صنما، به دلنوازي نفسي بگير دستم

شاعر : اوحدي مراغه اي

که ز ديدن تو بي‌هوش و ز گفتن تو مستمصنما، به دلنوازي نفسي بگير دستم
تو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستمدل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگه
بپذير تحفه‌ي من، که عظيم تنگ دستمدل تنگ خويشتن را به تو مي‌دهم، نگارا
چو تو ايستاده بودي، به چه روي مي‌نشستم؟خجلم که بر گذشتي تو و من نشسته، يارب
که به مسجدم نخواند، چو ترا همي پرستمبه مذن محلت خبري فرست امشب
مگرت نمي‌رسانند چنانکه مي‌فرستم؟چه سلامها نبشتم بتو از نيازمندي!
و گرم ربوده گفتي، نشدي غلط که هستماگرت رميده گفتم، نشدم خجل، که بودي
به نياز من نباشد، که برت چو خاک پستمبه دو ديده خاک پاي تو اگر کسي برويد
که ز ديگران بديدم دل خويش و در تو بستمتو به ديگران کني ميل، چو من چگونه باشي؟
دل اوحدي چه باشد؟ که هزار ازين شکستمدلم از شکست خويشت خبري چو داد، گفتي؟