آنکه ميخواست مرا بيدل و بي‌يار شده

شاعر : اوحدي مراغه اي

زود بينم چو خودش عاشق و غمخوار شدهآنکه ميخواست مرا بيدل و بي‌يار شده
گريه هاي شب اين ديده‌ي بيدار شدهاثري هم بکند زود يقين، مي‌دانم
آن ز پيش من دل خسته به آزار شدهمددي نيست که ديگر به منش باز آرد
همتي با من محبوس گرفتار شدهاي رفيقان سفر، گر سر رفتن داريد
دل به غم داده و چون خاک زمين خوار شدهجان فدا کرده و چون باد هوا گشته سبک
گل گيتي همه در ديده‌ي من خار شدهاز غم آن تن همچون سمن و روي چو گل
من بسوزانمش اين خرقه‌ي زنار شدهخرقه پوشيدنم از عشق چرا دارد باز؟
اي به هجران تو من زارتر از زار شدهنظري بر من و بر درد من و زاري من
اوحدي را چو من اندر سر اين کار شدهکار عشق تو بلاييست نبيني آخر؟