرآميزش را تکان مي دهد.دوروتي چشمانش را مي بندد. دوربين جلو مي کشد و نمايي خيلي درشت از صورت دوروتي مي گيرد. حرف مي زند. صحنه پشت سرش تاريک مي شود.
گليندا: و با خودت فکر کن: هيچ جا خونه آدم نمي شه. هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه.
دوروتي: هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه... هيچ...
ديزالو به:
نماي درشتي از دوروتي که سر بر روي بالش دارد. زمزمه مي کند. دست هاي عمه ام وارد قاب مي شود. پارچه اي را روي پيشاني دوروتي مي گذارد.
دوروتي(زمزمه مي کند):... هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه.
عمه ام (صداي خارج از قاب): دوروتي، دوروتي! منم... عمه ام.
نماي نزديک از دوروتي که روي تخت دراز کشيده . زمزمه مي کند. چشمانش را باز مي کند. به پيرامونش در اتاق مي نگرد. دوربين عقب مي کشد و عمه ام را در قاب مي گيرد که لبه تخت نشسته. عمو هنري کناري ايستاده، سر و کله پروفسور مارول از پنجره پيدا مي شود. حرف مي زند. واکنش دوروتي ، که به او نگاه مي کند.
عمه ام (صداي خارج از قاب): بلند شو، عزيزم.
دوورتي:... خونه آدم نمي شه... خونه آدم نمي شه... خونه آدم نمي شه.
عمه ام: دوروتي. دوروتي، عزيزم ، عمه ام هستم عزيزم.
دوورتي: اوه، عمه ام! شمايين!
عمه ام: آره، عزيز دلم.
پروفسور مارول: سلام دوستان! کي خونه هست؟ من فقط اومدم سري بزنم، چون شنيدم دختر کوچولوتون گير کرده توي ... خب...
نماي نيمه درشت از دوروتي. دوربين از کنار عمه ام در سمت راست تصوير، صحنه را گرفته.
پروفسور مارول(صاي خارج از قاب):... حالا به نظرم حالش خوبه...
عمو هنري (صداي خارج از قاب): آره...
نماي متوسط از دوروتي که روي تخت دراز کشيده . عمه ام کنارش نشسته. عمو هنري کنار ايستاده. پروفسور مارول دم پنجره است. دوروتي با تکيه به آرنجش نيم خيز شده. حرف مي زند. عمه ام دوباره سر دوروتي را روي بالش مي گذارد. سپس برخاسته از صحنه خارج مي شود. هانک ، هيکوري و زيک وارد مي شوند . کنار تخت زانو مي زنند. دوربين جلو مي کشد. با دوروتي حرف مي زنند. وقتي زيک و ديگران از سمت راست خارج مي شوند، دوربين عقب مي کشد. عمه ام دوباره وارد قاب مي شود. کنار دوروتي مي نشيند. دست دوروتي را مي گيرد . دوربين عقب مي کشد. زيک و ديگران سمت راست ايستاده اند.
عمو هنري: حسابي به سرش ضربه خورده و ورم کرده. راستش يه لحظه فکر کرديم شايد ما رو براي هميشه ترک کنه.
پروفسور : اوه...
دوروتي : ولي واقعاً شما رو ترک کردم... مشکلم همين جاس و بعد روزها و روزها هي سعي مي کردم برگردم.
عمه ام: خيلي خب، خيلي خب، حالا ديگه آروم دراز بکش. تو فقط خواب بدي ديدي.
دوروتي: نه...
هانک: آره، راست مي گه. منو يادت مياد هانک، رفيق قديميت رو ؟
هيکوري: و منو چي هيکوري؟
زيک : تو که منو فراموش نکردي، هان؟
دوروتي: نه. ولي من خواب نمي ديدم... يه جايي بودم. و تو...و تو... و تو... شماها اونجا بودين.
پروفسور: اوه... (سايرين مي خندند)
دوروتي: ولي شماها نمي تونستين باشين، مي تونستين؟
عمه ام: اوه... آدم يه عالمه خواباي احمقانه مي بينه... وقتي...
دوروتي: نه عمه ام... يه جاي واقعي و طبيعي بود. و يادم مياد که بعضي چيزاش خيلي هم خوب نبود...
نماي نيمه درشت از دوروتي. دوربين از کنار عمه ام صحنه را گرفته.
دوروتي:... ولي خيلي چيزاش قشنگ بود. اما با اين حال، تمومي اون چيزي که مدام به همه مي گفتم اين بود که مي خوام برگردم خونه. و اونام منو فرستادن خونه.
نماي نيمه باز از دوروتي که در بستر دارز کشيده. عمه ام کنارش نشسته. پروفسور دم پنجره است. عمو هنري ، زيک ،هانک و هيکوري کنار ايستاده اند. مي خندند. توتو مي پرد بالا روي تخت. دوروتي توتو را بغل مي گيرد.
دوروتي: هيشکي حرف منو باور نمي کنه؟
عمو هنري:البته که باور مي کنيم دوروتي.
دوروتي: خب اصلاً بگذريم، توتو ما خونه مونيم!
نماي نيمه درشت از دوروتي که توتو را در بغل مي فشارد دوربين از کنار عمه ام از سمت راست پيش زمينه صحنه را گرفته. دوروتي به اطرافش در اتاق نگاه مي کند. حرف مي زند. چشمانش پر از اشک مي شود. عمه ام بر مي خيزد و دستانش را دور گردن دوروتي مي اندازد.
دوروتي: خونه! و اين اتاق منه... و شما همه تون اينجايي! و من ديگه هيچ وقت ، هيچ وقت اينجا رو ترک نمي کنم، چون همه تون رو دوست دارم! و... اوه، عمه ام... هيچ جا خونه آدم نمي شه!
تصوير سياه مي شود. سپس روشن مي شود. کلمه «پايان » نقش مي بندد و دوباره سياه مي شود.
پي نوشت:
1) يکي از شخصيت هاي داستان پينو کيو که در واقع از سوي « پري مهربون» براي مراقبت از پينو کيو همراهي اش مي کرد.
پايان
منبع: ماهنامه فيلم نگار 20
منبع:
رنگي و سياه و سفيد، 35 ميلي متري، محصول 1939 آمريکا.
برنده دو جايزه اسکار در رشته هاي بهترين موسيقي و ترانه ها و نامزد کسب جايزه در چهار رشته بهترين فيلم، فيلمبرداري ، دکور و جلوه هاي ويژه نامزد دريافت جايزه نخل طلا از جشنواره کن
(جادوگر شهر زمرد)
THE WIZARD OF OZ
پس از پايان عنوان بندي ، تصوير باز مي شود روي اين نوشته:
«چهل سالي است که اين داستان به «جوان دل »ها صادقانه خدمت کرده و گذشت زمان نيز پيام و فلسفه محبت آميزش را زايل ننموده است. ما نيز در مقابل ، اين فيلم را به مشتاقان وفادار اين داستان و به« جوان دل »ها تقديم مي نماييم.»
تصوير سياه مي شود.
نماي متوسط از دوروتي که به طرف توتو خم مي شود. با او حرف مي زند. سپس در نماي باز درجاده مي دود. توتو به دنبالش.
دوروتي: توتو؛ فعلاً که از خانومه خبري نيست. اذيتت کرد؟ مي خواست بکنه، نه؟ بيا بريم پيش عمو هنري و عمه(Em) و قضيه رو براشون تعريف کنيم. بيا توتو. نماي باز از محوطه جلوي يک خانه زراعي. دوروتي از امتداد جاده و از سمت چپ وارد تصوير مي شود. توتو به دنبالش مي آيد.حرکت افقي دوربين به سمت راست. دوروتي از دروازه اي عبور کرده ، به جلو،به سمت عمه ام و عمو هنري، که بالا سر يک ماشين جوجه کشي مشغول اند، مي رود.
دوروتي : عمه ام! عمه ام!
نماي متوسط از عمه ام و عمو هنري که در حال ور رفتن به جوجه ها در دستگاه جوجه کشي اند. دوروتي جلو مي رود. با آنها صحبت مي کند. جوجه اي را از توي دستگاه جوجه کشي برمي دارد. در حالي که عمه ام دوروتي جلو مي آيند، دوربين عقب مي کشد. عمه ام ، جوجه را از دست دوروتي گرفته و در قفس مي گذارد. در حالي که از سمت چپ به طرف دستگاه جوجه کشي مي روند ، دوربين عقب مي کشد. (در برابر بي تفاوتي عمه ام و عمو هنري) دوروتي واکنش نشان مي دهد. عمو هنري به او نگاه مي کند. دوربين با حرکتي افقي به سمت چپ، دوروتي را در محوطه حياط دنبال مي کند.
دوروتي : عمه ام!
عمه ام: پنجاه و هفت، پنجاه و هشت...
دوروتي : فقط گوش کنين خانم گالچ با توتو چه کار کرده ! اون...
عمه ام: دوروتي ، خواهش مي کنم! داريم جوجه ها رو مي شمريم! پنجاه وهشت...
دوروتي : اوه، ولي عمه ام، اون زد به ...
عمو هنري : عزيزم ، فعلاً مزاحم ما نشو. اين دستگاه کهنه جوجه کشي خراب شده و احتمالا تعداد زيادي از جوجه هامون تلف مي شن.
دوروتي : آخ آخ، کوچولوهاي طفلکي. ولي عمه ام، خانوم گالچ با شن کش محکم زد پشت توتو، فقط به اين دليل که مي گه توتو هر روز مي ره توي باغچه ش و اون گربه نحس پيرش رو دنبال مي کنه.
عمه ام: هفتاد.دوروتي ، خواهش مي کنم!
دوروتي: اوه، ولي اون هر روز اين کارو نمي کنه. حالا شايد هفته اي يکي دو مرتبه. و تازه به هر حال به اون گربه پيرش هم دست نمي زند و حالا خانم گالچ مي گه مي خواهد به کلانتر شکايت کنه و...
عمه ام : دوروتي! دوروتي! ما کار داريم!
دوروتي: با شه. خيلي خب.
نماي نيمه درشت از عمه ام و عمو هنري که جوجه ها را از دستگاه جوجه کشي بيرون مي آورند.
عمو هنري: بچه يتيم طفلي و با اون مشکلاتي که با خانم گالچ داره... واي از اين همه گرفتاري که زندگي رو به کام آدم تلخ مي کنه. مي دوني، اون به هر حال بايد کسي رو داشته باشه که باهاش بازي کنه.
عمه ام: مي دونم، ولي هنري، همه ما بايد خودمون راه حلي براي مشکلاتمون پيدا کنيم.
عمو هنري: حق با توئه.
عمه ام: اوه، اميدوارم به موقع سر از تخم دربيارن.
عمو هنري: منم اميدوارم.
نماي متوسط از زيک(Zeke) ، هانک (Hunk) و هيکوري (Hickory) که مشغول تعمير واکن باريشان هستند. هيکوري و زيک دارند قسمت بار واگن را جا مي اندازند.
زيک: جا افتاد؟
هانک: يواش.
نماي نزديک از هانک که روي زمين نشسته و انگشتش گير مي کند زير واگن و واکنش نشان مي دهد.
هانک: آي انگشتم رو له کردين!
نماي نزديک از زيک و هيکوري که قسمت بار واگن را بالا نگه داشته اند.
زيک: خب، چرا خودت انگشتت رو از اون وسط ور نمي داري؟!
نماي نيمه باز از زيک و هيکوري که قسمت بار واگن را جا مي اندازند. هانک کنار واگن روي زمين نشسته. دوروتي وراد نما مي شود و به طرف زيک مي رود. دوربين روي دالي به طرف آنها مي رود. صحبت مي کنند. زيک از سمت چپ نما خارج مي شود. هانک وارد قاب تصوير مي شود. با دوروتي صحبت مي کند. هيکوري از سمت راست نما خارج مي شود. در حالي که هانک و دوروتي به طرف واگن مي روند، دوربين به طرف چپ مي چرخد. صحبت مي کنند. دوروتي از سمت راست تصوير خارج مي شود. هانک که انگشتش ضربه ديده به خود مي پيچد.
هيکوري: يواش، يواش، از اين ور.
زيک : آهان ، خوبه.
هيکوري: ببين حالا...
هانک: درست روي انگشتم!
زيک : شانس آوردي توي مخت نخورد!
دوروتي : زيک، از دست گالچ چه کار کنم؟ اونم فقط به اين دليل که توتو دنبال گربه پيرش مي کنه...
زيک: گوش کن عزيزم، من بايد خوک ها رو جاشون کنم.
هانک: ببين دوروتي ، در مورد خانم گالچ، کله ت رو به کار نمي اندازي. انگار اصلا مخي توي کله ت نداري.
دوروتي: خيلي هم دارم.
هانک: خب، اگه داري، پس چرا ازش استفاده نمي کني؟ وقتي برمي گردي، از طرف خونه خانم گالچ رد نشو. اگه اين کارو بکني، توتو هم نمي ره توي باغچه اون خانم و تو هم توي دردسر نمي افتي. خيلي ساده ست.
دوروتي: اوه هانک، تواصلا گوش نمي کني چي مي گم.
هانک: خب، کله ت از کاه که پر نشده ، شده ؟
نماي متوسط از زيک که خوک ها را جا مي کند. دوروتي از سمت چپ تصوير وارد مي شود. روي نرده هاي آغل راه مي رود: زيک به طرفش مي رود. دوربين روي دالي به طرفشان نزديک مي شود. زيک سطل خوراکي جلوي خوک ها خالي مي کند .
زيک : هي! قبل از اين که تبديل به سکه هاي پولتون کنم برين تو! گوش کن دختر، باز مي خواي اجازه بدي اون گوساله پير غافلگيرت کنه و زهره ت رو بترکونه؟
نماي متوسط از زيک که سطل خوراکي در محوطه خوک ها خالي مي کند و حرف مي زند.
زيک: اصلا نبايد ترسي ازش به دل راه داد. يه خورده دل داشته باش، همين.
نماي متوسط از دوروتي که بين آغل خوک ها ، روي لبه حفاظ راه مي رود.
دوروتي: من ازش ترسي ندارم.
نماي متوسط از زيک که سطل غذاي ديگري برداشته و در محوطه خوک ها مي ريزد.
زيک: پس دفعه بعد که غر زد و جيغ کشيد، برو طرفش و تف کن تو چشاش. اين کاريه که من اگر جاي تو بودم مي کردم!
نماي متوسط از دوروتي روي لبه حفاظ که کنترل خود را از دست داده، به درون لانه خوک ها مي افتد.
دوروتي : آي!
نماي نيمه درشت از زيک که واکنش نشان مي دهد. در حالي که به داخل محوطه خوک ها مي پرد، دوربين هم به طرف چپ حرکت افقي مي کند. پاهاي دوروتي را از توي سيم ها خلاص کرده، سپس از روي زمين بلندش مي کند. در حالي که زيک دوروتي را از لانه خوک ها خارج مي کند، دوربين حرکتي افقي به سمت راست مي کند. زيک او را کنار هانک و هيکوري روي زمين مي گذارد. خودش از محوطه بيرون مي پرد. مي نشيند . پيشاني اش را تميز مي کند.
دوروتي: واي ، زيک! کمک کن زيک! منو از اينجا بيار بيرون! کمک!
هيکوري: دوروتي ، حالت خوبه؟
دوروتي : آره،خوبم. اوه افتادم اون تو و زيک...
نماي متوسط از زيک، دوروتي ، هانک و هيکوري. همگي به زيک نگاه مي کنند و مي خندند. عمه ام با يک ظرف پيراشکي وارد قابل تصوير مي شود . دوربين روي دالي به طرف هانک مي رود. عمه ام و هيکوري صحبت مي کنند. هانک و هيکوري، هر کدام يک پيراشکي برمي دارند، به سمت چپ نما مي روند. در حالي که عمه ام به طرف زيک و دوروتي مي آيد، دوربين عقب مي کشد. عمه با زيک صحبت مي کند . در حالي که دوروتي و عمه ام به سمت چپ قاب مي روند. دوربين جلومي کشد. دوروتي پيراشکي بر مي دارد. عمه ام با سرعت به سمت چپ تصوير مي رود.
دوروتي: جالبه زيک، تو هم مثل من توي دلت خالي شد!
هانک: چي شده؟ مي خواي بذاري يه خوک کوچولوي پير ازت يه آدم بي جربزه بسازه؟
هيکوري: زيک، به خودت نگاه کن، رنگت مثل گچ سفيد شده.
عمه ام: هي ،هي ، يه عالمه کار درايم و شماها اينجا وايسادين و چي بلغور مي کنين؟ سه تا کارگر مزرعه دست و پا چلفتي مي شناسم که قبل از اين که خودشون هم بفهمن، از کار بيکار شدن!
هيکوري: خب، دوروتي داشت روي...
عمه ام: هيکوري، خودم ديدمت که داشتي با اون دستگاه ور مي رفتي. حالا ديگه تو و هانک برگردين سرهمون واگن!
هيکوري: چشم خانم گيل. ولي يه روزي بالاخره توي اين شهر مجسمه منو نصب مي کنن و...
عمه ام: باشه، ولي فعلا نمي خواد ژستش رو بگيري. بياين، بياين. با شکم خالي نمي شه کار کرد. چند تا پيراشکي بخورين.
هانک: خانم گيل، به به.
عمه ام : تازه درستشون کردم.
هيکوري: ممنون.
هانک: محشره.
زيک: مي دونين دوروتي افتاد تو خوکدوني.
عمه ام: براي دوروتي خوب نيست که دوروبر خوکدوني بپلکه! حالا برو قبل از اين که خوکا دچار کم خوني بشن، بهشون غذا بده.
زيک: چشم خانوم.
دوروتي: عمه ام، واقعاً مي دونين خانوم گالچ گفت خيال داره چه بلايي سر توتو بياره؟ اون گفت مي خواهد...
عمه ام: بسه ديگه دوروتي جون، اين قدر فکر و خيال نکن، تو هميشه براي خودت از کاه، کوه مي سازي.
دوروتي: نه...
عمه ام :حالا فقط امروز بيا و محبتي به ما بکن و جايي برو که ديگه گرفتار هيچ مشکل و دردسري نشي.
نماي نيمه درشت از دوروتي که واکنش نشان مي دهد و حرف مي زند.
دوروتي:.... جايي که گرفتار هيچ مشکل و دردسري نشم...
نماي متوسط از دوروتي و توتو. دوروتي تکه اي يپراشکي جلوي توتو مي اندازد. تو تو آن را مي خورد. دوروتي در حال جلو رفتن، حرف مي زند. آواز مي خواند. به تلي علف تکيه مي دهد. سپس به يک ماشين درو نزديک مي شود.
حرکت افقي دوربين به سمت راست.
دوروتي: توتو، فکر مي کني همچنين جايي هم وجود داشته باشه؟ بايد وجود داشته باشه. اونجا جايي نيست که بشه با قطار يا قايق رفت. جاي دوريه، خيلي دور پشت ماه. اون ور بارون.
دوروتي(مي خواند):
جايي، برفراز رنگين کمان، آن بالا بالاها
سرزميني است که زماني حرفش را توي يه لالايي مي شنيدم
جايي، بر فراز رنگين کمان، که آسمانش آبي است
جايي که روياهايي که دل مي دهي و در سر مي پروراني واقعاً جامعه عمل پوشانده مي شوند...
نماي درشت از توتو در کنار چرخ بزرگ ماشين درو، که به آواز گوش مي دهد. نماي نيمه درشت از دوروتي که آواز مي خواند. دست هايش را به چرخ مي گيرد و کش و قوس مي رود. سپس به جلوي چرخ مي آيد. توتو به روي جاي راننده مي پرد و روي صندلي مي نشيند. دوروتي نازش مي کند. جلوي ماشين درو مي نشيند. دوربين عقب مي کشد، دوروتي آوازش را تمام مي کند.
دوروتي (مي خواند):
... روزي آروزيم را از ستاره اي مي طلبم
و خود را جايي مي يابم که از ابرها فرسنگ ها فاصله دارد
جايي که مشکلات مثل [يخ] آب مي شوند
جايي بر فراز لوله دودکش ها
همان جاست که مي تواني مرا بيابي
جايي بر فراز رنگين کمان ، همان جا که پرندگان مهاجر پرواز مي کنند
پرنده ها بر فراز رنگين کمان پرواز مي کنند
پس چرا ، خدايا، من نتوانم؟
اگر آن پرنده هاي کوچک مهاجر، خوشحال و سرحال
فراسوي رنگين کمال پرواز مي کنند
آه چرا، خدايا، چرا من نتوانم؟
نماي باز از خانم گالچ که با دوچرخه اش در جاده اي روستايي مي راند. دوربين همراه با او به سمت راست حرکتي افقي مي کند.
نماي باز از خانم گالچ که سوار بر دوچرخه به طرف خانه خانواده گيل مي رود. توقف مي کند و در حالي که عمو هنري به سمتش مي آيد، از دوچرخه پياده مي شود.
خانم گالچ: آقاي گيل!
عمو هنري: سلام خانوم گالچ.
خانم گالچ: بايد همين الساعه با شما و خانمتون...
نماي نيمه درشت از عمو هنري و خانم گالچ دم دروازه، صحبت مي کنند. عمو هنري لته دروازه را رها مي کند. واکنش خانم گالچ که از سمت چپ نما خارج مي شود. عمو هنري قلم مو را زمين مي گذارد . راه مي افتد به سمت چپ تصوير.
خانم گالچ: ...درباره دوروتي حرف بزنم.
عموهنري: دوروتي؟ خب، مگه چه کار کرده؟
خانم گالچ: چه کار کرده ؟! گازي که گرفته، نزديک بود شلم کنه!
عموهنري: منظورتون اينه که دوروتي گازتون گرفته؟
خانم گالچ: نخير، سگش!
عموهنري: اوه، يعني دوروتي سگش رو گاز گرفته؟
خانم گالچ: گفتم نه!
ديزالو به:
داخلي، نماي باز از اتاق نشيمن خانواده گيل. عموه ام و خانم گالچ نشسته اند. دوروتي وارد قاب تصوير مي شود. توتو در بغلش است. دوربين روي دالي به طرف آنها مي رود و همراه با دوروتي به طرف عمو هنري حرکتي افقي مي کند. دوربين سپس به سمت چپ، به طرف عمه ام و خانم گالچ مي چرخد. خانم گالچ حکم کلانتر را به عمه ام نشان مي دهد. عمو هنري وارد قابل تصوير مي شود. نگاهي به حکم مي اندازد. خانم گالچ سبد را از زمين برمي دارد. آن را بالا مي آورد. دوروتي به طرف خانم گالچ فرياد مي زند. خانم گالچ سعي مي کند توتو را از بغل دوروتي بيرون بياورد. عمو هنري توتو را مي گيرد. آن را درون سبد مي گذارد:
خانم گالچ: اين سگ تهديدي ست براي اهالي اين منطقه، اونو پيش کلانتر مي برم و تأکيد مي کنم که اونو از بين ببرن.
دوروتي : از بين ببرن؟! توتو رو؟ اوه، شما نمي تونين اين کارو بکنين! نبايد! عمو هنري! شما که بهش اجازه نمي دين ، مي دين؟
عموهنري: البته که اجازه نمي ديم. مي ديم. ام ؟
دوروتي : خواهش مي کنم عمه ام. توتو منظوري نداشته. نمي دونسته که داره کار بدي انجام مي ده. اين منم که بايد تنبيه بشم. من بهش اجازه دادم بره توي باغچه اين خانوم. مي تونين بدون شام بفرستينم بخوابم.
خانم گالچ: اگه سگ رو تحويلم ندين، شکايت مي کنم و خسارتي از تون مي گيرم که داغ مزرعه رو ، رو دلتون بذاره! قانوني هست که در مقابل گاز سگ ها، از هر شهروندي حمايت مي کنه!
عمه ام : اگه بهش قلاده ببنده چي ؟ واقعا سگ مهربونيه .، يعني منظورم اينه که با آدم هاي مهربون ، مهربونه.
خانم گالچ: خب، اين ديگه به تصميم کلانتر بر مي گرده . اين حکم اونه که بهم اجازه مي ده سگ رو ببرم .مگه اين که بخواين قانون رو زير پا بذارين.
عمو هنري: اوه.... آره خب...
عمه ام : خب، دوروتي ما نمي تونيم قانون رو زير پا بذاريم.متأسفانه توتوي طفلي بايد بره.
خانم گالچ: حالا سر عقل اومدين.
دوروتي : نه...
خانم گالچ: اينم چيزيه که من مي ذارمش توش و با خودم مي برمش، تا نتونه دوباره بهم حمله بکنه.
دوروتي: اوه، نه ، نه ! بهت اجازه نمي دم اونو با خودت ببريش! برو، از اينجا دور شو! اووه، اصلا خودم گازت مي گيرم!
عمه ام : دوروتي!
دوروتي : عجوزه پير خبيث! عمو هنري، عمه ام ، نذارين توتو رو با خودش ببره. خواهش مي کنم نذارين اونو با خودش ببره.
خانم گالچ: نگاه کنين! حکم دارم! بذارين...
دوروتي: جلو شو بگيرين!
عمه ام: هنري، بذارش توي سبد.
خانم گالچ: اين درسته!
دوروتي: اوه عمو هنري، اين کارو نکنين . اوه، توتو! نه...
نماي نيمه درشت از دوروتي که گريه مي کند. به عمه ام و سپس به عموهنري نگاه مي کند و سپس برگشته،به طرف در مي دود.
نماي متوسط از دوروتي که از اتاق بيرون مي دود. عمه ام از جا بر مي خيزد. به دوروتي که خارج مي شود نگاه مي کند. سپس برگشته به خانم گالچ و عمو هنري مي نگرد. عمه ام با خانم گالچ صحبت مي کند. دوربين جلومي کشد. عمه ا م از سمت چپ قاب خارج مي شود. عمو هنري در صندلي سمت راست تصوير نشسته، لبخند مي زند.
عمه ام: آلميرا گالچ، فقط به اين دليل که مالک نصف اين منطقه اي ، دليل نمي شه که سرنوشت بقيه ما رو هم توي چنگت داشته باشي ! بيست و سه ساله که هي به خودم فشار مي آوردم نا نظرم رو راجع به تو بهت بگم. و حالا هم خب، از اونجا که يک زن مسيحي و مؤمنم، نمي تونم بگمش!
ديزالو به:
نماي متوسط از خانم گالچ که سوار بر دوچرخه به سمت چپ تصوير مي راند. دوربين روي دالي به طرف سبد که پشت دوچرخه قرار دارد، نزديک مي شود .توتو سرش را از درون سبد بيرون مي آورد. نگاهي به اطراف مي اندازد و سپس بيرون مي پرد.نماي متوسط از توتو که پايين مي پرد.در حالي که توتوبه سمت چپ جاده مي دود، دوربين بالا مي کشد. نماي باز از خانم گالچ که سوار بر دوچرخه از آن جاده خاکي پايين مي رود و از سمت چپ تصوير خارج مي شود.
ديزالو به :
نماي متوسط از دوروتي در اتاقش. دوروتي روي زمين، کناز تختش نشسته و گريه مي کند. توتو از پنجره به درون و روي تختخواب مي پرد. در حالي که دوروتي او را بغل کرده و نوازش مي کند، دوربين جلو مي کشد . دوروتي با توتو حرف مي زند. سپس چمداني از زير تخت بيرون مي آورد و شروع مي کند به پر کردنش. (توتو پارس مي کند).
دوروتي:توتو، عزيزم، اوه، برگشتي پيشم! اوه، چقدر خوشحالم ! توتو! اوه، همين الانه ست که بيان دنبالت .بايد زود از اينجا بريم! بايد از اينجا فرار کنيم ! زود!
ديزالو به:
نماي متوسط از جا پاي دوروتي و توتو در جاده خاکي. در حرکت عمودي دوربين آنها را مي بينيم که در امتداد جاده پيش مي روند. دوروتي چمدان و سبد سگ را در دست دارد.
ديزالو به:
نماي باز از دوروتي و توتو که از روي پلي به سمت راست قدم برمي دارند.
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو بر روي پل. به پايين نگاه مي کند. توتو در پايين جاده جلو مي دود و از قاب تصوير خارج مي شود.
نماي نيمه باز از کمپي کنار جاده . نوشته روي واگن. دوربين روي دالي به طرف واگن مي رود. نوشته روي واگن:
«پروفسور مارول
که سلاطين اروپا او را مورد تحسين قرار داده اند.
اجازه دهيد درگوي بلورينش
گذشته، حال و آينده شما را بخواند.
تردستي و شعبده بازي هم انجام مي شود.»
دوروتي از سمت چپ تصوير وارد مي شود.نوشته هاي روي واگن را مي خواند. به زمزمه خارج از قاب پروفسور واکنش نشان مي دهد. نماي متوسط از پروفسور که از واگن پايين مي آيد. دوروتي را مي بيند و در حالي که به طرف آتشي در سمت چپ تصوير مي رود، با او حرف مي زند، دوروتي جلو مي آيد.
پروفسور: به، به، به ....مهمون داريم هان؟ و حالا اين مهمون کي مي تونه باشه؟ نه، نه بهم نگو الان.
نماي نيمه درشت از پروفسور که کنار آتش مي نشيند. دوروتي جلو مي رود. صحبت مي کنند.
پروفسور: بذار ببينم . تو... با لباس مبدل سفر مي کني، نه، اين نيست. من ...تو... داراي مي ري ملاقات کسي ... نه، اشتباه کردم . تو... تو... از خونه فرار کردي.
دوروتي : چه جوري حدس زدين؟
پروفسور: پروفسور مارول هيچ قوت حدس نمي زنه... اون مي دونه! خب، حالا واسه چي داري فرار مي کني؟
دوروتي : چون.....
پروفسور : نه، نه.. بهم نگو. اونا... اونا توي خونه درکت نمي کنن. قدرت رو نمي دونن. مي خواي سرزمين هاي ديگه ... شهرها، کوه ها ، اقيانوس ها ي بزرگ رو ببيني...
دوروتي : واي خدا من، انگار واقعاً مي تونين او چيزي رو که توي وجودمه، بخونين.
نماي متوسط از پروفسور و دوروتي، کنار آتش، پروفسور سوسيسي سيخ کرده و کباب مي کند.
پروفسور:آره...
دوروتي:خواهش مي کنم پروفسور ، مي شه ما هم همراه شما بياييم؟
نماي درشت توتو که وارد قاب تصوير شده و سوسيس را به دندان گرفته و از سيخ مي کند ومي برد.
پروفسور(صداي خارج از قاب): خب، ما ...اه...
دوروتي : (صداي خارج از قاب): اوه، توتو، اين کار...
نماي متوسط از پروفسور و دوروتي. دوروتي توتو را سرزنش مي کند.
دوروتي(صداي خارج از قاب): ... مؤدبانه نيست! هنوز بهمون تعارف نکردن.
نماي نيمه باز از پروفسور و دوروتي. توتو جلويشان سوسيس را مي خورد . پروفسور مي خندد و حرف مي زند. سوسيس ديگري به سيخ مي کشد.
پروفسور: قدمش روي چشم. سگ من و شما نداره ، هان؟ خب منظو... بذار ببينم، چي داشتيم مي گفتيم؟
نماي نيمه درشت از پروفسور و دوروتي که صحبت مي کنند. پروفسور سيخ را سمت چپش روي زمين مي گذارد.
پروفسور: اوه، آره، تو، تو مي خواستي برگردي خونه، هان؟
دوروتي : اوه نه، مي خواستم همسفر شما بشم.
پروفسور: آها...
دوروتي: توي خونه هيچ کس به من توجهي نداره. حتي دلشون هم برام تنگ نمي شه،
پروفسور: اوه، نه. اين طوري هام نبايد باشه.
دوروتي: نه، واقعا نمي شه. راستش رو مي گم.
پروفسور: اوه...
