من منتظرت بودم، خدا بیشتر...
شهادت پایان زندگی نیست، آغازپروازی عاشقانه از خاک تا افلاک و رسیدن به آغوش خدایی است که همیشه نزدیک تر است .اما در پس این عروج اسمانی قلب مادی می تپد که میان افتخار و دلتنگی ، میان رضایت و اشک به دنبال رد لبخند فرزندش می گرددو گردنبندی به یادگار و قاب عکسی که تنهاسهم مادر از لبخندهای پسرش شد.
مرغ باغ ملکوتم، نیام از عالم خاک
چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویت پر و بالی بزنم
شهادت پایان راه نیست؛ شروعی است از جنس زیستن، از جنس پر گشودن و اوج گرفتن.
آغازی است برای ابدیت، برای شاد زیستن جاودانه!
شهادت شهد شیرینی است که شهید آن را مینوشد و مستانه به دیدار معشوق میشتابد. شهید دیگر در ظرف زمان و مکان نمیگنجد. رشد کرده، متعالی شده؛ او بندهای مادی دنیا را یکی پس از
دیگری گسسته و خویش را در آغوش خدا رها میکند.
شهادت هنر است؛ هنر دل بریدن، هنر دوست داشتن و گذشتن، هنر انتظار و رضایت!
مرگ را من در آغوش نمیکشم! ولی شهید با چشمانی بارانی و قلبی سرشار از عشق، شهادت را در آغوش میکشد.
شهادت رایحه دارد، بو دارد و شهید هر روزش را در جامه نسیم میپیچد و دست افشان تمنای وصال دارد.
هنر من زیستن است! و هنر او زندگی کردن؛ دوست بداری برای خدا، درس بخوانی برای خدا، تلاش کنی برای خدا و آخر هم حاضری شهادت بزنی برای خدا!
دنیا زندگی را در زرورقی از رنگهای شاد پیچیده و هر روز شادمانهای از دل شادمانهای دیگر میگشاید تا مرا با خود به رؤیاهایم ببرد؛ ولی شهید...
او مثل من چشمهایش از دیدن پردههای رنگی دنیا که یکی پس از دیگری کنار میرود، برق نمیزند. او میداند که اینجا رنگها هم قراردادی هستند؛ امروز هستند و فردا تمام!
پلکهای دنیا سنگین شده و من هم... اما تو، شادابتر از لحظههای خوابآلود امروز و فرداهایم، در گرگ و میش تاریکی و روشنایی، عاشقانههایی با خدا داشتهای که او آرام در گوشت نجوا کرد:
«بیا عزیزم، آغوشم برای تو باز است.«
و تو لبخندزنان مرا مینگریستی و آنطرفتر، خدا دقایقی است که منتظر توست.
من چشم میگشایم؛ مبهوتتر از دیروز، حیرانتر از لحظه قبل، و گونههای تو از شادی وصال گلگون!
من چگونه این همه غم را که دنیا این بار در زرورقی از تلخی برایم کادوپیچ کرده، تحمل کنم؟ چگونه ثانیههای بدون تو را سپری کنم؟ چگونه بوی تنت، صدای نفست را فراموش کنم؟
من فراموش کردم که همه چیز قراردادی است. شاید فردایی نباشد و تو زودتر از آنچه که من باورش کنم، آسمانی شدی.
باورم نشد! وقتی دستم را توی دستانت که تازه داشت مردانه می شد گرفتی و خواستی شاهد پروازت باشم، خواستی دل مادرانه مرا
آماده کنی اما من باز هم باورم نشد.
و گردنبند چهار قل را نشانم دادی که این هم نشانم!
فکر نمی کردم اینقدر بزرگ شده باشی که دیگر روحت روی زمین بند نباشد.!
لحظههایی که عشق تو را صدا میکرد و من در هیاهوی خویش غرق بودم، من دست تکان دادنت را ندیدم، من بالیدنت را ندیدم؛ فقط دیدم چقدر در قاب در زیبا شدی، رشید شدی و برای خود
مردی شدی. یک لحظه قند توی دلم آب شد؛ چه رعنا پسری شدی!
و من تا شب دامادیات رفتم! که گفتی: «من رفتم، خداحافظ»
و من یادم رفت که تو را در آغوش بگیرم، ببوسمت، ببویمت و مثل بچگیهایت کمکت کنم بند کفشهایت را ببندی یا بگویم: «عزیزم، رسیدی زنگ بزن»!
فراموش کردم تو جذب عطر و رایحه شدی که تو را دستافشان و مستانه به سوی خود میکشاند و من مثل همیشه منتظرت بودم تا فردا، تا فردا ببینمت؛ اما... اما خدا بیشتر از من منتظرت بود؛
آنگاه که ثانیهها دنبال هم میدویدند تا تو را به او برسانند و کسی خبر نداشت بعد از آن به دل من چه خواهد گذشت؟!
چه کسی میخواهد غم دل مرا مرهم بگذارد؟ من، مجنونتر از هر مجنونی و عاشقتر از هر عاشقی، جامه پس از جامه دریدم؛ ولی... باید باور کنم دیگر نه تو هستی، نه نفسهایت و نه
لبخندهایت.
فقط قابی از عکسهایت را در جای جای خانه گذاشتم که هر جا برمیگردم، محمدهایم را میبینم که با لبخند مرا مینگرند. من دیگر به عکس لبخند تو راضی شدم!
من از آخرینهای زندگی بیزارم؛ آخرین دیدار، آخرین دست تکان دادن و آخرین خداحافظی.
ولی دنیایم دوباره مرا با آنچه دوست داشتم و آنچه که دوست نداشتم، امتحان کرد. من آخرینهایم را با تو تجربه کردم؛ آخرین دیدن، آخرین در آغوش کشیدنت و آخرین بوسیدنت!
کاش چشمانت را باز میکردی و من لبخند چشمانت را برای آخرین بار میدیدم؛ اما چشمانت هم مثل جسمت سرد بود؛ سرد، سرد...
و آن گردنبند که دنیا را روی سرم آوار کرد.
و من ماندم و دنیای بعد پسرم، بعد محمدم.
سید محمد حسینیمقدم**
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}