استاد شهید از منظر شاگرد


 






 

گفت و گو با شيخ احمد الشيخ يكي از شاگردان شهيد حجت الاسلام سید عباس موسوي
 

جنابعالي چگونه و در چه زماني با شهيد سيدعباس موسوي آشنا شديد؟
حدود شانزده سال از اولين ديدار من با سيدعباس موسوي همراه برخي از طلاب لبناني در يكي از حجره هاي مدرسه ازديه در حوزه علميه نجف اشرف تا هنگام شهادت او مي‌گذرد.اولين ديدار كافي بود تا داستان جهاد و علم و عمل خالصانه و در راه خدا را به تماشا بنشينيم تا پس از آن سمبل نيك و نمونه‌اي زنده براي مجاهدان راستين و علما و رهروان راه خدا، گردد.ستاره اين داستان نزد خوانندگان اوج نمي‌گرفت تا اين كه عهد خويش با خدايش وفا كرد و صدق گفتارش در عمل به اثبات رسيد و با خون خود سطور پاياني تاريخ آن را در 16 فوريه 1992 به نگارش درآورد.
در تابستان سال1976 ميلادي در نجف اشرف شاهد آمدن تعدادي از طلاب لبناني علوم ديني در حوزه بودم كه از ميان آنان تعدادي به شهادت رسيدند و تعدادي در راه گسترش علم و معرفت و ساختن علماي مجاهد، گام برداشتند.
از مراحل تحصيل و تدريس سيد در نجف چه خاطراتي داريد؟
سيد در نجف تلاش بي وقفه‌اي را آغاز كرد و حتي، در تعطيلات رسمي نيز بر سر كلاس حاضر مي‌شد و خستگي را نمي‌شناخت و با بحث هايي كه با برخي از همكارانش داشت به همسرش نيز در اين كلاس ها تدريس مي‌كرد و در كنار آن همواره بر زيارت مرقد مطهر جدش اميرمومنان و امام حسين(ع)در كربلا مداومت داشت.در تابستان و رمضان سال 1977 م حوزه كاملاً تعطيل بود اما، سيد به خود اجازه نمي‌داد تا روزهاي ماه رمضان را در خواب و شب ها بيهوده بگذرانيم.بلكه يك جلسه نسبتا كوچك در برخي خانه ها و دور از چشم سازمان امنيت عراق، تشكيل مي‌داد كه در اين جلسات نحوه سخنراني و وعظ و حفظ قرآن و نهج البلاغه، را به ما آموزش مي‌داد.جلساتي كه تا همين امروز هم با همان شيوه و اهداف در حوزه بعلبك همچنان داير مي‌باشد.و سيد به رغم موانع سر راه مانند حسودان و مغرضين كه برخي از آنها در لباس روحاني نيز بودند و به او كه خشم نيروهاي امنيتي عراق را بر مي‌انگيخت تهمت هايي ناروا مي‌زدند، به راه خود ادامه مي‌داد.از تهمت هايي كه به ايشان مي‌زدند يكي اين بود كه ايشان هنگام نماز در مدرسه ازديه بخشي از دعاي افتتاح را مي‌خواند.«اللهم انا نرغب اليك في دوله كريمه تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعا? الي طاعتك و القاد? الي سبيلك». گزارش مي‌دادند سيد به حزب الدعوه پيوسته كه فعاليت آن ممنوع مي‌باشد و خواستار تغيير رژيم عراق و روي كار آوردن دولتي ديگر است..