دوروتي حتي ديروز، عمه ام داشت به اونا اجازه مي داد، توتو رو بکشن، فقط به اين بهانه که خانونم گالچ رو گاز گرفته.اوه، خواهش مي کنم پروفسور چرا نمي ذارين ما هم با شما بياييم و همه سلاطين اروپا را ببينيم؟
پروفسور: سلطاني رو هم مي شناسي؟ آهان- منظورت آينه - آره، خب ، من ... من هيچ وقت قبل از مشورت با گوي بلورينم دست به هيچ کاري نمي زنم، بذار...
نماي نيمه باز از پروفسور که بر مي خيزد.در حالي که به اتفاق دوروتي به سمت راست واگن مي رود، دوربين نيز با حرکتي افقي تعقيبشان مي کند.
پروفسور: بريم اين تو.... ما..همراه من بيا. نشونت مي دم. آمدي، آهان ، اينجا.
نماي نيمه باز . داخلي.واگن.دوروتي و پروفسور داخل مي شوند. دوربين روي دالي جلو مي کشد. پروفسور ، صندلي اي براي دوروتي جلو مي کشد. سپس چند تا شمع روشن مي کند. مي نشيند . عمامه اي روي سر مي گذارد و با دوروتي صحبت مي کند. دوروتي چشم هايش را مي بندد. پروفسور سبد دوروتي را برمي دارد.نگاهي به درونش مي اندازد. عکسي از توي سبد بيرون مي کشد.
پروفسور: درسته. اينجا... راحت بشين اينجا. خوبه. هاها! اين، اين همون گوي سحر آميز واقعي و اصيليه که راهبان ايسيس (Isis) و اوسيريس (Osiris) در دوران فراعنه مصر ازش استفاده مي کردن. هموني که کلئوپاترا اول بار نزديک شدن جوليوس سزار و مارک آنتوني رو توش ديد و...غيره و غيره. خب ، حالا دخترم بهتره يه لحظه چشمات رو ببندي تا بهتر بتونيم با ابديت هماهنگ باشيم. ما... ما اين کارها رو بدون... اينسرت. نماي درشت از عکس دوروتي و عمه ام...
پروفسور: ... دست يافتن به...
نماي نيمه درشت از پروفسور که به عکس نگاه مي کند.
پروفسور:..ابديت ، نمي تونيم انجام بديم. آره.
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور که عکس را روي صندلي مي گذارد. دوروتي چشمانش را بازمي کند .در حالي که پروفسور به درون گوي بلورين نگاه مي کند ، دوربين جلو مي کشد.
پروفسور: درست... شد. حالا مي توني چشمات روباز کني. ما همگي توي گوي خيره مي شيم آه... اين چيه که مي بينم؟ يه خونه ...با حصارهاي دورش...
نماي درشت از دوروتي. دوربين از سمت راست پروفسور صحنه را مي گيرد. دوروتي واکنش نشان مي دهد.
پروفسور.....و يک طويله...با يک ماشين «بادزن»....و اسبي در حال حرکت.
نماي نيمه درشت از پروفسور. دوربين از سمت چپ پروفسور صحنه را مي گيرد. او به گوي بلورين نگاه مي کند. صحبتش ادامه دارد.
پروفسور: نه... يه خروس با تاجي بزرگ.
نماي درشت از دوروتي. دوربين از کنار پروفسور صحنه را مي گيرد.
دوروتي: اين مزرعه ماست!
پروفسور: اوه... آره....
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور که به گوي بلورين نگاه مي کند و سپس نظري به عکس کنارش مي اندازد.
پروفسور: آره، يه، يه زن مي بينم...اون...
اينسرت. نماي درشت از عکس.
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور، که دوباره عکس را کناري مي گذارد و نگاهي به گوي مي اندازد.
پروفسور: ... اون زن يه لباس خالدار پوشيده...
نماي نيمه درشت از پروفسور. دوربين از سمت دوروتي صحنه را مي گيرد.
پروفسور: ...قيافه ش غم زده ست.
دوروتي: آره...اين عمه امه.
پروفسور: اسمش، اسمش اميليه.
نماي درشت از دوروتي. دوربين از سمت پروفسور صحنه را گرفته . دوروتي واکنش نشان مي دهد.
دوروتي: درسته. چه کار داره مي کنه؟
پروفسور: خب، من... درست نمي تونم ببينم.واي ، داره گريه مي کنه.
دوروتي: اوه..
پروفسور: يه نفر اذينتش کرده ، يه نفر تازه دلش رو شکونده.
دوروتي: من؟
نماي درشت از پروفسور.دوربين از سمت دوروتي صحنه را گرفته.
پروفسور: خب، اين ، اين کسيه که اون خيلي دوستش داره. کسي که اون خيلي بهش محبت مي کرده . کسي که اون، موقع مريضي ، خيلي ازش مراقبت مي کرده.
نماي درشت از واکنش دوروتي، که صحبت مي کند . دوربين از سمت پروفسور صحنه را گرفته.
دوروتي: يه زماني سرخک گرفتم و اون يه لحظه هم از کنارم دور نشد.
پروفسور: آه... اوه...
دوروتي : الان داره چه کار مي کنه؟
نماي نيمه درشت از پروفسور که به گوي نگاه مي کند. دوربين از طرف دوروتي صحنه را گرفته.
پروفسور: خواب.
دوروتي: کاغذ ديوارش گلاي....
نماي نيمه درشت از پروفسور. دوربين از طرف دوروتي.
دوروتي: خشخاش داره؟
پروفسور: گفتم که کاغذ ديواريش گلاي خشخشاش داره! ا... اون.... اين ديگه چيه؟
واي، اون...داره دستش رو روي قبلش مي ذاره...اون.. داره مي افته...
نماي درشت از واکنش دوروتي. دوربين پروفسور را گرفته که حرف مي زند.
پروفسور: ... روي تخت.
دوروتي: اوه نه... نه!
پروفسور: همين... گوي تاريک شد.
دوروتي: اوه.. شما ...
نماي نيمه درشت از دوروتي و پروفسور . دوروتي از جا مي جهد. سبدش را بر مي دارد.
به سمت چپ تصوير مي رود.
دوروتي:... واقعاً که فکر نمي کنيد مريض باشه، هان؟ اوه... بايد همين الان برگردم خونه!
پروفسور: ولي... منظورت چيه؟ فکر مي کردم مي خواي با من همسفر بشي.
دوروتي : اوه ، نه، نه، همين الان بايد برم پيشش.
نماي نيمه درشت از دوروتي که توتو را بغل مي کند. حرکت افقي دوربين در حالي که دوروتي از پله هاي واگن پايين مي رود، با توتو حرف مي زند.در حالي که دوروتي به سمت چپ تصوير مي دود، دوربين هم با حرکتي افقي تعقيبش مي کند. دوروتي چمدانش را برمي دارد. توتو را زمين مي گذارد. دو تايي از سراشيب تپه بالا مي روند. باد برگ ها را اين سو و آن سو پراکنده مي کند.
دوروتي: ... بيا توتو! اوه، چه کار کنم؟ اگر بريم خونه اوناتو رو تحويل کلانتر مي دن. واگه نريم، شايد عمه ام ...خب، شايد بميره! مي دونم چه کار بايد بکنم : تو رو مي دم دست هانک. اون از تو مواظبت مي کنه. ولي بايد عجله کنيم. خداحافظ پروفسور مارول ... و خيلي خيلي ممنون!
نماي نيمه باز از پروفسور که از واگن خارج مي شود. حرکت افقي دوربين که پروفسور را تا اسبش تعقيب مي کند. باد مي وزد. پروفسور نگاهي به اطراف مي اندازد و مي رود که همراه با اسبش از سمت چپ نما خارج شود.
پروفسور: سيلوستر، بهتره بپوشمونمت...توفاني تو راهه... يا به قول محلي ها، يه هيولا... دخترک طفلي... اميدوارم سالم برسه خونه ش.
ديزالوبه:
نماي متوسط از محوطه جلوي مرزعه، مرغ ها توي محوطه بال مي زنند و به سمت چپ، به طرف طويله رانده مي شوند. باد شديد، گرد و خاک و خاک و خاشکاک را به هوا بلند کرده . دوربين بالا مي کشد . عمو هنري به سمت جلوي تصوير مي دود با هانک صحبت مي کند. هانک از سمت چپ تصوير خارج شده به داخل طويله مي رود. عمو هنري پيش مي آيد. دوربين روي دالي عقب مي کشد و هيکوري را نشان مي دهد. که در حال تعمير بادزن است. صحبت مي کنند. با عجله به سمت چپ تصوير مي روند. زيک از سمت چپ به جلوي تصوير مي دود. هيکوري از طويله خارج مي شود.
عموهنري: هانک، اسب ها رو آزاد کن! هيکوري کجاست؟ هيکوري! لعنت! هيک...
هيکوري (صداي خارج از قاب): اينجام.
عموهنري: هي، اونجا چه کار مي کني؟
هيکوري: روز خوش شانسي منه! گرد باد تو راهه. بذارين بهتون نشون بدم که ماشين من چه کار بلده بکنه! مي بينين. اين طوري...
عموهنري: لعنت برتو! برو به هانک کمک کن و اسب ها رو آزاد کنين.
هيکوري: باشه... ولي پشيمون مي شي.
عمو هنري : يالا، زود باش! زود باش بهت مي گم!
نماي باز از زيک که به آسمان اشاره مي کند . هانک و ديگران اسب ها را از طويله خارج مي کنند.
زيک: خودشه... يه گردباده!
نماي بسيار باز از مزرعه خانواده گيل. گردباد نزديک مي شود.
نماي نيمه باز از عمه ام که با عجله از خانه بيرون مي آيد. دو دستش را جلوي دهان گرفته و فرياد مي زند.
عمه ام: دوروتي! دوروتي!
نماي نيمه نزديک از دوروتي و توتو نزديک حصار خانه، دوروتي از زاويه چپ به خانه نگاه مي کند.
نماي باز از عمو هنري، هانک، هيکوري و زيک، اسب ها را که آزاد کرده اند، به طرف راست تصوير مي دوند.
عموهنري: بياين...همگي توي پناهگاه!
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو که بر خلاف جهت باد به زحمت پيش مي روند. خار و خاشاک و شاخه هاي درخت در باد به هوا مي روند. دوروتي از حرکت باز مي ايستد. توتو را بغل مي کند.
نماي نيمه باز از عمه ام جلوي درگاه خانه. عمو هنري ، هانک ، زيک و هيکوري به اين سو و آن سو مي دوند. عمه ام دوباره فرياد مي زند. سپس همگي سعي مي کنند به داخل پناهگاه بروند.
عمه ام: هنري! دوروتي رو نمي توانم پيدا کنم! يه جايي توي توفان گير کرده! دوروتي! نماي نيمه باز از دوروتي که توتو را در آغوش دارد. دروازه را با فشار باز مي کند. به زحمت راه خود را در آن باد شديد باز کرده و جلو مي رود. حرکت افقي دوربين همراه دوروتي که به طرف درگاه خانه مي رود. باد صندلي و چيزهاي توي درگاهي را به اين سو و آن سويي پرت مي شود. دوروتي در توري خانه را باز مي کند. در توري از جا کنده شده و به سويي پرت مي شود. دوروتي وارد خانه مي شود. نماي نيمه باز از زيک و هانک به داخل پناهگاه مي روند. در پناهگاه زيرزميني را مي بندند. نماي نيمه باز از دوروتي در داخل اتاق نشيمن. در حالي که اتاق را مي پيمايد، دوربين به سمت چپ مي چرخد. فريادهاي خارج از قاب . دوروتي با عجله به طرف آشپزخانه مي رود و دوربين در همان حال، عقب مي کشد. سپس از در سمت راست خارج مي شود.
دوروتي: عمه ام! عمه ام !
نماي بسيار باز از مزرعه خانواده گيل، گردباد نزديک مي شود.
نماي متوسط از دوروتي که لبه تخت مي نشيند. توتو را در آغوش دارد.باد پنجره را از جا مي کند. پنجره به پشت سر دوروتي اصابت مي کند. دوروتي به زمين مي افتد. سپس گيج و مدهوش از جا بر مي خيزد. لبه تخت مي نشيند. توتو مي پرد و کنارش مي نشيند. دوروتي به پشت روي تخت مي خوابد.
نماي خيلي باز از مزرعه گيل. گردباد به آن اصابت مي کند. گرد و غبار گرداگرد خانه پيچ و تاب مي خورند. خانه در ميانه آن همه گرد و غبار ، شروع مي کند دور خودش چرخيدن و بالا رفتن. تکه پاره چيزهاي ديگر نيز به هوا مي روند.
ديزالو به:
نماي درشت دوروتي روي تخت. چشم باز مي کند و به پيرامون خود مي نگرد.
نماي متوسط از دوروتي و توتو روي تخت. دوروتي از جا بر مي خيزد و دوربين در همين حال روي دالي عقب مي کشد. دوروتي از پنجره به بيرون نگاه مي کند. درخت ها و اثاثيه خانه را مي بيند که به پرواز در آمده اند.
نماي متوسط از دوروتي که به بيرون مي نگرد. برمي گردد و با توتوصحبت مي کند.
دوروتي : توتو، ما روي زمين نيستيم!
نماي نيمه باز از بيرون پنجره. قفس مرغ ها و بعد خانم پيري که روي يک صندلي گهواره اي نشسته و مي بافد. به پرواز در آمده اند.
نماي متوسط از دوروتي و توتو. دوروتي واکنش نشان مي دهد.
نماي نيمه باز از بيرون پنجره. گاوي در حال پرواز،ما مي کشد.
نماي متوسط از دوروتي و توتو. پارس مي کند، از روي تخت به زمين مي پرد.
(صداي ما کشيدن گاو، خارج از قاب)
نماي نيمه درشت از توتو که به زير تخت مي خزد.
نماي متوسط از دوروتي که روي تخت مي نشيند. از سمت چپ به بيرون پنجره نگاه مي کند.واکنش او در حالي که به چيزهاي مختلف شناور در هوا نگاه مي کند . دو مرد که سوار قايقي پارويي هستند، به اجسام شناور مي پيوندند. هر دو به احترام دوروتي کلاه از سر بر مي دارند. دوروتي به سويشان دست تکان مي دهد.
نماي نيمه درشت از توتو که از زير تخت به بيرون نگاه مي کند. صداي خارج از قاب ما کشيدن گاو. توتو دوباره به سرعت خودش را زير تخت مي کشد.
نماي نيمه باز از فضاي بيرون پنجره. گاو شناور.
نماي نيمه درشت از دوروتي که بر مي خيزد و به بيرون نگاه مي کند.
نماي نيمه باز از فضاي بيرون. درختي در فضا شناور است.
نماي نيمه درشت از واکنش، دوروتي که برمي گردد...
دوروتي : ما بايد درست....
نماي نيمه درشت از توتو که از زير تخت نيم نگاهي به بيرون مي اندازد.
دوروتي (صداي خارج از قاب):....توي گرد باد باشيم.
نماي درشت دوروتي که به بيرون از پنجره نگاه مي کند. واکنش او، در حالي که لبه تخت مي نشيند، دوربين حرکتي افقي مي کند.
نماي متوسط از دوروتي که لبه تخت نشسته و به بيرون نگاه مي کند. خانم گالچ را سوار بر دوچرخه اش ،شناور در هوا مي بيند و واکنش نشان مي دهد. سپس پايين به توتو نگاه مي کند. خانم گالچ به پنجره نزديک تر مي شود. دوچرخه اش به جاروي جادوگري و لباسش به جامه اي بلند و کلاه معمولي اش به کلاهي نوک تيز تبديل مي شوند.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به بيرون نگاه مي کند ، يکه خورده، دست هايش را جلوي چشمانش مي گيرد.
نماي نيمه باز از دوروتي که به صورت روي تخت مي افتد. خانم گالچ شناور، ناپديد مي شود.
نماي متوسط از «قيف» پيچ و تاب خورنده گردباد.خانه از دل گرد باد جدا مي شود، ولي همچنان به دور خود مي چرخد.
نماي نيمه باز از دوروتي که توتو را بغل گرفته ، خوش را روي تخت مي اندازد و جيغ مي کشد. نماي بسيار باز از خانه که دور خود مي چرخد. گرد باد در پس زمينه پيچ و تاب مي خورد.(دوروتي جيغ مي کشد)
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو که روي تخت دراز کشيده اند.خانه پيچ و تاب مي خورد. دوروتي جيغ مي کشد . خانه در درون گرد و غبار مي چرخد و پايين مي رود و از سمت چپ نما خارج مي شود.
نماي بسيار باز از خانه، از بالا، که دور خود مي چرخد و پايين مي رود.
نماي بسيار باز از خانه که همچنان شناور از دل ابرها عبور کرده و پايين مي رود.
نماي نيمه باز از دوروتي و توتو که روي تخت دراز کشيده اند. خانه به زمين اصابت مي کند. دوروتي جيغ مي کشد. به اطرافش نگاه مي کند. سپس از روي تخت بر مي خيزد. به سمت راست تصوير مي رود. سبد را برمي دارد، در را باز مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي که جلو مي رود. به بيرون نگاه مي اندازد. در حالي که دوروتي به سمت راست تصوير رفته و خارج مي شود، دوربين حرکتي افقي مي کند. داخلي.خانه روستايي. نماي نيمه باز از دوروتي که از سمت راست نما بيرون رفته و در را - که رو به سرزمين مانچکين ها گشوده مي شود- باز مي کند. دوربين از وراي در جلو مي کشد و به سمت راست مي پيچد تا نماي کاملي از «مرکز مدني دهکده مانچکين» [civic center of the muncfkin village] بگيرد. دوروتي از مشاهده آن چه در مقابل چشمانش مي بيند، مات و مبهوت مانده است. نماي نيمه باز از دوروتي و توتو در بلغش که به اين سو و آن سوي دهکده نگاه مي کند وحرف مي زند.
دوروتي : توتو، احساس مي کنم که ديگه توي کانزاس نيستيم.
نماي درشت از دوروتي و توتو در بغلش، که نگاه مي کند و حرف مي زند.
دوروتي: ما بايد روي رنگين کمال باشيم!
نماي باز از دوروتي که توتو را زمين مي گذارد. به سمت چپ تصوير مي رود، واکنشي نشان مي دهد و آهسته برگشته به طرف دوربين مي رود و از سمت راست نما خارج مي شود.
ديزالوبه:
نماي نيمه باز از گليندا(Glinda) که به سمت راست، به دوروتي نگاه مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به سمت چپ به گليندا نگاه مي کند. واکنش نشان مي دهد، حرف مي زند.
دوروتي : حالا ديگه... مطمئنم که در کانزاس نيستيم.
نماي نيمه باز از گليندا . دوربين همراه با او به طرف دوروتي و توتو، حرکتي افقي مي کند. دوربين جلو مي کشد. صحبت مي کنند.
گليندا: تو يه ساحره خوبي يا به ساحره بد؟
دوروتي: کي ، من؟ واي ، من اصلا ساحره نيستم. من دوروتي گلي، اهل کانزاس ام.
گليندا: اوه، خب...
نماي درشت از توتو ، که روي زمين پايين پاي دوروتي نشسته.
گليندا (صداي خارج از قاب): پس اين ساحره ست؟
دوروتي: کي ، توتو؟
نماي آمريکايي از گليندا و دوروتي، صحبت مي کنند و به پايين نگاه مي کنند.
دوروتي : توتو سگ منه.
گليندا: خب، يه خورده گيج شدم. مانچکين ها خبرم کردند و گفتند که يه ساحره جديد همين چند دقيقه پيش خونه اي را انداخته روي ساحره بدجنس شرق. و اينم اون خونه ست و اينم تو هستي و...
نماي نيمه درشت از پاهاي ساحره بد جنس شرق که از زير کلبه روستايي بيرون زده .
گليندا (صداي خارج از قاب): و اينم تنها چيزيه که از ساحره بدجنس شرق باقي مونده.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به سمت چپ نگاه مي کند . واکنش نشان مي دهد.
گليندا (صداي خارج از قاب): و بنابراين چيزي که مانچکين ها مي خوان بدونن...
نماي نيمه درشت از گليندا که به دوروتي نگاه مي کند و حرف مي زند.
گليندا: ... اينه که آيا تو يه ساحره خوبي يا يه ساحره بد؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که به خارج از قاب نگاه مي کند. حرف مي زند. به صداهاي خارج از قاب واکنش نشان مي دهد.
دوروتي: اوه. ولي قبلاً که به شما گفتم. من اصلا ساحره نيستم..... ساحره ها پير و زشتن. اين ديگه چي بود؟
نماي نيمه درشت از گليندا که به سمت راست تصوير نگاه مي کند و حرف مي زند.
گليندا: مانچکين ها . اونا دارن مي خندن، چون من واقعا يه ساحره هستم. اسم من گليندا است، ساحره شمال.
نماي نيمه درشت از دوروتي که به سمت چپ نگاه مي کند. واکنش نشان مي دهد، حرف مي زند، تعظيم کرده و اداي احترام مي کند.
دوروتي : واقعاً ساحره اين! اوه، خيلي معذرت مي خوام! ولي من قبلا هيچ وقت صحبتي از يه ساحره...
نماي نيمه درشت از کليندا که سمت راست نگاه مي کند و حرف مي زند.
دوروتي (صداي خارج از قاب): ... خوشگل نشينده بودم.
گليندا: فقط ساحره هاي بد، زشتن.
نماي نيمه درشت از گليندا و دوروتي که صحبت مي کنند. دوروتي به صداهاي خارج از قاب واکنش نشا ن مي دهد. دوربين عقب مي کشد. مانچکين ها از پس زمينه و از پشت بوته ها وارد قاب تصوير مي شوند. گليندا آواز مي خواند.
گليندا: چون مانچکين ها رو از دست ساحره بدجنس شرق نجات دادي، اونا خوشحالن.
دوروتي: اوه. ولي ببخشين... مانچکين ها چي هستن؟
گليندا: آدم هاي کوچولويي که در اين سرزمين زندگي مي کنن. اينجا مانچکين آباده، سرزمين مانچکين ها . و تو، عزيزم، قهرمان ملي اونا هستي. چيزي نيست...شماها همگي مي تونين بيرون بياين و از اون (دوروتي) تشکر کنين. ديگه خبري نيست... شماها همگي مي تونين خودتون رو نشون بدين.
گليندا (آواز مي خواند):
بيرون بياين، بيرون بياين، هر کجا هستين
و آشنا بشين با دختر خانومي که فرو افتاده از يه ستاره...
نماي باز از دوروتي و گليندا . توتو نيز در کنارشان است. مانچکين ها در پيش زمينه ديده مي شود. برخي نيز در پس زمينه. گيندا آواز مي خواند و در همان حال دوروتي را به طرف پس زمينه هدايت مي کند. دوربين بالا مي کشد و جلو مي رود.
گليندا(آواز مي خواند):
فرو افتاده از آسمان،
از جايي خيلي دور
و مي گه اسم ستاره ش ، کانزاسه
نماي نيمه باز از مانچکين ها. يکي از آنها از دريچه اي زير زميني بيرون مي آيد.
مي خوانند و به سمت راست پيش زمينه مي روند.
مانچکين ها (آواز مي خوانند):
و مي گه اسم ستاره ش کانزاسه.
نماي باز از دوروتي ، گليندا و توتو در کنارشان. در حالي که به سوي حوضچه مي روند، مانچکين ها نگاهشان مي کنند.
گليندا (مي خواند):
براتون مياره خبراي خوش. مگه نشنيدين؟
وقتي از کانزاس فرو افتاده،
معجزه اي اتفاق افتاده.
نماي نيمه درشت از گليندا و دوروتي که کنار حوضچه ايستاده اند . دوروتي آواز مي خواند. مانچکين ها در پس زمينه هستند.
دوروتي (مي خواند):
راستش اصلا معجزه نبود
اتفاق فقط اين بود:
باد شروع کرد پيچ خوردن... و خونه، تاب خوردن
و يه دفه لولاها در اومدن
و تازه اون وقت، ساحره براي خوابوندن خارشش...
سوار جاروش شد، همين طوري...
نماي نيمه باز از مانچکين که رقص کنان جلو مي آيد و آواز مي خواند. مانچکين هاي ديگر هم پشتش مي آيند و مي خوانند.
يک مانچکين: و اون چه که پيش اومد، چه فرخنده بود!
تعدادي از مانچکين ها :
خونه تاب و تاب خورد
آشپزخونه گيج گيجي خورد
نماي نيمه درشت از مانچکين ها. در حالي که مانچکين ها آواز مي خوانند، دوربين هم روي دالي همراه آنها حرکت مي کند.
مانچکين ها (مي خوانند):
افتاد رو سر ساحره بدجنس
وسط يه جوي
که خيلي ضايع بود
براي يه ساحره بد جنس
نماي باز از مانچکين ها که مي رقصند و مي خوانند. دوربين بالا مي کشد و بدين ترتيب گليندا و دوروتي را از سمت راست وارد قاب مي کند.
مانچکين ها (مي خوانند):
خونه تاب خورد
آشپزخانه گيج خورد و وسط يه جوي
افتاده رو سر جادوگر بدجنس
که خيلي ضايع بود
براي ...
نماي باز از کالسکه اي که تعدادي از اسب پا کوتاه آن را مي کشند. دوربين در مقابلش عقب مي کشد و مانچکين ها دورش جمع مي شوند. دوروتي و گليندا سمت راست تصويرند. مانچکين ها مي خوانند.
مانچکين ها (مي خوانند):
ساحره بدجنسي که
زماني خيلي بدجنس بود
و به خودش پيچيده بود
ازش هيچي باقي نموند
نماي متوسط از گليندا و دوروتي . مانچکين ها در پس زمينه . دوروتي شروع مي کند به سمت چپ پيش رفته جلو آمدن.
نماي باز از کالسکه ، گليندا ، دوروتي سوار بر کالسلکه، در مقابل مانچکين ها که در پس زمينه قرار دارند. يکي از مانچکين ها قدمي پيش مي گذارد و صحبت مي کند. به دنبالش يکي ديگر از دل جمعيت بيرون مي آيد و کلماتي به زبان مي آورد. در حالي که گليندا حرف مي زند، دوروتي به پيش زمينه مي آيد.
مانچکين شماره يک: ما سرخوشانه از تو ممنويم که درست و دقيق انجامش دادي.
مانچکين شماره دو: آن چنان حسابي نابودش کردي که ما تمام عيار از تو ممنويم.
گليندا (صداي خارج از قاب): اين خبر مسرت بخش رو همه جا پخش کنين.
نماي نيمه درشت از گليندا که به پيش زمينه نگاه مي کند و حرف مي زند. مانچکين ها در پس زمينه هستند.
گليندا: ساحره پير بدجنس بالاخره مرد!
نماي باز از دوروتي در کالسلکه. گليندا روي سکويي سمت چپ ايستاده. کالسکه به طرف پس زمينه حرکت مي کند. يک صف سرباز دنبالش مي رود. در حالي که کالسکه برمي گردد و به طرف پيش زمينه مي آيد، دوربين به طرف جلو، بالا مي کشد. مانچکين ها مي خوانند و مي رقصند...
مانچکين ها (مي خوانند):
دينگ دانگ! ساحره بدجنسه مرد!
کدوم پير ساحره؟
همون ساحره بدجنسه مرد!
بلند شو، هي خواب آلو!
چشمات رو بمال
از جات بيرون بيا،
بيدار شو،
ساحره بدجنسه مرد!
نماي نيمه باز از دوروتي در کالسکه. دوربين همراه با او اندکي به سمت راست مي چرخد. در حالي که صف هاي سربازان داخل مي شوند، سمت راست رژه مي روند، دوروتي از سمت راست تصوير خارج مي شود. دوربين عقب مي کشد.
مانچکين ها (مي خوانند):
اون رفت جايي که جنا مي رن جهنم، جهنم، جهنم
يو..هو، شاد باشين و بخونين،
زنگا رو به صدا در بيارين
دينگ دانگ! چه روز شادي!
بلند بخونين، يواش بخونين...
نماي باز از کالسکه و مانچکين ها به دنبالش . در حالي که کالسکه جلو و به سمت پله ها در سمت راست مي آيد، دروبين کمي عقب مي کشد.
مانچکين ها (ادامه آواز):
بذار همه بدونن
ساحره بدجنسه مرد!
نماي نيمه باز از سه «مبشر» که از عمارتي خارج شده و وارد صحنه مي شوند؛ اينها شهردار و به دنبالش وکيل و ريش سفيد شهر هستند. دوربين بر روي کرين بالا و عقب مي کشد و دوروتي را در کالسکه که در پيش زمينه قرار دارد، در قاب مي گيرد. شهردار به طرف کالسکه مي رود. دوروتي از کالسکه پياده شده و شهردار او را به طرف پس زمينه هدايت مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي و شهردار. شهردار او را تا جايي که وکيل و ريش سفيدهاي شهر ايستاده اند هدايت مي کند. برمي گردد و حرف مي زند. وکيل و ريش سفيدها و شهردار آواز مي خوانند:
شهردار: به عنوان شهردار مانچکين سيتي
در ناحيه اي از سرزمين آز
شاهانه به شما خير مقدم مي گويم
وکيل: ... ولي ما بايد قانوناً صحتش رو بررسي کنيم تا ببينيم...
شهردار: ببينيم؟
وکيل: آيا...
شهردار: آيا؟
وکيل: اخلاق، اصولاً...
ريش سفيد شماره يک: روحاً، جسماً...
ريش سفيد شماره دو: حتما، قطعاً...
همه شان با هم: يقيناً ، موثقاً
ساحره مرده !
نماي نيمه درشت از گليندا روي سکوي حوض که به پيش زمينه نگاه مي کند و لبخند مي زند.
نماي نيمه باز از مامور تحقيق مرگ هاي مشکوک که از پله ها بالا رفته و در سمت راست پيش زمينه قرار مي گيرد. در حالي که او در کنار شهردار و دوروتي مي ايستد، دوربين اندکي حرکتي افقي انجام مي دهد. طوماري را باز مي کند و مي خواند. روي طومار نوشته شده : «جواز مرگ»
مامور تحقيق : به عنوان مامور تحقيق بايد تصريح کنم که دقيقا معاينه اش کرده ام و او نه فقط صرفا مرده، بلکه واقعا و خيلي هم خالصانه مرده.
نماي نيمه باز از دوروتي ، شهردار ، وکيل و ريش سفيدان شهر. شهردار جلو مي آيد و نگاهي به پيش زمينه مي اندازد و آواز مي خواند.
شهردار: پس امروز، روز استقلال ماست، براي همه مانچکين ها و اخلافشان!
وکيل : اگر باشد خلفي!
شهردار: آري، خبر مسرت بخش را همه جا پخش کنيد.
نماي باز از شهردار، دوروتي ، ريش سفيدان شهر و مانچکين ها که جلوي پله ها جمع شده اند. شهردار صحبت مي کند. مانچکين ها ابراز احساسات مي کنند و مي رقصند.
شهردار: ساحره بدجنس پير بالاخره مرد!
مانچکين ها (مي خوانند):
دينگ دانگ! ساحره مرد!
کدوم پير ساحره؟
همون ساحره بدجنس!
نماي نيمه باز از مانچکين ها که از سمت چپ از پله ها بالا مي روند. دوربين همراه با آنها بالا مي کشد و بچه هايي را در قاب مي گيرد که در لانه اي خوابيده اند. سپس در حالي که مانچکين ها از لا به لاي کلبه ها بيرون مي آيند و مي خوانند و مي رقصند، دوربين پايين مي آيد.
مانچکين ها (مي خوانند):
دينگ دانگ! ساحره بدجنس مرد!
بلند شو هي خواب آلو!
چشمات رو بمال
ازجات بيرون بيا
بيدا شو، ساحره بد جنس مرد!
اون رفت جايي که جنا مي رن
جهنم، جهنم، جهنم
يو..هو، شاد باشين و بخونين
به صدا در بيارين زنگارو
دينگ دانگ! چه روز شادي!
بلند بخونين،
يواش بخونين
بذارين همه بدونن
ساحره بد جنس مرد!
نماي باز از سربازان مانچکين که رژه مي روند. در حالي که جلومي آيند، دوربين از بالا، عقب مي کشد. دوروتي، شهردار و ديگران از سمت راست پله ها وارد مي شوند. ديگران در پس زمينه اند.
