دليران تنگستاني(2)


 

نويسنده: مرحوم منوچهر آتشي




 

(2)استعمار بهانه جويي مي کند
 

بسيج قشون هفت هزار نفري انگليس، در هشت رزم ناو به بندر بوشهر، در سال 1856،پاسخي بود مستقيم به محاصره هرات از طرف ارتش ايران، که در اکتبر همان سال به ياري «يوسف محمد» حاکم هرات، صورت بسته بود. خشم امپراتوري درياها از اين واقعيت آب مي خورد که اين بار، تنها دولت ايران نبود که خواهان باز پيوستن يکي از شهرهاي خود به سرزمين اصلي بود، بلکه حاکم هرات نيز از اين داعيه استقبال جدي کرده بود.
اما آيا تمام کشمکش ها، صرفاً بر سر ماجراي هرات بود؟ به هر منطق که متوسل شويم، به پاسخي منفي مي رسيم. بهتر است به واقع امر از روي تاريخ توجه کنيم: «در آن موقع نيروهاي انگليس از سه طريق مي توانستند به خاک ايران حمله کنند: يکي از طريق هندوستان، مستقيماً به سوي هرات رهسپار شوند و در آن جا با نيروهاي ايران در آويزند. ديگر آن که در بندرعباس نيرو پياده کنند، و از راه جنوب شرقي ايران به سوي هرات بروند. سوم اين که بوشهر و مناطق جنوب غربي کشور را اشغال نمايند.» [اين بخش، يعني بيرون کشاندن پيشينه تجاوز، را از کتاب «خليج فارس» تأليف صادق نشأت و کتاب هاي ديگري، به زبان انگليسي، برگرفته ام. مأخذ غير فارسي کتابي است با عنوان :Persia in Britain and Russia1864-1914-Imperialism in study A نوشته فيروز کاظم زاده(به زبان انگليسي) از اين کتاب، چون سند معتبرتري است و درگيري هاي سه گانه ايران، روسيه و انگليس را از زمان پتر کبير دنبال مي کند، بيشتر استفاده خواهيم کرد.]
هر ذهن هوشياري، که خود را در چنان موقعيتي فرض کند، مي داند که دشمن کدامين راه را بر مي گزيند. اگر هدف، واقعاً پس راندن ارتش ايران از هرات بود، نزديک ترين و کم خرج ترين راه، اردوکشي از طريق هندوستان بود که زير نفوذ استعماري خودشان قرار داشت. حمله از طريق بندرعباس نيز ممکن بود در صدق نيت آن ها راجع به اين که دشمن فقط طالب رفع محاصره هرات است ترديدي به وجود نياورد. اما چون واقعاً هدف غير از آن بود، راه سوم، يعني راهي را که از قبل برگزيده بودند در پيش گرفتند و در هفدهم دسامبر 1856هشت رزم ناو انگليسي رو در روي قلعه نظامي ريشهر که احمدخان تنگستاني و پدرش باقرخان با کمتر از سيصد تفنگچي در آن مستقر شده بودند، قرار گرفتند و لوله هاي توپ ها را متوجه تنها نقطه مقاومت بر ساحلي کردند که مي پنداشتند به راحتي در آن پياده مي شوند. در همان کتاب مي خوانيم که: «از چگونگي امر بر مي آيد که به موازات اين نقشه، مقاصد ديگري نيز علاوه بر اشغال نظامي داشته اند. زيرا پس از اشغال خرمشهر، فرماندار انگليسي جمس اوترام Outram James لشکري به سوي اهواز روانه نمود تا براي کشتيراني در کارون با قدرت هاي محلي پيش ساخته وارد مذاکره شود. چه، کشتيراني بر رود کارون، بهترين وسيله ايصال کالاهاي بازرگاني انگلستان به داخل ايران محسوب مي شد. همچنين از سوي ديگر با مقامات عثماني که در جنگ با انگلستان عملاً همراهي مي کردند، وارد مذاکره شود تا ترتيب الحاق خرمشهر را به دولت عثماني تمام نمايد.»
