خاطراتي ماندگار از مقام معظم رهبري


 





 

كتاب
 

کتاب خيلى مى خواندم. ادبيات و شعر. قصه را خيلى دوست داشتم. رمانهاي معروفى هم در نوجوانى خوانده ام. به تاريخ و كتاب هاي تاريخى علاقه زيادي داشتم. پدر هم كتابخانه خوبى داشت. البته كرايه هم مي كرديم. نزديك منزلمان كتابفروشى كوچكى بود كه كتاب كرايه مى داد.

زورخانه
 

قبل از انقلاب، چند روزي در حجره اش مهمان بوديم. تعطيلى درسها بود و حجره فقط در اختيار ما. بعضى روزها به ما سر مى زد و با هم به جاهاي دينى و زيارتى مى رفتيم. يك روز به يك زورخانه رفتيم. وارد كه شديم، ديديم نيست. چند لحظه بعد، سيد على، با لباس زورخانه وارد گود شده بود و ورزش مي كرد. ورزش باستانى!

انجمن ادبي کشهد
 

گاه گاهى شعر مى گفتم. در انجمن ادبى مشهد، رفت و آمد داشتم. اما چون اغلب، اشعار ديگران را نقد مي كردم و آنها هم غالبا نقد مرا تصديق مي كردند، يك جوري فهميده بودم که شعرهاي خودم در حدي نيست كه بخوانم. مى دانستم كه اگر نقد شود اشكالات زيادي دارد. به عنوان يك ناقد، از اشعار خودم راضى نبودم. آن موقع حدود بيست سالم بود.

خوش فهم
 

در كلاس درس آيت اله آقا مرتضى حائري شركت مي كرديم. مدتى بود كه تا نيم ساعت دير مى آمدند. برايمان سؤال شده بود. بعد از كلى پرس و جو بالاخره فهميديم ايشان در منزلشان يك درس ديگر دارند. آن هم براي يك نفر. سيد على خامنه اي. وقتى به ايشان گفتيم روا نيست شما به خاطر يك نفر، جمعى را معطل كنيد، پاسخ دادند: «سيد بسيار خوش فهم است.»
خم مي
بعد از انفجار بمب در 6 تير، به عيادتش رفته بودم. در حالي كه هنوز از انفجار مقر حزب جمهوري و شهادت دوستان خبر نداشت. به سختى مى توانست حرف بزند. جراحاتش آن قدر زياد بود كه روز اول، پزشكان قطع اميد كرده بودند، اما اراده ي حضرت حق، جانبازي بود، نه شهادت.
گفتم حالت چطوره؟
در حالي كه به عكس امام اشاره مي كرد به سختى گفت: «سر خم مى سلامت، شكند اگر سبويى...»

دانشجو
 

هر چند وقت يكبار به دستور امام براي پرسش و پاسخ به دانشگاه هامى رفتم. چند وقتى كه گذشت، نامه هاي گلايه آميزي از طلاب دريافت مي كردم به اين مضمون كه: چرا شما دايم پيش دانشجوها مى رويد، چرا پيش ما نمى آييد؟! خب، ما هم رفتيم.

قالى
 

با آقا درس داشتيم. منزل خودشان. پس از چند جلسه با چند نفر از دوستان پولى تهيه كرديم و دو تخته قالى نو خريديم. برديم و در اطاق پهن كرديم. وقتى وارد شدند و قالى ها را ديدند، گفتند: «خوب بود راهنمايى مى گرفتيد و بعد... » نتوانستيم، هر كاري كرديم نشد كه نشد. نتوانستيم متقاعدشان كنيم. بالاخره قالى ها را پس داديم و جايشان چهار تا زيلو خريديم.

كدام دانشگاه؟
 

بعد از قبول قطعنامه 598، از سوي سازمان ملل، خاويار پرز دكوئيار، دبير كل سازمان ملل متحد، براي رايزنى هاي لازم به ايران آمده بود. بعد از ملاقات با رئيس جمهور، در حالي كه خيلى شگفت زده شده بود از من پرسيد: «اين آقا از كدام دانشگاه علوم سياسى فارغ التحصيل شده است؟! »

کتاب هاي جديد
 

يكى دو سال بيشتر از تأسيس دفتر ادبيات حوزه هنري نگذشته بود، حدود 63 كتاب درباره ي دفاع مقدس چاپ كرده بوديم. روزي به همراه كتب ذكر شده، خدمت آقا رفتم و كتاب ها را تقديم كردم. كتاب ها را نگاهى انداخت و بعد سه جلد را برداشت و باقى را برگرداند. بعد در حالي كه جلد كتاب هاي در دستش را نگاه مي كرد، گفت: «اين سه جلد،
جديد است. باقى را، هم ديده ام، هم خوانده ام. تازه بعضى از كتاب ها را در منزل با بچه ها هم خوانى! كرده ايم. »

