جانا، ضميرت حال ما نيکو نميداند مگر؟

شاعر : اوحدي مراغه اي

يا آن ضرورت نامها خود بر نميخواند مگر؟جانا، ضميرت حال ما نيکو نميداند مگر؟
قلاب چندين دل ترا هم باز گرداند مگررفتي و شهري مرد و زن بر خاک راهت منتظر
گفتم که: در وي کاروان رفتار نتواند مگرروز وداع آن اشک خون کز ديدها پالوده شد
کز بهر ما هم گوشه‌ي ابرو بجنباند مگرچشمت ز بهر ديگران چون کرد ياري، سعي کن
روزي به درد بيدلي او هم فرو ماند مگردشمن که دورت ميکند، تا من فرومانم به غم
دلهاي ما را محنتي ديگر نترساند مگرروزي که بيرون آوريم از قيد مهرت پاي دل
چون زر بريزم در قدم، او جان برافشاند مگردل را خبر کن ز آمدن، روزي که آيي، تا منت
ديگر به داغ هجر خود ما را نرنجاند مگرلعلت چو در باز آمدن بر درد ما واقف شود
از گرد ره چون در رسيد اين گرد بنشاند مگراي اوحدي، گر خاک شد زين غم تنت، صبري، که او
هم چشم او اين فتنه را ديگر بخواباند مگراز چشم او شد فتنها بيدار و در ايام ما