نماي نيمه باز از سربازها که جلوي پله ها صف مي کشند. سه دختر بچه از ميان صف سربازها جلو مي آيند و دوربين براي آن دوروتي را نيز که جلوي پله ها ايستاده در قاب بگيرد، همراه با آنها حرکتي افقي مي کند. مي خوانند و مي رقصند و از سمت چپ خارج مي شوند. سه پسر بچه قلدر وارد صحنه مي شوند.
سه دختر بچه (مي خوانند):
ما نماينده ليگ لالايي هستيم، ليگ لالايي
ليگ لالايي
و از طرف ليگ لالايي
به شما در سرزمين مانچکين ها خير مقدم مي گوييم.
نماي نيمه درشت از سه پسر بچه قلدر که به سمت راست پيش زمينه نگاه مي کنند و مي خوانند و مي رقصند.
سه پسر بچه قلدر (مي خوانند):
ما نماينده صنف آب نبات چوبي هستيم،
صنف آب نبات چوب
آب نبات چوبي
واز طرف صنف آب نبات چوبي....
نماي نيمه باز از سه پسر بچه قلدر که آواز مي خوانند و به دوروتي که در قسمت راست روي پله ها ايستاده، آب نبات چوبي هديه مي کنند. آنها به ديگر مانچکين هاي پس زمينه مي پيوندند. در حالي که جلو مي آيند و مي خوانند، دوربين بالا مي کشد.
سه پسر بچه قلدر (ادامه ، آواز):
ورود تو رو به سرزمين مانچکين ها خير مقدم مي گوييم.
ترالالالالا
ترالالالالا
نماي متوسط از دوروتي که کنار شهردار، وکيل و ريش سفيدان شهر ايستاده. در حالي که آنها مي خوانند، نگاه دوروتي روي يک يک آنها مي چرخد.
شهردار : از اين پس، جزو تاريخي.
وکيل: جزو تا...
ريش سفيد: تا...
شهردار: جزو تاريخي.
گروه با هم : و از نامت تجليل مي کنيم.
شهردار: و مجسمه نيم تنه ات را
وکيل: نيم تنه ات را.
ريش سفيد: تنه ات را...
گروه با هم: مي گذاريم در تالار مشاهير!
نماي باز از دوروتي، شهردار و ريش سفيدان شهر. دوربين با حرکتي افقي از جلوي مانچکين ها در پيش زمينه عبور مي کند و همراه با پيشروي آنها، بالا مي کشد. گليندا وارد قاب تصوير مي شود. مانچکين ها جلوي گليندا و ريش سفيدان شهر و دوروتي آواز مي خوانند. ابري از دود و سپس ساحره پديدار مي شود. مانچکين ها واکنش نشان مي دهند.
مانچکين ها (مي خوانند):
ترا لالالالا
ترا لالالالا
نماي درشت از ساحره که به مانچکين ها نگاه مي کند. واکنش مانچکين ها که در پس زمينه هستند و پا به فرار مي گذارند. دوربين در حالي که ساحره را در قاب دارد، به طرف خانه گيل ها بالا مي کشد. ساحره به پاهاي ساحره شرق که از زير کلبه بيرون آمده نگاه مي کند.
خارجي. مرکز مدني دهکده مانچکن. نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا.
دوروتي که در سمت چپ پيش زمينه ايستاده و توتو را در آغوش دارد، هراسان به صحنه نگاه مي کند و با گليندا حرف مي زند.
دوروتي: فکر کردم گفتين که مرده.
گليندا: اون خواهرش بود؛ ساحره بدجنس شرق. اين ، ساحره بدجنس غربه. و اين يکي بدتر از اون يکيه.
نماي متوسط از ساحره بدجنس که از کليه روستايي روي برمي گرداند. حرکت افقي دوربين که دوروتي و گليندا را دنبال مي کند. مانچکين ها در پس زمينه ، از ترس، عاجزانه به زمين افتاده اند. ساحره با گليندا و دوروتي صحبت مي کند.
ساحره : کي خواهر منو کشته؟ کي جادوگر شرق رو کشته؟ تو کشتي؟ جواب بده!
گليندا: راحتش بذار!
ساحره: تو دخالت نکن! من اومدم انتقادم بگيرم! پس تو بودي هان؟ تو اونو کشتي... نماي نزديک از دوروتي و گليندا . دوروتي در منتها عليه پيش زمينه ايستاده و با جادوگر صحبت مي کند.
ساحره: نکشتي؟
دوروتي: نه ...نه! تصادفي اين اتفاق افتاد! عمداً نمي خواستم کسي رو بکشم!
نماي نيمه درشت از ساحره که از سمت چپ تصوير با دوروتي صحبت مي کند و جاروي جادوگري اش را به تهديد بالا مي برد.
دوروتي(صداي خارج از قاب): ...واقعاً نمي خواستم!
ساحره: عمداً نکردي، هان؟ تصادفي بود، هان؟ خب، کوچولوي خوشگل من، منم بلدم از اين تصادفا ايجاد کنم.... و اين طوريه که انجامشون مي دم!
گليندا(صداي خارج از قاب): کفشاي ياقوتي رو....
نماي متوسط از ساحره، دوروتي و گليندا. مانچکين ها در پس زمينه به خاک افتاده اند. در حالي که گليندا صحبت مي کند، ساحره واکنش نشان مي دهد و وقتي برمي گردد و به طرف خانه روستايي متلاشي مي رود، دوربين همراه با او به سمت چپ حرکت مي کند.
گليندا: ... فراموش نکردي؟
ساحره : کفشا ...آره ...کفشا!
نماي متوسط از پاهاي ساحره شرق که از زير خانه بيرون زده. کفش هاي ياقوتي ناپديد شده و جوراب ها به زير خانه کشيده مي شوند. نماي درشت از واکنش جادگر که شاهد اين صحنه است. سپس برمي گردد و به طرف خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند.
ساحره: ناپديد شدن!
نماي نيمه باز از جادوگر که جلوي خانه زانو مي زند. برمي خيزد، دوربين همراه با او به سمت راست، به طرف دوروتي و گليندا عقب مي کشد. گليندا جلوي او را مي گيرد و به طرف پاهاي دوروتي اشاره مي کند.
ساحره: کفشاي ياقوتي! با اونا چه کار کردي؟ برشون گردون و گرنه...
گليندا : ديگه دير شده ، اونجان...
نماي درشت از کفش هاي ياقوتي به پاي دوروتي. عصاي جادوگري گليندا به آنها اشاره مي کند.
گليندا(صداي خارج از قاب): .... و همون جا هم مي نونن!
نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا. دوروتي به پاهايش نگاه مي کند و واکنش نشان مي دهد. در حالي که به ساحره درخارج از قاب و سپس به گليندا نگاه مي کند، نفسش بند مي آيد.
دوروتي : اوه...
ساحره (صداي خارج از قاب): اون کفشا رو بهم برگردون!
نماي نيمه درشت از ساحره که با دوروتي خارج از قاب صحبت مي کند.
ساحره : من تنها کسي هستم که مي دونم چطوري بايد از اونا استفاده کرد. اونا به درد تو نمي خورن! اونا رو برگردون به من!
نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا. گليندا دوروتي را نصيحت مي کند.
ساحره (صداي خارج از قاب): برشون گردون!
گليندا : سفت بهشون بچسب. سحر و جادوي اونا بايد خيلي زياد باشه و گرنه اون اين قدر براي تصاحبشون بال بال نمي زد!
نماي متوسط از ساحره که بر مي خيزد و دوروتي را تهديد مي کند. گليندا مي خندد و صحبت مي کند. واکنش ساحره که در نمايي به خارج از قاب نگاه خشمگنانه مي اندازد و سپس به تهديد دوروتي ادامه مي دهد.
ساحره: گليندا، تو اين کار دخالت نکن. و گرنه مجبوريم به حساب تو هم برسم!
گليندا(مي خندد): اوه، چرند مي گي! تو اينجا قدرتي نداري. قبل از اين که کسي يه خونه هم روي تو بندازه از اينجا برو.
ساحره: خيلي خب، منتظر فرصت مي مونم... ولي در مورد تو، خانوم عزيز من ، اين درسته که در حال حاضر اينجا نمي تونم اون طوري که دلم مي خواد از تو پذيرايي کنم، اما فقط سعي کن از جلوي چشمم دور بموني...
نماي نيمه درشت از ساحره که دوروتي را در سمت راست قاب تهديد مي کند.
ساحره ... فقط سعي کن! ولي بالاخره گيرت ميارم، خوشگلم، سگت رو هم همين طور! (مي خندد)
نماي نيمه باز از ساحره که همراه با بالا و عقب کشيدن دوربين، از دوروتي و گليندا دور مي شود. خنده هاي تهديد آميز مي کند. مانچکين ها از ترس، زمين را چنگ زده اند. ساحره در ابري از آتش و دود ناپديد مي شود.
نماي نيمه درشت از گليندا و دوروتي. گليندا در گوشه تصوير با مانچکين ها حرف مي زند.
گليندا: چيزي نيست . همگي مي تونين بلند شين. اون رفت.
نماي باز از مانچکين ها که همگي برمي خيزند. ودرحالي که گليندا با آنان صحبت مي کند ، به سوي گليندا و دوروتي مي روند.
گليندا : همه چي رو به راهه. مي تونين همگي بلند شين.
نماي نيمه باز از گليندا و دوروتي. دوربين موقع صحبت گليندا عقب مي کشد. مانچکين ها وارد صحنه مي شوند و دور آن دو گرد مي آيند. وقتي گليندا حرف جادوگر آز را به ميان مي آورد، تعظيم مي کنند. هنگامي که گليندا و دوروتي از سکوي حوضچه پايين مي آيند، دوربين به سمت چپ مي رود. گليندا سفارشات خود را به دوروتي مي دهد، پيشاني اش را مي بوسد. در حالي که دوروتي از بين جمعيت مانچکين ها رد شده و سفرش را در «جاده زرد آجري» آغاز مي کند، دوربين همراه با او به سمت چپ حرکت مي کند.
گليندا: پيف، چه بوي بد گو گردي! متأسفانه از ساحره از بدجنس غرب دشمن ناجوري براي خودت ساختي. عزيزم، هر چه زودتر از سرزمين آز خارج بشي، راحت تر مي خوابي.
دوروتي: اوه، حاضرم هر چي باشه بدم تا خودم رو از سرزمين آز خلاص کنم...ولي از کدوم راه به کانزاس مي رن؟ از راهي که اومدم که نمي تونم برگردم.
گليندا: نه، درسته. تنها کسي که امکان داره راه رو بدونه، خود جادوگر بزرگ و قدرتمند آزه.
دوروتي: جادوگر آز؟ اون بدجنسه يا خوبه؟
گليندا: اوه، خيلي خوبه، ولي ضمناً خيلي مرموزه. اون توي شهر زمرد زندگي مي کنه که از اينجا خيلي دوره. چوب جاروت رو با خودت آوردي؟
دوروتي : نه، متأسفانه نياوردم.
گليندا: خب پس راه رو بايد پياده بري. مانچکين ها تو رو تا دم مرز سرزمينشون بدرقه مي کنن. و يادت باشه، يک لحظه هم نبايد اون کفشا رو از پات در بياوري و گرنه طعمه راحتي مي شي براي جادوگر بدجنس غرب.
دوروتي: ولي براي رفتن به شهر زمرد، از کجا شروع کنم؟
گليندا: هميشه بهتره هر کاري رو از اولش شروع کرد.. و بعد تنها کاري که باقي مي مونه اينه که جاده زرد آجري رو بگيري و جلو بري.
نماي درشت از دوروتي که برمي گردد و از سمت چپ با گليندا صحبت مي کند.
دوروتي: ولي چي پيش مياد اگه ...
نماي درشت از گليندا که از سمت راست تصوير با دوروتي صحبت مي کند.
گليندا : فقط جاده زرد آجري رو بگير و برو.
نماي درشت از دوروتي که به افق نگاه مي کند، دهانش از بهت باز مي ماند و صحبت مي کند .وقتي دوروتي قدم در جاده زرد آجري مي گذارد، دوربين هم با حرکتي عمودي روي پاهايش مي رود. سپس در حالي که دوروتي شروع مي کند به دور زدن جاده، دوربين نيز اندکي عقب مي کشد. دوربين همراه با پيشروي دوروتي در جاده، به سمت چپ حرکتي افقي مي کند.
مانچکين ها در اين زمينه به او توصيه هايي مي کنند.
دوروتي: خداي من! آدم ها چه سريع ميان اينجا و برمي گردن .دنبال جاده زرد آجري رو گرفتن و رفتن. دنبال کردن جاده زرد آجري؟
شهردار: جاده زرد آجري رو بگير و برو.
يکي از مانچکين ها : جاده زرد آجري رو بگير و برو.
زن: جاده زرد آجري رو بگير و برو.
وکيل: جاده زرد آجري رو بگير و برو
دوربين از فراز جاده زرد آجري نماي خيلي بازي از دوروتي مي گيرد. مانچکين ها همگي در مرز جاده گرد آمده اند. در حالي که دوروتي شروع مي کند به قدم برداشتن در جاده، دوربين بالا مي کشد و مانچکين ها آواز مي خوانند.
مردم شهر: جاده زرد آجري رو بگير و برو
جاده زرد آجري رو بگير و برو برو، برو، برو، برو
جاده زرد آجري رو بگير و برو
جاده زرد آجري رو بگير و برو
بگير و برو ...
نماي باز از دوروتي که از صف مانچکين ها در جاده زرد آجري بيرون مي آيد و مي رقصد. دوربين در طول جاده و پيش روي دوروتي، سريع بالا مي کشد. مانچکين ها در عرض جاده صف کشيده اند. همگي بدرقه اش مي کنند و سپس در طول جاده همراهي اش مي کنند. پنج نوازنده اي که در جلوي صف هستند، مي خوانند. دوورتي از دروازه سرزمين مانچکين ها عبور کرده و به طرف پس زمينه مي رود. مانچکين ها دم دروازه از حرکت باز مي ايستند.
پنج نوازنده (مي خوانند):
... زرد آجري
جاده زرد آجري رو بگير و برو
داري مي ري جادوگرو ببيني
جادوگر بزرگ آز رو
مي فهمي که اون استاد جادوگراس
يعني اگه جادوگري هم باشه
چون اگه تو دنيا يه جادوگر باشه
اونم جادوگر آزه
که بي همتاس
بس، بس، بس، بس
بس که کاراي محشر مي کنه
نماي بسيار باز از دوروتي که در امتداد جاده زرد آجري مي رقصد و به پس زمينه مي رود. دوربين از بالاي سر مانچکين ها که در پيش زمينه هنوز براي دوروتي آواز مي خوانند، صحنه را گرفته. او برمي گردد و به سوي آنها دست تکان مي دهد. آنان نيز به سويش دست تکان مي دهند و در حالي که هنوز برايش ابراز احساسات مي کنند، دوروتي به پيشروي اش در جاده ادامه مي دهد.
نوازنده ها (مي خوانند):
داري مي ري جادوگرو ببيني
جادوگر بزرگ آز رو
ديزالو به:
خارجي. نماي خيلي باز از تقاطعي در جاده زرد آجري. دوروتي و توتو از پس زمينه جاده، جلو مي آيند. وقتي وسط تقاطع از حرکت باز مي ايستد ، دوربين پايين مي کشد. دوروتي به اطراف نگاهي مي اندازد، حرف مي زند.
دوروتي: پي جاده زرد آجري رو گرفتن و رفتن ؟ پي زرد...
نماي نيمه درشت از دوروتي که متحير به خارج از قاب نگاه مي کند.
دوروتي : حالا از کدوم راه بريم؟
نماي باز از دوروتي که وسط تقاطع ايستاده ، سمت راست مترسکي بر روي ديرکي در مزرعه ذرت ديده مي شود. مترسک حرف مي زند و به سمت راستش اشاره مي کند . دوروتي چرخي مي زند و به او نگاه مي کند.
مترسک: اون راه، راه خيلي خوبيه.
نماي درشت از مترسک ، که دستش به سمت راست اشاره مي کند.
نماي درشت از دوروتي که وحشت زده به خارج از قاب نگاه مي کند. در حالي که توتو به طرف صدا پارس مي کند، دوروتي نگاهي به سگ انداخته و حرف مي زند.
دوروتي : کي اين حرف رو زد؟
نماي درشت از توتو که به طرف مترسک پارس مي کند.
نماي نيمه باز از مترسک وسط مزرعه ذرت. توتو به طرفش پارس مي کند.
نماي درشت از دوروتي که به پايين نگاه مي کند و با توتو در خارج از قاب صحبت مي کند.
دوروتي : خنگ بازي در نيار توتو. مترسکا...
نماي نيمه باز از مترسک در پس زمينه. دوربين از کنار دوروتي در پيش زمينه صحنه را گرفته. مترسک حرف مي زند و با دست ديگرش به طرف چپ اشاره مي کند.
دوروتي: ... حرف نمي زنن.
مترسک: اون راه هم خيلي با صفاست.
نماي درشت از واکنش دوروتي که به مترسک در خارج از قاب نگاه مي کند. با توتو حرف مي زند و سپس در حالي که صداي مترسک ، خارج از قاب به گوش مي رسد، سر بالا مي کند.
دوروتي : عجيبه. قبلاً به اون يکي سمت اشاره نمي کرد؟
مترسک (صداي خارج از قاب): البته مردم ...
نماي نيمه باز از مترسک در مزرعه ذرت. نما از کنار دوروتي در پيش زمينه گرفته شده. دست هاي مترسک به طور ضربدري، هر کدام به يک مسير اشاره مي کنند.
مترسک: از هر دو راه مي رن!
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي، که در حال پيش رفتن به سوي مترسک، حرف مي زند.
دوروتي: خداي من...
نماي باز از دوروتي که در حال حرف زدن با مترسک به طرف مزرعه ذرت مي رود. دوربين جلو مي کشد.
دوروتي : چيزي گفتني ، نه؟
نماي درشت از مترسک که سرش را از ابتدا به چپ و راست و سپس بالا و پايين تکان مي دهد . نماي نيمه باز از دوروتي که به مترسک در حال بالا و پايين بردن سرش، نگاه مي کند. دوروتي با مترسک حرف مي زند.
دوروتي: اين کارو از روي عمد مي کني، يا اين که نمي توني تصميم بگيري؟
نماي نيمه درشت از مترسک که توضيح مي دهد و به سر پوشالي اش اشاره مي کند.
مترسک : مشکل از همين جا آب مي خوره...ذهنم رو نمي تونم جمع و جور کنم، مغز ندارم، فقط پوشال دارم.
نماي آمريکاي از دوروتي که مترسک را در پيش زمينه خطاب قرار مي دهد.
دوروتي : اگه مغز نداري پس چطور مي توني حرف بزني؟
نماي نيمه درشت از مترسک که با دوروتي در پيش زمينه صحبت مي کند.
مترسک : نمي دونم. ولي خيلي از آدما هم بدون مغز، يک عالمه حرف مي زنن، نه؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که به علامت تأييد سر تکان مي دهد و صحبت مي کند.
دوروتي : آره، فکر مي کنم درست مي گي.
نماي نيمه باز از دوروتي که حصار را رد کرده، وارد مزرعه ذرت مي شود و در حالي که به مترسک نزديک مي شود، حرف مي زند. دوربين شروع مي کند به جلو رفتن.
دوروتي : خب، ما درست به هم معرفي نشديم، هان؟
نماي نيمه درشت از مترسک.
مترسک: واي، نه.
نماي درشت از دوروتي که تعظيم کوتاهي کره و حرف مي زند.
دوروتي: حال شما چطوره؟
نماي درشت از مترسک که سر تکان مي دهد، حرف مي زند.
مترسک: حال شما چطوره؟
نماي درشت از دوروتي در حال حرف زدن.
دوروتي : خوبم، مرسي.
نماي نيمه باز از دوروتي که جلوي مترسک ايستاده. مترسک در مورد وضعيتش شکوه مي کند.
مترسک: اوه، حال من اصلاً خوب نيست. مي دوني، هيچ چي کسالت بارتر از اين نيست که پشتت بند شده باشه به يک ديرک و تمام روز اينجا گير کرده باشي.
نماي نيمه درشت از دوروتي.
دوروتي: اوه خدا جون، خيلي بايد ناراحت کننده باشه. نمي توني پايين بياي؟
نماي نيمه باز از مترسک بالاي ديرک. دوروتي در مقابلش ايستاده ، صحبت مي کنند. دوروتي حرکت کرده و به پشت ديرک مي رود.
مترسک: پايين؟ نه، مي دوني، من، خب، من....
دوروتي: اوه، خب، اينجا، اجازه بده کمکت کنم.
مترسک: اوه، خيلي لطف مي کني، خيلي...
نماي درشت از دوروتي که پشت مترسک را وارسي مي کند و سعي دارد پشتش را از ديرک خلاص کند.
دوروتي: خب، اوه، خدا..دقيقاً نمي دونم...
نماي نيمه درشت از واکنش مترسک، که به دوروتي در خارج از قاب نگاه مي کند.
دوروتي: چطورمي تونم....
مترسک: البته، در مورد کارهاي عملي، مهارت زيادي ندارم، ولي اگه فقط يه خورده... نماي درشت از دوروتي که شروع مي کند به عملي کردن توصيه هاي مترسک.
مترسک (صداي خارج از قاب): ميخ پشت رو خم کن، شايد از روش سر بخورم و...
دوروتي : اوه...
نماي نيمه باز از دوروتي که ميخ را برمي گرداند و مترسک به روي زمين مي افتد.
دوروتي : ...آره.
مترسک: آخ...
دوروتي: آخ...
نماي متوسط از مترسک که وسط صحنه مي افتد. دوروتي وارد قاب مي شود و در حالي که مترسک پوشال هايي را که از درونش بيرون افتاده، زير کتش مي کند، با او حرف مي زند. مترسک برمي خيزد و چرخي مي زند.
مترسک: اوه... آه... دوباره دارم ازم مي ره...
دوروتي: اوه.. دردم داره؟
مترسک: اوه، نه. فقط برشون مي دارم و دوباره سرجاشون مي ذارم.
دوروتي: اوه...
مترسک: هي، چه خوبه...
نماي نيمه باز از دوروتي که موقع چرخيدن و افتادن مترسک از روي حصار مزرعه، جيغ مي کشد. دوروتي به طرفش مي دود. وقتي دوروتي کنارش زانو مي زند، دوربين به جلو حرکت مي کند.
مترسک: ... آدم آزاد باشه!
دوروتي : اوه! اوه! اوه!
مترسک: ترسوندمت؟
دوروتي: نه، نه، من... من فقط ترسيدم بلايي سر خودت آورده باشي.
نماي نيمه درشت از مترسک که از طرف دوروتي در سمت راست پيش زمينه گرفته شده.
مترسک: حالا واقعاً نترسوندمت؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که از طرف مترسک در سمت چپ پيش زمينه گرفته شده.
دوروتي: نه، البته که نه.
نماي نيمه درشت از واکنش مترسک از سمت دوروتي در قسمت راست پيش زمينه.
مترسک: منم فکر نمي کردم.
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي که کنار حصار نشسته اند. کلاغي از سمت چپ نما وارد و روي شانه مترسک مي نشيند.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي در مقابل اين صحنه.
مترسک (صداي خارج از قاب): پخ! بزن به چاک!
نميا نيمه درشت از مترسک و دوروتي. کلاغ روي شانه مترسک ورجه و ورجه کرده و مقداري از پوشال مترسک را به نوک گرفته و به پرواز در مي آيد.
مترسک: پخ! مي بيني؟ حتي يه کلاغ رو هم نمي تونم بترسونم. اونا از فرسخ ها دورتر ميان ، فقط...
نماي نيمه درشت از دوروتي که گوش مي دهد.
مترسک (صداي خارج از قاب): ... برا اين که در مزرعه من بخورن و به ريشم بخندن.
نماي نيمه درشت از مترسک.
مترسک: اوه، به هيچ دردي نمي خورم، فقط به اين دليل که مغز ندارم.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي.
دوورتي: خب ، اگه مغز داشتي ، چه کار مي کردي؟
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي ؛ نماي بيشتر روي مترسک متمرکز است. صحبت مي کنند. مترسک شروع به آواز خواندن مي کند. در حالي که مترسک روي جاده زرد آجري مي افتد، دوربين عقب مي کشد. دوروتي برخاسته، به طرف او مي رود. وقتي مترسک دوباره در حال افتادن است، محکم او را مي چسبد.
مترسک: من ؟ واي، اگه يه مغز داشتم، مي تونستم....
(مي خواند):
مي تونستم هر روز و هر ساعت
با گلا مشورت و
با بارون تبادل نظر کنم
و وقتي کله م طرح مي ريخت و نقشه مي کشيد
بخارونم کله مو
و معماي هر کسي رو
که مشکل و دردي داره
حل مي کردم
نماي درشت از دوروتي که مترسک را موقع خواندن گرفته. نما بيشتر روي دوروتي متمرکز است.
دوروتي (مي خواند):
اگر کله داشتي، فکر مي کردي
ومي تونستي يه لينکلن ديگه باشي
اگه فقط مغز داشتي
نماي نيمه درشت از دوروتي که مترسک را موقع خواندن گرفته. مترسک جستي مي زند ومي چرخد. و در حالي که در حالت نشسته قرار مي گيرد، دوربين جلو مي کشد و وقتي کنار دوروتي از جا بر مي خيزد و مي خواند، حرکتي عمودي مي کند.
مترسک (مي خواند):
اوه، مي تونستم بهت بگم چرا
اقيانوس نزديک ساحله
مي تونستم به چيزايي فکر کنم که قبلا ً فکرش رو هم نکردم
و بعد مي نشستم و بيشتر فکر مي کردم
فقط يه «چيز» نبودم
که سرم رو پر کرده باشن
و قلبم پر درد
مي رقصيدم و شاد بودم...
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي ، که موقع رقص و آواز مترسک، نگاهش مي کند. مترسک مي چرخد و بالا و پايين مي پرد و زانو مي زند. واکنش دوروتي. در حالي که مترسک در جاده زرد آجري مي رقصد، دوربين به طرف جلو حرکت مي کند و وقتي دوباره به طرف دوروتي مي رود، عقب مي کشد. مترسک سمت چپ، مزرعه ذرت مي رقصد. حرکت افقي دوربين به سمت چپ، مترسک روي حصار مي افتد و رويش واژگون مي شود. دوروتي مي دود تا کمکش کند. واکنش مترسک در حالي که کنار جاده مي نشيند.
مترسک (ادامه آواز):
... زندگي يه عيد مي شد
فقط اگه يه مغز داشتم!
نماي نيمه باز. خارجي. جاده زرد آجري. دوروتي با سرعت خود را به مترسک مي رساند که روي جاده افتاده . واکنش هر دو. مترسک نيم تنه اش را بالا مي آورد.
دوروتي : محشر بود! واي اگه تو کانزاس هم مترسکاي ما مي تونستن از اين کارا بکنن، کلاغا از ترس زهره ترک مي شدن!
مترسک: واقعا؟
دوروتي: واقعا.
مترسک: کانزاس کجاست؟
دوروتي: همون جايي که من زندگي مي کنم. و آنقدر دلم مي خواد زودتر برگردم اونجا که دارم اين همه راه تا شهر زمرد مي رم تا جادوگر آز رو پيدا کنم که کمکم کنه.
مترسک : داري مي ري سراغ يه جادوگر؟
دوروتي: آره.
مترسک: فکر مي کني اگه منم باهات بيام، اين جادوگر به منم يه خورده مغز مي ده؟
دوروتي: درست نمي دونم. ولي حتي اگه هم نده، وضعت بدتراز الانت که نمي شه.
مترسک: آره... درست مي گي.
دوروتي: ولي شايد بهتر باشه که نياي. يه ساحره بدجنس ازم کينه به دل گرفته و شايد تو هم توي دردسر بيفتي.
مترسک: ساحره بدجنس؟ زکي! من از يه ساحره نمي ترسم! از هيچي نمي ترسم... البته به استثناي يه شعله کبريت.
دوروتي: خب، حق هم داري.
مترسک: ولي واسه اين که يه خورده مغز پيدا کنم حاضرم با يه قوطي پر از چوب کبريت هم در بيفتم . ببين... دردسري برات ندارم، چون چيزي که نمي خورم، بعد هم تو هيچ کاري دخالت نمي کنم، چون فکرم که کار نمي کنه. نمي خواي منو با خودت ببري؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که از سمت راست پيش زمينه ، از کنار مترسک گرفته شده.
دوروتي : خدايا معلومه که مي برمت!
نماي باز از دوروتي و مترسک که از زمين برمي خيرند. مترسک از شادي جهشي مي کند و فريادي مي کشد. دوروتي محکم او را مي گيرد، صحبت مي کنند. شروع به خواندن مي کنند. در حالي که در امتداد جاده قدم برمي دارند و از پس زمينه خارج مي شوند، دوربين به طرف بالا، سمت راست بالا مي کشد.
مترسک: هورا! داريم مي ريم يه جادوگرو ببينيم.
دوروتي: اوه راستش اين طوري، شروع خوبي نداشتي!
مترسک: ببخشين، سعيمو مي کنم، واقعاً مي گم.
دوروتي: به سوي آز؟
مترسک: به سوي آز!
دونفري ( مي خوانند):
مي ريم جادوگرو ببينيم
جادوگر بزرگ آز رو
شنيديم اون جادوگر جادوگراس
يعني اگه جادوگر ديگه اي هم باشه
جادوگر آز
بي همتاس
بس،بس، بس، بس...
بس که کاراي محشر مي کنه
مي ريم جادوگرو ببينيم
جادوگر بزرگ آز رو!
ديزالو به:
نماي باز از دوروتي و مترسک که در امتداد جاده زرد آجري جلو مي آيند. دوربين عقب مي کشد تا ساحره بدجنس را که سمت چپ پشت درختي پنهان شده نشان دهد. ساحره برمي گردد، از سمت چپ نما خارج مي شود. دوروتي که چشمش به باغ سيبي در سمت راست افتاده، واکنش نشان مي دهد و به طرف يکي از درخت ها مي رود. دوربين همراه با او جلو مي کشد.
دوروتي: اوه. سيب! نگاه کن، اوه... اوه...
نماي نيمه درشت از دورتي که کنار درخت سيبي ايستاده. سيبي از درخت مي کند. وقتي درخت، سيب را از دستش گرفته و روي دست او مي زند ، دوروتي واکنش نشان مي دهد.
دوروتي: اوخ!
نماي نيمه درشت از درخت که دهانش را باز مي کند و به طرف دوروتي خارج از قاب حرف مي زند.
درخت اولي: فکر مي کني داري چه کار مي کني؟
نماي نيمه درشت از دورتي که پاسخ درخت را مي دهد و سپس واکنش او.
دوروتي: يه عالمه راه آمده بوديم و من گرسنه م بود و... ببنيم حرفي زدي؟!
نماي نيمه درشت از درخت، در حالي که حرف مي زند، سر و دست هايش تکان مي خورند.
درخت اولي: اون...
نماي نيمه باز از مترسک و دوروتي که جلوي درخت اولي ايستاده اند و در همان حال، درخت، با درخت دومي در پس زمينه صحبت مي کند.
درخت اولي: ... گرسنه ش بود! خب، تو هم دوست داري يه نفر از راه برسه و يه چيزي از تو بکنه؟
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي و مترسک. در حالي که به سمت درخت خارج از قاب نگاه مي کنند، حرف مي زنند.
دوروتي: اوه خدا جون، همش يادم مي ره که تو کانزاس نيستم.
مترسک : بيا بريم دوروتي.... تو که از اون سيبا نمي خواي، هان؟
نماي نيمه درشت از واکنش درخت اولي، که صحبت مي کند.
درخت اولي: منظورت چيه که از سيبا نمي خواد؟ کنايه مي زني که سيباي من اون طور که بايد، نيستند؟
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي.
