هر که صيد چون تو دلداري شود

شاعر : عطار

عاجزي گردد گرفتاري شودهر که صيد چون تو دلداري شود
هر گلي در چشم او خاري شودهر که خار مژه‌ي تو بنگرد
بي شکش هر خار گلزاري شودباز چون گلبرگ روي تو بديد
چون به جان آيد جگر خواري شودشير دل پيش نمکدان لبت
ابر تا محشر شکرباري شودگر لبت در ابر خندد همچو برق
چرخ سرگردان چو پرگاري شوددر طواف نقطه‌ي خالت ز شوق
وصف خط تو چو بسياري شودمس اگرچه زر تواند شد وليک
زر کند بدرود و زنگاري شودپيش سرسبزي خطت زاشتياق
تا بجنبد سرنگونساري شودسرفرازي کو سر زلف تو ديد
گه چليپا گاه زناري شودميل زلف تو به ترسايي است از آنک
هر که مي‌خواهد که دينداري شودگو بيا و مذهب زلف تو گير
هر سر مويم خريداري شودگر فروشي بر من غمکش جهان
گر همه مشک است مرداري شودهر که او دل‌زنده عشق تو نيست
زان به تن بردن چو دشواري شودنيست آسان هيچ کار عشق تو
عاشقي کو کز پي کاري شودپي چو گم کردند کار عشق را
هر کسي گر صاحب‌اسراري شودعشق را هرگز نماند رونقي
تا يکي زان در شهواري شودصد هزاران قطره گردد ناپديد
کي شود ممکن که عطاري شودچون کسي را بوي نبود زين حديث