سرباز رهبر
 

اولين جلسه كنفرانس بين المللى حمايت از انتفاضه بود. پس از سخنرانى، هنگامي كه آقا در حال عبور از سالن كنفرانس بود، سيد حسن، خودش را به آقا رساند و دست ايشان را بوسيد. برايم کمى تأمل برانگيزبود. دو روز بعد كه به ديدار سيدحسن نصرالله رفتم، قضيه را پرسيدم.
سيد حسن گفت: «امسال، رسانه هاي جهانى مرا به عنوان «مرد سال» ناميده اند و در كشورهاي عربى نيز عنوان «موفق ترين رهبر جهان عرب» را به من داده اند. ديروز چون مراسم به طور مستقيم در جهان پخش مى شد، مناسب ديدم به همه بگويم كه من «سرباز» رهبر انقلابم» .

تذکر
 

دختر هفده ساله اي در نامه اي به آقا نوشته بود كه: «شما روز قدس، مردي را كه بين خطبه ها بلند شد و به نظر من گويا نامه اي داشت يا... در انظار مردم خرد كرديد! مى خواهم كه در اين خصوص مرا توجيه كنيد. »
جواب نامه اين گونه آمد:
«دختر عزيزم! از تذكر شما خرسند و متشكرم و اميدوارم خداوند همه مان را ببخشد... در باب آنچه كه يادآوري كرديد، هيچ دفاعى نمي كنم، گاهى گوينده از تلخى لحن خود، به قدر شنونده آگاه نمى شود و در اين موارد، همه بايد از خداوند متعال بخواهند كه آن گوينده را متوجه و اصلاح كند و اگر ممكن شود به او تذكر دهند. توفيق شما را از خداوند
متعال مسئلت دارم. »
فقط 14 سکه
يك شب كه به منزل شهيدي رفته بوديم، پس از احوالپرسى و گفتگو، موقع خداحافظى يكى از اعضاي خانه جلو آمد و گفت: دو نفر از فرزندان شهدا كه الان در جمع ما هستند، صيغه ي محرميت خوانده اند، خيلى دوست دارند صيغه ي دايم آنها را شما بخوانيد.
- اشكال ندارد، مى گويم يك وقتى مشخص كنند، بيايند دفتر.
- دوست داريم همين الان انجام شود.
- مانعى ندارد. اما به شرطى كه مهريه بيش از 14 سکه نباشد.
گفتند: «مهريه صد سکه بهار آزادي است. » چند لحظه اي سكوت بود و سكوت. ناگهان دختري كه ظاهرا همان عروس خانم بود جلو آمد و گفت: «من بقيه را بخشيدم. مهريه فقط 14 سکه باشد.» مراسم اجرا شد و عروس
و داماد هم هر كدام سکه اي از دست آقا هديه گرفتند.

ايستاده!
 

خانواده سرداران شهيد به ديدار آمده بودند. تك تك خانواده ها مى آمدند، حرفهايشان را مى گفتند و مى رفتند. با ديدن هر خانواده، خاطرات گذشته آقا با آن سردار ذكر مى شد. ملاقات زيبايى بود. گاهى مى شد كه فردي بعد از اينكه نوبتش تمام مى شد، دقايقى بعد مى آمد و مى گفت، نكته اي را فراموش كردم! مى رفت و دوباره شروع به حرف زدن مي كرد. ديدار دو ساعتى طول كشيد، تمام اين مدت هم، آقا ايستاده بود. ايستاده!

آقازاده ها
 

هنگام تعويض ضريح مطهر حضرت امام رضا (عليه السلام) همراه آقا به عتبه بوسى مشرف شديم. كنار مرقد مشغول راز و نياز بود. تمام كه شد، آقاي واعظ طبسى گفتند: «اگر اجازه بدهيد، آقا زاده ها هم بيايند نزديك تر، تا امام (عليه السلام) را از نزديك زيارت كنند. »
- پس بقيه چى؟! اگر باقى هم مى توانند از نزديك قبر امام (عليه السلام) را زيارت كنند، فرزندان من هم بيايند.
آن روز همه آمدند. همه توفيق زيارت يافتند. همه!

اسب سواري
 

يكى از روزهايى كه به كوه آمده بودند، دو رأس اسب آماده كردم تا اگر خواستند، اسب سواري كنند. من خودم خبره ي اين كارم. اسب آرام را براي ايشان گذاشتم، گفتم شايد زياد بلد نباشند، خوب نيست جلوي ما. مراعات دستشان را هم مي كردم. هنگام سوار شدن، چابكى بيشتري از من نشان داد. خيلى تند و تيز روي اسب نشست و اسب را به جلو راند. در آن منطقه ي كوهستانى اينگونه اسب راندن هنر مى خواهد. تازه خيلى هم دقت مي كرد، هيچ فشاري به اسب نيايد.1

پي‌نوشت‌ها:
 

1. بيانات مقام معظم رهبري در سفر به استان اصفهان، سال 1382
 

منبع:www.khamenei.ir