مترسک: اوه نه! فقط منظورم اين بود که اون، کرماي کوچولوي سبز...
نماي نميه درشت از واکنش درخت، که دست دراز مي کند تا آن دو را خارج از قاب بگيرد.
مترسک:... دوست نداره!
درخت : اوه...
نماي نيمه باز از درخت که دست هايش را دراز مي کند تا آن دو را بگيرد. در حالي که دوروتي به سمت راست پيش زمينه مي دود، مترسک با درخت مقابله مي کند. مترسک نيز به دنبال دوروتي مي رود.
درخت: ... شما...
مترسک: برو! برو!
درخت : او ... کمک ... خلاصم کنين. بهتون کرماي کوچيک سبز...
نماي نيمه درشت از دوروتي. مترسک از سمت چپ پيش زمينه به او مي پيوندد و دست هايش را به طرف درخت در خارج از نما تکان مي دهد. حرف مي زند. و سپس براي درخت ها شکلک در مي آورد.
درخت (صداي خارج از قاب): نمي توني...
نماي متوسط از درخت که به خودش مي پيچد و سيب هايي به سمت خارج از قاب در پيش زمينه پرتاب مي کند.
درخت: ... اين کارو با من بکني! بهت....
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي و مترسک در برابر اصابت سيب ها بهشان. مترسک يک وري روي جاده مي افتد.
درخت (صداي خارج از قاب): ... نشون مي دم!
نماي باز از سمت درخت ها که از گوشه چپ گرفته شده و آنها را نشان مي دهد که به طرف مترسک و دوروتي و توتو در پس زميه سيب پرت مي کنند. مترسک از جا برمي خيزد و جا خالي مي دهد.
درخت ها: نمي توني اين کارو بکني! نمي توني اين کار رو بکني! هي!
نماي درشت از درخت اولي که در حال پرتاب سيب به پيش زمينه، مي خندد.
مترسک (صداي خارج از قاب): هورا!
نماي بازي که از سمت درخت ها در قسمت چپ تصوير گرفته شده و آنها را در حال پرت کردن سيب به طرف مترسک و دوروتي در پس زمينه نشان مي دهد. مترسک سيب ها را از روي زمين برمي دارد.
مترسک: هورا! فکر مي کنم کافيه! بفرما نوش جان کن.
دوورتي: اوه...
نماي متوسط از دوروتي که جلو مي آيد و سيب ها را از روي زمين برمي دارد. وقتي دوروتي دو تا سيب از روي زمين برمي دارد، دوربين حرکتي افقي انجام داده و سپس جلو مي کشد . چشم دوروتي به يک جفت پاي حلبي مي افتد. واکنش دوروتي که پاها را بررسي مي کند. وقتي دوروتي جلوي مرد حلبي مي ايستد، دوربين عقب مي کشد و بالا مي آيد. مترسک از سمت چپ وارد نما مي شود. در حالي که دو تايي مرد حلبي را بررسي مي کنند، دوربين عقب مي کشد. مرد حلبي سعي مي کند حرف بزند. دوروتي روغن داني از روي زمين برمي دارد.
دوروتي: واي، اين يه آدمه! آدمي که از حلبي درست شده!
مترسک: چي؟
دوروتي: اوه، آره، نيگا کن.
مرد حلبي: روغن دون، ... روغن دون.
دوورتي: چيزي گفتي؟
مردحلبي: روغن دون....
مترسک: روغن دون چي؟
دوروتي: روغن دون؟ اوه... اوه ايناهاش!
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي که مرد حلبي را معاينه مي کنند. مرد حلبي سعي دارد حرف بزند. قسمت دهانش را روغن مي زنند.
دوروتي: اول مي خواي کدوم قسمت روغن بخوره؟
مرد حلبي: دهنم ...دهنم!
مترسک: گفت دهنش.
دوروتي: بيا... بيا...
مترسک: حالا اون ور....
دوورتي : آره ... بيا.
نماي درشت از مرد حلبي که سعي دارد حرف بزند. صداي جير جيرهايي از او برمي خيزد.
مرد حلبي: خ خ ... خ خ... خ خ...
نماي نميه درشت از دوروتي و مترسک که به حرف هاي مرد حلبي گوش مي کنند. دوروتي يکي از دست هاي مرد حلبي را که تبري دارد به زحمت پايين مي کشد.
مترسک به او روغن مي زند.
مرد حلبي: خ ... خ... خداي من. دوباره مي تونم حرف بزنم! اوه،خواهش مي کنم به دستام هم روغن بزنين، به بازوهام...
دوروتي : اوه...
نماي نيمه باز از دوروتي که دست راست مرد حلبي را پايين مي آورد تا به حالت طبيعي در آيد، مترسک مشغول روغن زدن است.مرد حلبي شروع مي کند به تعريف کردن ماجرايش.
مرد حلبي: اوه...
دوروتي:... اوه، دردت اومد؟
مرد حلبي: نه، حس خيلي خوبي داره، مدت هاي مديدي بود اون تبرو بالا نگه داشته بودم. اوه...
دوورتي: اوه، خداي من! چطوري اين طوري شدي؟
مردحلبي: اوه، خب، حدود يک سال پيش ...داشتم اون درخت رو با تبر قطع مي کردم...
سرم به کار خودم گرم بود...که يکدفعه آسمان شروع کرد به باريدن...
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي که به حرف هاي مرد حلبي گوش مي کنند. مرد حلبي دوباره از حال مي رود. دوروتي و مترسک دست هايش را بالا و پايين مي برند. مترسک گردنش را روغن مي زند. دوروتي ضربه اي روي سينه مرد حلبي مي زند. واکنش آنها. مرد حلبي توضيح مي دهد و سپس عقب عقب به طرف درخت مي رود.
مرد حلبي: ... و يکدفعه درست وقتي تبرو بالا برده بودم... زنگ زدم و همين طوري باقي موندم. و از اون موقع هم تا به حال همين طوري موندم.
دوروتي : خب، حالا درست و بي عيبي.
مرد حلبي: گردن.. گردنم، گردنم، درست و بي عيبم؟ اوه، بزن به سينه ام تا دستت بياد که واقعاً بي عيبم. معطل نشو، تقي بزن.
دوروتي: اوه...!
مترسک: عاليه! عجب پژواکي!
مرد حلبي: خاليه... حلبي کار يادش رفت برام قلب بذاره.
دوروتي و مترسک : قلب نداري؟
مرد حلبي: ندارم.
دوروتي: اوه...
مرد حلبي: خالي خاليه. اوه...
نماي درشت از مرد حلبي که مي افتد و در همان حال مترسک و دوروتي وارد قاب مي شوند تا کمکش کنند. او آنها را کنار مي زند و شروع به خواندن مي کند.
مرد حلبي (مي خواند):
وقتي يه مرد يه کتري خاليه
بايد دلش رو هم داشته باشه
و با اين حال، من زوارم در رفته
اونم فقط به اين دليل که خيال مي کنم
مي تونم يه جورايي آدم باشم
اگر فقط يه قلب داشتم
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که به طرف دوروتي خم مي شود و در حالي که دوربين اندکي به سمت چپ حرکت مي کند، مي خواند. سپس به طرف ديگر خم مي شود.
مرد حلبي(مي خواند):
دلرحم مي شم، مهربون مي شم
و درباب عشق و هنر
يک عالمه سانتي مانتال
با گنجشکا دوست مي شم...
نماي درشت از دوروتي و مترسک که به آواز مرد حلبي گوش مي کنند. او اندکي جلو مي آيد. و وقتي صداي خارج از قاب «سفيد برفي» را مي شنود، واکنش نشان مي دهد و سپس آوازش را ادامه مي دهد.
مرد حلبي ( مي خواند):
... و با پسرکي که تير مي ندازه
فقط اگه يه قلب داشتم
منو تصور کنين... و يه بالکن رو ...
بالاش کسي آروم مي خونه
صداي سفيد برفي (صداي خارج از قاب): کجا هستي، روميو؟
مرد حلبي: صداي ضرباني رو مي شنوم... چه قشنگه!
ضرباني که فقط خاطرنشون مي کنه احساسي رو رشک و حسد و عشقي رو
تا واقعاً اين احساس رو به آدم بده که داخل بازيه
مي تونستم جوون و سرزنده باشم
و با يه زيپ اونجا زندونيش کنم
فقط اگه يه قلب داشتم...!
نماي نيمه باز از دوروتي ، مرد حلبي و مترسک . مرد حلبي در حال رقصيدن. جلو مي آيد. دوورتي و مترسک. دوربين عقب مي کشد. وقتي يکي از مفصل هايش گير مي کند، از حرکت باز مي ايستد. دوروتي روغن کاري اش مي کند. مرد حلبي چند قدمي جلو مي آيد، ولي بعد زانوي ديگرش نيز گير مي کند. آن را هم برايش روغن مي زنند. وي از آنها تشکر مي کند. دوربين عقب مي کشد و در حالي که مرد حلبي عقب عقب در امتداد جاده مي دود و رقصش را شروع مي کند، دوربين به سمت چپ حرکتي افقي مي کند.
نماي نيمه درشت از دوروتي و مترسک که به خارج از قاب در سمت چپ پيش زمينه نگاه مي کنند.
نماي نيمه باز از مرد حلبي در حال رقص که از کنار مترسک و دوروتي در سمت راست گرفته شده.
نماي نيمه باز. در حالي که مرد حلبي مي رقصد، دوربين همراه با او اندکي حرکت افقي مي کند. او ضربه هايي به سينه اش مي زند و از کلاه قيفي اش سوتي مثل سوت قطار به صدا در مي آورد و سپس به رقص ادامه مي دهد.
نماي نيمه درشت از دوروتي و مترسک که در حال تماشاي رقص مرد حلبي، از حيرت به يکديگر نگاه مي کنند. دوروتي در گوش مترسک چيزي پچ پچ مي کند.
نماي نيمه باز از مرد حلبي که مي رقصد. اندکي به طرف جلو مي پرد، بازوهايش را روي سينه تا مي کند و سپس در همان موقعيت مي ماند و بعد شروع مي کند به خم شدن به سمت چپ.
نماي نيمه باز. حرکت افقي دوربين روي دوروتي و مترسک که با سرعت مي دوند تا به مرد حلبي کمک کنند. درست به موقع او را مي گيرند. او حالا شروع مي کند از آن طرف افتادن. دوروتي و مترسک باز مي دوند تا او را بگيرند، ولي مرد حلبي به طرف ديگر خم مي شود. اين ماجرا چند بار تکرار مي شود. سپس وقتي مرد حلبي به سوي پس زمينه سکندري مي خورد، دوربين به سمت راست حرکتي افقي مي کند. مترسک سعي مي کند از سر راهش کنار برود و مي افتد. دوروتي دست مرد حلبي را مي قاپد.
دوروتي : اوه...
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که مي نشيند. واکنش دوروتي که با وي حرف مي زند. مترسک از سمت چپ وارد نما مي شود. دوروتي روغن بيشتري به مرد حلبي مي زند، سپس مي پرسد آياحاضر است او هم تا شهر زمرد همراهيشان کند؟ بعد همگي به خنده ساحره در خارج از قاب واکنش نشان مي دهند. در حالي که دوربين با حرکتي عمودي به سمت راست ، ساحره را که بر روي سقف کلبه مرد حلبي ايستاده نشان مي دهد، همگي از جا بر مي خيزند.
دوروتي: اوه، اوه، اوه، حالت خوبه؟
مرد حلبي: متأسفانه هنوز يه خورده زنگ زده م.
دوروتي: واي! محشر بود! مي دوني، داشتيم از خودمون سوال مي کرديم که چطوره تو هم با ما به شهر زمرد بياي و از جادوگر آز يه قلب بخواي.
مرد حلبي: شهر زمرد؟ اوخ، تا اونجا راه زياد و خطرناکي در پيشه. تازه امکان داره تو راه بارون هم بياد.
مترسک: ولي خودت همين الان داشتي مي گفتي که چقدر دنبال يه قلب مي گردي.
دوروتي : و منم روغن دون رو هميشه دم دست نگه مي دارم.
مرد حلبي: خب، فرض کنيم وقتي رسيديم اونجا، جادوگر بهم قلبي نده؟
دوروتي: اوه، ولي حتما مي ده. بايد بده . ما تا اينجاش يه عالمه راه اومديم. (صداي خنده ساحره خارج از قاب)
مرد حلبي: اوخ، اين ديگه چي بود؟ اوه...
ساحره: شما به اين مي گين «يه عالمه»؟
نماي نيمه باز از ساحره بر روي کلبه مرد حلبي. ساحره ، در حالي که به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند، حرف مي زند.
ساحره : جونم، تازه اول راهين. منو هم فراموش کردين...
نماي نيمه درشت از واکنش مرد حلبي، دوروتي و مترسک به حرف هاي ساحره در خارج از قاب.
ساحره (صداي خارج از قاب).... هان؟ خب ولي من فراموشتون نکردم!
نماي درشت از ساحره که به آن سه نفر در خارج از نما در پيش زمينه نگاه مي کند.
ساحره: آقايون عزيز من، مي خواين به يه خانوم کوچولو توي راه کمک کنين، هان؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي و مترسک.
ساحره (صداي خارج از قاب): خب، اگه نه، پس ازش حذر کنين!
نماي درشت از ساحره که حرف مي زند و به مترسک در خارج از نما اشاره مي کند.
ساحره: و گرنه با تو يه تشک پر مي کنم!
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي و مترسک. مرد حلبي به طرف مترسک که دارد مي لرزد اشاره مي کند. سپس ، مرد حلبي واکنشي نشان مي دهد و به خودش اشاره مي کند.
ساحره: (صداي خارج از قاب): و اما در مورد تو! از تو هم يه کندوي عسل درست مي کنم!( مي خندد)
نماي درشت. ساحره صحبت مي کند و گلوله اي آتش به طرف خارج از نما پرتاب مي کند.
ساحره: بيا مترسک! مي خواي فوتبال بازي کني؟
نماي باز از دوروتي، مرد حلبي و مترسک که سمت چپ ايستاده اند و در همان حال ساحره که روي سقف ايستاده، گوي آتشين به طرفشان پرت مي کند و شادمانه مي خندد.
نماي نزديک از ساحره که با دوروتي خارج از قاب حرف مي زند.
ساحره: و اما در مورد تو، کوچولوي من....
نماي نيمه نزديک از مرد حلبي که آتش را خاموش مي کند و در همان حال، دوروتي نيز به کمک مترسک مي رود که روي علف ها مي غلتد و مي چرخد. واکنش دوروتي در برابر سخنان ساحره خارج از قاب.
ساحره (صداي خارج از قاب): دوروتي، اميدوارم با جادوگر...
نماي نيمه درشت از دوروتي که موقع شنيدن حرف هاي ساحره، توتو را محکم بغل کرده.
ساحره (صداي خارج از قاب):...آز ملاقات خوبي داشته باشي و به ....
نماي نزديک از ساحره که با دوروتي حرف مي زند و سپس مي خندد.
ساحره:... خوبي و خوشي هم به کانزاس برگردي!
نماي نيمه باز از ساحره که مي خندد و سپس براي آن که پرواز کند، روي جارويش مي نشيند. دود زيادي نما را پر کرده و ساحره ناپديد مي شود.
خارجي. جنگل. نماي درشت از دوروتي که توتو را بغل گرفته و به خارج از قاب نگاه مي کند.
نماي بازي از ناپديد شدن ساحره و ابري از دود.
نماي متوسط از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که به خارج از قاب نگاه مي کنند. دوربين به طرف آنها مي رود. مرد حلبي و مترسک صحبت مي کنند. بشکني مي زنند. مرد حلبي به صداي وزوزي که مي شنود واکنش نشان مي دهد.
مترسک: من ازش نمي ترسم. حالا هم صحيح و سلامت شما رو تا جادوگر آز همراهي مي کنم، چه مغز داشته باشم، چه نداشته باشم! مي خواد با من يه تشک پر کنه؟! زکي!
مرد حلبي: منم چه قلبي گيرم بياد، چه نياد، تا جادوگر همراهيتون مي کنم. کندوي عسل... خيال کرده! بذار ببينم مي تونه از من يه کندوي عسل بسازه؟! مي دونين... چي؟ اين ديگه چيه؟
نماي نيمه باز از مرد حلبي و مترسک که مي نشيند. دوروتي که در پس زمينه، نزديک درختي ايستاده، جلو مي آيد و در همان حال مرد حلبي و مترسک از جا برمي خيزند. دوروتي حرف مي زند و وقتي زنبوري را روي بازويش مي بيند، واکنش نشان مي دهد و وقتي مرد حلبي زنبور را از روي دستش فراري مي دهد، برمي گردد.
مرد حلبي: اوه! اونا... اونا حالا رفتن.
دوروتي: اوه، خدا جون! نيش هم زدنت؟
مرد حلبي: مي خواستن اين کارو بکنن ولي نتونستن.
دوروتي: شماها بهترين دوستايي هستين که يه نفر مي تونه داشته باشه. و جالب اين که احساس مي کنم انگار هميشه خدا شماها رو مي شناخته م. ولي نمي تونستم، هان؟
مترسک: نمي دونم چطور مي تونستي. چون وقتي از پوشال پرم مي کردن و مي دوختن اون طرفا نبودي.
مرد حلبي: يا اون وقتي که من اونجا وايساده بودم و مدت ها بود زنگ مي زدم...
دوروتي : با اين حال، دلم مي خواست اون وقت رو به ياد بيارم. ولي فکر مي کنم به هر حال اهميتي هم نداره، حالا عوضش همديگه رو مي شناسيم، نه؟
مترسک: درسته.
مرد حلبي: مي شناسيم؟
مترسک: به طرف آز؟
مرد حلبي: به طرف آز!
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي، در حالي که رقص کنان امتداد جاده را گرفته و جلو مي روند، دوربين حرکتي افقي به سمت راست مي کند. مترسک سبد دوروتي را از روي زمين برمي دارد. در حالي که مي رقصند و جلو مي آيند، دوربين عقب مي کشد . سپس برمي گردند و به طرف پس زمينه ، جاده را بالا مي روند و خارج مي شوند.
سه نفري (مي خوانند):
مي ريم جادوگرو ببنيم
جادوگر بزرگ آز رو
شنيديم اون استاد جادوگراس
يعني اگه جادوگري هم باشه
چون اگه، اگه استادي هم باشه
خود جادوگر آزه بس...
بس، بس، بس، بس، بس
بس که کاراي محشر مي کنه
مي ريم جادوگر آز رو ببينيم
جادوگر بزرگ آز رو!
ديزالو به:
نماي باز. داخلي. جنگلي تاريک و هولناک، مرد حلبي، دوروتي و مترسک در امتداد جاده زرد آجري پيش مي آيند.
ديزالو به:
نماي باز از مرد حلبي، مترسک و دوروتي که آهسته پيش مي آيند.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که توقف مي کنند. به پيرامون خود، خارج از صحنه، نگاه مي کنند. دوروتي، وحشت زده، صحبت مي کند.
دوروتي: از اين جنگل خوشم نمياد! تاريک و ترسناکه!
مترسک : البته ، نمي دوني، ولي فکر مي کنم بيشتر از اين که روشن تر بشه، هي تاريک تر مي شه.
دوروتي: فکر ... فکر مي کنين به حيوون وحشي هم بر بخوريم؟
مردحلبي: ممکنه.
دوروتي: اوه...
مترسک: حيوونايي که ...پوشال مي خورن؟
مرد حلبي: بعضياشون... ولي بيشتر شير و ببر و خرس.
نماي درشت از واکنش دوروتي.
دوروتي: شير؟
نماي درشت از واکنش مترسک.
مترسک: و ببر؟
نماي درشت از مرد حلبي که به خارج از قاب نگاه مي کند.
مرد حلبي: و خرس.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي. دوروتي و مترسک. دوروتي وحشت کرده.
دوروتي: اوه، شير و ببر و خرس!
نماي نيمه باز از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که در امتداد جاده زرد آجري جلو مي آيند. دوربين همراه با آن ها حرکتي افقي مي کند. به صداي غرشي در خارج از قاب واکنش نشان مي دهند.
دوروتي: اوه واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر و خرس!
دوروتي: اوه، واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر وخرس!
دوروتي : اوه، واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر و خرس!
دوروتي : اوه، واي!
مرد حلبي، مترسک و دوروتي: شير و ببر و خرس!
دوروتي:اوه، واي! (جيغ مي کشد)
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دورتي و مترسک ، که وحشت زده حرف مي زنند و به خارج از قاب نگريسته ، واکنش نشان مي دهند.
مرد حلبي: و خرس!
دوروتي: اين ديگه چه جور حيوونيه؟
مرد حلبي: اين، اين، اين، اين، از اون گنده هاشه!
مترسک: نه... نه... نه... نترسين. من. من ازتون مواظبت مي کنم.اوه... نيگا کنين!
نماي باز از شيري که بر تنه درختي ايستاده . دوروتي ، مترسک و مرد حلبي در پيش زمينه جاده زرد آجري هستند. شير به سوي آنها مي پرد. در حالي که آن سه نفر عقب مي کشند، دوربين نيز عقب مي کشد. شير با دو جهش بزرگ جلو آمده و بر روي جاده زرد آجري فرود مي آيد. مرد حلبي و مترسک کنار جاده به زمين مي افتند. دوروتي پشت درختي پنهان مي شود.(غرش شير)
نماي درشت از شير که مي غرد.
نماي درشت از مترسک که مي لرزد.
نماي درشت از غرش شير.
نماي درشت از دوروتي که از پشت درخت نگاه مي کند. واکنش او.
نماي درشت از غرش شير.
نماي درشت از مرد حلبي که مي لرزد.
نماي نزديک از شير که پوزخنده مي زند و در حالي که روي پاهاي عقبي اش مي ايستد، دوربين حرکتي افقي مي کند. پنجه هايش را مثل مشت زني بالا برده و حرف مي زند.
شير: يالا گارد بگيرين، گارد بگيرين...
نماي باز از شير، مرد حلبي و مترسک. دوروتي پشت درختي در پس زمينه است. دوربين جلو مي کشد. شير حرف مي زند و دست و سرش را تکان مي دهد.
شير: ... کدوم يکيتون اول مياين جلو؟ اگه بخواين مي تونم با هر دوتون در آن واحد بجنگم! حتي مي تونم با يه پنجه بسته پشت سرم باهاتون بجنگم. حاضرم رو يه پا باهاتون بجنگم.
نماي نيمه درشت از شير که صحبت مي کند. دوربين همراه با او به طرف مرد حلبي، حرکتي افقي مي کند. دوروتي در پس زمينه است.
شير: با چشم بسته باهاتون مي جنگم، اوه... برام تبر مي کشي، هان؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که به خود مي لرزد.
نماي نيمه درشت از شير که حرف مي زند. دوربين همراه با او به طرف مترسک حرکتي افقي مي کند. دوروتي در پس زمينه نگاه مي کند. حرکت افقي دوربين از روي شير به طرف مرد حلبي.
شير: چغلي منو مي کني، هان؟ که اين طور! (براق مي شود)
مرد حلبي: اينجا... اينجا. برو و ما رو تنها بذار!
شير: اوه، ترسيدين، هان؟
نماي درشت از دوروتي که از پشت درخت نگاه مي کند. واکنش نشان مي دهد.
شير (صداي خارج از قاب): وحشت کردين، هان؟
نماي نيمه درشت از شير و مرد حلبي. شير حرف مي زند و مي خندد. دوربين همراه با او به سمت چپ، به طرف مترسک حرکتي افقي مي کند. دوروتي در پس زمينه است.
شير: چقدر مي توني توي اون قوطي تازه بموني؟ ( مي خندد) دست بردار... بلند شود و مبارزه کن، ترسو. (به مترسک) آشغال دوني! دستات رو ببر بالا، کيسه يه وري يونجه!
نماي درشت از واکنش مترسک، که حرف مي زند.
مترسک: آقا شيره، حالا ديگه داري توي مسائل خصوصي دخالت مي کني.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که به خارج از قاب نگاه کرده، صحبت مي کند.
مرد حلبي: آره، بلند شو بهش يه درس جانانه بده.
نماي نيمه درشت از مترسک و شير. دوروتي در پس زمينه.
مترسک: خب، منظورت چيه بهش درس بدم؟
نماي نيمه درشت از واکنش مرد حلبي.
مردحلبي: خب، خب، من به زور مي شناسمش .
نماي نزديک از پارس کردن توتو.
نماي درشت از غريدن شير، که حرف مي زند.
شير: خب، بالاخره گيرت ميارم، ترسو.
نماي درشت از واکنش دوروتي که از سمت چپ پيش زمينه خارج مي شود.
نماي نيمه باز از شير و دوروتي. توتو به طرف بوته ها مي دود. شير دنبالش مي کند. دوروتي توتو را بغل مي کند و به طرف مترسک و مرد حلبي مي رود. وقتي شير دنبال توتومي کند، دوربين به سمت چپ حرکتي افقي مي کند. دوروتي پشت دستش مي زند. شير عقب مي کشد و گريه مي کند.
دوروتي: خجالت نمي کشي؟!
نماي نيمه درشت از شير. دوربين کنار دوروتي در قسمت چپ پيش زمينه قرار دارد. شير گريه مي کند و حرف مي زند.
شير: برا... برا چي اين کارو کردي؟ من که گازش نگرفتم.
دوروتي: نه، ولي مي خواستي بگيري.
نماي نزديک از دوروتي و شير. دوربين عقب مي کشد و مترسک و مرد حلبي از سمت چپ وارد صحنه مي شوند. دوروتي با شير صحبت مي کند. شير گريه مي کند و حرف مي زند.
دوروتي: نه، ولي مي خواستي بگيري.
دوروتي: اين که گير بدي به يه مرد پوشالي به قدر کافي بد هست، ولي وقتي مي ري و گير مي دي به سگاي کوچولوي بيچاره...
شير: خب، حالا احتياجي نبود منو بزني، هان؟ دماغم داره خون مياد؟
دوروتي: خب معلومه که نمياد. خدا جون عجب قشقرقي راه انداختي. خب طبيعيه وقتي دور مي چرخي و بند مي کني به چيزايي ضعيف تر از خودت... هي! تو هيچي نيستي به جز يه بزدل گنده!
شير: راست مي گي، من يه بزدلم.
نماي نيمه درشت از شير. دوربين از کنار دوروتي صحنه را گرفته. شير گريه مي کند و حرف مي زند.
شير: يه ذره هم دل ندارم. حتي از خودم هم مي ترسم. به حلقه هاي زير چشمم نيگا کن.
نماي متوسط از مرد حلبي. مترسک، دوروتي و شير. حرف مي زنند. شير گريه مي کند.
شير: هفته هاست نخوابيدم.
مرد حلبي: چرا سعي نمي کني گوسفند بشمري؟
شير: اثري نداره. از اونام مي ترسم.
مترسک: اوه، اين که خيلي بده (به دوروتي) فکر نمي کني جادوگر بتونه به اونم کمک کنه؟
دوروتي: دليلي نمي بينم که نکنه. چرا همراه ما نمياي؟ ما داريم مي ريم جادوگرو ببنيم... که براي اون يه قلب بگيريم.
مردحلبي: و براي اون يه مغز.
دوروتي: مطمئنم مي تونه به تو هم يه خورده دل و جرئت بده.
نماي نيمه نزديک از شير، دوربين از کنار دوروتي صحنه را گرفته .
شير: خب، معذب نمي شين همراه يه شير بي جربزه ديده بشين؟ من که مي شم.
نماي نزديک از دوروتي، مردحلبي و مترسک، دوربين از کنار شير در قسمت راست پيش زمينه صحنه را گرفته.
دوروتي: نه، البته که معذب نمي شيم.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي ، مترسک و شير.
شير: واي خداي من، واقعاً که خيلي لطف دارين. زندگي من...
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه. دوروتي توتو را زمين مي گذارد، در حالي که چهار نفري در امتداد جاده زرد آجري سمت راست قدم برمي دارند و مي رقصند، دوربين همراه آنها حرکت مي کند.
شير: در کلام غير قابل تحمل بوده...
دوروتي: اوه...
شير (مي خواند):
آره باور کن، غم انگيزه، خانوم کوچولو
وقتي به دنيا اومدي تا يه بچه ننه باشي
و بدون شور و بدون اشتياق
ولي مي تونستم دل داشته باشم
يه شير باشم نه يه موش
فقط اگه جرئتش رو داشتم
مي ترسم ، منکرش هم نيستم
فقط شکل و شمايل شيرو دارم
تقديري که سزاوارش نيستم
مث کولاک نترس مي شدم...
مرد حلبي (مي خواند): مث يه مارمولک مهربون مي شدم...
مترسک (مي خواند): و مث يه خرگوش ناقلا...
دوروتي (مي خواند): فقط اگه جادوگر واقعا يک جادوگر باشه و بخواد...
نماي نزديک از مرد حلبي و مترسک که آواز مي خوانند، حرکت افقي دوربين به سمت راست به طرف دوروتي و شير.
مترسک (مي خواند): بعدش مطمئنم که مغزي گيرم مياد..
مرد حلبي (مي خوند): و من ، قلبي...
دوروتي (مي خواند): و من، خونه اي...
شير (مي خواند): و من، دل و جرئتي...
نماي نيمه باز از مترسک، مرد حلبي، دوروتي و شير که آواز مي خوانند و در امتداد جاده زرد آجري جلو مي روند. دوربين جلو مي کشد.
همگي (مي خوانند):
اوه، داريم مي ريم سراغ جادوگر
جادوگر بزرگ آز
شنيديم استاد جادوگراس
يعني اگه جادوگري هم در کار باشه...
نماي باز از دوروتي، شير ، مرد حلبي و مترسک که در امتداد جاده زرد آجري مي رقصند و همگي در پس زمينه ناپديد مي شوند.
همگي (مي خوانند):
اگه، اگه... جادوگري هم باشه
جادوگر آزه که بي همتاس
بس، بس، بس، بس،
بس که کاراي محشر مي کنه!
مي ريم سراغ جادوگر آز
جادوگر بزرگ آز!
نمايي از گوي بلورين. تصويري از مرد حلبي، دوروتي، مترسک و شير در گوي بلورين که دست در دست و قدم زنان در جاده جلو مي روند. دوربين عقب مي کشد و ساحره و نيکو (Nikko) را نشان مي دهد که در گوي نگاه مي کنند. ساحره مي خندد. حرکت افقي دوربين روي ساحره که به طرف ميز مي رود. او زهر و شرنگي تدارک مي بيند. حرکت افقي دوربين همراه با او به طرف گوي. ساحره زره را بالاي گوي گرفته و دستش را بر فراز آن تکان مي دهد. تصاوير گروه محو مي شوند. دشتي از گل هاي شقايق پديدار مي شود. دوربين جلو کشيده، گوي بلورين را نشان مي دهد.
ساحره: آ... ها! (مي خندد) که اين طور! به هشدارم توجهي نمي کنين، هان؟ خب، به ضررتون تموم مي شه. به جاي اين که صبر کنم، حالا به حسابتون مي رسم. وقتي صاحب اون کفشاي ياقوتي بشم. بيشترين قدرت رو هم توي آز پيدا مي کنم. و حالا، خوشگلاي من! اين چيز زهر آلود رو داشته باشين. چيزي که ظاهرش دلرباست ولي باطنش زهر داره... و بوش هم آرامش بخشه! (مي خندد) شقايق! شقايق! شقايق!
ديزالو به:
نماي بازي از دشت شقايق. حرکت عمودي دوربين. سپس حرکت افقي به سمت چپ روي دشت، تا لبه جنگل. دوروتي ، مترسک، شير و مرد حلبي از جنگل خارج شده و پيش مي آيند.
نماي نيمه نزديک از دوروتي، شير، مرد حلبي و مترسک که همگي به خارج از نما نگاه مي کنند. دوروتي حرف مي زند.
دوروتي: اونجا شهر...
نماي بسيار باز از فراز دشت شقايق که تا برج هاي شهر زمرد ادامه دارد. دوروتي و گروه در پيش زمينه هستند.