و اگر به دلايل زياد، که يکي از آن ها پس کشيدن قواي ايران از هرات و قبول از دست دادن پاره اي از خاک اصلي خويش بود، پيش از عملي شدن چنان نيت شومي، بين ايران و انگلستان پيمان صلح بسته شد، نبايد پنداشت که خونريزي و نفاق افکني مزبور، براي هدفي کوچک چون رفع محاصره هرات بوده است. در همان مختصر خوانديد که يک نيت آشکار کشور متجاوز، باز کردن دروازه اي، به نگهباني خود و يارانش، براي ورود کالاهاي ساخت جزيره بريتانيا بود. اما نيت واقعي تر را، هنوز هم بايد، در حواشي يا در واقع در فراسوي اين بهانه جويي ها يافت. بيم از آزمندي روسيه و تجاوز مشابهش به شمال خود يکي از علل عمده، اما نه اصلي، بوده است.
براي اين که عميقاً به ريشه اين درگيري، که حتي فرجام صلح آميزش براي ما فاجعه بار بود پي ببريد، اين نکته اساسي را پيش مي کشم. که جنگ 1856با بهانه محاصره هرات، اولين تهديد مستقيم سواحل جنوبي، ايران نبود، بلکه عين اين ماجرا، دوباره پيش از آن در سال هاي 1837و سپس 1853 که مصادف با پادشاهي ناصرالدين شاه قاجار بود نيز تکرار شده بود. و در هر دو سه بار، اين ايران بود که پاي پس کشيده بود.
اين نکته مهم که دولت ايران در آن روزگار کشمکش هاي سياسي، با وجود اطلاع بر ضعف قوه نظامي خود، چرا دست به عملي مي زد که هم از عهده انجامش بر نمي آمد و هم با علم و اطلاع از قدرت حريف بهانه به دست دشمن قلدر مي داد، مسأله اي است که در مجال مقالات ما نيست، تنها اين اشاره کافي است که دولت روسيه تزاري را با سلطه اي که اعمال مي کرد و با توجه به درگيري هاي پيش و پس از ماجرايش با ايران، فراموش نکنيم؛ و بي جهت دنبال انگشت کليد زنِ غيبي نگرديم. نويسنده کتاب «روس و انگليس در ايران» نيز خود اشارات مفصلي بر چگونگي دخالت روسيه تزاري در امور ايران دارد که به موقعش به آن ها هم خواهيم پرداخت.
اما اصل ماجرا يا علت العلل همه بهانه جويي هايي را که منجر به دو بار اشغال، از سه بار تهديد نواحي جنوب غربي ايران از طرف قواي امپراتوري آن روز درياها شد، اگر چيزي جز تثبيت حاکميت غير مستقيم بر تمامي خليج فارس و گشودن دروازه اي بلامانع، براي ورود کالاهاي بريتانيا تلقي شود اشتباه محض است. گواه ما، خنثي کردن مکرر تلاش ايران براي تشکيل نيروي دريايي از طرف همان حريف بود. حريف در فاصله 1822تا1856، غير از موارد پيشين و پسين واقعه اصلي، چندين بار انعقاد معاهداتي را پذيرنده شد که هر بار نيز خود ملغي کننده آن بود، زيرا مي خواست، هم پاي رقباي ديگر بريده شود و هم رعايت عثماني ها را بکند. پاي ارتش دولت متجاوز، که به بازي هاي هولناکي براي بيرون راندن يا راه ندادن رقيبان ديگر به خليج فارس دست زد، نخستين بار در سال 1819، يعني سي و اندي سال پيش از حمله اصلي به بوشهر، باز شد. منظور از «اولين بار» اين است که در اين سال،«صاحب» درياها، با لشکرکشي رسمي وارد خليج فارس شد. تا سال 1820تقريباً دست تمام دول بزرگي را که قصد ايجاد پايگاه نظامي به منظور بازاريابي و راه گشايي اقتصادي داشتند، کوتاه کرده بود و جز ايران، يعني مالک اصلي خليج فارس، کسي را در مقابل خود نداشت. با شروع اين تاخت و تاز بود که نخستين اخطار را در همان تاريخ از جانب دولت ايران دريافت کرد. مفاد اخطار چنين بود: «دولت ايران، هر گونه عملياتي را که جنبه نظامي داشته باشد و از دولت انگليس در خليج فارس سر بزند، آن را نسبت به حق حاکميت خويش بر خليج فارس و استقلال خود، تجاوز مي شمارد.»
اما از اين اخطار و اعتراض هايي که پشتوانه نظامي نداشتند، دولت ايران نتوانست در حفظ و اثبات مالکيت خويش بر خليج فارس، نتيجه اي بگيرد.
