کل حسين


 

نويسنده: محسين صالحي حاجي آبادي




 
- بايد فکري کرد مرد.
پيرمد گفت: «چه فکري بکنم زن؟»
- همين طور که نمي شود دست روي دست گذاشت.
پيرمرد عصازنان از پله ها پايين آمد. عصايش را بالا برد و تکان داد و گفت: «بريد ببينم»
و بعد قدم زنان رفت کنار حوض ايستاد. عصايش را تو آب برد و چند بار تکان داد. آب موج برداشت و ماهي هاي قرمز با سرعت رفتند ته آب. پيرمرد خنديد و گفت: «اين کلاغ هاي بي ادب آب رو کثيف کردن، ببخشيد به هر حال!»
زن آمد کنار مرد ايستاد و گفت: «نگاه کن! تازه آبش رو عوض کردم.»
صداي کلاغ پيرمرد را عصباني کرد. عصايش را بلند کرد و به طرف شاخه هاي سبز درخت که مثل چتري پهن شده بود روي حوض، تکان داد و گفت: «کاش فقط حوض رو کثيف مي کردن. سروصداشون آدم رو کلافه مي کنه.»
بعد عصايش را تکان داد و گفت: «بريد، خسته م کرديد»
لحظه اي صداي کلاغ ها بند آمد. زن دست کرد تو آب و گفت: «ببين چه کار کرن بي صاحب ها. ذليل مرده ها.»
پيرمرد رو کرد به زن و گفت: «خودت رو ناراحت نکن. فکري به حالشون مي کنم.»
پيرزن گفت: «نمي ذارم درخت رو ببري.»
پيرمد لبخند زد و گفت: «خانم جان من کي گفتم درخت رو مي برم؟ ها؟ اين درخت يادگاري پدر خدابيامرزمه! ما با هم بزرگ شديم.»
و بعد راه افتاد طرف در. پيرزن گفت: «من نمي دونم يه فکري به حالشون بکن»
پيرمد در خانه را باز، و خداحافظي کرد و راه افتاد طرف مسجد. خورشيد غروب کرده بود. چيزي تا اذان نمانده بود. مردم يکي يکي وارد مسجد مي شدند. حاج کربلايي سطل آهني اش را پر از آب مي کرد و مي پاشيد جلو مسجد. پيرمرد که نزديکش رسيد، سلام کرد و پرسيد: «حاج آقا اومدن؟»
- خيلي وقته.
پيرمد گفت: «خب خوب شد» و بعد تو مسجد رفت.
حاج کربلايي خواست چيزي بپرسد که پيرمرد تند رفت. چند کلاغ قارقارکنان از بالا سرش رد شدند. پيرمرد ايستاد و رو به کلاغ ها کرد. چيزي گفت و رفت تو نمازخانه. داخل که شد، سلام کرد و رفت طرف محراب. حاج آقا خم شد تسبيحش را برداشت. پيرمرد نشست کنارش و سلام کرد و گفت: «آخ که پدرمو درآوردن. خيلي خسته م کردن.»
- حاج آقا گفت: «کي؟ بچه ها؟»
- نه حاج آقا، کلاغا رو مي گم!
حاج آقا خنده اي کرد و گفت: «کلاغا؟ براي چي؟»
پيرمرد گفت: «درخت وسط خانه رو که ديدي، همان درخت که سايه انداز حوض خونه اس.»
- بله بله! خب چي شده؟
- مي شينن رو شاخه هاش، و هي بي ادبيه، چلغوز مي کنن تو حوض.
حاج آقا خنده اي کرد و گفت: «خب خب!»
پيرمرد ادامه داد: «حالا دعايي مي خواسم. اگه دعايي براي فراري دادن کلاغا داري بهم بده؟»
حاج آقا خنده اي کرد و گفت: «بايد فکر ديگه اي بکني. آخه ما که دعايي براي کلاغ نداريم.»
پيرمرد زل زد به چشم هاي حاج آقا و گفت: «يعني هيچ دعايي نداريم؟»
بعد آهي کشيد و گفت: «ببخشيد مزاحم شدم.»
دستش را به عصا تکيه داد و بلند شد دور تا دور نمازخانه را نگاه کرد. صف هاي اول پر شده بود. دنبال جا مي گشت که پيرمردي به او اشاره، و جايي برايش خالي کرد. پيرمرد خوش حال شد. مؤذن اذان گفت. پيرمرد نشست و به کسي که برايش جا باز کرده بود، سلام کرد. خنده کنان گفت: «گفتم حتما دعايي داره، ولي گفت نداره.»
او همه چيز را براي پيرمرد گفت.
- چرا داره!
پيرمرد گفت: «حاج آقا مي گه نداره، شما مي گيد داره»
- فردا صبح که رفتي کنار حوض، به کلاغ ها بگو، کلاغا کل حسين گفت بريد. ديگه م نيايين!
پيرمرد تيز نگاهش کرد و گفت: «يعني مي رن؟»
صداي قارقار کلاغ ها همه جا را پر کرده بود. کلاغ ها از اين شاخه به آن شاخه مي پريدند و هي چلغوز مي کردند تو حوض.
پيرمرد از پله ها پايين رفت و به کلاغ ها نگاه کرد. قدم زنان رفت کنار حوض. رو به کلاغ ها کرد و گفت: «هاي کلاغا!»
دوباره بلندتر گفت: «هاي کلاغا با شمام»
سروصداي کلاغ ها کم شد. پيرمرد ادامه داد: «کل حسين گفت از اين جا بريد و ديگه م نيايين ها! حالا بريد.» بعد ايستاد و منتظر ماند. لحظه اي گذشت. آرام آرام صداي کلاغ ها کم شد و بعد صداي شان بند آمد. پيرمرد نگاه شان مي کرد که کلاغ هاي يکي يکي از روي درخت پريدند و رفتند.
پيرمرد با خنده گفت: «خلاصه کل حسين گفت بگو برن. من هم گفتم. الان سه روزه که نيومدن».
حاج آقا گفت: «کدام کل حسين؟»
پيرمرد سر برگرداند. به نمازگران نگاه کرد و گفت: «نمي دونم! ديگه هم نديدمش، يعني فقط اون شب ديدمش. خلاصه دعاي کلاغ داريم که شما گفتيد نداريم».
منبع:نشريه انتظار نوجوان47