دوروتي:... زمرده! اوه بالاخره داريم بهش مي رسيم... بالاخره!
نماي نيمه نزديک از دوروتي ، شير، مرد حلبي و مترسک. حرف مي زنند.
دوروتي: خوشگله، نه؟ درست مث همون چيزي که تصورش رو مي کردم. اون واقعاً بايد جادوگر بزرگي باشه که توي همچو شهري زندگي مي کنه!
شير: خب، حالا ديگه بياين. منتظر چي هستيم؟
مترسک: هيچي! عجله کنيم!
نماي باز از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير که از ميان دشت شقايق به پس زمينه مي روند.
دوروتي: آره، بدوييم!
شير: آره.
نماي نيمه باز از مرد حلبي، مترسک، دوروتي و شير که از لابه لاي شقايق ها جلو مي روند. حرکت افقي دوربين به سمت راست.
نماي متوسط ازمرد حلبي و مترسک که لا به لاي شقايق ها مي دوند. حرکت دوربين به سمت راست . هر دوي آنها سر و دستشان را تکان مي دهند.
مترسک: بياين، بياين.
مرد حلبي: عجله کنين، زود باشين.
نماي متوسط از دوروتي و شير که لا به لاي شقايق ها مي دوند. حرکت دوربين به سمت راست.
نماي متوسط از دوروتي که به سمت راست مي دود. کمي گيج گيجي مي خورد. قدمش را آهسته مي کند.
نماي خيلي باز از مترسک و مرد حلبي که در دشت شقايق مي دوند. شير در پس زمينه است.دوروتي از پس زمينه دور، وارد نما مي شود. مترسک و مرد حلبي روي تپه از حرکت باز مي ايستند. صدا مي زنند و دست تکان مي دهند.
مترسک : اوه، اوه... بياين، بياين!
مرد حلبي: نيگا کنين، مي تونين اونجا ببينينش. محشره !
مترسک: شهر زمرد!
نماي نيمه باز از دوروتي که آهسته به سمت راست مي دود. حرکت افقي دوربين که او را تا شير، مرد حلبي و مترسک همراهي مي کند. دوروتي گيج گيجي مي خورد. دستش را روي سرش مي گذارد.
دوروتي: اوه، اوه، چه اتفاقي داره مي افته؟ چي شده؟
نماي نيمه درشت از دوروتي که دستش را روي سرش مي گذارد . حرف مي زند.
دوروتي: ديگه نمي تونم بدوم. خيلي...
نماي نزديک از مرد حلبي و مترسک.
دوروتي (صداي خارج از قاب):... خوابم مياد.
مترسک: بيا، دستت رو بده، ما تو رو ...
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه.
مترسک: ... مي کشيم.
دروتي: اوه، نه خواهش مي کنم. فقط يه دقيقه بايد استراحت کنم. توتو!
نماي نزديک از توتو که دراز به دراز روي شقايق ها افتاده.
دوروتي (صداي خارج از قاب): توتو کجاست؟
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه. دوروتي لاي شقايق ها دراز مي کشد.
مترسک: آوه، تو الان نمي توني استراحت کني، تقريبا رسيديم به مقصد!
نماي نيمه درشت از شير که خميازه مي کشد و حرف مي زند.
شير: واسه چي... اين کارو کرد؟
تصاويري از شير، مرد حلبي، مترسک و دوروتي در گوي بلورين، حرف مي زنند. دوربين عقب مي کشد و ساحره و نيکو را بالاي گوي نشان مي دهد. ساحره مي خندد و حرف مي زند. تصاوير محو مي شوند. نيکو از نما خارج مي شود . دوربين به سمت ساحره جلو مي کشد.
مترسک: هي، دوروتي!
مردحلبي : دوروتي!
شير: دوروتي!
مرد حلبي: دوروتي! تو اينجا نمي توني بخوابي. نمي توني وسط دشت بخوابي.
ساحره(مي خندد): داد بزنين! داد بزنين! ديگه صداي هيچ کدوم از شمارو نمي شنوه! ديگه هيچ کاري هم در اين زمينه از دستتون ساخته نيست! (مي خندد) برو شنل آرزوهام رو برام بيار! ميموناي پرنده رو صدا مي زنم تا اون کفشارو برام گير بيارن. زود باش، زود باش، زود باش! خيلي راحت و آسون اثر کرد!
ديزالو به:
نماي نيمه باز از شير، مرد حلبي و مترسک. دوروتي روي شقايق ها دراز کشيده و خوابيده. شير شروع مي کند به گريه کردن. مترسک حرف مي زند. شير را روي پا نگه مي دارد. در حالي که مرد حلبي و مترسک سعي مي کنند دوروتي را از روي زمين بلند کنند، شير به روي زمين مي افتد.
مرد حلبي (گريان): اوه، اوه، دوروتي طفلکي!
مترسک: گريه نکن... دوباره زنگ مي زني!
شير: فکرش رو که مي کنم يه خورده چشم رو هم گذاشتن، بدک هم نيست.
مترسک: تو ديگه شروع نکن!
مرد حلبي: اوه! بايد سعي کنيم دوروتي رو روي دوش بگيريم و ببريم.
مترسک: فکر نمي کنم بتونم، ولي مي تونيم امتحان کنيم.
مرد حلبي: بيا...
مترسک: آره.
مرد حلبي: اوه... حالا به اون نيگا کن! اين وحشتناکه!
مترسک : بيا مرد حلبي، کمکم کن.
نماي نزديک از دورتي، که مترسک سعي دارد از زمين بلندش کند.
نماي نيمه باز از مرد حلبي و مترسک. دوروتي و شير بين شقايق ها دراز کشيده اند. واکنش مرد حلبي و مترسک، فرياد مي زنند و کمک مي خواهند.
مترسک: اوه، اين وحشتناکه، يه خورده هم نمي تونم تکونش بدم. اين يه طلسمه، طلسم!
مرد حلبي: کار ساحره بدجنسه! حالا چه کار کنيم؟ کمک! کمک!
مترسک: توي همچين موقعيتي فرياد زدن فايده اي نداره! هيشکي صدات رو نمي شنوه! کمک!
نماي باز از مرد حلبي و مترسک بر بالاي تپه. کمک مي خواهند و فرياد مي زنند. نماي سوپرايمپوز ساحره خوب که عصاي جادوگري اش را تکان مي دهد. برف شروع مي کند به باريدن.
مترسک: کمک! کمک!
نماي نزديک از دوروتي که لاي شقايق ها دراز کشيده . برف رويش مي نشيند.
مترسک(صداي خارج از قاب): کمک! کمک!
نماي باز از مرد حلبي و مترسک در بالاي تپه.
نماي سوپرايمپوز از ساحره خوب که چوب دستي جادويي اش را تکان مي دهد. بارش برف. نماي سوپرايمپوز محو مي شود.
مترسک (صداي خارج از قاب): نيگا کنين، داره برف مياد. برف نيست.نمي تونه باشه! ولي هست! نه، نيست! آره، هست! اوه، اما شايد کمک کنه!
نماي نزديک از دوروتي که لا به لاي شقايق ها دراز کشيده. برف رويش مي نشيند. چشمانش را باز مي کند.
مترسک (صداي خارج از قاب): اوه، ولي نمي تونه کمکي بکنه.
نماي نيمه نزديک از مترسک که پايين به طرف خارج از قاب نگاه مي کند. برف مي بارد. در حالي که زانو مي زند، دوربين حرکتي افقي مي کند. دوروتي بيدار مي شود. شير نيز در پس زمينه از جا برمي خيزد. دوروتي به سمت چپ خارج از نما مي نگرد. حرکت عمودي دوربين روي مرد حلبي، دوربين عقب مي کشد. دوروتي از جا مي جهد. روغن دان را از درون سبدش بيرون مي آورد. به مرد حلبي روغن مي زند.
مترسک: کمک مي کنه. دوروتي، داري بيدار مي شي!
دوروتي: اوه...
شير: اوه، هوا به نظر شما يه خورده غير عادي نيست؟
دوروتي: نيگا کنين! دوباره زنگ زد. اوه، روغن دون رو بدين من. زود باشين، اوه، اوه، زود باشين!
مترسک: بيا، ايناهاش.
دوروتي: اوه، تندتر، اوه، بهش روغن بزنيم.
نماي نيمه نزديک. تصاويري از مرد حلبي، دوروتي، مترسک و شير در گوي بلورين. دوربين عقب مي کشد و ساحره و نيکو را بالاي گوي نشان مي دهد. واکنش ساحره که صحبت مي کند. تصاوير از روي گوي محو مي شوند.
مترسک:... اگه آب گرم داشتيم، يه بطري آب گرم خيلي کمک مي کرد.
دوروتي: اوه، داشته گريه مي کرده! چرا...
ساحره: لعنت! لعنت! يه نفر هميشه به اون دختر کمک مي کنه! ولي با کفش يا بي کفش، هنوز انقدر قوي ام که اون دخترو گيرش بيارم. و واي به حال اونايي که بخوان جلوم رو بگيرن!
ديزالو به:
نماي باز از دوروتي، شير، مترسک و مرد حلبي بر روي تپه اي در دشت شقايق. دوروتي حرف مي زند. همگي به صداي آواز دسته کري واکنش نشان مي دهند. چهار نفري از تپه سرازير مي شوند.
دوروتي: بياين... بذارين از اينجا خارج شيم! نيگا کنين، شهر زمرد نزديک تر و زيباتر از هميشه ست!
همگي (صداي خارج از قاب):
از جنگل بيرون اومدين
از ظلمت بيرون اومدين
از شب بيرون اومدين
قدم به آفتاب بذارين
قدم به نور بذارين
مستقيم برين جلو تا برسين...
ديزالو به:
نماي نيمه باز از دوروتي، شير، مترسک و مرد حلبي. دست در دست با قدم هاي سنگين به سمت راست تصوير مي روند. دورربين نيز به سمت راست مي کشد.
صداها (مي خوانند): به باشکوه ترين جاي ممکن...
نماي متوسط. داخلي. اتاقي در بالاي برج ساحره، ساحره با جارويش حرکاتي انجام مي دهد. حرکت افقي دوربين به سمت چپ. سپس در حالي که با سرعت به طرف پنجره مي رود، دوربين هم به سمت چپ مي رود. لبه پنجره مي ايستد. حرف مي زند و سپس به بيرون پرواز مي کند.
ساحره: به سوي شهر زمرد... به سرعت برق!
نماي بسيار باز از ساحره که بر روي جارويش به پرواز در آمده. در حالي که ساحره برج را دور مي زند، دوربين با حرکتي افقي دنبالش مي کند. ساحره از سمت چپ، پرواز کنان خارج مي شود.
ديزالو به:
نماي باز از دروازه شهر زمرد. دوروتي ، شير، مرد حلبي و مترسک از سمت چپ پيش زمينه وارد مي شوند.
صداها ( مي خوانند):
... بر روي زمين يا آسمان
نفس تو سينه حبس کنين
هواي دلتون رو داشته باشين
هواي اميدتون رو داشته باشين
پيش برين به طرف دروازه
و بگين بازش کنن، بازش کنن، بازش کنن...
نماي متوسط از دوروتي ، مرد حلبي، شير و مترسک جلوي دروازه. زنگ را به صدا در مي آورند.
نماي درشت از درباني که سرش را از دريچه کوچک دروازه بيرون مي آورد. به پايين در خارج از نما نگاهي مي اندازد. حرف مي زند.
دربان: کي زنگ زد؟
نماي متوسط از دوروتي و گروه جلوي دروازه. دربان از بالاي دريچه با گروه صحبت مي کند. گروه به اطراف خود نگاهي مي اندازند.
دوروتي و ديگران: ما.
دربان: سواد خوندن ندارين؟
مترسک: چي روبخونيم؟
دربان: اعلان رو!
دوروتي و مترسک: کدوم اعلان رو ؟
دربان: رو دره. مث دماغ توي صورتم، روشن و واضحه ... اون... اوه...
نماي درشت از واکنش دربان. سرش را به درون مي برد.
نماي متوسط از دوروتي و گروه دم در . دربان ناپديد مي شود. دوباره ظاهر مي شود. اعلان را به در مي زند. سپس خارج مي شود. دريچه را مي بندد. دوروتي و ديگران علامت را مي خوانند. دوروتي بر در مي کوبد. دربان دوباره ظاهر مي شود. با آنها حرف مي زند.
دوروتي (به ديگران):« زنگ خراب است. لطفاً تقه بزنيد.»
دربان: خب، حالا بهتر شد! بگين ببينم چه کار دارين؟
دوروتي و ديگران: مي خوايم جادوگرو ببينيم.
دربان: اووه! جادوگر؟ ولي هيشکي نمي تونه جادوگر بزرگ رو ببينه! اصلا هيشکي تا حالا جادوگر بزرگ آز رو نديده! منم هيچ وقت نديدمش!
دوروتي: خب، پس... از کجا مي دوني همچو جادوگري هست؟
نماي درشت از دربان که حرف مي زند. واکنش نشان مي دهد. دوباره سرش را به درون مي برد.
دربان: چون اون... من... اوه... دارين وقتم رو تلف مي کنين.
دوروتي (صداي خارج از قاب): اوه، خواهش مي کنم، خواهش مي کنم.
نماي نزديک از دوروتي ، مرد حلبي و شير. دوروتي حرف مي زند.
دوروتي: آقا، بايد جادوگرو ببينم! ساحره خوب شمال منو فرستاده!
نماي درشت از دربان که به خارج از قاب نگاه مي کند. حرف مي زند.
دربان : ثابت کن.
نماي متوسط از دوروتي و گروه پشت دروازه ، دربان از پشت دريچه کوچک به آنها نگاه مي کند.
مترسک: اون همون کفشاي ياقوتي رو پا کرده که ساحره بهش داده.
نماي درشت از کفش هاي ياقوتي به پاي دوروتي.
دربان (صداي خارج از قاب): اوه...
نماي درشت از دربان که حرف مي زند و سرش را تکان مي دهد.
دربان: ... درسته! خب، چرا اينو زودتر نگفتين؟
نماي درشت از دوروتي، مرد حلبي و شير که لبخند مي زنند.
دربان (صداي خارج از قاب): حالا اين شد اسبي با يه زنگ ديگه!
نماي درشت از دربان که به خارج از قاب نگاه مي کند و حرف مي زند . سرش را تو مي برد. دريچه را مي بندد.
دربان: بياين تو!
نماي باز از گشوده شدن دروازه در مقابل دوروتي و گروه. در پس زمينه، مردم در خيابان آز در رفت و آمدند. کالسکه اي از سمت راست وارد نما مي شود. دوربين جلو مي کشد. دوروتي و گروه به طرف کالسکه مي روند.
کالسکه چي: کالسکه! کالسکه! درست همون چيزي که دنبالش مي گشتين! ما به هر جاي شهر که بخواين. مي ريم!
نماي نيمه باز از يک کالسکه چي که روي صندلي اش در کالسکه نشسته. دوروتي و گروه در کنار کالسکه ايستاده اند. دوربين به طرف کالسکه جلو مي کشد.
دوروتي: خب، ما رو مي بري جادوگرو ببينيم؟
کالسکه چي: جادوگر؟ جادوگر؟ من ... نمي تونم... خب، البته که مي تونم. ولي اول شما رو به جاي کوچولويي مي برم که بتونين...
نماي نيمه نزديک از دوروتي ، شير، مرد حلبي و مترسک. در حالي که سوار کالسکه مي شوند، دوربين عقب مي کشد . چشم دوروتي به اسب مي افتد. واکنش او. با کالسکه چي حرف مي زند. وقتي کالسکه راه مي افتد، دوربين عقب مي کشد. آواز مي خوانند. مردم به طرف کالسکه دست تکان مي دهند.
کالسکه چي (صداي خارج از قاب): ...صفايي بدين. هان؟
دوروتي : اوه، خيلي ممنون. خيلي تو راه بوديم و احساس مي کنيم احتياج هم داريم...
اين ديگه چه جور اسبيه؟ من قبلا اصلا همچين اسبي نديده بودم!
کالسکه چي: نه.. و فکر مي کنم هيچ وقت ديگه هم نمي بيني. فقط يه اسب اين طوري وجود داره و اونم همينه. اين همون «اسب با يه رنگ ديگه» ست که قبلاً درباره ش شنيد ين.(مي خواند):
ها... ها... ها...
هو... هو... هو...
و يکي دو تا ترا ...لا ...لا
اين طوريه که ما روزمون رو شب مي کنيم
تو ولايت خوش و قديمي آز
بيز، بيز، بيز
چيک، چيک، چيک
و يکي دو تا لا، دي...
نماي باز از کالسکه چي، دوروتي و گروه که وسط خيابان آز، سوار بر کالسکه مي روند. مردم دورشان جمع شده و برايشان دست تکان مي دهند.
کالسکه چي (مي خواند):
... دا...
اين طوريه که جير جيرکا تمام روز
تو ولايت خوش و قديمي آز
جير جير مي کنن!
ساعت دوازده از خواب بلند مي شيم...
نماي نيمه نزديک از کالسکه چي که مي راند و مي خواند. دوروتي ، شير و ديگران در کالسکه هستند. جمعيت به دنبالشان.
کالسکه چي (ادامه آواز):
و ساعت يک کار و شروع مي کنيم.
يک ساعتي وقت ناهار...
نماي باز. کالسکه به سمت راست خيابان آز مي پيچد. جمعيت به دنبالش. حرکت افقي دروبين به سمت راست. کالسکه توقف مي کند. دوروتي و ديگران پياده مي شوند. در حالي که به داخل عمارت مي روند، دوربين جلو مي کشد. بر روي تابلوي بالاي عمارت نوشته شده: « شرکت تميز کاري و برق اندازي»
کالسکه چي (ادامه آواز):
... و بعد ساعت دو کار تمومه
و نوبت سرگرمي و شادمونيه
ها... ها... ها
هو... هو... هو
و يکي دو تا ترا ... لا... لا
اين طوريه که با خنده روز رو شب مي کنيم
در ولايت قديمي و شاد از!
ها... ها... ها...
هو... هو... هو...
اين طوريه که با خنده روز و شب مي کنيم
با يه هو... هو... هو
ها... ها... ها
در ولايت قديمي و شاد آز!
نماي نيمه باز از سه ماساژور (مشت ومال دهنده) که مترسک را با پوشال هاي تازه پر مي کنند. در حال کار، آواز مي خوانند. دوربين به سمت چپ عقب مي کشد و مرداني را در حال برق انداختن مرد حلبي نشان مي دهد. آواز مي خوانند. دوربين عقب مي کشد و دختراني را نشان مي دهد که دوروتي را آرايش مي کنند. آواز مي خوانند.دوربين به سمت چپ عقب مي کشد و دختراني را در حال مانيکور کردن پنجه هاي شير نشان مي دهد. همگي مي خوانند. دوروتي ، مرد حلبي و مترسک و شير از جا بر مي خيزند. چهار تايي از آنجا خارج مي شوند. حرکت افقي دوربين به سمت چپ.
ماساژورها(مي خوانند):
تپ تپ اينجا
تپ تپ اونجا
و يکي دو تا پوشال نو
اين طوريه که ما جوون و خوشگلت مي کنيم
تو شهر قديمي و شاد آز
صيقل دهنده ها (مي خوانند):
اينجا بساب
اونجا بساب
چه حلبي باشي جه برنز
اين طوريه که اصلاحت مي کنيم
تو شهر قديمي و شاد آز!
ماساژورها (مي خوانند): مي تونيم از قيافه اي اخمو، لبخند شکفته اي بيرون بکشيم...
دوروتي (مي خواند): مي تونين چشمام رو هم همرنگ لباسم کنين؟
ماساژور: اوه... ها
دوروتي: شهر قديمي شاد!
مانيکوريست (مي خواند):
اينجا رو بچين
اونجا رو بچين
ما زبرترين پنجه رو تحويل مي ديم
شير: همون حس و حال آداب دوني تو ولايت شاد و قديمي آز!
مترسک : ها... ها... ها...
مرد حلبي: هو... هو... هو
دوروتي: هو... هو... هو
شير: ها!
همگي (مي خوانند):
ما اين طوري روز رو شب مي کنيم
تو سرزمين شاد و قديمي آز!
اين طوريه که مي خنديم...
نماي باز از دوروتي و گروه که وارد خيابان مي شوند. همگي مي خوانند. در حالي که پيش مي آيند، دوربين روي دالي عقب مي کشد. دوروتي به آسمان نگاه مي کند و واکنش نشان مي دهد.
همگي (مي خوانند):
و روز و شب مي کنيم... ها... ها...
تو سرزمين شاد و قديمي آز!
ها... ها... ها
هو... هو... هو
نماي متوسط از مرد حلبي، مترسک ، دوروتي و شير. جمعيت در پس زمينه . همگي به طرف آسمان نگاه مي کنند. واکنش نشان مي دهند.
شير: اون زنه کيه؟ اون زنه کيه؟
دوروتي: ساحره ست ! اون تا اينجا تعقيبمون کرده!
مرد حلبي: يعني اون زن اصلا جنبه «نه» شنيدن نداره؟
دوروتي : اوه.
ساحره با دود چوب جارويش در زمينه آسمان نوشته : « دوروتي تسليم شو يا بمير...!»
نماي نزديک از دو زن«آز » ي که به بالا به طرف آسمان نگاه مي کنند.
زن آزي: دوروتي؟ دوروتي کيه؟
نماي نيمه درشت از دو زن آزي که به سمت راست نما مي دوند. دوربين حرکت افقي مي کند.
زن آزي: جادوگر مي گه کيه!
نماي نيمه نزديک از مرد و زني که به آسمان نگاه مي کنند.
مرد: پيش به سوي جادوگر!
نماي نيمه درشت از مرد آزي که حرف مي زند. ديگران در پس زمينه مي دوند.
مرد: پيش به سوي جادوگر!
نماي متوسط از مرد حلبي، مترسک ، دوروتي و شير که واکنش نشان مي دهند.
دوروتي : خدا جون، حالا بايد چه کار کنيم؟
مترسک: خب، اگه قراره جادوگرو ببينيم، بهتره عجله کنيم!
نماي باز از دوروتي و گروه که به سمت راست مي دوند. جمعيت به دنبالشان.
ديزالو به:
مردم شهر در امتداد خيابان آز حرکت مي کنند. دوربين عقب مي کشد.
نماي باز از جمعيت که به سوي پس زمينه، به طرف پله هاي کاخ حرکت مي کنند. نگهباني روي پله ها ايستاده. حرف مي زند و سر و دستش را تکان مي دهند.
نگهبان : هي ، هي، هي، يه دقيقه صبر کنين ببينم. صبر کنين ببينيم! وايسين، وايسين، وايسين! چيزي نيست.
نماي متوسط از نگهبان که حرف مي زند و سر و دستش را حرکت مي دهد. دوربين جلو مي کشد.
نگهبان : چيزي ...چيزي نيست. چيزي نيست!
آز بزرگ و قدرتمند کنترل اوضاع رو در دست داره. يعني اميدوارم... بنابراين همگي مي تونين برين...
نماي باز از جمعيت توي خيابان در مقابل کاخ، نگهبان در پيش زمينه با آنها حرف مي زند.
نگهبان... خونه هاتون... نگران هيچي هم نباشين.
نماي نيمه باز از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير که راه خود را از بين جمعيت باز کرده و جلو مي روند. دوربين همراه با آنها که به طرف نگهبان روي پله ها مي روند حرکتي افقي مي کند.
نگهبان (صداي خارج از قاب): حالا از اينجا برين... زود باشين! برين خونه هاتون. منم...منم مي رم خونه م.
نماي متوسط از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير. دوربين صحنه را از کنار نگهبان در سمت راست پيش زمينه گرفته.
دوروتي: مي بخشين آقا. ما مي خوايم همين الان جادوگرو ببينيم... همه ما چهار نفر.
نماي متوسط نگهبان. دوربين از کنار دوروتي و گروه در پيش زمينه، صحنه را گرفته.
نگهبان : فرمون اينه که ... هيشکي نمي تونه آز بزرگ رو ببينه! هيشکي و چون و چرام نداره!
نماي متوسط از دوروتي و گروه. دوربين جلوي نگهبان در پيش زمينه است.
دوروتي: اوه، ولي ما بايد اونو ببنيم!
نماي متوسط از نگهبان، دوربين کنار دوروتي و گروه در پيش زمينه است. نگهبان حرف مي زند و با سر و دستش حرکاتي انجام مي دهد.
نگهبان: فرمون، فرمونه، گفتم هيشکي و چون و چرام نداره!
نماي متوسط از دوروتي و گروه. دوربين از سمت راست نگهبان صحنه را گرفته.
نگهبان : اون به خاطر اين مشکلي که با ساحره پيش اومده...
نماي نزديک از نگهبان. دوربين کنار دوروتي است.
نگهبان: ... با خودش جلسه داره. و حتي اگه اين طوري هم نبود، به هر حال نمي تونستين اونو ببنين، چون هيشکي نمي تونه، حتي مايي که توي کاخيم!
نماي متوسط از دوروتي، مرد حلبي، مترسک و شير. دوربين از سمت راست نگهبان صحنه را گرفته .
دوروتي : اوه، ولي.. ولي خواهش مي کنم. اين خيلي مهمه.
شير: و... و منم به همين خاطر موهام رو فر زدم.
نگهبان: گفتم هيشکي، هيشکي.
نماي درشت از شيپوري داخل شنل نگهبان.
نگهبان (صداي خارج از قاب):... چون و چرام نداره!
نماي نزديک از نگهبان. دوربين از کنار دوروتي صحنه را گرفته.
نگهبان: ببخشين. بايد نگهبانا رو عوض کنيم.
نماي متوسط از نگهبان. دوربين کنار دوروتي و گروه. در حالي که نگهبان به طرف اتاقک نگهباني مي رود، دوربين به سمت راست حرکت مي کند. اتاقک نگهباني دور خودش مي چرخد.
نماي نزديک از نگهبان در اتاقک نگهباني. سبيل مصنوعي اش را وارونه مي کند.
نماي نيمه باز از نگهبان که از اتاقک نگهباني بيرون مي آيد. در حالي که به طرف دوروتي و گروه مي آيد، دوربين به سمت چپ حرکت مي کند و سپس جلو مي کشد .
نگهبان: بگين ببنيم، چه کار دارين؟
دوروتي و ديگران: مي خوايم جادوگرو ببينيم.
نگهبان: هيشکي نمي تونه...
نماي نيمه باز از دوروتي و گروه در سمت چپ نما. نگهبان سمت راست.
نگهبان: ... به هيچ وجه.
مرد حلبي: اين همون حرفيه که اون يکي هم زد.
مترسک: ولي اين دورويته!
نماي نزديک از واکنش نگهبان، که حرف مي زند. دوربين از کنار دوروتي و مترسک در پيش زمينه صحنه را گرفته.
نگبهان: دوروتي ساحره؟... خب، اين ديگه فرق مي کنه. همين جا صبر کنين...
بلافاصله ورودتون رو اعلام مي کنم.
نماي متوسط از نگهبان که شمشير را از روي اين دوش به آن دوش جابه جا مي کند. دوربين همراه با او به سمت راست حرکت مي کند. او وارد کاخ مي شود.
جلوي دروازه کاخ. نماي نزديک. مرد حلبي، دوروتي و شير ايستاده و به خارج از قاب به سمت راست نگاه مي کنند، واکنش نشان مي دهند، حرف مي زنند. شير از آنها جدا مي شود و به باغچه پله پله رو به روي کاخ مي رود. دوربين به سمت چپ جلو مي کشد . شير شروع به خواندن مي کند.
مترسک: شنيدين چي گفت؟ بلافاصله ورود مارو اعلام مي کنه! هيچي نشده احساس مي کنم مغز دارم!
مرد حلبي: منم کاملاً صداي ضربان قلبم رو مي شنوم!
دوروتي: منم درست سر وقت براي شام خونه م.
شير: يه ساعت ديگه، من سلطان جنگل خواهم بود! زنده باد سلطان ! (مي خواند):
اگه...
نماي درشت از شير که مي خواند.
شير ( مي خواند):
... سلطان جنگل بودم
و نه ملکه يا دوک يا شاهزاده...
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي که در حالي که شير مي خواند، دوره اش مي کنند.
شير (مي خواند): جامه هاي شاهانه جنگلي ام...
نماي درشت از شير که مي خواند. سر و دستش را تکان مي دهد.
شير (مي خواند):
... ساتن خواهد بود و نه پنبه يا کتون.
به همه چيز فرمان خواهم داد، چه ماهي باشه چه پرنده
نماي نيمه درشت از شير که مي خواند.
نماي نيمه باز از دوروتي، مترسک و مرد حلبي که به آواز شير گوش مي کنند.
شير (مي خواند):
با يه واق واق يا به غرشي شاهانه
و به يه تقي به هم زدن پاشنه هاي پام،
همه درختا جلوم زانو مي زنن
و درختا خم مي شن
و گاو ها تعظيم مي کنن
نماي نيمه درشت از شير، که حرکتي به اندامش مي دهد، ادا در مي آورد و مي خواند.
شير (مي خواند):
و گنجشکا بال در ميارن
آ... گه... من سلطان بودم!
نماي متوسط از نگهبان که دريچه و سط دروازه را باز مي کند و به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند. به آواز واکنش نشان مي دهد. دوربين به سوي او مي کشد .
شير (صداي خارج از قاب، مي خواند):
هر خرگوشي بهم احترام مي ذاشت
ميمونا...
نماي نيمه درشت از شير که به آوازش ادامه مي دهد. و در حالي که آواز را تمام مي کند، با سر و دست ، حرکت شکوهمندي انجام مي دهد.
شير (مي خواند):
... بهم کرنش مي کردن
و با اين که دمم حکم شلاق داره
به همه زير دستام
دلرحمي نشون مي دادم
اگه من سلطان بودم
فقط سلطان...!
نماي متوسط از شير که سمت چپ پيش زمينه ايستاده و آوازش را تمام مي کند. مترسک، دوروتي و مرد حلبي در مقابل او هستند. تعظيم مي کنند و سپس در حالي که مي خوانند، مي رقصند و سپس زانو مي زنند.
همگي (مي خوانند):
هر خرگوشي بهش احترام مي ذاشت
هر ميموني بهش کرنش مي کرد
مترسک: و همسرش ملکه ماه «مي» مي شد.
نماي نيمه درشت از شير.
شير: سلطان همه زير دستانم مي شدم.
نماي باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي که خم مي شوند، سپس فرشي در مقابل شير باز مي کنند. همگي در حالي که دوربين عقب مي کشد، جلو مي آيند. دوروتي در جلد يک دختر گلفروش فرو مي رود. به طرف شنل شاهانه مي روند. برمي گردند و شنل را روي دوش شير مي اندازند. سپس به پس زمينه به طرف تخت شاهي مي روند. مرد حلبي گلداني را مي شکند و با آن تاجي درست مي کند.
شير (مي خواند): سلطان همه آنها که زير دستم اند...
نماي نيمه درشت از شير که آواز مي خواند، مي خندد، حرف مي زند.
شير (آواز مي خواند): ... سل... طا... ن
ن....ن...ن! (مي خندد)
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي و مرد حلبي که در مقابل شير - که در حال تمام کردن آوازش است - تعظيم مي کنند. دوروتي زانو مي زند، حرف مي زند. شير از باغچه پله پله پايين مي آيد و در حالي که ديگران از او سوالاتي مي کنند، دوربين همراه با آنها به سمت راست مي رود. شير شروع مي کند که از پله هاي کاخ بالا رفتن.
دوروتي : اعلي حضرتا ، اگر شما سلطان بوديد، از هيچ چيزي نمي ترسيدين؟
شير: از هيچ کس و هيچ چيز!
مرد حلبي: نه حتي از يک کرگدن؟
شير: اصلاً و ابداً!
دوروتي:از يک اسب آبي چطور؟
شير: واي، سر و تهش را يکي مي کردم!
