ناز جنگ‌آميز جانان برنتابد هر دلي

شاعر : خاقاني

ساز وصل و سوز هجران برنتابد هر دليناز جنگ‌آميز جانان برنتابد هر دلي
عافيت در عشق جانان برنتابد هر دليدل که جوئي هم بلا پرورد جانان جوي از آنک
ناز مشعل‌دار سلطان برنتابد هر دلينازنين مگذار دل را کز سر پروانگي
شه رخ غم در پي آن برنتابد هر دليعشق از اول بيدق سودا فرو کردن خوش است
دستخون ماندن به پايان برنتابد هر دليمال و هستي باختن سهل است از اول دست ليک
جرعه‌ي مي را دو مهمان برنتابد هر دلييک جگر خون است عاشق را و جان و دل حريف
کز پي سر طوق و فرمان برنتابد هر دليسر بنه تا درد سر برخيزد و بار کلاه
کز پي تن منت جان برنتابد هر دليجان ز بهر خدمت جانان طلب نز بهر تن
ده خراب و حکم دهقان برنتابد هر دليتن نماند منت جان چون بري خاقانيا
کبرياي اهل شروان برنتابد هر دليچون به غربت سر نهادي ترک شروان گوي از آنک