از درشه با همه شرمندگي

شاعر : امير خسرو دهلوي

آمدم اندر وطن بندگياز درشه با همه شرمندگي
فرض شده خدمت شه کردنمخم شده از بارگهر گردنم
عقل سراسيمه و انديشه مستگوشه گرفتم ورق دل به دست
ني غلطم بلکه خود از جن و انسروي نهان کردم از ابناي جنس
آتش طبعم به قلم داد و دودآب معاني ز دلم زاد زود
سينه‌ي خاکيم برون داد گنجچون به توکل شدم انديشه سنج
ريختم از خامه در شاهوارهمت مردانه ببستم به کار
روز و شب از نقش سپيد و سياهبا زنيامد قلمم تا سه ماه
راست شد اين چند خط نادرستتا ز دل کم هنر و طبع سست
از پس شش ماه چنين نامه‌ايساخته گشت از روش خامه‌اي
يافت قران نامه‌ي سعدين نامدر رمضان شد به سعادت تمام
بود سنه ششصد و هشتاد و هشتآنچه به تاريخ زهجرت گذشت
راست بگويم همه شش بود و سيسال من امروز اگر بررسي
باد قبول دل داناي شاهزين نمط آراسته بکري چو ماه
کاين گهر از حقه برآورده‌امکس چه شنايد که چه خون خورده‌ام
از خوي پيشاني و خون جگرساخته‌ام اين همه لعل و گهر
گه به جگر، گاه به پيشانيشتانهم از فکرت پنهانيش