اي صبا، يار مرا از من بي‌يار بپرس

شاعر : اوحدي مراغه اي

زارم، او را ز من شيفته‌ي زار بپرساي صبا، يار مرا از من بي‌يار بپرس
پيش آن نرگس جادو رو و بيمار بپرسپرسش دل چو به زلفش برساني، پس از آن
حال او يکسر از آن لعل گهر بار بپرسچشم او را نبود با تو سر گفت و شنيد
خدمتي کن، سخن وصل به هنجار بپرسچون بدان قامت نازک رسي آهسته ز دور
عرضه کن حال دلم، اندک و بسيار بپرسدر ميان سخن ار حال دل من پرسد
گو: بيا و خبر از مردم هشيار بپرسو گرش قصه‌ي سرمستي من باور نيست
به خرابات رو و خانه‌ي خمار بپرساوحدي گم شد، اگر منزل او مي‌پرسي