ملکه هجده ساله


 





 
ويکتورياي جوان يک درام انگليسي است که بر پايه زندگي ملکه ويکتورياي انگلستان توسط ژان مارک ولي ساخته شده است. در اين فيلم اميلي بلانت، روپرت فرند، ميراندا ريچاردسن و جيم برودبنت بازي مي کنند. گراهام کينگ، مارتين اسکورسيزي و تيم هدينگتون اين فيلم را تهيه کرده اند، صحنه هاي کليساي وست مينستر در کليساي جامع لينکولن در سپتامبر وا کتبر 2007 فيلمبرداري شده است. اين فيلم يک درام رمانتيک از حوادث قبل و بعد از تاج گذاري ملکه ويکتورياست و بيشتر به سلطنت و ماجراهاي احساسي اوليه او با شاهزاده آلبرت در دهه 1830 مي پردازد.
فيلم گرچه به برخي وقايع تاريخي وفادار بوده، اما براي بالا بردن پتانسيل دراماتيک به برخي وقايع شاخ و برگي داده که منجر به انتقاداتي شده است. براي مثال شاهزاده آلبرت هرگز در سوء قصدي که به جان ملکه ويکتوريا شد، زخمي نشد يا ويکتوريا چپ دست بوده، اما در فيلم با دست راست نقاشي مي کند. جوليان فلوز نويسنده فيلمنامه درمصاحبه اي که با بي بي سي داشته، گفته است زخمي شدن شاهزاده آلبرت به فيلم اضافه شد تا نشانگر شجاعت او باشد و نشان دهد که او تا چه حدي براي نجات جان ملکه فداکاري مي کند. در ضمن عموي ويکتوريا، لئوپارد اول بلژيک آن قدرها که درفيلم براي ازدواج آلبرت با ملکه اصرار داشت در واقعيت مصر نبود. در واقع شاه بلژيک عموي مورد علاقه ويکتوريا بود و حق پدري به گردن او داشت. نويسنده مي گويد:«صحنه اي که کانروي سعي مي کند ويکتوريا را مجبور به امضاي آن برگه بکند در حالي که او مريض و بدحال است و آن را به زمين مي اندازد، کاملا حقيقت دارد. صحنه داخل وينزور که شاه مي ايستد و به مادر ويکتوريا توهين مي کند نيز حقيقت دارد.»
ويکتوريا يک نوجوان ساده است و به موسيقي، رقص، نقاشي و بازي با سگش علاقه دارد. تنها مشکل اين است که عموي فضولش لئوپارد از او مي خواهد که با عموزاده اش آلبرت ازدواج کند. از آن جا که او تنها هجده سال دارد آمادگي ازدواج ندارد. عمو ويليام نيز حال خوشي ندارد و بعد از مرگ او ويکتوريا ملکه انگلستان مي شود. ويکتوريا خود رأي و مطمئن به خود است و درابتدا در مقابل آلبرت ايستادگي مي کند، ولي بعد درمي يابد که نه تنها آن دو شباهت هايي به هم دارند، بلکه نسبت به هم نيز احساس خاصي دارند. اين داستان عشقي که در دل ويکتورياي جوان وجود دارد آن را از ساير درام هاي همدوره خود متمايز کرده است. بيننده با بذل توجه بيشتر به شخصيت ها در مقايسه با مسائل تاريخي، نمي تواند مانع خود از غرق شدن درروابط موجود در فيلم شود.
اميلي بلانت به خوبي از عهده اين نقش احساسي برآمده است. او توانسته هم ساده لوحي و هم اعتماد به نفس ملکه بي تجربه ر ابه خوبي به نمايش بگذارد. کار بازيگران نقش هاي مکمل نيز بي کم و کاست است. حتي اگر به دارم هاي تاريخي علاقه اي نداشته باشيد اين فيلم، فيلمي متفاوت است، بايد از فيلمنامه جالب فلوز و کارگرداني ماهرانه ولي قدرداني کرد.
زماني که فيلم C.R.A.Z.Y. با کارگرداني ژان مارک ولي در سال 2005 اکران شد، توانست تحسين منتقدان و جوايز متعددي را براي خود کسب کند اما اين کارگردان 43 ساله فرانسوي - کانادايي از آن زمان تاکنون فيلم ديگري نساخته است. ولي مي گويد :«پانزده ماه براي تبليغ C.R.A.Z.Y. به دور دنيا سفر کردم که سفر لذت بخشي بود. در اين بين يک آژانس هاليوودي براي من فيلمنامه هاي متعددي مي فرستاد که هيچ يک مناسب من نبود. زماني که کم کم داشتم به اين نتيجه مي رسيدم که هاليوود جاي من نيست، آن ها براي من ويکتورياني جوان را فرستادند. جوليان فلوز (فيلمنامه نويس پارک گاسفورد) آدم با احساس و بامعلوماتي است، فيلمنامه اش زيباست و هم طنز دارد و هم احساسات.» کندوکاو در اين دنيا بسيار لذت بخش بود و لوکيشن ها عالي و فوق العاده بودند و در واقع تبديل به شخصيت شده بودند. همه چيز عالي و بي عيب و نقص بود.»
