ديگي که پار پختم چون ناتمام بود

شاعر : اوحدي مراغه اي

باز آمدم که پخته شود هر چه خام بودديگي که پار پختم چون ناتمام بود
کان زهدهاي پار من از بهر نام بودامسال نام خويش بشويم به آب مي
وانگه بدان که: منزل اول کدام بود؟بسيار سالهاست که دل راه مي‌رود
آن بار خاص باشد و اين بار عام بودچون آمدم به تفرقه از جمع او، مگر
گفتم که: صبح باشد و آن نيز شام بودبر دل شبي ز روزن جان پرتوي بتافت
در ورطها سلامت ما زان سلام بودوقتي سلام او ز صبا مي‌شنيد گوش
کين چند گاه گردن ما زير وام بودزين پس مگر به مصلحت خود نظر کنيم
من بعد کام باشد، کان جمله گام بوددل زين سفر کشيد به هر گام زحمتي
کان چند ساله راه پراز ديو و هام بودوقت اين دمست اگر ز دم غول مي‌رهيم
کان بار بس گران و شتر بس حمام بوددر افت و خيز برده‌ام اين راه را به سر
صد بار بدر گشت ولي در غمام بودبر آسمان عشق وجود هلال من
شمشير ما که تا به کنون در نيام بودجوهر نمي‌نمود ز زنگار نام وننگ
در بند هر کمر که شد اين دل حرام بوداکنون درست گشت: جز احرام عشق او
تاوان بر اوحدي نبود، کو غلام بودگر ديرتر به خانه رسد زين سفر که کرد