سر دردم بر طبيب آسان نبود

شاعر : اوحدي مراغه اي

گفت: تب داري، غلط کرد، آن نبودسر دردم بر طبيب آسان نبود
گل شکر فرمود و آن درمان نبودنوش دارو داد و آن سودي نداشت
ورنه اشک ديده‌ام پنهان نبودبر طبيبم سوز دل پوشيده ماند
دل به دست و نطق در فرمان نبودمن بکوشيدم که: گويم حال خويش
عشق دانستن چنين آسان نبودعشق را هم عاشقي داند که: چيست؟
در کتاب اين نکته را برهان نبوداز دليل اين درد را نتوان شناخت
اشک چشمم کمتر از باران نبودگر چه آهم برده بود از چهره رنگ
اين چنين جان دادني ارزان نبودجان به ياد دوست مي‌رفت از تنم
ورنه، بالله، کم سخن در جان نبوداز فراق انديشه‌اي مي‌کرد دل
اوحدي نيز اين چنين نادان نبوداي که گفتي: چاره مي‌دانم ترا
کان ستمگر بر سر پيمان نبودچاره‌ي من وصل بود، اما چه سود؟