منم غريب ديار تو، اي غريب‌نواز

شاعر : اوحدي مراغه اي

دمي به حال غريب ديار خود پردازمنم غريب ديار تو، اي غريب‌نواز
به شرط آنکه ز کارم نظر نگيري بازبهر کمند که خواهي بگير و بازم بند
چو خاک مي‌کن و بر خاک سايه مي‌اندازگرم چو خاک زمين خوار مي‌کني سهلست
چه آتشست که در جان من نهادي باز؟درون سينه دلم چون کبوتران بتپد
تو دست کوته من بين و آرزوي دراز!هواي قد بلند تو مي‌کند دل من
بر آستان وصالت مرا چو نيست جوازبر آستين خيالت همي دهم بوسه
نظر به روي کسي بر نمي‌کني از نازهزار ديده به روي تو ناظرند و تو خود
دم از محبت او مي‌زني، بسوز و بسازاگر بسوزدت، اي دل، ز درد ناله مکن
که اوحدي ز ازل بود رند و شاهد بازحديث درد من، اي مدعي، نه امروزست