اقدامات دولت بريتانيا، در بسط کامل قدرت خود بر تمامي خليج فارس، شامل چند فصل عمده است:
1ـ زير نفوذ درآوردن شيخ نشين هاي خليج فارس يا در واقع ايجاد قلمروهاي محدودي براي مشايخي که پيش از آن خود را، دست کم اسماً تابع دولت ايران مي شمردند.
تلاش امپراتوري دريا براي پيشبرد هر چه بيشتر سلطه بريتانيا بر خليج فارس از يک سو و بسط دادن نفوذ خويش تا عمق کشورهاي عربي و حتي به دست آوردن امتياز تفتيش کشتي هاي مصري (به زمان خديو اسماعيل- طبق معاهده اوت 1877) همچنان ادامه داشت.
دولت مزبور، پا را از اين فراتر گذاشت و پس از بازي هاي ديپلماسي، توأم با عمليات نظامي، کاري کرد، که دولت ايران، به ناگزير و به خاطر حفظ مرزهاي معمولي خويش، تن به تسليم هاي عاجزانه بدهد.
(اين نکته را بايد پيش از اين توضيح مي دادم که حريف، در نخستين سال هاي دست اندازي به خليج فارس، مرکز عمليات خويش را در جزيره قشم، که هرگز ترديدي در ايراني بودن آن، حتي از طرف دشمن، ابراز نمي شد قرار داد. مرکز اداره اين عمليات در محلي به نام باسعيدو بود که بعدها به عنوان «باسيدو» معروف شد.) و براي ما، بچه هاي بوشهر، معروف بودن نبش شمال شرقي لنگرگاه بندر به «باسيدو» حالا روشن شده است در اين گوشه، بنايي بود که معلوم شد محل دفتر سياسي يا نمايندگي باسيعدو يا «باسيدو» بوده است. از بهانه هاي دولت متجاوز يکي هم اين بود که ايران بايد به مالکيت جزاير نزديک به سواحل خود اکتفا کند.
اما اقدامات بعدي حکومت هند نشان داد که تا چه اندازه اين استدلال و مصلحت انديشي، بي پايه است. توضيح اين که: از يک طرف، بخشي از بلوچستان را از خاک ايران جدا کرد و خان آن جا را به عنوان يک حاکم مستقل شناخت! استقلالي که معني عميق ترين دست نشاندگي کامل حکومت انگليسي هند بود.
از طرف ديگر، دولت ايران، به سبب مشاهده رواج فعاليت هاي بازرگاني و رفت و آمد کشتي هاي بخاري در خليج فارس، کوشيد در بنادر جنوبي خود دست به تأسيس گمرکات بزند. يکي از اين مراکز، بندر گواتر در ساحل درياي مکران بود. حکومت هند به محض مشاهده اين وضع، وارد عمل استعماري ديگر ي شد، و دولت ايران را ناگزير ساخت در کميسيوني با شرکت ايران و انگليس و خان بلوچستان(تحت الحمايه کلات) به اين امر تن دهد که بندر گواتر حد فاصل بلوچستان ايران و «بلوچستان انگليس!» باشد. نتيجه اين کميسيون که «گلد اسميت» کارشناس امور بلوچستان چرخاننده آن بود، اين شد که ايران نتواند نيت خود را عملي سازد و بندر گواتر را مرکز يکي از ادارات گمرک خود قرار دهد. متجاوزين به اين هم اکتفا نکردند، و در مسأله تعيين مرز ايران و عراق (که در حيطه متصرفا ت عثماني ها بود) به نفع عثماني دخالت کرده، مرز بين دو کشور را خطي فرضي در وسط شط العرب تعيين نمودند، مرزي که عثماني ها به اشاره انگليسي ها، مدام معترض و متعرض آن بودند (مسأله اي که شايد بتوان آن را ريشه اختلافات کنوني ايران و عراق دانست).
