مرا چو آرزوي روي آن نگار آيد

شاعر : سعدي

چو بلبلم هوس ناله‌هاي زار آيدمرا چو آرزوي روي آن نگار آيد
مرا سرشک چو ياقوت در کنار آيدميان انجمن از لعل او چو آرم ياد
ز شکل سبزه مرا ياد خط يار آيدز رنگ لاله مرا روي دلبر آيد ياد
هزار سال دگر گر چنين بهار آيدگلي به دست من آيد چو روي تو هيهات
ز گلستان جمالش نصيب خار آيدخسان خورند بر از باغ وصل او و مرا
هرآينه پس هر مستيي خمار آيدطمع مدار وصالي که بي فراق بود
که راضيم به نسيمي کز آن ديار آيدمرا زمانه ز ياران به منزلي انداخت
بهار وصل ندانم که کي به بار آيدفراق يار به يک بار بيخ صبر بکند
چو بر اميد وصالست خوشگوار آيددلا اگر چه که تلخست بيخ صبر ولي
که صبح از شب و ترياک هم ز مار آيدپس از تحمل سختي اميد وصل مراست
بجست و در دل مردان هوشيار آيدز چرخ عربده جو بس خدنگ تير جفا
مرا همان نفس از عمر در شمار آيدچو عمر خوش نفسي گر گذر کني بر من
ز کار و بار جهان گر شهيست عار آيدبجز غلامي دلدار خويش سعدي را