تا به دام عشق او آويختيم

شاعر : عطار

جان و دل را فتنه‌ها انگيختيمتا به دام عشق او آويختيم
تن فرو داديم و در نگريختيمدل چو در گرداب عشقش اوفتاد
خون دل با خاک ره آميختيمبس که اندر وادي سوداي او
گاه مي‌رفتيم و گه مي‌بيختيمخاک پاي او به نوک برگ چشم
پاي در گل خاک بر سر ريختيمچون نيامد بر سر غربيل هيچ
ليک در دامش به حلق آويختيمگرچه ما زيرک ترين مرغي بديم
صورتش با روي جان انگيختيمهمچو عطاري ز شوق روي او