دنباله اقدامات حساب شده دولت بريتانيا، گذشته از وادار کردن بعضي شيوخ به تمرد، تقويت شيخ جابرخان و فرزندش شيخ خزعل بود که در ايالت ايراني خوزستان سکني داشتند و پيوسته، در لحظات حساس، به سرکشي و اقدامات نظامي عليه ايران تحريک مي شدند. (و مي دانيم که قدرت نمايي غاصبانه شيخ خزعل تا زمان پهلوي اول ادامه داشت، و در نتيجه اقدامات او بود که اين خزعل و نيروهايش بالاخره سرکوب شدند. کنده شد.) تمامي اين «ابتکارات» سياسي براي اين بود که ايران را از به دست آوردن قدرت نظامي و سياسي براي تسلط بر خليج فارس باز دارند.(پيش از اين که به سومين مرحله اقدامات ضد ايراني امپراتور درياها برسيم، لازم است به اين حقيقت اشاره کنيم که: شيخ نشين هايي که پيش از ورود کشتي هاي بخاري و گسترش بازرگاني انگليس و حکومت بلامنازعه آن دولت بر خليج فارس، خود، با کشتي هاي بادي، مناسبات بازرگاني وسيعي با خود و با سواحل هند و آفريقا داشتند، عملا، از هر گونه فعاليت اقتصادي محروم شده به صورت نقاط پراکنده و از هم گسيخته اي درآمده اند که از شدت فقر ناگزير به عوامل بلااراده حکومت هند و صدقه بگيراني از آن «صاحب» تبديل شدند.)
2ـ گفتيم که تمام اين اقدامات به منظور اين بود که دست ايران را از خليج فارس و سلطه نظامي و اقتصادي بر آن کوتاه سازند. براي اين منظور، مهمترين وظيفه آنها اين بود که نگذارند ايران داراي نيروي دريايي فعال شوند. در اين راه، کار را به جايي رساندند که علناً با هر اقدام دولت ايران براي تجديد قدرت، قدرت دريايي [منظور از تجديد قواي دريايي، اين است که پيش از آن در زمان نادرشاه و شاهان صوفي، ايران داراي نيروي دريايي نسبتاً نيرومندي بود که به علت درگيري هاي بي مورد در سواحل جنوبي خليج فارس به نابودي کشانده شد.] خود در خليج فارس مخالفت مي ورزيدند. يکي از نمونه هاي بارز اين مخالفت که تاريخ ايران،(درست در لحظات واکنش علني حکومت هند، يعني حمله هشت رزم ناو با شش، هفت هزار سرباز، در سال 1856به بوشهر (گواه و گوياي آن است، اقداماتي است که در زمان ناصرالدين شاه، توسط ميرزاتقي خان اميرکبير، صدر اعظم وقت براي تشکيل نيروي دريايي آغاز شد، و مواجه با عکس العمل شديد حکومت انگليسي هند گرديد. ميرزا تقي خان، نخست دست به اقدام شجاعانه اي زد، و آن اين بود که تمام خان ها و مشايخي را که اسماً خود را تابع ايران مي دانستند و عملاً دست نشانده استعمار شده بودند، عزل کرد و به جاي آن ها فرمانداراني ايراني از مرکز گسيل داشت و در تعقيب آن به نيت خريد چند ناو، از دولت انگليس برآمد. وي، به منظور اين که غير خصمانه بودن اين نيت را به دولت انگليس حالي کند، قضيه را با «پالمرستون» وزير خارجه وقت انگليس در ميان نهاد و مزاياي آن را که حفظ منافع هر دو دولت در خليج فارس بود تشريح نمود. اما پالمرستون، صريحاً با اين پيشنهاد مخالفت کرد. از آن جالب تر اين که وقيحانه تذکر داد: دولت ايران به هيچ وجه نمي تواند دست به اين اقدام بزند. يعني نه تنها دولت او (انگليس)حاضر به چنين معامله اي نيست، بلکه مانع از اين خواهد شد که ايران از دول بزرگ ديگر نيز ناو جنگي خريداري کند.
اقدامي که دولت ايران پس از اين پاسخ دندان شکن کرد و نتيجه آن دو سال بعد، منجر به ماجراي دخالت جابرانه حاکم غاصب خليج فارس، يعني حمله به بوشهر شد، اين بود که در 1854، به دولت ايالات متحده آمريکا روي آورد و در همان سال، قرارداد محرمانه اي با سفير کبير آمريکا، در استانبول بست. بنا به يکي از مواد قرارداد، دولت آمريکا، تعهد مي کرد که ايران را در تشکيل و ايجاد نيروي دريايي به خاطر حفظ امنيت خليج فارس - ياري کند. اما متأسفانه اين قرار داد، به هر دليل، امضاء نشد و ايران به ناچار، بعدها، به دولت آلمان متوسل شد.