چه شد كه سيد تحصيل در نجف را نيمه تمام گذاشت و به لبنان بازگشت؟
در آن شرايط خبرچيني ها درباره ايشان باعث شده بود كه نيروهاي امنيتي عراق او را شديداً تحت مراقبت قرار دادند و بر ايشان به گونه‌اي سخت گرفتند كه ناچار شد به لبنان بازگردد.اما پس از آن بار ديگر پيش از اربعين امام حسين در پاييز سال 1977 ميلادي به نجف بازگشت و از آنجا با پاي پياده همراه با شاگردانش و برادران ديگر به سوي كربلا روانه شد كه اين مسافت از طريق رود فرات 125 كيلومتر است.او در طول راه مرتب با كسي همراه مي‌شد و با او در زمينه آموزش و پرورش اسلامي سخن مي‌گفت و به سوالات طلبه ها پاسخ مي‌گفت.در طول مسير وضع به همين منوال بود تا پس از سه روز كه به كربلا رسيديم متوجه شديم كه ميان مردم مجاهد و رژيم بعثي عراق در مسيري ديگر ميان نجف و كربلا كه كوتاهتر بود، درگيري ايجاد شده و نيروهاي بعثي بر ضد شيعيان مومن بسيج شده‌اند و از توپ و تانك براي زدن آنها استفاده شده بود تعدادي كشته و زخمي و تعداد زيادي نيز از زوار امام حسين دستگير شدند.از اين ميان تعدادي از دوستان لبناني ما نيز بودند.اما پس از مدتي همگي آنان از زندان آزاد شدند.از آن پس، آن روز، روز انتفاضه اربعين نام گرفت زيرا، در روز اربعين امام حسين اتفاق افتاد و همين واقعه باعث شد تا سيد زودتر به لبنان بازگردد.پس از آن با هم قرار گذاشتيم كه در صورت برطرف شدن خطر و مساعد شدن اوضاع، مجدداً بازگردد اما، اوضاع كاملاً خطرناك تر از قبل شد و در نتيجه با تلگراف از او خواستيم كه هرگز بازنگردد كه در اواخر سال 1977 م نيروهاي امنيتي عراق به بازداشت وسيع لبناني و غيرلبناني دست زد و آنها را پس از شكنجه با وضع خفت باري به كشورهايشان فرستاد.پس از آن شهيد سيدعباس با هماهنگي سيد موسي صدر و آيت الله سيد محمد حسين فضل الله تصميم به تأسيس يك حوزه علميه در لبنان گرفت كه مكان آن از لحاظ امنيتي و وضعيت اهالي شرايط مناسبي داشته باشد، به همين علت بعلبك داراي چنين ويژگي هايي بود؛ چه از لحاظ امنيتي و چه از لحاظ پايگاه مردمي آن.پس از آن با موافقت دوستان طلبه‌اش منزلي دو اتاقه در محله رأس العين اجاره كرد كه مي‌توانست طلبه هاي رانده شده از عراق را فعلاً در خود جاي دهد كه اين حوزه در 24 فوريه 1978 با سيزده طلبه علوم حوزوي كه همان دروس نجف اشرف را مي آموختند، شروع به كار كرد.پس از دو ماه سيد شهيد با مفتي بعلبك در آن زمان مرحوم شيخ سليمان يحفوفي هماهنگي كرد تا حوزه را به ساختماني ديگر، آن هم به طور موقتي در محله شروانه بعلبك منتقل كند. چرا كه سيد هميشه راحتي طلابش را به راحتي خود ترجيح مي‌داد و در برف و سرماي زمستان و گرماي تابستان با پاي پياده براي تدريس به آنجا رفت و آمد مي‌كرد.روزانه بين 5 الي7 درس مانند لمعه و اصول و منطق و عقايد و فلسفه و علوم اسلامي به طلاب تدريس مي‌كرد.و در آنجا بود كه شخصيت سيد بيش از پيش خود را نمايان ساخت و حقيقتاً متوجه شديم كه سيدعباس موسوي كيست؟
بر سر راه اداره حوزه بعلبك با چه مشكلاتي مواجه بود؟
