مرا گر ز وصل تو رنگي برآيد

شاعر : اوحدي مراغه اي

رها کن، که نامم به ننگي برآيدمرا گر ز وصل تو رنگي برآيد
جهان را بينگ توينگي برآيدعجب دان که از کارگاه ملاحت
نهالي چنين شوخ شنگي برآيدبسي قرن بايد که از باغ خوبي
مپندار کز هيچ تنگي برآيدچنان شکري، کز دهان تو خيزد
ز هر حلقه‌اي پالهنگي برآيداز آن زلف مشکين اگر دام سازي
که هر شب مرا با تو جنگي برآيدبه اميد صلح و کنار تو خواهم
به زاري چو آواز چنگي برآيدز چنگت غمت هر دمي ناله‌ي من
گريزان شوي چون خدنگي برآيدکمان جفا ميکشي سخت و ترسم
گر از کيش جورت ترنگي برآيدبدو نام قربان من کرده باشي
بداني، چو پايت به سنگي برآيدسراسيمه، گفتي: ندانم چرايي؟
از آن نيست کو بي‌درنگي برآيدصبوري کند اوحدي، کين تمنا