دوروتي: اگر با فيلي رو به رو مي شدين؟
شير: توي زر ورق مي پيچيدمش!
مترسک: خب اگر يک دايناسور بود چي؟
شير: بهش نشان مي دادم کي سلطان جنگله!
همگي: چطور؟
شير: چطور؟
نماي نيمه درشت از شير که توضيح مي دهد.
شير : دل و جرئت ! چه چيز از يک برده، سلطان مي سازد؟ دل و جرئت!
نماي نيمه باز از شير که به مترسک ، مرد حلبي و دوروتي توضيح مي دهد.
شير: چه چيزي پرچم رو بالاي ديرک به اهتزاز در مياره؟ دل و جرئت!
نماي درشت از نگهبان که سرش را از دريچه دروازه بيرون مي آورد و به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند. دوربين به طرف او جلو مي کشد.
شير (صداي خارج از قاب): چه چيزي باعث مي شه فيل با عاجش حمله کنه در مهي...
نماي نيمه درشت از شير.
شير: سنگين ، يا در غروبي تيره و تار؟ چه چيزي باعث مي شه سمور آبي از بچه ش مواظبت کنه؟ دل و جرئت!
نماي نيمه باز از مترسک، مرد حلبي و دوروتي که به حرف هاي شير گوش مي کنند.
شير: چه چيزي ابوالهول رو تبديل به هفتمين عجايب دنيا کرده؟ دل و جرئت!
چه چيزي باعث مي شه سپيده دم مثل رعد فرود بياد؟ دل و جرئت!
چه چيزي گرمابه رو اين قدر گرم کرده ؟
چه چيزي «زرد» ي رو توي زرد آلو گذاشته؟
چه چيزي اونا دارن که من ندارم؟
نماي نيمه درشت از کنار شير گرفته شده و مترسک، دوروتي و مرد حلبي را نشان مي دهد. همگي حرف مي زنند.
همگي: دل وجرئت!
نماي نيمه درشت از شير که حرف مي زند و سپس واکنش او...
شير: مي تونين دوباره تکرار کنين! ها. هان؟
نماي متوسط از مرد حلبي، دوروتي و مترسک که جلوي شير ايستاده اند. وقتي نگهبان از پس زمينه به طرفشان مي آيد، همگي واکنش نشان مي دهند. بر سرشان داد مي زند. سپس دوباره وارد کاخ مي شود. در حالي که دوروتي شروع به گريستن مي کند، دوربين جلو مي کشد . ديگران سعي به آرام کردنش دارند.
نگهبان: برين خونه هاتون! جادوگر مي گه برين از اينجا !
همگي: بريم؟
دوروتي: اوه...
مترسک: ظاهراً اين همه راه اومديم به خاطر هيچ.
دوروتي: اوه، منو بگو که چقدر خوشحال بودم! فکر مي کردم به همين زودي برمي گردم خونه!
مرد حلبي: گريه نکن دوروتي!
نماي درشت از نگهبان که سرش را از دريچه دروازه بيرون آورده و به طرف خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند. دوربين جلو مي کشد.
مرد حلبي (صداي خارج از قاب): ما تو رو بالاخره به جادوگر مي رسونيم.
مترسک (صداي خارج از قاب): حتماً اين کارو مي کنيم! ولي چطوري؟ چطوري اين کارو مي کنيم؟
نماي نزديک از مرد حلبي، شير و مترسک که دور دوروتي گرد آمده اند. شير و مترسک صحبت مي کنند. دوروتي در حال حرف زدن ، گريه مي کند.
شير: فکر... فکر مي کنين نعره من کاري از پيش مي بره؟
مترسک: نعره سر کي؟
شير: نمي دونم.
دوروتي: عمه ام خيلي باهام خوب بود و من هيچ وقت قدرش رو ندونستم. فرار کردم ... و به احساساتش لطمه زدم.
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند و سپس با ديگران در خارج از قاب حرف مي زند.
دوروتي: پروفسور مارول گفت که اون مريضه. شايد داره مي ميره... و... همه شم تقصير منه!
نماي درشت از نگهبان با جويبارهايي از اشک که از گونه هايش سرازير است.
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند.
دوروتي: اوه، هيچ وقت خودم رو نمي بخشم! هيچ وقت... هيچ وقت.
نماي متوسط از نگبهان که از دريچه به بيرون نگاه مي کند. اشک مي ريزد و حرف مي زند. دوربين عقب مي کشد تا دوروتي و دوستانش را در قاب بگيرد. نگهبان سرش را از دريچه تو مي برد. دوروتي و ديگران، در حالي که دروازه باز مي شود، از جا برمي خيزند. در پس زمينه دالاني طولاني نمايان مي شود. آنها با احتياط در دالان پيش مي روند. دوربين جلو مي کشد.
نگهبان: اوه، اوه، خواهش مي کنم ديگه گريه نکن. من يه طوري تو رو پيش جادوگر مي برم. گريه نکن ديگه. من خودم هم يه زماني يه عمه ام داشتم.
داخلي. دالان کاخ. نماي باز. دوربين از مقابل مترسک، شير ، دوروتي و مرد حلبي که جلو مي آيند، عقب مي کشد. هر از گاه مي ايستند و شير را مي گيرند که خيال دارد فرار کند و برگردد. سپس نک پا نک پا جلو مي آيند. به پژواک صدايي واکنش نشان مي دهند.
شير: صبر کنين رفقا. همين الان يه فکري به ذهنم رسيد. من اونقدر هم دلم نمي خواد جادوگرو ببينم. بهتره بيرون منتظرتون بمونم.
مترسک: چي شده مگه؟
مرد حلبي: هيچ، فقط دوباره ترس برش داشته.
دوروتي: نمي دوني که جادوگر مي خواد بهت يه خورده دل بده ؟
شير: راستش جرئتش رو ندارم اينو ازش بخوام.
دوروتي: اوه، خب باشه. ما خودمون برات اينو ازش مي خوايم.
شير: واقعاً بهتره بيرون منتظرتون باشم.
دوروتي: چرا؟ آخه چرا؟
شير: چون هنوز مي ترسم!
دوروتي: اوه، دست بردار.
شير: واي!
مترسک: چي شد؟
شير: يه نفر دمم رو کشيد.
مترسک: نه بابا، خودت کشيدي.
شير: من... اوه...
مترسک: بيا... بيا ديگه.
شير: اين ديگه چي بود؟
دوروتي: پژواک صداهاي خودمون.
صداي آز: تق - تق - اين ديگه چي ، چي بود؟ پژواک - پژواک صداهاي خودمون.
نماي نيمه باز از شير که از جا مي پرد و مي خواهد فرار کند. ولي ديگران او را سفت مي گيرند. در حالي که در پس زمينه قرار دارند، دوروتي حرف مي زند. صداي آز شنيده مي شود.
دوروتي: اوه، بيا، بيا ديگه، به زودي جادوگرو پيدا مي کنيم.
صداي آز: جادوگر... جادوگر... جادوگر بزرگ و قدرتمند آز... آز... آز... آز... آز...!
نماي خيلي باز از دالان طولاني و دروازه اي در انتهايش . در حالي که صداي آز در فضا طنين مي اندازد، درها گشوده مي شوند.
صداي آز: جادوگر بزرگ آز! پيش بياييد!
نماي متوسط از مترسک، شير، دوروتي و مرد حلبي که جلو مي روند، شير حرف مي زند، جلوي چشمانش را مي گيرد.
شير: بهم بگين کي تموم مي شه. اوه!
نماي بسيار باز از آن چهار نفر که از پس زمينه به سمت جلو مي آيند.
نماي باز. داخلي. بارگاه. چهار نفر از سمت چپ دروازه وارد مي شوند. در حالي که به وسط تالار مي روند، دوربين با آنها حرکتي افقي به سمت راست مي کند. با ديدن تخت (پادشاهي) در پس زمينه، واکنش نشان مي دهند. از جايي که تخت قرار دارد، دود و آتش زبانه مي کشد.
شير: اوه! به اونجا نگاه کنين! به اونجا نگاه کنين! اوه....مي خوام برگردم خونه... مي خوام برگردم خونه!
نماي باز از بارگاه که دود و آتش از آن زبانه مي کشد.
صداي آز: من آز هستم، بزرگ و قدرتمند!
نماي نيمه باز از چهار نفر که از ترس مي لرزند و تکان مي خورند.
صداي آز: شما که هستيد؟
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: شما که هستيد؟
نماي نيمه باز از آن چهار نفر که از ترس عقب مي کشند. ديگران دوروتي را به جلو هل مي دهند. او جلو مي رود و حرف مي زند.
دوروتي: من... مي بخشين... من... دوروتي هستم.
نماي نيمه درشت از دوروتي که حرف مي زند و پشت سر، به ديگران نگاهي مي اندازد.
دوروتي: ... کوچولو و سر به راه.. اومديم از شما بخوايم..
نماي بسيار باز از تخت (پادشاهي)، که آتش و دود از آن زبانه مي کشد.
صداي آز: ساکت!
نماي نيمه درشت از واکنش دروتي که برمي گردد و به طرف ديگران مي دود.
نماي نيمه باز از دوروتي که به سه نفرديگر ملحق مي شود وحرف مي زند.
دوروتي : اووه... جيميني کريکتس! (1)
نماي بسيار باز از بارگاه.
صداي آز: آز بزرگ و قدرتمند مي داند شما براي چه آمده ايد. قدم پيش بگذاريد... نماي نيمه باز از چهار نفر. مرد حلبي مي لرزد و حرف مي زند. لرزان و نااستوار پيش مي رود.
صداي آز: ... مرد حلبي!
مرد حلبي: اووه..منون مي گه!
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: تو جرئت کردي بيايي نزد من تا به يک قلب بخواهي ، اين طور نيست؟ تو آشغال جير جيرنگي تلق تولوقي قناس...
نماي نيمه درشت از مرد حلبي که از ترس مي لرزد. صحبت مي کند و سپس وقتي صدا بالا مي گيرد ، واکنش نشان مي دهد و برمي گردد تا فرار کند.
صداي آز: ... قزميت!
مرد حلبي: اووه... بله، بله، قربان... بله، عاليجناب. مي دونين، يه خورده پيشتر داشتيم.
توي جاده زرد آجري راه مي اومديم و...
صداي آز: ساکت!
مرد حلبي: واي...!
در حالي که در پس زمينه آتش از بارگاه زبانه مي کشد، نماي باز از مرد حلبي که بدو برمي گردد نزد دوروتي، شير و مترسک. «صدا» صحبت مي کند. مترسک پاهايش سست شده و تقريبا از حال مي رود و سپس جلو رفته و جلوي بارگاه تعظيم مي کند.
صداي آز: و تو، مترسک، جسارت کرده اي و يک مغز طلب مي کني؟
نماي نيمه باز از مترسک که در پيش زمينه زانو زده و در همان حال سه نفر ديگر در پس زمينه ناظر ماجرا هستند . مترسک کرنشي کرده و صحبت مي کند.
صداي آز: کيسه يه وري علوفه احمق!
مترسک: بله، بله، بله قربان...منظورم، عاليجناب ... من... منظورم ... جناب آقاي جادوگر...!
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: کافي است!
نماي نيمه باز از مترسک که برمي خيزد و دوان به طرف شير، مرد حلبي و دوروتي برمي گردد.
صداي آز: ... اوه... و تو...
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: ... شير
نماي نيمه باز از مترسک، دوروتي، شير و مرد حلبي. شير آهسته جلو مي رود و ناله مي کند.
دوروتي و مترسک: اوه... اوه...
نماي باز از بارگاه.
نماي نيمه درشت از شير که سعي دارد حرف بزند. از حال مي رود و به عقب مي افتد. نماي نيمه باز از شير که به روي زمين مي افتد. دوروتي و ديگران به طرفش مي دوند.
دوروتي : اوه... اوه... اوه...
نماي نيمه نزديک از مترسک و دوروتي که روي شير خم شده اند. واکنش دوروتي که برمي گردد و در حالي که به سوي خارج از قاب، در پيش زمينه، حرف مي زند ، به سوي بارگاه نگاه مي کند.
دوروتي: ... شما بايد از خودتون خجالت بکشين... اين اومده پيش شما ازتون تقاضاي کمک کنه و شما اين طوري مي ترسونينش!
نماي بسيار از بارگاه.
صداي آز: ... ساکت!
نماي نيمه باز از آن چهار نفر. دوروتي و مترسک در حالي که به صداي آز واکنش نشان مي دهند، مي نشينند.
صداي آز: ... غوره نشده ، مويز شده!
نماي نيمه باز از بارگاه.
صداي آز: آز نيکوکار تصميم گرفته اند به ...
نماي نيمه نزديک از مترسک و دوروتي که روي شير خم شده اند. شير جان مي گيرد، مي نشيند و حرف مي زند. دوروتي به او کمک مي کند سر پا بايستد.
صداي آز:... تقاضاهاي شما جامه عمل بپوشانند.
شير: چي شده؟ چي گفت؟
دوروتي: اوه... ديگه بلند شو.
شير: هان؟ چي گفت؟
نماي متوسط از دوروتي که به شير کمک مي کند روي پايش بايستد. چهار نفري به حرف هاي آز گوش مي دهند.
صداي آز : ولي قبل از هر چيز با انجام کاري کوچک، لياقت و شايستگي خود را ثابت کنيد.
نماي باز از بارگاه.
صداي آز: جاروي ساحره غرب را برايم...
نماي متوسط از چهار نفر که از ترس مي لرزند. مرد حلبي صحبت مي کند.
صداي آز: ... بياوريد.
مردحلبي: و... و... ولي براي اين که اونو به دست بياريم، بايد ساحره رو بکشيم! نماز باز از بارگاه.
صداي آز: جارويش را برايم بياوريد و من نيز درخواستتان را برآورده مي سازم. نماي متوسط از آن چهار نفر که بر خود مي لرزند. شير شروع به صحبت مي کند.
صداي آز: اکنون برويد!
شير: ولي اگر اون اول ما رو کشت ، چي؟
صداي آز: ... گفتم...
نماي نيمه باز از بارگاه...
صداي آز: ... برو!
نماي متوسط از آن چهار نفر. شير از ترس از جا مي جهد.
نماي باز از چهار نفر که در پيش زمينه جلوي بارگاه ايستاده اند در حالي که شير از تالار بارگاه به طرف دالان مي دود، دوربين با حرکتي افقي دنبالش مي کند.
نماي بسيار باز که دالان دور و دراز را نشان مي دهد. شير دوان دوان به طرف دوربين مي آيد. در حالي که از پنجره شيرجه رفته و خود را به بيرون مي اندازد، دوربين به سمت چپ حرکتي افقي مي کند.
تصوير سياه مي شود.
تصوير روشن مي شود.
حرکت دوربين روي کرين، از درختاني عجيب و غريب در جنگل جن زده دوربين حرکتي عمودي کرده و تابلويي را نشان مي دهد که رويش نوشته:
«جنگل جن زده
قلعه ساحره ها
يک مايل
اگر جاي شما بودم برمي گشتم!»
ديزالو به:
نماي باز دوروتي، مترسک ، مرد حلبي و شير که در ميانه جنگل راه مي پيمايند و پيش مي روند.دوربين جلوي آنها عقب مي کشد. توقف مي کنند و نگاهشان به تابلو مي افتد.
نماي نيمه درشت از دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي که به تابلو نگاه مي کنند. شير نوشته را مي خواند، سري تکان مي دهد، برمي گردد به طرف پس زمينه. مرد حلبي و مترسک جلويش را مي گيرند. ديگران سرشان را تکان مي دهند. در حالي که دوباره شروع مي کنند به پيشروي، دوربين عقب مي کشد. شير غر مي زند و ناله مي کند. به صدايي در خارج از قاب واکنش نشان مي دهند.
شير: « اگه جاي شما بودم برمي گشتم.» (ناله مي کند)
نماي نزديک از دو جغد که روي شاخه درختي نشسته اند.
نماي متوسط از واکنش دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي. شير به سمت پس زمينه مي دود. مترسک و مرد حلبي او را مي گيرند و دوباره به سمت جلو مي کشند. شير گريه مي کند.
نماي نزديک از دو جغد روي شاخه.
نماي متوسط از شير و مترسک.
مترسک: فکر مي کنم اين طرفا جن هست.
نماي نيمه درشت از دوروتي و مرد حلبي.
مرد حلبي: مسخره ست! جن... احمق...
نماي نيمه درشت از شير و مترسک.
مرد حلبي(صداي خارج از قاب): ...انه ست!
شير: به جن اعتقاد نداري؟
نماي متوسط از دوروتي و گروه. مرد حلبي به طرف بالا، خارج از نما پرتاب مي شود.
واکنش ديگران.
مرد حلبي: نه. واي، فقط... اوه...
دوروتي: اوه! اوه، مردحلبي! اوه!
نماي باز از دوروتي، شير و مترسک که مرد حلبي را نگاه مي کنند. مرد حلبي در پيش زمينه بر روي زمين مي افتد. دوروتي و مترسک جلو مي روند. به او کمک مي کنند برخيزد.
دوروتي: اوه... اوه...
مترسک:اوه... حالت... حالت خوبه؟
نماي نزديک از شير که چشم هايش را محکم بسته. حرف مي زند.
شير: من واقعاً به جنا اعتقاد دارم... واقعاً بهشون اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم...
نماي متوسط، تصوير شير در گوي بلورين، ساحره و ميمون هاي بالدار به گوي نگاه مي کنند. تصوير شير محو مي شود. در حالي که ساحره از قاب خارج مي شود، حرکت افقي دوربين، به طرف ميمون هاي بالدار ، ساحره با آنها حرف مي زند. دوربين جلو مي کشد.
شير:... من واقعاً به جنا اعتقاد دارم. به جنا اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم... اعتقاد دارم...!
ساحره (مي خندد): قبل از اين که حسابتون رو برسيم، به از اون بيشترش اعتقاد پيدا مي کنين. لشکرتون رو به جنگل جن زده ببرين و اون دختره رو با سگش برام بيارين! با اوناي ديگه هر کاري دلتون مي خواد بکنين، ولي اون دختره رو زنده و صحيح و سالم مي خوام! دردسري براتون ايجاد نمي کنن، بهتون قول مي دم. حشره کوچولويي را جلوتر فرستاده م تا حال مبارزه تو جونشون باقي نذاره. حسابي مواظب اون کفشاي ياقوتي باشين. بيش از هر چيز اونارو مي خوام. حالا ، پرواز کنين، بپرين و اون دختر و کفشارو برام بيارين! پرواز کنين! پرواز کنين!
ديزالو به:
نماي بسيار باز از لشکر ميمون هاي بالدار که بر فراز جنگل جن زده پرواز مي کنند. نماي نيمه باز از واکنش دوروتي و گروه که به طرف پس زمينه مي دوند.
نماي باز از ميمون هاي بالدار که توي جنگل فرود مي آيند. در حالي که نزديک دوروتي و گروهش - که به طرف پس زمينه مي دوند - فرود مي آيند، دوربين به سمت راست حرکت مي کند.
نماي باز از فرود ميمون هاي بالدار، که از سمت راست قاب خارج مي شوند.
نماي بسيار باز که از پايين، از فرود ميمون ها گرفته شده. دوروتي و گروهش از انتهاي پس زمينه خارج مي شوند.
نماي باز از ميمون هاي پرنده که گروه را دستگير مي کنند. دوروتي از سمت راست فرار مي کند.
نماي نيمه باز از ميمون هاي بالدار که دنبال گروه مي دوند. دوربين به سمت راست حرکتي افقي مي کند.
نماي باز از دوروتي که به سمت جلو مي دود. دو ميمون بالدار دنبالش هستند، حرکت افقي دوربين به سمت راست.
نماي نيمه باز از مرد حلبي که تبرش را به طرف ميمون هاي بالدار تکان مي دهد.
مرد حلبي: برو ولم کن!
نماي نيمه باز از ميمون هاي بالدار که مترسک را لگدمال مي کنند.
مترسک: کمک! کمک!
نماي متوسط از شير که تعدادي ميمون محاصره اش کرده اند. او تند تند مشت مي زند. حرف مي زند. ميموني از بالاي درخت با تبر توي مخش مي کوبد.
شير: آخ... من... خطا! خطا!
نماي باز از دو ميمون بالدار که همراه با دوروتي به طرف پس زمينه مي دوند و به پرواز در مي آيند و از بالاي پس زمينه خارج مي شوند.
نماي نيمه درشت از توتو که به جلوي قاب تصوير مي دود. به بالا، خارج از قاب نگاه کرده، پارس مي کند.
نماي بسيار باز از دو ميمون بالدار که دوروتي را حمل مي کنند و برفراز جنگل جن زده در سمت راست آسمان به پرواز ادامه مي دهند.
نماي نيمه درشت از توتو که پارس مي کند. يک ميمون بالدار او را از روي زمين برمي دارد. حرکت افقي دوربين به سمت راست، در حالي که همراه با توتو به پرواز در مي آيد.
نماي بسيار باز از لشکر ميمون هاي بالدار که بر فراز جنگل جن زده به سمت راست پرواز مي کنند.
نماي بسيار باز از لشکر ميمون هاي بالدار که مترسک را دريده و دل و روده اش را بيرون ريخته اند. مترسک داد مي زند. ميمون هاي بالدار از سمت راست خارج مي شوند. مرد حلبي و شير وارد صحنه مي شوند. در حالي که شير و مرد حلبي سعي مي کنند مترسک را به حالت اولش برگردانند، دوربين به طرف آنها جلو مي کشد.
مترسک: کمک! کمک! کمک! کمک! کمک!
مرد حلبي: اوه! خب، چي به سرت اومده؟
مترسک: پاهام رو کندن و انداختن اون ور. بعد سينه مو خالي کردن و انداختن اون ور!
مرد حلبي: خب ، پس اين تويي که اين طرفا پخش و پلايي.
شير: واقعاً دل و روده تو بيرون کشيدنا، نه؟
مترسک: اونجا نايستين حرف بزنين! منو سوارم کنين! بايد دوروتي رو پيدا کنيم!
مرد حلبي: خب بذار ببينم... اين مال... اوه، کاشکي تو سر هم کردن پازل استادتر بودم.
شير: يه دقيقه صبر کن ببينم، اين پاي چپشه. اون همين طوري هم بد راه مي ره.
مرد حلبي: اوه، دوروتي طفلکي. امکان داره ديگه نبينيمش.
مترسک: فکر مي کني اونا کي بودن؟ و کجا بردنش؟ عجب بساطي... توي يه همچين موقعيتي بخواي قطعاتش رو سر جاشونم بچيني!
مرد حلبي: خبه ديگه. جوش نيار!
مترسک: اوه، خداجون.
مرد حلبي: درستت مي کنم!
ديزالو به:
توتو روي زانوي ساحره. دوربين عقب مي کشد. ساحره از جا برمي خيزد. نيکو سمت راستش ايستاده . ساحره توتو را در سبد مي گذارد. دوروتي در سمت چپ پيش زمينه گريه مي کند. ساحره به طرف دوروتي برمي گردد. با او حرف مي زند. نيکو، توتو را به پس زمينه مي برد. دوروتي به طرف نيکو مي رود.
ساحره: چه سگ کوچولوي خوشگلي! و تو، عزيزم. عجب ديدار مسرت بخش و ناغافلي! خيلي محبت کردي که در اين تنهايي و عزلت، به ملاقاتم اومدي.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي ، برمي گردد و با ساحره صحبت مي کند. دوربين به طرف آنها جلو مي کشد . در حالي که ساحره، سگ را به نيکو مي دهد، دوربين دنبالش مي کند. ساحره با نيکو حرف مي زند.
دوروتي: مي خواين چه بلايي سر سگم بيارين؟ بدينش من!
ساحره: همه چي به وقتش، کوچولوي خوشگل من... همه چي به وقتش.
دوروتي : اوه، خواهش مي کنم سگم رو بهم برگردونين.
ساحره: حتما، حتماً... وقتي تو هم اون کفشا رو به من دادي.
دوروتي: ولي ساحره خوب شمال بهم گفته اين کارو نکنم.
ساحره (به نيکو): خيلي خب! اون سبد رو بنداز تو رود خونه و غرقش کن!
نماي نيمه باز از دوروتي که گريه مي کند. با ساحره حرف مي زند. سپس قدم بر روي پلکان مي گذارد.ساحره به پايين و به کفش هاي دوروتي نگاه مي کند.
دوروتي: نه! نه، نه! بيا، اين کفاشي کهنه مال خودت، ولي سگ رو بهم برگردون.
ساحره: به اين مي گن يه دختر خوب و سر به راه. مي دونستم که سر عقل مياي.
نماي نزديک از کفش ها بر پاي دوروتي. ساحره دست هايش را جلو مي برد که کفش ها را تصاحب کند، ولي لرزشي به دست ها و اندامش مي افتد.
نماي درشت از ساحره که گويي او را برق گرفته باشد، به عقب پرت مي شود. واکنش دوروتي. ساحره دست هايش را نگاه مي کند.
ساحره: آخ... آخ!
دوروتي: ببخشين. من کاري نکردم! هنوز مي تونم سگم رو داشته باشم؟
ساحره: نه! عجب احمقي هستم ! بايد حواسم مي بود... تا وقتي تو زنده اي...
نماي درشت از واکنش دوروتي.
ساحره(صداي خارج ازقاب):... اون کفشا هيچ وقت از پات در نميان!
دوروتي: حالا مي خواين چه کار کنين؟
نماي درشت از ساحره که به بالا و خارج از قاب نگاه مي کند و حرف مي زند.
ساحره: تو فکر مي کني چه کار کنم؟ ولي اين قضيه چيزي نيست که باعث نگرانيم بشه... مهم اينه که چطور اين کارو انجام بدم. اين جور کارها رو بايد با ظرافت انجام داد...
نماي درشت از توتو که سر خود را از توي سبد بيرون آورده.
ساحره (صداي خارج از قاب): ... و گرنه طلسمم رو خراب مي کني.
نماي متوسط از جادوگر و دوروتي. نيکو در پس زمينه کنار ميز ايستاده. توتو از درون سبد بيرون مي پرد و از دري در پس زمينه خارج مي شود. دوروتي با توتو حرف مي زند. ساحره به طرف توتو برمي گردد. نيکو هم به دنبال توتو از در خارج مي شود.
دوروتي : فرار کن توتو، فرارکن!
ساحره: احمق واينستا، بگيرش!
نماي باز از توتو که پله هاي قلعه را گرفته و پايين مي رود. نيکو در تعقيبش است. حرکت افقي دوربين همراه با توتو به سمت چپ.
نماي متوسط از دوروتي که دم پنجره ايستاده. از پنجره به پايين، خارج از قاب نگاه مي کند. ساحره به طرفش مي رود.
نماي نيمه باز از توتو که به طرف پل متحرک که در حال بالا آمدن است، مي دود.
نماي درشت از توتو روي لبه پل متحرک. به پايين خارج از قاب نگاه مي کند.
نما نيمه باز از توتو بر لبه پل متحرک. نگهبان ها به طرف جلو مي دوند. نيزه به دست دارند. توتو مي پرد. (نگهبان ها داد مي زنند)
نماي متوسط از توتو که به پايين و بر روي تخته سنگ ها مي پرد.
دوروتي (صداي خارج از قاب): بدو توتو، بدو!
نماي نيمه باز از نگهبان ها که نيزه هايشان را به طرف خارج از قاب پرتاب مي کنند. همگي داد مي زنند.
نماي نيمه باز از توتو که به سوي پس زمينه مي دود. نيزه ها در اطرافش مي افتند. توتو در پس زمينه در بين صخره ها مي دود.
دوروتي (صداي خارج از قاب): بدو توتو، بدو!
نماي نيمه درشت دوروتي که گريه مي کند، حرف مي زند.
دوروتي: فرارکرد! فرار کرد!
نماي نيمه درشت از دوروتي و ساحره. دوربين به طرف آنها جلو مي کشد. ساحره با دوروتي حرف مي زند . در حالي که ساحره با عجله به پس زمينه مي رود، دوربين به طرفش حرکت مي کند.
ساحره: اووه! حالا ديگه روتو زياد کردي! مرده شور تو و سگت رو ببرن! از هر طرف به قضيه نگاه کني، بيشترا از اون که برام نفعي داشته باشي، برام دردسر مي تراشي. ولي حالا ديگه تمومه!
نماي نيمه باز از ساحره که يک ساعت شني بزرگ را از جا برمي دارد. وارونه اش مي کند.حرف مي زند.
ساحره: اينو مي بيني؟ اين نشون مي ده که چقدر ديگه زنده اي ! و زيادم...
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند.
ساحره (صداي خارج از قاب): نيست خوشگلم! زيادم نيست!
نماي نزديک از ساحره که به خارج از قاب نگاه مي کند. حرف مي زند. در حالي که به سمت پس زمينه مي رود، دوربين همراه با او حرکتي افقي مي کند.
ساحره: من براي تصاحب اون کفشا تا ابد نمي تونم صبر کنم!
نماي درشت از دوروتي که گريه مي کند. از سمت چپ تصوير خارج مي شود. نماي متوسط از دوروتي. حرکت افقي دوربين روي دوروتي که چند قدمي طي کرده و به ساعت شني نگاه مي کند.
نماي درشت از ساعت شني.
نماي نزديک از داخل اتاق بالاي قلعه. دوروتي به تخت ساحره تکيه داده و گريه مي کند. فرياد مي زند. دوربين به عقب و به سمت راست عقب مي کشد و گوي بلورين را در قاب مي گيرد. تصوير عمه ام در حال صدا زدن دوروتي ظاهر مي شود. دوروتي واکنش نشان داده و به دورن گوي نگاه مي کند. تصوير عمه ام ناپديد و تصوير ساحره ظاهر مي شود. ساحره، دوروتي را مسخره مي کند. دوربين جلو کشيده و تصوير درشت ساحره را مي گيرد و سپس بالا و به سمت چپ کشيده و دوروتي را که خود را از گوي عقب مي کشد و گريه مي کند، نشان مي دهد.
دوروتي: من مي ترسم، من مي ترسم، عمه ام ... من مي ترسم!
عمه ام: دوروتي، دوروتي، کجايي تو؟ منم، عمه ام، ما داريم دنبالت مي گرديم. کجايي؟
دوروتي: من، من اينجا تو آزم، عمه ام. من اينجا توي قلعه ساحره گير افتاده م... و دارم سعي مي کنم خودم رو برسونم به شما، خونه، عمه ام! اوه، عمه ام، از پيشم نرين! من مي ترسم! برگردين! برگردين!
ساحره : عمه ام ... عمه ام... برگردين! عمه امت رو بهت مي رسونم،خوشگلم! (مي خندد)
ديزالو به:
نماي بسيار باز از توتو که از روي صخره هاي کوهستان به پايين مي پرد. (پارس مي کند).
ديزالو به:
توتو به سمت جلو مي دود. به خارج از قاب نگاه مي کند. پارس مي کند. از سمت چپ پيش زمينه خارج مي شود.
نماي متوسط، خارجي .جنگل جن زده . شير و مرد حلبي در حال راست و ريست کردن مترسک هستند. حرف مي زنند. وقتي صداي پارس توتو را از خارج از قاب مي شنوند، واکنش نشان داده، به سمت راست نگاه مي کنند.
مردحلبي: اينم از اين. خب ديگه، بدون سوزن، اين تموم کاريه که از ما بر مي اومد.
شير: آره.
مترسک: اوه، نگران من نباشين. من حالم خوبه. بايد به فکر دوروتي باشيم.
مرد حلبي: ولي چطوري مي تونيم پيدايش کنيم؟ حتي نمي دونيم کجاس. نگاه کنين! توتو...
نماي باز از توتو که از دل جنگل به پيش مي دود. حرکت افقي دوربين که او را تا مرد حلبي، شير و مترسک دنبال مي کند.
مرد حلبي (صداي خارج از قاب):... داره مياد! اما از کجا مياد؟
نماي درشت از توتو در پيش زمينه که به آن سه نفر در خارج از قاب پارس مي کند.
مترسک: خداجون، مگه نمي بينين؟اومده با روي پيش...