سيدعباس از لحاظ مالي كاملاً در مضيقه بود اما هرگز طلابش را نيازمند نگه نمي داشت.آن قدر با كرم و سخاوت با ما برخورد مي‌كرد كه هيچ يك از ما فكر نمي كرديم كه او مضيقه مالي دارد.هرگاه يكي از طلاب نياز مالي پيدا مي‌كرد از جيب خود به آنان پرداخت مي‌كرد.گاهي بچه ها را به نزد پزشك مي‌برد يا به ديگري به گونه‌اي ديگر كمك مي‌نمود و اينها از مال شخصي خود و خانواد‌اش بود و چه بسا مي‌شد كه او و خانواده‌اش در خانه غذاي كافي نداشتند.او همواره با عباي سياه و پيراهن طوسي‌اش كه سال هاي زيادي از عمر وي رفيقش بودند در ميان ما ظاهر مي‌شد و ما مي‌ديديم كه چگونه شكاف كفش هايش ميخ هاي آن را نشان مي‌داد.به خدا قسم او چه بسيار گرسنگي را در ميان ما تحمل مي كرد و ما خبر نداشتيم كه او گرسنه بود.در حالي كه ما سير بوديم او لباس نو بر تن نداشت و ما لباس داشتيم .او سردش بود اما، ما گرم بوديم و بيش از همه اينها او از راه دوري با پاي پياده به حوزه مي‌آمد و نشد روزي كه از وضع و اوضاعش گله و شكايتي بكند بلكه ما متوجه شديم كه او تنها و تنها رضاي خدا را مد نظر قرار مي‌دهد كه همانا تربيت علمائي مجاهد و صالح براي جهاد در راه خدا است.
شيوه زندگي خانوادگي سيد چگونه بود؟
فراموش نمي كنم آن منزل محقري كه از خشت و گل ساخته شده بود كه خودش به همراه شيخ محمد خاتون به طور مشترك در آن زندگي مي‌كردند.در حالي كه كساني كه از لحاظ علمي و درك و آگاهي و جهاد در مراتب بسيار پايين تري بودند در خانه هاي مجلل و با اثاثيه‌اي فاخر و غذاهايي رنگين و ماشين هاي آخرين سيستم رفت و آمد و زندگي مي‌كردند.
امكان دارد مراحل گسترش حوزه بعلبك را براي خوانندگان شرح دهيد؟
يك سال پس از تأسيس، حوزه به ساختماني در محله حي الشميس بعلبك منتقل شد و پس از آنهم دوباره به ساختماني در رأس العين مربوط به يك پزشك نقل مكان كرديم همه اين نقل و انتقالات حوزه تنها به خاطر عدم استطاعت مالي براي داشتن جايي ثابت بود اما، با اين همه دروس حوزه هرگز متوقف نشد بلكه روز به روز بر تعداد طلاب افزون گشت.و پس از چندي همين طلاب خود استاد طلبه هاي جديد الورود شدند.البته، ناگفته نماند كه در اين نقل و انتقال به حي الشميس، شيخ حسين كوراني به عنوان مدرس و استادي توانا و مؤثر در آن حوزه مشغول شدند.
البته در بعلبك دو ساختمان از موقوفات جعفري بود كه در اجاره يك مدرسه ابتدايي بود اما، تصميم گرفته شد كه باز پس گرفته و به صورت مرکزي واقعي براي تحصيل علوم ديني درآيد كه چنين شد و اين موقوفه به مدرسه الامام ‌المنتظر تغيير نام يافت. وقتي امور به خوبي پيش رفت، سيد به بازسازي مدرسه از لحاظ معنوي و علمي پرداخت تا اهالي و عشاير آن مناطق از آن استفاده بهينه كرده و قول خداي تبارك و تعالي در اين زمينه تحقق يابد(فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون)«سوره توبه».
بدين ترتيب سيد اداره حوزه را علاوه بر خود به طلاب مورد اعتماد و ويژه خود سپرد و در اين زمينه و زمينه هاي ديگر جلساتي را ترتيب مي‌داد.و از طلابش همواره مي‌خواست كمر همت بندند تا نمونه و سمبلي براي طلاب جديد الورود، چه از لحاظ شخصيت و آگاهي و چه از لحاظ تدين و اخلاق باشند و آنان را از دل و جان خويش تغذيه كرده و تدريس كنند، نه از دهان و با گفتار خويش.