از اين جا، اگر بخواهيم، به نتيجه غائي و هدف خودمان از نوشتن اين مقاله (از سلسله مقالاتي که در آن ها به مسائل بعدي درگيري ايران با انگليس، از جنگ اول به بعد، خواهيم پرداخت) برسيم، بايد به تکرار نکاتي بپردازيم که در اوايل و اوسط مقاله به اشاره آمده اند و طبعاً ضرورتي براي اين تکرار نيست. تنها يک اشاره تاريخي ديگر، که به اعلان رسمي جنگ به ايران از طرف انگليس مربوط مي شود، لازم مي نمايد و آن اين که: طبق يکي از آن تعهدات عملي نشده انگليس به ايران، قرار بوده که دولت مزبور، ايران را در جنگ «کريمه» شرکت دهد(نيت ايران از اين توقع آشکار است، چون متوجه غرضي، جز باز گرفتن امتيازاتي که به ناگزير به روسيه و عثماني داده بود، نبوده است) اما طبق معمول، اين بار نيز دولت انگليس، خواست ايران را به هيچ انگاشت، و ناصرالدين شاه، که از اين بي اعتنايي به خشم آمده بود، با آن که عملاً به ضعف قدرت نظامي خويش پس از محاصره هرات در سال 1853و تهديد انگليس در جنوب، و واپس خواندن نيروي ايران در سال1853،اعتراف کرده بود، در سال 1856يا به قولي 1857،با کمک حاکم هرات، دوباره به «تجربه مجرب» [اشاره به اين مصراع از ملمع معروف حافظ است: «من جرب المجرب حلت به ندامه» کسي که تجربه کرده را باز تجربه کند، ندامت بر او رواست.] دست زد و سبب شد که اين بار استعمار، بهانه جويي را به عمل تبديل کند و...

مرزبانان واقعي
 

در ابتدا گفتيم که در اين زمان، دريا بيگي ايران به نام ميرزا احمد خان، حاکم بوشهر بود. از تصادف، جاسوس ايراني انگليس ها نيز همين نام را داشت. از آن طرف ايران که قدرت نظامي دريايي نداشت و از داشتن يک «ساخلو» ساحلي نيز محروم بود، براي مدافعه در برابر حمله رسمي هشت رزم ناو انگليسي، طبعاً مي بايست دست روي دست بگذارد. ولي، احمدخان تنگستاني، پسر باقرخان سرداراني در کسوت سيويل و بدون حقوق و جيره و مواجب، داشت و اين هم نام گمنام «دو نام آور فوق الذکر!» با تعداد معدودي از تفنگچي هاي خود در قلعه ريشهر مستقر شدند، و رو در روي لوله هاي توپِ هشت رزم ناو دشمن، سينه سپر کردند.
بي ترديد، ضمن خواندن اين مقاله، شما خوانندگان عزيز، اگر نتيجه نهايي اين جنگ نابرابر را در بخش هاي نخستين سريال نديده باشيد، جريان اصلي جنگ را ديده ايد.
من، در اين لحظه که اين سطور را مي نويسم، واقعاً نمي دانم کارگردان و فيلمبردار، جريان اين جنگ شگفت را چگونه تصوير کرده، يا با چه مقدماتي، آن را تجسم بخشيده اند، ولي، از يک طرف، اطلاعاتي تاريخي، از موارد مقدماتي آن و مردم دلير تنگستان، خصوصا احمد خان، دارم، از طرف ديگر، يادگار اين جنگ، يعني تپه بزرگي در ميان دايره خندقي پر شده را که کمر «تپه» را دور زده و در جلو، به ناف لنگرگاهي بر کناره ي خليج گره مي خورده از کودکي تاکنون، دست کم هفته اي يک بار ديده، و ساعت ها به تپه عظيم، که هنوز هم ما «قلعه ريشهر» مي ناميمش، نگريسته ام، و مي توانم صحنه هاي جنگ را مجسم کنم. اما پيش از هر چيز، بهتر است اين احمدخان دلاور...و «احمدخان هاي سابق الذکر را که هر يک، يک ميرزا هم جلو اسم خود داشته اند» بشناسيم. شايد اين دوبيتي را بارها شنيده يا، به غلط به نام فايز، خوانده باشيد.