نماي نيمه باز از مرد حلبي، مترسک و شير که واکنش نشان داده، برمي خيزند. در حالي که به سمت راست پس زمينه مي روند، توتو پارس کنان راهنمايشان مي کند. دوربين همراه با آنها حرکتي افقي مي کند.
مترسک: ... دوروتي ببره.
مرد حلبي : اوه...
مترسک: بياين رفقا!
ديزالو به:
داخلي. اتاقک بالا قلعه. نماي درشت از ساعت شني روي ميز. دوربين عقب مي کشد و دوروتي را نشان مي دهد که کنار ميز ايستاده و پايين ريختن شن را در ساعت مي نگرد. مستأصلانه به اطراف نگاه مي کند.
ديزالو به:
مرد حلبي، مترسک و شير که در بين سنگلاخ ها در دامنه کوه بالا مي روند. توتو هر از گاه ايستاده و در انتظار آنها پارس مي کند.
ديزالو به:
نماي درشت از توتو که بالاي صخره راه خود را باز کرده و جلو مي رود. پارس مي کند و از سمت راست قاب خارج مي شود.
نماي نيمه باز از شير، مرد حلبي و مترسک که با زور و تقلا از صخره ها بالا مي روند. مرد حلبي سر مي خورد.
نماي بسيار باز از مرد حلبي که از کنار صخره ها به پايين سر مي خورد. و براي آن که به پايين نيفتد، دم شير را محکم مي چسبد. مترسک سعي دارد به او کمک کند.
شير: اوه... اوه... من...
نماي متوسط از مرد حلبي که از دم شير آويزان است. صحبت مي کنند. مترسک سعي مي کند به هر دوي آنها کمک کند.
شير: اميد... اميدوارم زورم برسه و تاب بيارم.
مرد حلبي: اميدوارم زورم برسه و تاب بيارم.
مردحلبي: اميدوارم دمت تاب بياره... اوه...
ديزالو به:
نماي درشت از ساعت شني. شن بيشتري در محفظه زيري جمع شده.
نماي نيمه درشت . داخلي. اتاقک بالا قلعه. دوروتي به ساعت شني نگاه مي کند. در حالي که به طرف در مي دود و سعي مي کند که آن را باز کند، دوربين همراه با او حرکت مي کند. دوروتي ، سپس به طرف در ديگر مي رود و آن را نيز بسته مي يابد. در حالي که دوروتي هق هق مي کند، دوربين کمي جلو مي کشد . دوروتي برمي گردد و پيش مي آيد و دوربين همراه با او به طرف چپ عقب مي کشد.
نماي درشت از توتو که جلومي رود. خود را به بالاي صخره ها مي رساند و از سمت راست قاب خارج مي شود. سر شير پديدار مي شود و به دنبالش سرهاي مرد حلبي و مترسک. به جلوي خود در خارج از قاب نگاه مي کنند. شير اشاره کرده و حرف مي زند.
شير: اون چيه؟ اون چيه؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، شير و مترسک که دزدکي از بالاي صخره ها نگاه مي کنند و حرف مي زنند .شير در حالي که به قسمت جلوي خود در پيش زمينه نگاه مي کند، واکنش نشان مي دهد.
مترسک (صداي خارج از قاب) : اون دژ ساحره بدجنسه! دوروتي تو اون جاي وحشتناک گير کرده !
مرد حلبي: اوه، حالم بد مي شه وقتي فکرش رو مي کنم که اونجاس . بايد از اونجا خارجش کنيم. (گريه مي کند)
مترسک: خب ديگه حالا گريه نکن. روغن دون با خودمون نياورديم و تا حالاش به اندازه کافي جير جير کردي.
شير: اونا کي ان؟ اونا کي ان؟
نماي بسيار باز از سربازان ساحره (Winkies: آدم حيواناتي اونيفورم پوش) که در محوطه جلوي قلعه رژه مي روند.
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، شير و مترسک که از بالا ي صخره ها دزدگي نگاه مي کنند. حرف مي زنند. شير سعي مي کند برگردد و فرار کند، ولي ديگران جلويش را مي گيرند و به جلو هلش مي دهند.
مترسک: براي ورود به اونجا يه نقشه دارم.
شير: خوبه. اون يه نقشه داره.
مترسک: و تو جلو مي افتي و هدايتمون مي کني.
شير: آره... من؟
مترسک: آره، تو.
شير: من بايد دوورتي رو از اونجا خارج کنم؟
مترسک: درسته.
شير: خيلي خب، به خاطر دوروتي مي رم اونجا. ساحره بدجنسه باشه يا نباشه، نگهبان باشه يا نباشه، حاليم نيست. تيکه پاره شون مي کنم.(مي غرد)
شايد زنده خارج نشم، ولي مي رم اونجا. فقط رفقا يه کاري برام بکنين....
مترسک و مرد حلبي: چه کار کنيم؟
شير: منصرفم کنين.
مرد حلبي: نه، از اين حرفا نداريم!
ديزالوبه:
نماي متوسط از شير، مترسک و مرد حلبي که در ميان صخره ها جلومي روند و از حرکت باز مي ايستند. دوربين جلو مي کشد.
نماي درشت از توتو که پارس مي کند.
نماي نيمه درشت از مترسک که توتو را آرام مي کند. در حالي که سر و کله سه تن از سربازهاي ساحره در بالاي صخره در پس زمينه پيدا مي شود، دوربين با حرکتي عمودي، مترسک، شير و مرد حلبي را در قاب مي گيرد. در حالي که سربازها به طرف آن سه نفر که آهسته حرف مي زنند، مي روند، دوربين عقب مي کشد.
مترسک : هيس... توتو، آروم باش!
نماي نيمه درشت از مترسک، شير و مرد حلبي که با هم پچ پچ مي کنند. شير به اطراف نگاهي انداخته و چشمش به سربازهاي ساحره در پشت سرشان مي افتد. در حالي که بيشتر سعي دارد حرف بزند، دوربين بالا مي کشد. ولي شير از ترس زبانش بند آمده. نگهبان ها جلو مي پرند و آن سه نفر را مي گيرند . همگي پشت صخره ناپديد مي شوند. در حالي که آن پشت گلاويز شده اند، هر از گاه پاها و دست هايش نمايان مي شود. نماي نيمه درشت از شير، مرد حلبي و مترسک (در اونيفورم سربازهاي ساحره) که از پشت صخره ها به پايين نگاه مي کنند. حرف مي زنند. در حالي که دوربين همراه با آنها عقب مي کشد، جلو مي آيند.
مترسک: بياين. من يه نقشه ديگه دارم.
شير: فکر... فکر مي کنين مؤدبانه ست که همين طوري سرزده وارد شيم؟
مرد حلبي: بيا بابا... بيا...
نماي باز از سربازهاي ساحره که قدم رو وارد قلعه مي شوند. مرد حلبي، شير و مترسک از پشت به آنها ملحق مي شوند. شير پشت سر آنهاست. در حالي که قدم رو وارد قلعه مي شوند، شير با نگه داشتن دمش در زير اونيفورم مشکل دارد. در حال ورود به قلعه، دوربين به جلو حرکت مي کند.توتو به دنبالشان مي رود. پل متحرک بالا کشيده مي شود.
نماي باز. داخلي. ورودي تالار قلعه. دوربين داخل قلعه صحنه رژه و ورود سربازها را با تالار گرفته است. دوربين به طرف ستون سربازها رفته و مترسک ،مرد حلبي و شير را نشان مي دهد که در انتهاي صف قدم برمي دارند.
نماي درشت از ساعت شني.
نماي نيمه درشت . داخلي. اتاقک بالاي قلعه. دوروتي کنار پله ها نزديک گوي بلورين نشسته و گريه مي کند.
داخلي.تالار ورودي . نماي باز از شير، مترسک و مرد حلبي که دزدکي خود را به طرف فرورفتگي ديورار مي کشند. بقيه سربازها به حرکت خود ادامه داده و از قاب خارج مي شوند.
مرد حلبي: حالا کجا بريم؟
شير: آره، کجا؟
نماي درشت از توتو که روي پله ها پارس مي کند و آنها را به طرف بالا فرا مي خواند. نماي درشت از شير، مرد حلبي و مترسک. مترسک به خارج از قاب اشاره کرده، حرف مي زند. از قاب خارج مي شود.
مترسک: اونجا!
نماي باز از توتو که از پله هاي تالار بالا مي رود و در همان حال شير، مترسک و مرد حلبي از پس زمينه به سمت جلو مي دوند و به دنبال توتو از پله ها بالا مي روند.
قسمت بالاي تالار. نماي باز. تو تو در سمت چپ قاب به جلو مي دود. در حالي که به طرف در مي دود و رويش پنجه مي کشد، دوربين اندکي به سمت راست حرکت مي کند. سه امدادگر وارد اتاق مي شوند. در حالي که حرف مي زنند، دوربين جلو مي کشد.
مترسک: صبر کنين! اول بهتره مطمئن بشيم. دوروتي، اينجايي؟
نماي متوسط. داخلي . اتاقک بالاي قلعه. دوروتي از پنجره به بيرون نگاه مي کند. با شيندن صداي شير در خارج از قاب واکنش نشان مي دهد. دوربين حرکتي افقي مي کند و سپس در حالي که دوروتي به طرف در مي دود و فرياد مي زند، دنبالش مي کند.
شير (صداي خارج از قاب): ماييم!
دوروتي: آره، من اينجام . منو اينجا حبس کرده !
نماي نيمه درشت از دوروتي پشت در. با ديگران خارج از قاب حرف مي زند.
دوروتي: اوه، مي دونستم که درست به موقع خودتون رو مي رسونين!
نماي نيمه درشت.داخلي. تالار ورودي. در حالي که به هيجان آمده اند، شير با مترسک و مرد حلبي حرف مي زند.
شير: گوش کنين رفقا. خودشه. دوروتي رو بايد از اونجا بيرون بياريم. درو باز کنيم! نماي نزديک. داخلي. اتاقک بالاي قلعه. دوروتي کنار در ايستاده. صداي سه نفر را که پشت در مي شوند، واکنش نشان ميدهد.
شير(صداي خارج از قاب): درو باز کنيم! درو...
نماي نيمه درشت از سه نفر بيرون در که ديوانه وار هلش مي دهند. سپس در حالي که مترسک و مرد حلبي از تلاش باز مي ايستند و سر شير داد مي زنند، شير لب ور مي چيند.
شير: ... باز کنيم! درو باز کنيم! درو بازکنيم!
مرد حلبي: فشار نده!
مترسک: فشار نده!
شير: اوه... من فقط مي خواستم کمک کنم... اوه...
نماي نزديک. داخلي. اتاقک بالاي قلعه. دوروتي، از آن سه نفر پشت در مستأصلانه مي خواهد کمکش کنند. به خارج از قاب به طرف ساعت شني نگاه مي کند.
دوروتي: اوه... عجله کنين... خواهش مي کنم عجله کنين!
نماي درشت از ساعت شني. شن کمي در محفظه بالايش باقي مانده.
دوروتي (صداي خارج از قاب): ساعت شني تقريبا خالي...
نماي نزديک از دوروتي پشت در. با آنها که آن طرف در هستند صحبت مي کند.
دوروتي: ... شده!
مرد حلبي (صداي خارج ازقاب): برين کنار!
نماي متوسط. داخلي.تالار ورودي . شير، مرد حلبي و مترسک اونيفورم هاي خود را از تن خارج مي کنند. مرد حلبي با تبرش شروع مي کند به کوبيدن به در.
نماي نزديک. داخلي. اتاق. دوروتي از در عقب مي کشد . حرکت افقي دوربين به سمت راست. نماي متوسط . داخلي. تالار ورودي . مرد حلبي با تبرش در را مي شکند.
نماي نيمه درشت .داخلي. اتاق. دوروتي با نگراني تماشا مي کند. با نگراني به ساعت شني خارج از قاب نگاه مي کند.
نماي درشت از ساعت شني. شن زيادي باقي نمانده.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي.
نماي نيمه باز. داخلي. تالار ورودي. در حالي که مرد حلبي با تبر به در مي کوبد، شير و مترسک در پيش زمينه تماشا مي کنند.
نماي نيمه درشت. داخلي. اتاق. واکنش دوورتي، که به سمت چپ مي روند. حرکت افقي دوربين.
نماي نيمه باز. داخلي. تالار ورودي. دوروتي با عجله از اتاق بيرون مي رود. از مترسک، مرد حلبي و شير استقبال مي کند. دوربين جلومي کشد. با عجله به سمت چپ نما مي روند. حرکت دوربين به سمت چپ.
دوروتي: اوه... اوه... توتو! توتو!
شير: اونا اذيتت کردن؟
دوروتي: شير، عزيزم... مي دونستم مياي!
مرد حلبي: دوروتي!
دوروتي: مي دونستم تو هم مياي!
مترسک: عجله کنين! وقتي نداريم از دست بديم!
داخلي. قسمت ورودي تالار. از کنار پله ها صحنه را گرفته. نماي باز، دوروتي، شير، مرد حلبي و مترسک در بالاي پله ها ديده مي شوند. در حالي که با عجله پايين مي آيند، دوربين با حرکتي افقي آنها را دنبال مي کند. به طرف دروازه ورودي مي دوند، ولي دروازه ها در مقابلشان بسته مي شوند.
نماي متوسط از چهار نفر که به در مي کوبند. سپس با شنيدن صداي ساحره در خارج از قاب، واکنش نشان داده ، برمي گردند و به سمت راست پيش زمينه نگاه مي کنند. دوربين به سمت جلو مي کشد.
دوروتي: اوه!
ساحره (صداي خارج از قاب): به همين زودي مي رين؟ خبرش رو به ...
نماي نزديک از ساحره و نيکو که از بالاي پله ها به پايين نگاه مي کنند.
ساحره:... من نداده بودن. آخه مهموني کوچيکم تازه...
نماي نيمه درشت از مترسک ، مرد حلبي، دوروتي و شير کنار در.
ساحره (صداي خارج از قاب):... شروع شده بود.
نماي نيمه باز از ساحره و نيکو در بالاي پله ها. مي خندد. حرکت افقي دوربين به طرف پايين سربازان ساحره را نشان مي دهد که به طرف تالار هجوم مي برند.
نماي نيمه درشت از مترسک، مرد حلبي، دوروتي و شير که تنگ هم چسبيده اند . شير صحبت مي کند...
شير: تو تله افتاديم! مث... موش!
نماي نيمه باز از سربازها که جلو مي روند.
نماي نيمه درشت از چهار نفري که کنار در به هم چسبيده اند. مرد حلبي با شير که سعي مي کند غرشي بکند. حرف مي زند.
مرد حلبي: برو جلو... کاري بکن! غرش کن! غرش!
نماي نيمه درشت از سربازان ساحره که با حالتي تهديدکننده جلو مي آيند.
نماي نيمه درشت از چهار نفر که تنگ در به هم چسبده اند. واکنش شير، که حرف مي زند.
شير: چه فايده اي به حال ما داره؟
نماي خيلي باز که از بالا، روي پاگرد در پيش زمينه به طرف پايين پله ها گرفه شده و سربازهاي ساحره را در حال پيشروي به طرف آن چهار نفر کنار در نشان مي دهد.
غرش سربازهاي ساحره.
نماي نزديک از ساحره و نيکو که از بالاي پله ها به پايين نگاه مي کنند. ساحره بر سر سربازهايش داد مي زند.
ساحره: خوبه. الان کاري به اونا نداشته باشين. اول بذارين يه خورده...
نماي نيمه درشت از دوروتي که به در چسبيده توتو در آغوشش. اشک از گونه هايش سرازير است.
ساحره (صداي خارج از قاب):... بهشون فرصت بديم!
نماي متوسط از سربازهاي ساحره که در حال تکان دادن نيزه هايشان مي غرند.
نماي درشت از توتو در آغوش دوروتي. او نيز به سربازها در خارج از قاب مي غرد.
نماي درشت از مترسک که به بالا، خارج از قاب نگاه مي کند.
ساحره (صداي خارج از قاب): چه احساسي داره...
نماي متوسط از آن چه مترسک مي بيند: حرکت عمودي دوربين در امتداد طنابي که يک شمعدان چند شاخه عظيم را به سقف تالار وصل کرده.
ساحره (صداي خارج از قاب):... مهمون کوچولوي من؟
نماي درشت از مترسک که به بالا، خارج از قاب نگاه مي کند. حرکت افقي دوربين و سپس عقب کشيدنش روي مترسک، که به طرف جايي که طناب را به ديوار محکم کرده اند مي رود.
ساحره (صداي خارج از قاب): مي توني تصورش رو بکني که چه کار مي خوام باهات بکنم؟
نماي نيمه درشت از ساحره که ساعت شني را از روي زمين برمي دارد و در حالي که مي خندد، آن را به سمت پايين، خارج از قاب پرت مي کند.
نماي خيلي باز از قسمت ورودي تالار و ساعت شني که به زمين اصابت کرده و مي شکند و ابري از آتش و دود به هوا برمي خيزد.
شير( صداي خارج از قاب): خب بچه ها ، بزنين بريم!
نماي نيمه درشت از مترسک که تبر را از دست مرد حلبي گرفته و با آن طناب شمعدان را مي برد.
دوروتي : اوه...!
نماي نزديک از ساحره که بر سر سربازهايش آن پايين، داد مي زند.
ساحره: بگير...
نماي نيمه بازي که از کنار سربازها در پيش زمينه گرفته شده و در حالي که زير سمعدان دست و پا مي زنند، مترسک، مرد حلبي، شير و دوروتي رانشان مي دهد که مي دوند تا از تالار خارج شوند.
ساحره(صداي خارج از قاب):...ينشون ! جلوشون رو بگيرين، احمقا!
نماي نيمه باز از ساحره که با سرعت از بالاي پله ها پايين مي آيد . بر سر سربازهايش داد مي زند. حرکت افقي دوربين روي ساحره که از پله ها پايين مي آيد و سپس سربازها را به خارج از تالار هدايت مي کند.
ساحره: در رفتن! جلوشون رو بگيرين! جلوشون رو بگيرين!
داخلي. راهرو. در حالي که ساحره و سربازها از نما خارج مي شوند، دوروتي و دوستانش از پشت فرورفتگي ديوار، دزدکي به بيرون نگاه مي کنند و سپس به سمت عقب تالار دويده و از سمت چپ خارج مي شوند.
نماي باز از چهار نفر که با عجله وارد تالار مي شوند، حرکت دوربين به سمت چپ. آنها به اطراف نظري مي اندازند. مترسک حرف مي زند.
مترسک: فايده اي نداره دوباره از درها استفاده کنيم! اين کدوم اتاقه؟
نماي نيمه باز از سربازها که در راهروي دژ مي دوند.
نماي نيمه باز از دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي که با شنيدن صداي نزديک شدن سربازها واکنش نشان مي دهند. در حالي که از پله ها بالا مي روند، دوربين به سمت چپ حرکت مي کند.
شير: دارن برمي گردن!
دوورتي: اوه...!
مترسک: اوه... بالاي پله ها ، زود باشين!
مرد حلبي: بزن بريم!
نماي نيمه باز از ساحره که دوان دوان دوباره وارد تالار مي شود . سربازها درست پشتش هستند. به آنها دستوراتي مي دهد. نگهبان ها چند دسته مي شوند.
ساحره: اوناهاشن! آه... حالا گيرشون انداختيم! نصفتون از اون ور... نصفتون از اين ور!
نماي بسيار باز از شير، مرد حلبي و مترسک که بالاي پله ها ناپديدمي شوند.
ساحره (صداي خارج از قاب): زود باشين! عجله کنين! برين!
نماي نيمه باز از ساحره که براي جلو راندن سربازهايش ، با چوب جارويش به آنها مي زند. در حالي که سربازها به بالاي پله ها مي دوند، دوربين اندکي به سمت چپ حرکت مي کند.
ساحره: برين! برين!
نماي بسيار باز. خارجي. قسمت برج و باروري قلعه.
مترسک، دوروتي، شير و مرد حلبي از پله هاي قلعه در پيش زمينه با عجله پايين مي آيند. در کنار کنگره هاي دژ مي دوند و از سمت چپ خارج مي شوند.
نماي باز از چهار نفر که در امتداد کنگره ها به سمت جلو مي دوند. از حرکت باز مي ايستند. فرياد مي زنند. سپس در حالي که به سمت برج دوم قلعه مي دوند، دوربين به سمت راست بالا مي کشد. توقف کرده، دوروتي فرياد مي زند.
شير: کجا، حالا کجا بريم؟
مترسک: از اين رو ! بياين!
نماي بسيار باز از گروهي از سربازها بر روي پله هاي برج در پس زمينه. تهديد وار غرش مي کنند.
نماي باز از مترسک، مرد حلبي، شير و دوروتي، که در امتداد کنگره هاي قلعه به سمت چپ مي روند و دوربين همراه با آنها حرکت مي کند.
نماي باز از گروهي از سربازها که در پيش زمينه از پله ها به پايين هجوم مي آورند و در همان حال گروه ديگري را مي بينيم که در پس زمينه در امتداد کنگره ها جلو مي آيند.
دوربين به سمت چپ بالا مي کشد.
نما باز. داخلي. تالار قلعه. در پيش زمينه از پله ها به پايين هجوم مي آورند و در همان حال گروه ديگري را مي بينيم که در پس زمينه در امتداد کنگره ها جلو مي آيند. دوربين به سمت چپ بالا مي کشد.
نماي باز. داخلي. تالار قلعه. در پيش زمينه مترسک، دوروتي، مرد حلبي و شير با عجله خود را به تالار مي رسانند و با سربازها رو در رو مي شوند. دوروتي فرياد مي کشد.سربازهاي بيشتري از سمت چپ پيش زمينه سر مي رسند و چهار نفر را در محاصره مي گيرند.
نماي نيمه باز از چهار نفر. واکنش آنها در حالي که به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کنند. دوروتي فرياد مي زند. برمي گردند به سمت عقب مي دوند.
نماي باز. داخلي. برج قلعه. در حالي که سربازها از سمت راست سرازير مي شوند، چهار نفر به سمت چپ مي دوند و به سربازهاي ديگري که از سمت چپ وارد شده اند، بر مي خورند. موقع دستگيري، دوروتي جيغ مي کشد. در حالي که به سمت ميزي در پيش زمينه پناه برده اند، دوربين به سمت راست حرکت مي کند. سربازها محاصره شان کرده اند.
نماي نيمه باز از ساحره که از پس زمينه وارد قاب مي شود. به سمت سربازهايش در پيش زمينه مي آيد. در حالي که ساحره به طرف چهار نفر مي رود، دوربين عقب مي کشد. ساحره با آنها حرف مي زند.
ساحره: خب، به، به، به، چشمم روشن! فکر کردين خيلي زرنگين ، هان؟ الساعه همين جا به حساب يکي يکيتون مي رسم!
نماي نزديک از چهار نفر.که پشت مرد حلبي پنهان مي شوند. همگي از ترس مي لرزند.
ساحره (صداي خارج از قاب): و آخري که باقي مي مونه، رفتن اون سه تاي ديگه رو با چشم مي بينه! تو هم همين طور ، سگ زشت کريه!
نماي نيمه درشت از ساحره که به سمت خارج از قاب لبخند مي زند. در حالي که جارويش را بالا و به طرف يک مشعل ديواري مي برد، دوربين حرکتي عمودي مي کند. نماي نزديک از چهار نفر که وحشت زده نگاه مي کنند.
نماي نيمه درشت از جارو که آتش مي گيرد. در حالي که ساحره جارويش را پايين مي آورد، دوربين هم به سمت پايين حرکتي عمودي مي کند. ساحره حرف مي زند.
ساحره: مترسک، با يه خورده آتيش چطوري؟
نماي نزديک از چهار نفر. وقتي جارو جلو برده شده و دست مترسک را به آتش مي کشد، همگي واکنش نشان مي دهند. او فرياد مي زند. دوروتي جيغ مي کشد. دوروتي سطل آبي را برداشته و در حالي که دوربين عقب مي کشد، آن را روي مترسک مي پاشد.
مترسک: نه. نه. نه. نه!
دوروتي: اوه! اوه!
مترسک: کمک! دارم مي سوزم! دارم مي سوزم! کمک!
نماي متوسط از دوروتي که بر روي مترسک آب مي پاشد. مقداري از آب به صورت ساحره پاشيده مي شود. مرد حلبي کنار شير در سمت چپ ايستاده.
مترسک: کمک!
نماي نيمه درشت از آب که به صورت ساحره پاشيده مي شود.
نماي متوسط از ساحره که با پاشيده شدن آب به صورتش ،فرياد مي کشد. آن چهار نفر به او نگاه مي کنند.
نماي نيمه باز از چهار نفر که به ساحره ، که جيغ مي کشد و آب مي شود، نگاه مي کنند دوربين از کنار سربازهاي ساحره صحنه را گرفته. ساحره در حالي که نفرين مي کند، ناپديد مي شود. تا آن که فقط شنل و کلاهش بر روي زمين باقي مي ماند. صدايش نيز محو مي شود...
ساحره: اووه... توله لعنتي! نگاه کن ببين چه کردي! دارم آب مي شم! اوه، چه دنيايي! چه دنيايي! چه کسي فکرش رو مي کرد که دختر کوچولوي خوبي مث تو بتونه خياثت قشنگ منو نابود کنه؟ اووه... نگاه کنين! نگاه کنين! دارم از بين مي رم، اووه...اووه...
نماي نزديک از شير، مرد حلبي، مترسک و دوروتي که بهت زده ، به پايين و خارج از قاب نگاه مي کنند.
نماي نزديک از شنل و کلاه ساحره که بر روي زمين ازشان دود برمي خيزد. توتو از سمت چپ وارد نما شده و شنل و کلاه را بو مي کشد. در حالي که نيکو وارد صحنه شده و ناله مي کند، دوربين عقب مي کشد.
نماي نزديک از سر دسته سربازها در پيش زمينه که با آن چهار نفر در خارج از قاب صحبت مي کند. ساير سربازها در پس زمينه هستند.
سردسته : اون...اون..مرده! تو اونو کشتي!
نماي درشت از واکنش چهار نفر. دوروتي با اشاره به مترسک، حرف مي زند.
دوروتي : من ... من نمي خواستم اونو بکشم! واقعاً نمي خواستم! فقط اون آتيش گرفته بود.!
نماي نيمه باز از چهار نفر که جلوي سربازها ايستاده اند. سر دسته رو به ديگران کرده و حرف مي زند. سربازها زانو زده و براي دوروتي هورا مي کشند.
سردسته: درود بر دوروتي! ساحره بدجنس مرد!
سربازها: درود! درود بر دوروتي! ساحره بدجنس مرد!
نماي درشت از دوروتي ،مرد حلبي، شير و مترسک. دوروتي جلويشان ايستاده و حرف مي زند.
دوروتي : منظورتون اينه که... شماها همگي بابت اين موضوع خوشحالين؟
نماي نزديک از سردسته که سرش را بالا مي کند. در پيش زمينه با دوروتي که از خارج از قاب است حرف مي زند. ساير سربازها پشت سرش ايستاده اند.
سردسته: خيلي خوشحاليم. حالا ديگه نمي تونه مارو با دسته جاروش...
نماي نزديک از چهار نفر. دوورتي که جلويشان ايستاده ، برمي گردد به طرف مرد حلبي.
سردسته (صداي خارج از قاب):...بزنه!
دوروتي: جارو!
شير و مرد حلبي. در حالي که دوروتي با آنها حرف مي زند، دوربين جلو مي کشد.
دوروتي: مي تونيم جارو رو برداريم؟
سردسته: خواهش مي کنم! جارو رو با خودتون ببرين!
دوروتي : اوه... خيلي ممنون! حالامي تونيم برگرديم پيش جادوگر و بهش بگيم که ساحره مرده!
ديزالو به:
داخلي. بارگاه. نماي باز. در حالي که دوربين عقب مي کشد تا مترسک، شير و مرد حلبي را در مقابل تخت نشان دهد. صداي جادوگر طنين انداز مي شود.
صداي آز: چشم هاي من دارند درست مي بينند؟ چرا...
نماي نيمه باز از چهار نفر که از ترس مي لرزند. در حالي که دوروتي با دسته جارو جلو مي آيد و آن را درمقابل پله هاي تخت مي گذارد، دوربين عقب مي کشد. دوروتي حرف مي زند.
صداي آز: ... بازگشته ايد؟
دوروتي: خواهش مي کنم، قربان. ما همون کاري رو که گفتين انجام داديم.جاروي ساحره بدجنس غرب رو براتون آورديم. ما آبش کرديم.
صداي آز: اوه...
نماي نيمه باز از تخت.
صداي آز: ...سر به نيستش کردين، هان؟ خيلي...
نماي متوسط از دوروتي که لبخند مي زند. مرد حلبي، شير و مترسک نيز ، خوشحال پشت سرش ديده مي شوند. دوروتي حرف مي زند. واکنش آنها به حرف هاي دوروتي.
صداي آز:...زبر و زرنگيد!
دوروتي: بله، قربان. به همين جهت مي خواستيم از تون خواهش کنيم که اگه ممکنه به وعده تون عمل کنين.
صداي آز: تند نرين! تند...
نماي نيمه باز از بارگاه.
صداي آز:... نرين! بايد در اين باره يک خورده فکر کنم. از اينجا برويد و فردا برگرديد!
نماي نيمه باز ازدوروتي و سه دوستش که پشتش ايستاده اند. واکنش و حرف زدن دوروتي. مرد حلبي و شير نکته اي را نيز به دوروتي ياد آور مي شوند.
دوروتي: فردا؟ اوه، ولي من مي خوام الان به خونه برگردم.
مرد حلبي: شما تا اينجاش يه عالمه وقت داشتين!
شير: آره!
نماي نيمه باز از بارگاه.
صداي آز: خشم جادوگر بزرگ و قدرتمند...
نماي نيمه درشت از توتو در پايين دوروتي. در حالي که توتو در طرف پرده اي که نزديک تخت آويزان است مي دود، دوربين با حرکتي افقي او را دنبال مي کند.
صداي آز:... آز را بر نينگيزيد! گفتم... فردا برگرديد!
نماي متوسط از چهار نفر. دوروتي حرف مي زند و در همان حال به خارج از قاب در سمت راست پيش زمينه به طرفش رفته، در قاب بگيرد. در حالي که توتو شروع مي کند پرده را پس زدن (پرده) تکان مي خورد.
دوروتي : اگه شما واقعا بزرگ و قدرتمند بودين، پاي قولتون هم مي موندين!
صداي آز: جسارت کرده و از آز بزرگ انتقاد مي کنيد؟ موجودات نمک نشناس!
نماي نيمه باز از چهار نفر که ترسيده اند. مترسک به سمت راست خارج از قاب نگاه کرده ، به طرف دوروتي اشاره مي کند.
صداي آز: بخت با شما همراه بوده است که ...
نماي باز که از کنار چهار نفر سمت راست گرفته شده و جادوگر را پشت دم و دستگاه «تخت» جادوگري نشان مي دهد. واکنش چهار نفر، پس از آن که دوروتي توجه آنها را به سوي جادوگر جلب مي کند.
صداي آز:... به جاي بيست سال ديگر...
نماي متوسط از جادوگر پشت تشکيلات. پشتش به دوربين است. توي ميکروفن حرف مي زند. برمي گردد و به خارج از قاب در پيش زمينه نگاه مي کند و متوجه مي شود که پرده پس کشيده شده ، واکنش نشان مي دهد و سپس دوباره به ور رفتن با دم و دستگاهش ادامه مي دهد.
صداي آز:... فردا به شما اجازه شرفيابي مي دهم. اوه... اوه... اوه... آز بزرگ صحبت فرمودن! اوه...
نماي باز که از سمت چپ آن چهار نفر گرفته شده و جادوگر را که دوباره پرده را مي کشد، نشان مي دهد.
صداي آز: اوه... اوه...
نماي متوسط از جادوگر که از پشت پرده دزدکي نگاه مي کند.