تبليغات طلاب حوزه امام منتظر به چه شكل بود؟
سيدعباس طلاب را در ايام تعطيلات به روستاها و مناطق دور و نزديك بعلبك مي‌فرستاد تا به تبليغ و ارشاد مردم بپردازند.هر طلبه‌اي كه دو سال از تحصيلات حوزويش را مي‌گذراند مي‌توانست جهت تبليغ با آنچه دروسش بود اقدام نمايد زيرا، آگاهي مردم آن زمان آن قدر كم بود كه لازم بود طلاب هرچه سريع تر دروس و شايستگي هاي لازم را فراگرفته و به آگاه كردن و تبليغ و ارشاد مردم بپردازند يكي ديگر از دلايل تسريع در امر تبليغ همانا خطرناك و فوق‌العاده بودن آن مرحله زماني و ترس از اضمحلال كلي دين مردم بود.سيد در عين مهرباني با طلاب خود اما، درباره دروس بسيار جدي بود و هيچ عذر و بهانه‌اي را نمي‌پذيرفت.زيرا، نرمي ‌رفتار در اين موارد را مانعي در راه پيشرفت و موفقيت به حساب مي‌آورد و هرگاه كسي عذري را براي درس مي‌آورد، مي‌گفت بايد به كار بگوييم درس داريم، نه اينكه به درس بگوييم كار داريم.و موقع درس دادن آن قدر جدي بود كه گويي او را نمي‌شناختي و خود را ذره‌اي كوچك در برابر كوه استواري مي‌يافتي كه از هيبتش چاره‌اي جز اين نمي‌ديدي كه با تمام حواس و قوا به درسش گوش فرا دهي و سخنانش را دنبال كني.
اما در مسائل غير درسي او مملو از احساس و مهرباني و رحمت بود، به حدي كه اين همه را در پدر و مادر و خواهر و برادر خود كمتر مي يافتيم.يادم مي‌آيد هنگامي‌ كه بيمار و در بستر بودم ايشان براي عيادت به ديدنم آمد اما، دو مسئله ديگر بر اعجاب و ارادت من به ايشان افزود.
يكي وضع مالي و موقعيت مكاني ما در حوزه قبلي بود كه از هر لحاظ بسيار پايين و دست كم بود و اين مسئله جداً آزارم مي‌داد و حالت يأس در ما به وجود آورده بود اما ايشان در آن روزها به ما گفت: شما هسته‌هاي اوليه حوزه در آينده‌اي نه چندان دور خواهيد بود.اين شما هستيد كه مسئوليت سنگين اداره تدريس در حوزه را بر دوش خواهيد كشيد اما من شخصاً به همان علت ياس و نوميدي كه از شرايط داشتم خيلي صحبت هاي ايشان را جدي تلقي نكردم اما، چيزي نگذشت(شايد مدتي نزديك دو سال)كه آن چنان حوزه وسعت پيدا كرد و نقشي بزرگ در منطقه بعلبك و كلاً بقاع بر عهده گرفت كه خودمان نيز باورمان نمي‌شد كه پيش بيني هاي ايشان به اين سرعت تحقق يابد و بالفعل نيز تمام كساني كه از اول تأسيس حوزه از طلاب ايشان بودند بعدها خود استاد و مربي بسياري از طلبه هاي مناطق ديگر شدند. او داراي افق ديدي بسيار دور و وسيع بود.آنچه ما با چشم سر مي‌ديديم، او با چشم دل مي‌ديد و آينده مسائل را با اتكال به خدا و ايمان مستحكم خود مي‌ديد ولي، ما به مسائل آينده با علم به وضع موجود نگاه مي‌كرديم.
