مرا با دوست ميبايد که رويارو سخن گويم

شاعر : اوحدي مراغه اي

نه با او ديگري مشغول و من با او سخن گويممرا با دوست ميبايد که رويارو سخن گويم
که او بنشيند و من سر بر آن زانو سخن گويمسر بيدوست بر زانو چه گويي؟ فرصتي بايد
نه با دردش چنان شادم که از دارو سخن گويممرا گويند: دردش را بجوي از دوستان دارو
چو من در شيوه‌ي آن چشم بي‌آهو سخن گويمچو بوي نافه گردد فاش بوي مشک شعر من
وفاي او بنگذارد که در يرغو سخن گويمبي رغو ميتوان رفتن ز دست او، ولي ترسم
به گوش او رسد حالم، چو با ابرو سخن گويمهميشه حاجت ابرو چو سر در گوش او دارد
به وصف موي او بايد که همچون مو سخن گويمدل من چون ز موي او پريشانست و آشفته
چو چين زلف تا برتاش تو بر تو سخن گويمگرم چون اوحدي روزي سر زلفش به دست افتد
جهان نيکو همي داند که: من نيکو سخن گويمبه قول زشت بد گويان نگردد گفته‌ي من بد