خبر اومد که تنگستون بهاره
زمين از خون احمد لاله زاره
خبر با مادر زارش رسونين
که احمد يک تن و دشمن هزاره
از همين ترانه مي توانيد دريابيد که احمد خان تنگستاني، نه صاحب قلعه ريشهر بوده، نه ساکن دائمي آن. چرا که، چنان که قبلاً خوانديد، تنگستان به بخشي از روستاهاي اطراف بوشهر مي گويند که مرکز آن «اهرمAhrom» بيش از ده فرسنگ با بوشهر و قلعه ريشهر فاصله دارد. نزديکترين روستاهاي تنگستان به قلعه نيز، «تنگک» ها Tangeks، يعني سه تار روستاي يکنام، هستند که در دامنه کهکزيKohkozi در دو سه فرسنگي قلعه واقع شده اند، و يقين اين است که احمد خان، ساکن اين سه روستا هم نبوده است. بنابراين او، پدر، و ياوران پهلوانش، داوطلبان جان بر کف و مردان ميهن پرستي بودند که با علم و اطلاع از نابرابري نيروي خود و حريف، يعني با آگاهي از شهادت خويش، کمر همت بسته، نخستين ساخلو ساحلي را در قلعه تشکيل دادند.
کارگزاران قشون عظيم انگليس که انتشار چنين واقعه اي را نداشتند، به دست و پا افتادند و کوشيدند بلکه اين روستايي سمج را از تصميم خود منصرف کند. بيشترين فعاليت ها را طبعاً قونسول خانه، از طريق جاسوس معروف خود «ميرزا احمد خان» انجام داد. از تلاش هاي مداومي که اين جاسوس انجام داده و مسلماً، بنا به فوت و فن حرفه جاسوسي، رد و اثري باقي نمي گذاشته، نمونه اي که به دست افتاده، شعري است که احمد خان در پاسخ تهديد و تطميع جاسوس و اربابش، يا خود سروده يا به هر حال، مي دانسته و به جواب نوشته است.
موضوع چنين بوده که ميرزا احمد خان جاسوس، از طرف اربابش ابتدا به نصيحت برخاسته که: طرف تو ارتش شش، هفت هزار نفري انگليس است با آن منور (رزم ناو) و توپ و تفنگ بسيارش و صلاح تو، در اين نيست که جان خود را مفت ببازي. به تعبير ديگر، آن ها خواسته اند به احمد خان تنگستاني، حالي کنند که اين کار تو خودکشي است. اما به راستي، مگر خود احمد خان نمي دانسته که رو در رويي او و دويست سيصد تفنگچي يک لا قبايش با دشمن مهيب، شهادتي از پيش معلوم است؟ بي ترديد، او خود بر اين واقعيت آگاه بوده است، ولي ما مي دانيم که هميشه نقطه عطف هاي تاريخي، را چنين لحظاتي به وجود مي آورند، لحظاتي که نه تفوق نظامي و نه حتي پيروزي هاي موسمي، قادر به ايجاد آن نيست. لحظاتي که کشته شدن، بيش از زنده ماندن، ضامن پيروزي است. به تعبير ديگر، در چنين ميداني، هدف غايي، پيروزي نظامي نيست، و چه بسا که «پيروز ظاهر»،«مغلوب واقعي» قلمداد شود. همچنان که ما امروز، با وجود آگاهي بر پيروزي نظامي انگليس در اين جنگ، آن دولت را نه تنها فاتح نمي دانيم، بلکه به سبب همان نابرابري قشون، شهادت مردانه احمد خان و يارانش را، عاملي قطعي براي سلب هر گونه افتخاري از متجاوزين غاصب به حساب مي آوريم و نه تنها ما، که بي ترديد خود مردم ساده کشور متجاوز نيز در عمل نظامي تجاوز کارانه خود، کوچکترين نشاني از افتخار نمي بينند.
باري، جاسوس معروف، در پاسخ نصايح و سپس تهديدها و ترس آفريني هاي احمقانه خود در دل فولادين احمد خان تنگستاني، اين شعر را دريافت مي دارد (که اشارتاً، به بازي آس نظر دارد):
احمدا، اي که شاه خوباني!
بي بي بخت، باد دمسازت
چار آسم و ما نمي ترسُم
از سه لکاته و دو سربازت
منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره 52