حادثه دوم:در يكي از جلسات فرهنگي كه سيدعباس رياست و مديريت آن را بر عهده داشت، مطلبي را براي جمع مطرح كرد كه تقريباً همه ما در آن لحظه حس كرديم كه اين مسئله و خواسته بيشتر به رؤيا و خيال مي‌ماند تا واقعيت و تحقق اين مسئله را باور نداشتيم.هنگامي‌ كه از ما خواست كه ترتيبي دهيم كه راديويي اسلامي را تأسيس كرده و برنامه آن را از صبح تا شام تدوين نماييم، اينجا بود كه سر و صداها بلند شد كه اين چه طرح غيرممكني است و چگونه مي‌شود آن را جامه عمل پوشاند؟ يا اينكه دولت اسلامي‌ ما كجا بود كه راديوي اسلاميش باشد اما، ايشان برخواسته خود اصرار داشت.اين در حالي بود كه ما در سال 1978 م بوديم و هنوز حتي، از انقلاب اسلامي‌ ايران هيچ خبري نبود و تحركات هنوز آغاز نشده بود.
اما بر اثر اصرار ايشان، با وجود آنكه ما نسبت به آن هنوز به باور نرسيده بوديم، اين مسئله را انجام داده و برنامه قابل قبولي را طرح كرديم اما، تا امروز كه شرح آن وقايع را مي‌نگارم پنج سال است كه من در راديو صوت المستضعفين به عنوان مدير توليد و اجرا به كار مشغولم و تمام برنامه هاي راديو را خودم شخصاً طرح مي‌كنم.و اين همان صداي اسلام است كه از راديوي تهران و ديگر راديوهاي اسلامي، بلند است كه راه و روش اسلام ناب محمدي را دنبال مي‌كند.و برخي از راديوها بود كه مشغول پخش موسيقي و ترانه و برنامه هاي فاسد بودند كه سيد شهيد از آنها بسيار ناراحت بود.سيد هميشه با آنچه كه خداوند به قلبش الهام مي‌كرد با بصيرت منحصر به فردي عمل مي‌كرد و هر ساعت از ساعات زندگيش گويي دو ساعت بود يكي حال و ساعت ديگرش آينده را نشان مي‌داد.آينده‌اي روشن و پر اميد نسبت به تحقق وعده هاي الهي در نصرت مستضعفين.آن مرحوم به قدري با صبر و طاقت فراوان تنگي افق ديدمان را تحمل مي‌كرد و آن لبخند جاودانه‌اش را هميشه به روي ما مي‌افشاند تا تب ناراحتي ما را در آن زمان ها تسكين بخشد.گويي كه امام زمان (عج)و نصرت الهي را به چشم مي‌ديد و يأس و نوميدي از مقابل چشمان بخشنده‌اش محو مي‌شد.ايشان به حق بهترين مربي و استاد ما بود و در برابر تمام فداكاري هايش حتي، انتظار تشكر از ما را هم نداشت. به ياد دارم يك بار كه روز معلم بود هديه‌اي برايش تهيه كردم و روي آن شعري عاميانه نوشتم و طوري كه كسي نبيند آن را به وي هديه كردم، در حالي كه مي‌دانستم به هيچ عنوان خوش ندارد از كسي هديه يا چيزي مادي و دنيوي دريافت كند.او هديه را پذيرفت اما به من تذكر داد كه ديگر اين مسئله را هرگز تكرار نكنم.زيرا، او همانند اجداد طاهرينش براي خدا و لوجه الله عمل و جهاد مي‌كرد اما، هرگز منتظر تشكر و پاداش از طرف مقابلش نبود و تنها از يوماً عبوساً قمطريرا مي‌ترسيد و بس.