نماي متوسط از چهار نفر و واکنش آنها که به جادوگر در سمت راست خارج از قاب نگاه مي کنند. دوروتي حرف مي زند.
دوروتي: شما کي هستين؟
نماي نيمه درشت از جادوگر که از پشت پرده دزدکي نگاه مي کند. خودش را بلافاصله قايم مي کند و صدايش دوباره طنين انداز مي شود.
صداي آز: اوه... من... به اون مرد...
نماي باز که از سمت چپ آن چهار نفر به طرف پرده در پس زمينه گرفته شده. دوروتي به طرفش مي رود و شروع مي کند آن را پس کشيدن.
صداي آز:... پشت پرده، توجه نکنين. پيش از آن که از کوره در بروم، از اينجا برويد!
جادوگر بزرگ و قدرتمند...
نماي نيمه درشت از دوروتي که پرده را مي کشد و جادوگر را پشت دم و دستگاهش نمايان مي سازد. واکنش او وقتي دوروتي را مي بيند. دوروتي از او بازخواست مي کند. جادوگر شروع مي کند توي ميکروفن حرف زدن. سپس با بي حالي به طرف دوروتي برمي گردد. در حالي که شير، مترسک و مرد حلبي داخل نما شده و پشت دوروتي مي ايستند، دوربين کمي عقب مي کشد.
صداي آز:... آز صحبت فرمودن...
دوروتي: شما کي هستين؟
صداي آز: خب، من، من، من جادوگر بزرگ و قدرتمند آز... هستم.
دوروتي: واقعاً؟
جادوگر: ا...بعله.
دوروتي: حرفتنون رو باور نمي کنم !
جادوگر: نه، ولي متأسفانه حقيقت داره. اگه جادوگري وجود داره، منم.
نماي نيمه درشت از واکنش دوروتي و دوربين از سمت چپ جادوگر صحنه را گرفته. مترسک و شير با تندي حرف مي زنند.
مترسک: حقه باز چاخان!
شير: همون!
نماي نزديک از جادوگر ، نما از کنار دوروتي ، شير و مترسک گرفته شده . جادوگر حرف مي زند.
جادوگر: آره... خب اين... دقيقاً همينه که شما مي گين. من يه حقه بازم!
دوروتي : اوه...
نماي نيمه درشت از دوروتي . مرد حلبي و مترسک پشتش ايستاده اند.
دوروتي: ... شما مرد خيلي بدي هستين!
نماي نيمه درشت از واکنش جادوگر، که متواضعانه حرف مي زند.
جادوگر: اوه، نه عزيزم... من ... مرد خيلي خوبي ام ، فقط جادوگر خيلي بدي ام.
نماي نيمه درشت از مترسک و دوروتي. مترسک، جادوگر را که در خارج از قاب است تهديد مي کند.
مترسک: به نفعته انقدر خوب باشي که دوروتي رو برگردوني خونه ش ، کانزاس.
نماي نزديک از جادوگر، که از کنار شير، دوروتي و مترسک در پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر: ا... خب حالا ديگه ازتون خواهش مي کنم از دستم عصباني نباشين. من، من هر کاري بگين مي کنم. فقط ... فقط به شرطي که سرم داد نزنين... اين کار منو دستپاچه و عصبي مي کنه.
مترسک: عصبي مي کنه؟
جادوگر: آره.
نماي نيمه درشت از چهار نفر که از کنار جادوگر در سمت چپ پيش زمينه گرفته شده.
مترسک: مارو چي مي گي؟
جادوگر: خب، من...
مترسک: پس اون قلبي که به مرد حلبي قولش رو داده بودي چي مي شه؟
جادوگر: خب، من...
مترسک: و اون دل و جرئتي که به اين شير ترسو؟
جادوگر: خب، من...
مرد حلبي و شير: و مغز مترسک چي؟
نماي نزديک از جادوگر که از کنار شير، دوروتي و مترسک در پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر: خب من ... ولي شما دارينشون ، شما هميشه...
نماي نيمه درشت از چهار نفر که از سمت چپ جادوگر در پيش زمينه گرفته شده. واکنش چهار نفر که با هم حرف مي زنند و مترسک شروع مي کند به چرخيدن دور جادوگر.
جادوگر:... داشتينشون!
همگي با هم: اوه، نه، نداشتيم!
مرد حلبي: به اين سادگي نمي توني سر ما رو شيره بمالي!
شير: اصلاً و ابداً!
جادوگر: خب...
مترسک: تو به ما قول چيزاي واقعي دادي ... يه مغز...
نماي نزديک از جادوگر که از کنار مترسک در سمت راست گرفته شده . واکنش جادوگر به خواسته هاي آنها، که بعد شروع به صحبت مي کند.
مترسک: ... واقعي!
مرد حلبي (صداي خارج از قاب): يه قلب واقعي!
شير: دل و جرئت واقعي. اين همون چيزيه که ما مي خوايم.
جادوگر: واقعاً؟ بچه ها خودتون رو دست کم گرفتين. شما نه تنها منو متعجب ، بلکه، غصه دارم مي کنين.
نماي متوسط از جادوگر که با چهار نفر صحبت مي کند . جادوگر زبان در مي آورد و با فصاحت صحبت مي کند . به مترسک نزديک مي شود.
جادوگر: خداي من، هر کسي مي تونه يه مغز داشته باشه . اين چيز پيش پا افتاده ايه . هر موجود ترسويي که روي زمين مي خزه... يا در آب هاي پر از لجن غوطه وره، يه مغز داره!
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت راست مترسک گرفته شده.
جادوگر: از سواحل سنگي مين (Maine) گرفته تا خورشيد... اوه ، نه، ا... خب، منظور. جايي که من ازش ميام، دانشگاه داره، کرسي هاي علم و دانش داره، جاهايي که آدما به اونجا مي رن تا متفکران بزرگي بشن. و وقتي اونا فارغ التحصيل مي شن، فکرهاي عميق و بزرگ مي کنن... اونم با مغزهايي که از مال شما بزرگ تر نيست. ولي ! اونا يه چيز دارن که شما ندارين! ديپلم!
نماي متوسط از جادوگر که دستش را دراز کرده و تعدادي ديپلم بيرون مي آورد.
يکي را انتخاب مي کند و در حالي که دوورتي ، مرد حلبي و شير ناظر صحنه اند، آن را به مترسک اهدا مي کند.
جادوگر: از اين رو، با تکيه به اختياري که از سوي هيئت امناي عالمان و دانشگاهيان به بنده تفويض گرديده، بدين وسيله مدرک افتخاري دال . ف. را به تو اعطا مي نمايم.
مترسک: دال . ف؟
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت راست مترسک گرفته شده .
جادوگر: آره... اين... يعني«دکتر فکرولوژي»!
نماي درشت از مترسک که يک فرمول رياضي را نقل مي کند و شادمانه واکنش نشان مي دهد.
مترسک: حاصل جمع جذر هر يک از اضلاع يک مثلث متساوي الساقين برابر است با جذر ضلع سوم. اوه خدا، چه عالي! من يه مغز دارم!
نمي نيمه درشت از جادوگر، مترسک ، دوروتي، مرد حلبي و شير. مترسک از جادوگر تشکر مي کند. جادوگر به طرف شير رفته و او را جلو مي آورد. دورببين عقب مي کشد و به سمت راست حرکتي افقي مي کند. ديگران در پي آنها مي آيند. جادوگر بر روي پله هاي بارگاه مکثي مي کند. دري را باز مي کند و کيسه اي سياه بيرون مي کشد. مدالي از درون کيسه بيرون مي آورد.
مترسک: چطوري مي تونم به قدر کافي از شما تشکر کنم؟
جادوگر: خب، نمي توني. و اما در مورد تو، دوست خوب من. تو قرباني يک بي نظمي فکري هستي، تحت تأثير اين تصور باطل و غم انگيزي که از خطر فرار مي کني ، دل و جرئتي نداري. تو خردمندي رو با شهامت عوضي گرفته اي. در زادگاه من، مرداني داريم که اسمشان را گذاشته ايم. قهرمان. سالي يک بار دستک و دمبک خود را از لاي نفتالين بيرون مي کشند. در خيابان هاي اصلي شهر، اونها رو به نمايش مي گذارن. و دل و جرئت اونها در واقع بيش از دل و جرئت تو نيست. اما ! اونا چيزي دارن که تو نداري! يک مدال! و بدين وسيله...
نماي نيمه درشت از شير، که از پيش زمينه و کنار جادوگر گرفته شده و جادوگر را در حال تقديم مدال به شير بشاش و خندان نشان مي دهد.
جادوگر:... به خاطر رفتار شايسته، تهور و شجاعتي خارق العاده و دلاوري چشم گيري که عليه ساحره هاي بدجنس از خود نشان داده اي ، اين صليب سه شاخه را به تو اهدا مي کنم.
نماي متوسط از مترسک، مرد حلبي و دوروتي که صحنه تقديم مدال از سوي جادوگر به شير را تماش مي کنند.
جادوگر: تو اکنون عضوي از لژيون «شجاعت» هستي!
نماي نيمه درشت از جادوگر که به جلو خم شده و شير را مي بوسد. واکنش شير، که حرف مي زند.
شير: اوه... اوه... واي رفقا! زبونم بند اومده!
نماي متوسط از دوروتي ، مرد حلبي، مترسک در حال تماشاي شير که به خاطر مدال جديدش از شادي، نيشش باز شده . جادوگر به طرف مرد حلبي برمي گردد و با او حرف مي زند.
جادوگر: و اما تو، دوست روي اندود من، تو يه قلب مي خواي! خودتم نمي دوني چه شانسي آوردي که قلبي نداري. قلب ها تا وقتي غير قابل شکستن ساخته نشن، نفعي ندران. من خودم اگه قلبي نداشتم که سد راهم شود، مي تونستم يه چهره جهاني باشم، توي اين دنيا آدم قدرتمندي باشم، يه، يه جادوگر موفق باشم.
مرد حلبي: درست، ولي بازم يه قلب مي خوام.
جادوگر: آره...
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت چپ مرد در پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر ... در ولايتي که من ازش ميام، آدم هايي هستن که تمام روز هيچ کاري نمي کنن مگه کاراي خوب... به اونا مي گن... ا... ا... بشر... بشر... آره، مي گن آدماي خير و قلباشونم اصلا بزرگ تر از قلب تو نيست. اما! اونا يه چيزي دارن که تو نداري!
يه «گواهي نامه» !
نماي نيمه نزديک از مرد حلبي که منتظر است و در همان حال جادوگر خم مي شود . و از دورن کيسه سياهش، ساعتي به شکل قلب بيرون مي کشد. در حالي که دوروتي، شير و مترسک ناظر صحنه اند همراه با جلو کشيدن دوربين ، جادوگر ساعت را به مرد حلبي تقديم مي کند.
جادوگر: بنابراين با در نظر گرفتن لطف و محبتت، حالا خوشوقتم که براي نشان دادن حرمت و ارزشي که برايت قايلم، هديه کوچکي به تو تقديم کنم. و به خاطر بسپار، دوست احساساتي من...
نماي نيمه درشت از جادوگر که از سمت مرد حلبي در قسمت چپ پيش زمينه گرفته شده.
جادوگر: ... که اين مهم نيست چقدر دوست داري، مهم اينه که ديگران ، چقدر دوستت دارن.
نماي نزديک از مرد حلبي که از طرف جادوگر در سمت راست گرفته شده. دوروتي سمت چپ ايستاده. مرد حلبي به تيک تاک ساعتش گوش مي کند و سپس آن را به طرف گوش هاي دوروتي نزديک مي کند.
مرد حلبي: آه... اوه... تيک... تيک مي کنه. گوش کن!
دوروتي: آره!
نماي متوسط از مرد حلبي که ساعت را به آنها نشان مي دهد و واکنش مترسک، شير و دوروتي.
جادوگر به آنها نگاه مي کند و لبخند مي زند. شير به مدالش اشاره مي کند.
دوروتي: ... آره...
مرد حلبي: نگاه کنين... تيک تيک مي کنه!
شير: بخونين... بخونين روي مدالم چي نوشته.
اينسرت. نماي درشت از مدال بر سينه شير. رويش نوشته «شجاعت».
شير: شجاعت!
نماي متوسط. داخلي. تالار (بارگاه).مترسک، دوروتي، جادوگر و مرد حلبي مدال شير را تحسين کرده و سپس خواسته دوروتي را مطرح مي کنند.
شير: ... درست مي گه ها! درست مي گه!
دوروتي: اوه... اوه... همه شون فوق العاده ان!
مترسک: هي، پس دوروتي چي مي شه؟
مرد حلبي: آره پس دوروتي چي؟
شير: آره...
جادوگر: آه...
شير: حالا نوبت دوروتيه!
جادوگر: آره. دوروتي... آه، دورو...
نماي درشت دوروتي.
دوروتي: اوه، فکر نمي کنم توي اون کيسه سياه چيزي هم برا من باشه.
نماي نيمه درشت از جادوگر که حرف دوروتي را رد مي کند. درحالي که توي کسيه شروع مي کند به گشتن، به من من مي افتد.
جادوگر: خب، نه، نه، برعکس ... بر...
نماي متوسط از دوروتي و ديگران که به جادوگر در حال گشتن در کيسه اش نگاه مي کنند. جادوگر چيزي پيدا نمي کند، بنابراين با لحني دلگرم کننده، از آن چه انجام خواهد داد، صحبت مي کند. دوربين اندکي جلو مي کشد.
جادوگر: ... من... برعکس... ايناهاش... خب، تو منو مجبور مي کني تصميمي اسطوره اي بگيرم. تنها راه برگرداندن دوروتي به کانزاس اينه که خودم به اونجا ببرمش! نماي درشت از واکنش دوروتي، که حرف مي زند.
دوروتي: اوه، واقعاً اين کارو مي کنين؟ واقعاً مي تونين؟ اوه...ولي آخه انقدر جادوگر باهوشي هستين که ...
نماي نيمه درشت از جادوگر.
دوروتي(صداي خارج از قاب): بتونين از عهده ش بربياين؟
جادوگر: دختر جون، منو دست کم گرفتي! خود من از کانزاسي هاي قديمي ام... توي دل دشتاي...
نماي درشت از خشنودي دوروتي، که نگاهش را روي ديگران مي چرخاند.
جادوگر(صداي خارج ازقاب):... غرب به دنيا اومدم و بزرگ شدم .اولين و بهترين بالون سوار...
نماي متوسط از چهار نفر که به حرف هاي جادوگر گوش مي کنند.
جادوگر: کمپاني « ميراکل و اندرلند کارنيوال» بودم... يعني تا اون روزي که موقع اجراي نمايش هاي متحيرالعقول جوي که تا اون زمان هيچ وقت توسط هيچ انسان متمدني انجام نشده بود، پديده اي ناگوار رخ داد: بالون نتوانست به سيرک برگردد.
شير: واقعاً؟
نماي نيمه درشت از جادوگر.
جادوگر: واقعاً. و من اونجا توي فضا شناور باقي موندم... مردي بدون قاره!
نماي درشت از دوروتي.
دوروتي: نترسيدين؟
نماي متوسط از مترسک، دوروتي، جادوگر، مرد حلبي و شير روي پله ها نزديک « تخت». در حالي که جلو مي روند، جادوگر حرف مي زند. وقتي نزديک در مي رسند، دوربين به سمت چپ عقب مي کشد . مکثي مي کند. سپس دو قاره به سمت در خروجي مي روند. در برابر حرف هاي جادوگر همگي واکنش نشان مي دهند.
جادوگر: من و ترس؟ شما دارين با مردي حرف مي زنين که به ريش مرگ خنديده... به تقدير شوم پوز خنده زده و فاجعه رو به بازي گرفته. خشکم زده بود. ناگهان مسير باد تغيير کرد و بالون به سمت پايين پرواز کرد و در دل اين شهر با عظمت فرود آمد و در همين جا بود که بلافاصله به عنوان آز، نخستين «جادوگر دولوکس» مورد استقبال قرار گرفتم!
دوروتي: اوه!
جادوگر: اوضاع و احوال هم طوري بود که کارو قبول کردم و خب، البته بالونم رو نگه داشتم براي روز مبادا و يک « فلنگ رو بستن سريع»! (مي خندد) و با اون بالونه که دوروتي عزيز من، دو نفري به همونجايي که ازش اومديم برمي گرديم!
ديزالو به:
خارجي. ميدان شهر زمرد. نماي باز از جادوگر و دوروتي در داخل بالون. مرد حلبي، مترسک و شير در کنارشان روي سکو ايستاده اند. مردم آز دورشان گرد آمده اند. در حالي که جادوگر با آنها حرف مي زند، دوربين جلو مي کشد . مردم ابراز احساسات مي کنند.
جادوگر: مردم خوب آز، اين قطعاً قشنگ ترين نمايشي ست که تا به حال عرضه شده...(به من و من مي افتد) آره، خب، يعني اميدوارم همون طور که مي گم باشه... من، جادوگر منصوب و مقبول شما هم اکنون به سفري دست مي يازم پر مخاطره و از لحاظ فني ، غير قابل توضيح، به ماوراي جو...
نماي نيمه نزديک از جادوگر و دوروتي در سبد بالون. جادوگر با جمعيت در خارج از قاب تصوير حرف مي زند. دوربين به سمت چپ حرکتي مي کند تا مرد حلبي و مترسک را در قاب بگيرد و سپس در حالي که جادوگر به شير اشاره مي کند، به سمت راست حرکت مي کند.
جادوگر:... تا با برادارن جادوگر خود مذاکره، بحث و گفتگو و خلاصه خوش و بشي کنم. و به همين جهت در همين جا حکم مي دهم که تا اطلاع ثانوي - يعني اگر ثانويتي هم در ميان باشد- يعني تا وقت بازگشتم ، مترسک به دليل هوشمندي و فکر بسيار والايش ، به جاي من حکومت کند... و مرد حلبي نيز به دليل قلب باشکوهش و شير به دليل دل و جرئت فراوانش، او را ياري رسانند! از آنان همان گونه فرمان بريد که از من ! آه... خب، همين ديگه.
نماي درشت از توتو در بغل دوروتي. او به طرف چيزي در خارج از قاب پارس مي کند. صداي ابراز احساسات مردم خارج از قاب.
جادوگر(صداي خارج از قاب): از شما متشکرم.
نماي نيمه درشت از يک زن«آز» ي با گربه اي در آغوش.
نماي نيمه درشت از توتو که بغل دوروتي است و پارس مي کند.
نماي نيمه درشت از دورتي در سبد بالون. توتو از بغلش بيرون مي پرد. دوروتي واکنشي نشان داده و مي خواهد از سبد بيرون بيايد.
نماي نيمه باز از مرد حلبي، مترسک و شير روي سکو. جادوگر در سبد بالون. دوروتي بيرون مي آيد.
دوروتي: اوه، توتو برگرد اينجا!
نماي نيمه درشت از دوروتي در کنار سبد. با جادوگر حرف مي زند و سپس با سرعت از سکو پايين مي رود. شير و مترسک در قاب هستند.
دوروتي: برگرد! اوه، بدون من نرين! همين الان برمي گردم! توتو!
نماي نيمه باز از جادوگر در بالون. مترسک، شير و مرد حلبي کنارش ايستاده اند. بالون که شروع به بالا رفتن مي کند، جادوگر اعتراض مي کند.
مرد حلبي: جلوي اون سگ رو بگيرين!
جادوگر: اين رويه، خلاف قاعده ست ! اين قضيه کاملاً بي سابقه ست!
مرد حلبي: اوه، کمکم کنين! بالون داره مي ره بالا!
نماي خيلي باز از بالون که همراه با جادوگر آهسته به هوا برمي خيزد. مردم آز ناظر صحنه اند. مترسک و مرد حلبي سعي دارند بالون را پايين نگه دارند. دوروتي با عجله خود را روي سکو مي رساند. شير به دنبالش مي آيد. دوروتي به طرف جادوگر فرياد مي زند. جادوگر نيز با فريادي پاسخ مي دهد. مردم آز دست تکان مي دهند و از جادوگر خداحافظي مي کنند. بالون از سمت چپ پيش زمينه خارج مي شود.
جادوگر: ... «از صحنه خارج شدنم» ضايع شد!
مردحلبي: کمک!
دوروتي: اوه! برگردين! بدون من نرين! خواهش مي کنم برگردين!
جادوگر: نمي تونم برگردم! طرز کارش رو بلد نيستم!
دوروتي: اوه...
جادوگر: خداحافظ دوستان!
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، مترسک و شير که دور دوروتي حلقه زده اند. دوروتي حرف مي زند از او مي خواهند با آنها بماند. سپس مترسک واکنشي نشان داده و به جايي در خارج از قاب اشاره مي کند.
دوروتي : اوه... حالا ديگه هيچ وقت نمي تونم به خونه برگردم!
شير: پس با ما بمون دوروتي. ما همه مون دوستت داريم. نمي خوايم تو بري.
دوورتي: اوه، شماها خيلي محبت دارين... ولي انيجا اصلاً نمي تونه جاي کانزاس رو بگيره. عمه ام حالا ديگه حتماً مستأصل شده و ديگه دنبالم نمي گرده. اوه، مترسک، حالا چه کار کنم؟
مترسک: نيگا کن... اينم کسي که مي تونه بهت کمک کنه!
نماي متوسط از واکنش عده اي از مردم آز که به خارج از قاب نگاه مي کنند . به طرف خارج از قاب تعظيم مي کنند. ناگهان گليندا در صحنه پديدار مي شود. در حالي که گليندا به طرف دوروتي، مترسک، شير و مرد حلبي بر روي پلکان مي رود، دوربين، روي سر مردم تعظيم کرده، به سمت چپ عقب مي کشد.
نماي نزديک از دوروتي، گليندا و مترسک بر روي سکو. دوروتي با گليندا حرف مي زند. دوربين عقب مي کشد تا مرد حلبي و شير را هم در قاب بگيرد. مرد حلبي حرف مي زند.
دوروتي: اوه، شما کمکم مي کنين؟ مي تونين کمکم کنين؟
گليندا: ديگه احتياجي نيست کسي کمکت کنه. تو خودت هميشه مي تونستي به کانزاس برگردي.
دوروتي: مي تونستم؟
مترسک: خب پس چرا اينو قبلاً بهش نگفتين؟
گليندا: چون حرفم رو باور نمي کرد. اون خودش بايد اينو ياد مي گرفت.
مرد حلبي: دوروتي، چي ياد گرفتي؟
نماي نيمه درشت از دوروتي - شير پشت سرش - که حرف مي زند.
دوروتي : خب، من. فکر مي کنم فقط ديدن عمو هنري و عمه ام کافي نبود... و اين که... اگه يه وقتي بخوام دوباره دنبال چيزي که دلم آرزو کرده برم... نيازي نيست دورتر از حياط جلوي خونه مون برم. چون اگه اونجا پيداش نکنم، اصلا ً نيازي نيست که دنبالش بگردم! درست مي گم؟
نماي نيمه درشت از مرد حلبي، دوروتي، گليندا ، مترسک و شير بر روي سکو، حرف مي زنند.گليندا به طرف کفش هاي ياقوتي دوروتي اشاره مي کند.
گيندا: دقيقاً همينه که گفتي!
مترسک: خب ، اين که خيلي راحته! بايد به جاي تو فکرش رو مي کردم.
مرد حلبي: بايد تو قلبم احساسش مي کردم.
گليندا: نه. دوروتي بايد خودش بهش مي رسيد. و حالا اون کفشاي سحر آميز در يه چشم به هم زدن تو رو به خونه برمي گردونن!
دوروتي: اوه...
نماي نزديک از دوروتي و گليندا. مترسک در پس زمينه . دوروتي واکنش نشان مي دهد و حرف مي زند. برمي گردد و وقتي پي مي برد که سه دوستش را از دست مي دهد، گريه مي کند. دوربين همراه با او به طرف مرد حلبي حرکتي افقي مي کند. دوروتي اشک هايش را پاک مي کند. روغن دان را به او مي دهد و گونه اش را مي بوسد. سپس در حالي که از شير خداحافظي مي کند، دوربين جلو مي کشد. وقتي به طرف مترسک مي رود، دوربين اندکي به سمت راست حرکت مي کند. دوروتي مترسک را بغل مي کند. بعد در حالي که به طرف گليندا برمي گردد، دوربين اندکي به طرفشان حرکتي افقي مي کند.
دوروتي : ... همراه توتو؟
گليندا: همراه توتو.
دوروتي : اوه، الان؟
گليندا: هر وقت بخواي.
دوروتي :اون خداجون، از بس خوبه باورم نمي شه! اوه... خيلي... خيلي برام سخته خداحافظي کنم. منم همه تون رو دوست دارم. خداحافظ مرد حلبي. اوه، گريه نکن. خيلي بدجور زنگ مي زني. بيا، اينم روغن دونت. خداحافظ.
مرد حلبي: حالا ديگه مي دونم که قلب دارم... چون داره مي شکنه.
دوروتي: اوه... خداحافظ شير. مي دوني ، شايد درست نباشه بگم، ولي دلم براي نعره زدن و کمک خواستنت، قبل از اين که جرئت پيدا کني؛ تنگ مي شه.
شير: خب، اگه به خاطر تو نبود، هرگز اين دل و جرئت رو پيدا نمي کردم.
دوروتي: فکر مي کنم بيشتر از همه دلم براي تو تنگ مي شه.
گليندا: حالا آماده اي ؟
دوورتي: بله، توتو خداحافظي هات رو بکن.
نماي متوسط از دوروتي که پنجه توتو را به طرف مرد حلبي، شير و مترسک تکان مي دهد. سپس با گليندا صحبت مي کند. گليندا توصيه هايي به او مي کند.
دوروتي: بله، حالا ديگه آماده م.
گليندا: پس چشمات رو ببند و سه مرتبه پاشنه هاتو به هم بزن.
نماي نيمه درشت از پاشنه هاي دوروتي ، که سه بار آنها را به هم مي زند.
نماي نيمه درشت از دوروتي و گليندا، توصيه هاي گليندا ، که چوب سحرآميزش را تکان مي دهد.دوروتي چشمانش را مي بندد. دوربين جلو مي کشد و نمايي خيلي درشت از صورت دوروتي مي گيرد. حرف مي زند. صحنه پشت سرش تاريک مي شود.
گليندا: و با خودت فکر کن: هيچ جا خونه آدم نمي شه. هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه.
دوروتي: هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه... هيچ...
ديزالو به:
نماي درشتي از دوروتي که سر بر روي بالش دارد. زمزمه مي کند. دست هاي عمه ام وارد قاب مي شود. پارچه اي را روي پيشاني دوروتي مي گذارد.
دوروتي(زمزمه مي کند):... هيچ جا خونه آدم نمي شه، هيچ جا خونه آدم نمي شه.
عمه ام (صداي خارج از قاب): دوروتي، دوروتي! منم... عمه ام.
نماي نزديک از دوروتي که روي تخت دراز کشيده . زمزمه مي کند. چشمانش را باز مي کند. به پيرامونش در اتاق مي نگرد. دوربين عقب مي کشد و عمه ام را در قاب مي گيرد که لبه تخت نشسته. عمو هنري کناري ايستاده، سر و کله پروفسور مارول از پنجره پيدا مي شود. حرف مي زند. واکنش دوروتي ، که به او نگاه مي کند.
عمه ام (صداي خارج از قاب): بلند شو، عزيزم.
دوورتي:... خونه آدم نمي شه... خونه آدم نمي شه... خونه آدم نمي شه.
عمه ام: دوروتي. دوروتي، عزيزم ، عمه ام هستم عزيزم.
دوورتي: اوه، عمه ام! شمايين!
عمه ام: آره، عزيز دلم.
پروفسور مارول: سلام دوستان! کي خونه هست؟ من فقط اومدم سري بزنم، چون شنيدم دختر کوچولوتون گير کرده توي ... خب...
نماي نيمه درشت از دوروتي. دوربين از کنار عمه ام در سمت راست تصوير، صحنه را گرفته.
پروفسور مارول(صاي خارج از قاب):... حالا به نظرم حالش خوبه...
عمو هنري (صداي خارج از قاب): آره...
نماي متوسط از دوروتي که روي تخت دراز کشيده . عمه ام کنارش نشسته. عمو هنري کنار ايستاده. پروفسور مارول دم پنجره است. دوروتي با تکيه به آرنجش نيم خيز شده. حرف مي زند. عمه ام دوباره سر دوروتي را روي بالش مي گذارد. سپس برخاسته از صحنه خارج مي شود. هانک ، هيکوري و زيک وارد مي شوند . کنار تخت زانو مي زنند. دوربين جلو مي کشد. با دوروتي حرف مي زنند. وقتي زيک و ديگران از سمت راست خارج مي شوند، دوربين عقب مي کشد. عمه ام دوباره وارد قاب مي شود. کنار دوروتي مي نشيند. دست دوروتي را مي گيرد . دوربين عقب مي کشد. زيک و ديگران سمت راست ايستاده اند.
عمو هنري: حسابي به سرش ضربه خورده و ورم کرده. راستش يه لحظه فکر کرديم شايد ما رو براي هميشه ترک کنه.
پروفسور : اوه...
دوروتي : ولي واقعاً شما رو ترک کردم... مشکلم همين جاس و بعد روزها و روزها هي سعي مي کردم برگردم.
عمه ام: خيلي خب، خيلي خب، حالا ديگه آروم دراز بکش. تو فقط خواب بدي ديدي.
دوروتي: نه...
هانک: آره، راست مي گه. منو يادت مياد هانک، رفيق قديميت رو ؟
هيکوري: و منو چي هيکوري؟
زيک : تو که منو فراموش نکردي، هان؟
دوروتي: نه. ولي من خواب نمي ديدم... يه جايي بودم. و تو...و تو... و تو... شماها اونجا بودين.
پروفسور: اوه... (سايرين مي خندند)
دوروتي: ولي شماها نمي تونستين باشين، مي تونستين؟
عمه ام: اوه... آدم يه عالمه خواباي احمقانه مي بينه... وقتي...
دوروتي: نه عمه ام... يه جاي واقعي و طبيعي بود. و يادم مياد که بعضي چيزاش خيلي هم خوب نبود...
نماي نيمه درشت از دوروتي. دوربين از کنار عمه ام صحنه را گرفته.
دوروتي:... ولي خيلي چيزاش قشنگ بود. اما با اين حال، تمومي اون چيزي که مدام به همه مي گفتم اين بود که مي خوام برگردم خونه. و اونام منو فرستادن خونه.
نماي نيمه باز از دوروتي که در بستر دارز کشيده. عمه ام کنارش نشسته. پروفسور دم پنجره است. عمو هنري ، زيک ،هانک و هيکوري کنار ايستاده اند. مي خندند. توتو مي پرد بالا روي تخت. دوروتي توتو را بغل مي گيرد.
دوروتي: هيشکي حرف منو باور نمي کنه؟
عمو هنري:البته که باور مي کنيم دوروتي.
دوروتي: خب اصلاً بگذريم، توتو ما خونه مونيم!
نماي نيمه درشت از دوروتي که توتو را در بغل مي فشارد دوربين از کنار عمه ام از سمت راست پيش زمينه صحنه را گرفته. دوروتي به اطرافش در اتاق نگاه مي کند. حرف مي زند. چشمانش پر از اشک مي شود. عمه ام بر مي خيزد و دستانش را دور گردن دوروتي مي اندازد.
دوروتي: خونه! و اين اتاق منه... و شما همه تون اينجايي! و من ديگه هيچ وقت ، هيچ وقت اينجا رو ترک نمي کنم، چون همه تون رو دوست دارم! و... اوه، عمه ام... هيچ جا خونه آدم نمي شه!
تصوير سياه مي شود. سپس روشن مي شود. کلمه «پايان » نقش مي بندد و دوباره سياه مي شود.
پي نوشت:
1) يکي از شخصيت هاي داستان پينو کيو که در واقع از سوي « پري مهربون» براي مراقبت از پينو کيو همراهي اش مي کرد.
پايان
منبع: ماهنامه فيلم نگار 20
منبع:
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}