آوازه‌ي جمالت چون از جهان برآمد

شاعر : خاقاني

آواز بي‌نيازي از آسمان برآمدآوازه‌ي جمالت چون از جهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمدتا پرده گشت مويت در پرده رفت رويت
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمدهر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را
روزي نگفت يک کس کز يک فغان برآمدبا اين جفا که اکنون با عاشقان نمودي
آمد قضا که روزيش از آشيان برآمدهر مرغ را که روزي زلف تو دامگه شد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمدجان گران بها به تو بخشم به عرض بوسي
وهمم در اين فرو شد کو از چه کان برآمدعشق تو گوهري که گنج روان بيرزد
خود بي‌مصاف جانا با او توان برآمدخاقاني آن توست بر او تيغ چون کشيدي