مگر پير سجاده حال نداشت؟

شاعر : اوحدي مراغه اي

کزين خلق و کثرت ملالي نداشت؟مگر پير سجاده حال نداشت؟
به بالا نيامد، که بالي نداشتازين دام نام و ازين چاه جاه
که: در سر بغير از خيالي نداشتبه آخر بداند خداوند لاف
که از بيم مردم مجالي نداشتچه گويي که: صوفي نخوردست مي؟
که با کس جواب و سالي نداشتخوشا! وقت آزاده‌ي فارغي
چه داند؟ چو اين روزه سالي نداشتشکم بنده حال دهن بستگان
که با نازنيني وصالي نداشتز درد جدايي چه نالد کسي؟
بر اهل معني کمالي نداشتکمال خود آن کو ز صورت شناخت
که بر چهره زين رنگ خالي نداشتدلي يافت خط نجات از بلا
که چون اوحدي ملک و مالي نداشتدرين ملک مردي نشد پاي بند