بخت يار ما باشد گر تو يار ما باشي

شاعر : اوحدي مراغه اي

از ميان بنگريزي، در کنار ما باشيبخت يار ما باشد گر تو يار ما باشي
غم چو فتنه انگيزد، غمگسار ما باشيدل چو در بلا افتد، رحمتي کني بر دل
زلفت ار کمين سازد، دستيار ما باشيچشمت ار کمان گيرد، پايمرد دل گردي
چون شب گريز آيد، يار غار ما باشيچون به روز هجرانم، رخ ز من نپيچاني
از تو دور وآنگهي تو هم در ديار ما باشيخود کجا روا باشد اين؟ که ما بدين گونه
ساعتي چه کم گردد؟ گر بکار ما باشيکار ديگران از تو راست گشت صد نوبت
آن چنان مکن کاخر شرمسار ما باشيجاي آشتي بگذار، گر به جنگ مي‌آيي
چون اجل فراز آيد، يادگار ما باشيزان ما شو، اي دلبر، تا ز دست هجرانت
ترسي از وفاورزي، در شمار ما باشيعارت آيد از شوخي با کسي وفا کردن
تا چو نام خود گويم افتخار ما باشياوحدي چو از تو شد آن خويش دان او را