عنايتيست خدا را به حال ما امروز

شاعر : اوحدي مراغه اي

که شد خجسته از آن چهره فال ما امروزعنايتيست خدا را به حال ما امروز
حکايت شب هجر چو سال ما امروزشبي چو سال ببينم و گرنه نتوان گفت
سپرده‌ايم به باد شمال ما امروزفراقنامه که دي دل به خون ديده نوشت
جماعتي که شکستند بال ما امروزکجا خلاص شوند از وبال ما فردا؟
که بوسه بيش نباشد سال ما امروزاز آن لب و رخ حاضر جواب شرط آنست
گر التفات نمايد به حال ما امروزز سيم اشک و زر چهره وجه آن بنهيم
گرش وقوف دهند از خيال ما امروزخيال را بفرستد دگر به شب جايي
و گرنه دل ننهد بر وصال ما امروزبه زلف او دهم اين نيم جان که من دارم
که پيش دوست نباشد مجال ما امروزبه خواب شب مگر آن روي را توان ديدن
که بشنود سخني از مقال ما امروزچو باد صبح کنون قابلي نمي‌يابد
اداکن اين غزل از حسب حال ما امروزصبا، برابر رخسار آن غزال بهشت
که: بيش ازين نکني احتمال ما امروزاگر کند طلب اوحدي ز لطف بگوي