وصيت ميکنم گر بشنود ابرو کمان من

شاعر : امير خسرو دهلوي

پس از مردن نشان تير سازد استخوان منوصيت ميکنم گر بشنود ابرو کمان من
چه خويش بودي اگربودي زبانش در دهان منزبان اوست ترکي گوي و من ترکي نمي‌دانم
برون کن از پس سر گر غلط کردم زبان منبه شکر نسبت لعل لب جان پرورش کردم
منم فرهاد سرگردا ن تويي شيرين زبان مناگر با ما سخن گويي ز روي مرحمت ميگو
که از بيرون پيراهن نمايد استخوان منچنان از عشق مي‌سوزد تنم در زير پيراهن
که رحمي بر دلت آيد ز فرياد و فغان منمراد خسرو بي‌دل برآور يک زمان بنشين
ندانم تا که فرمودت که دل از دوستان برکنگناهي جز وفاداري من اندر خود نمي‌بينم
شرابي گر نمي‌آزرم سفالي برسرم بشکنالا اي ساقي مستان طفيل جرعه‌ي رندان