ولي که زماني دي جي بوده است مي دانست که انتخاب موسيقي مناسب تا چه حد در انتقام عشق و علاقه بين آلبرت و ويکتوريا موثر است. ايلان اسکري با الهام از اپراها و والس هاي محبوب قرن نوزدهم، موسيقي اين فيلم را است است. اما موسيقي فيلم براي کارگردان تنها موسيقي نيست، بلکه نقش مهمي را بازي مي کند. کارگردان مي گويد: «براي هر يک از بازيگران مجموعه سي دي هايي فراهم کردم تا احساسم را نسبت به نقش هايشان به آن ها نشان داده باشم. به کانروي از لد زپلين، به دوشس از لئونارد کوهن، به آلبرت از شوبرت و به ويکتوريا از سيگور راس، قطعاتي دادم. موسيقي ها همگي پر از ظرافت و زيرکي بود و تفاوت هاي جزيي با يکديگر داشتند. از نظر من ويکتوريا يک ملکه ياغي و راک اندرول يعني سر و صدا ايجاد کردن، آن هم به شيوه خودت، نه مانند پدرو مادرت يا آن چه قدرت ها بگويند. او دختر مدرني بود و آهنگسازان ايتاليايي آن دوران را تحسين مي کرد. زماني که مي خواست اولين سخنراني اش را به عنوان قدرت مطلق انجام دهد، او را مانند يک ستاره راک به روي صحنه فرستاديم. آماده شدن او را در پشت صحنه مي بينيم و بعد استدي کم او را از عقب دنبال مي کند تا اين که حضورش اعلان مي شود. وقت اجرا رسيده است.»
ويکتوريا را مي بينيم که با همه اعتماد به نفسي که دارد قبل از اين که سخنراني اش را شروع کند با اضطراب آب دهانش را قورت مي دهد و آهي مي کشد. اين يکي از نکات ريزي است که بعد انساني شخصيت ها را تقويت مي کند و آن تازگي اي را که کارگردان براي يک دارم تاريخي مهم مي داند به فيلم مي بخشد. کارگردان مي گويد:«بازيگرها هم به اندازه من شور و شوق داشتند، حتي جوليان و همه عوامل، روحيه بالا به همه سرايت مي کرد. به اين فيلم افتخار مي کنم. ويکتوريا يک طغيانگر بود، مي خواست به ميل خود رفتار کند و به دنيا، مادرش و همه اطرافيانش بفهماند که از عهده اين مهم بر مي آيد. واقعا هم کار مهمي است که هجده ساله باشي، زن باشي و اين مسئوليت را که ملکه انگلستان باشي را هم به عهده ات گذاشته باشند. ويکتوريا آن قدر خوش شانس بود که جفت واقعي خودش را پيدا کند. قسمت مهم هم همين جاست: روابط عاطفي او، ملاقاتش با آلبرت و ابراز احساسات به او به شيوه خودش، زماني که فيلمنامه را خواندم و نامه هاي او به آلبرت و نامه هاي آلبرت را به او، فهميدم که آن دو تا چه حد به هم نزديک بودند».
او درادامه، درباره اميلي بلانت و روبرت فرند مي گويد: «آن ها مي خواستند حسابي تحقيق کنند. اميلي کلاس هاي زيادي به طور همزمان داشت. او بايد اسب سواري، نقاشي، پيانو و زبان آلماني را ياد مي گرفت. آن ها نهايت تلاششان را انجام دادند تا به بهترين شکل نقششان را ايفا کنند جالب است که بگويم گاهي اوقات حين فيلمبرداري فراموش مي کردم قطع بدهم. چون خيلي در کار غرق مي شدم. چالش بزرگ من، رسيد به حس اطمينان بود. بايد تحقيق مي کردم، مي خواندم و مي خواندم. در مورد فرهنگ و تاريخ و پادشاهي و خانواده سلطنتي انگلستان مي خواندم. مي خواستم بدانم با بازيگرها چه بايد بگويم. مي دانستم هر يک از بازيگران براي هر يک از صحنه ها چه انگيزه اي بايد داشته باشند. در اين زمينه کمي احساس عدم اطمينان داشتم.
و بالاخره درباره فيلمبرداري در انگلستان مي ا فزايد:«در لانکستر هاوس فيلمبرداري کرديم، يکي از زيباترين قصرهاي لندن. اين جا در انگلستان خيلي احساس راحتي مي کنم. آن قدر سخت کار کردم که وقت زيادي براي ديدن بخش هاي کوچکي از لندن هم نداشتم. اما خوشبختانه يک تور اختصاصي به کليساي وست مينستر، قصر باکينگهام و قصر کنزينگتون داشتم. چيزهايي که از لندن ديده ام بشتر از طريق فيلم ها و لوکيشن هايي بوده که مي رفتيم. به عنوان توريست به لندن نيامدم، ولي بايد روزي اين کار را بکنم!»
منبع:ماهنامه صنعت سینما ش 89