اي دل، بيا و در رخ آن حور مي‌نگر

شاعر : اوحدي مراغه اي

بفگن حجاب ظلمت و در نور مي‌نگراي دل، بيا و در رخ آن حور مي‌نگر
بنشين، در آن دو نرگس مخمور مي‌نگربرخيز و از شراب غمش مست گرد و باز
مستورگو: مباش، مستور مي‌نگرياري که دل ز ديدن او تازه مي‌شود
کوته نظر مباش و بهمنشور مي‌نگربر خوان عشق حاجت دست دراز نيست
خوي مگس مگير و چو زنبور مي‌نگروقتي که انگبين وصالش کنند بخش
از گوشه‌اي چو مردم محرور مي‌نگرتنگ شکر به سرد مزاجان بمان و تو
قصاب را ببين و به ساطور مي‌نگرهمچون سگ حريص مکن قصد گردران
دست از طمع بدار و به فغفور مي‌نگرعلت حجاب مي‌شود اندر ميان خلق
بنشين و همچو اوحدي از دور مي‌نگرنزديک بار اگر ندهندت مجال قرب