همان گونه كه گفتم اولاً ايشان بهترين مربي و استاد بود، يكي ديگر از نشانه هاي ممتاز بودن ايشان اين بود كه اجازه نمي داد ما بيش از يك بار در ماه به ديدن خانواه هايمان برويم زيرا، اكثراً خانواده هايشان در شهر ديگري مثل بيروت و جبل عامل ساكن بودند.ما در وهله اول از خواست او كمي دلگير مي‌شديم اما بعدها كه در تحصيلات علوم پيشرفت كرده و به درس خارج رسيديم، اهميت و علت اين خواسته او كه تحصيل علم تنها با هجرت و فقر امكان پذير است را متوجه شديم. چنانچه بارها اين جمله را تكرار مي‌كرد. زيرا عقيده داشت خانواده و مال دنيا انسان را از طلب علم باز مي‌دارد.البته، فقر مالي طلاب محقق بود، مي‌ماند تحقق امر دوم كه ديگر هيچ گونه مشغوليتي در طلب علم و معرفت نداشته باشيم.از امور ديگري كه سيد شهيد بدان اهتمام مي‌ورزيد، برگزاري دوره هاي آموزش نظامي در جريان انقلاب آموزش هاي نظامي كه احتمالاً حضرت امام خميني به خاطر جهاد بدان دعوت كرده بود.در پادگان جنتا كه در آن زمان در دست جنبش امل بود شروع شد.و ايشان در هر فرصتي بر اين آموزش ها اشراف داشته و آن را زير نظر داشت.و اين اولين تعطيلي حوزه علميه به جهت آموزش نظامي‌ بود.پس از آن بود كه انقلاب اسلامي ايران به پيروزي رسيد و طلاب حوزه در راهپيمايي هاي مردمي شركت جسته و رهبري بسياري از آنها را بر عهده گرفتند.آن زمان بود كه ما شادي بي حد و حصري را در سر شهيد مي‌ديديم كه ترجماني از ولايت و عشق ايشان به انقلاب اسلامي ايران و رهبري آن حضرت امام خميني (ره)بود.
او كه با روشنگري و کرامت طبع و مجاهدت در كنار همه مجاهدان قرار داشت، يك باره با قساوت و خشونت روزهاي توطئه بار ناپديد شدن سيد موسي صدر رو به رو گشت و در مقابل به بسيج مردم و روشنگري آنها براي مقابله با ستمگران و توطئه گران همت گمارد و معتقد بود كه هدف از ربودن امام موسي صدر ربودن اسلام و فلسطين و آرمان مستضعفين از عالم هستي است و ايمان داشت كه چنانچه ملت ها بيدار نشوند و به حركت و جوش و خروش در نيايند اين هجمه ها و توطئه هاي استكباري همچنان ادامه خواهد داشت.او همچنين از شهادت آيت الله سيد محمد باقر صدر، درد و رنج بسياري را متحمل شده و با فريادهاي خود در برابر ستمگران وجدان هاي خفته را بيدار ساخت و بدينوسيله ابعاد اين جنايت را افشا نمود اما، او در برابر اين مصيبت عظمي خم نشد بلكه، عزم خود را بر ادامه راه جزم نمود و جبهه جديدي را در برابر طاغوت ها و مستكبران و مزدوران آنان گشود و همواره تكرار مي‌كرد كه يك روز ربوده شدن امام موسي صدر و يك روز كشته شدن محمدباقر صدر و آينده سنگين تر و بزرگ تر خواهد بود اما، در عين حال در سپيده دم جديدي كه نور آن از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره)دميد همه اميد و پيروزي اسلام و حاكميت مجدد آن و نيز عقب نشيني حكومت ظلم و ستم و استكبار را مي‌ديد. به همين علت صادقانه در رهبري خردمندانه و مرجعيت امام خميني (ره) ذوب شد همان گونه كه استادش آيت الله سيد محمدباقر صدر گفته بود كه در امام خميني (ره)ذوب شويد همان گونه كه ايشان در اسلام ذوب شده است.همه را دعوت به پيروي از رهبري امام خميني (ره)كرد و برخي از سخنان «ايران رهبر خود و لبنان رهبر خود را دارد» را به هيچ انگاشته و آنها را رد كرد و بر وحدت رهبري امت اسلام و گوش به فرمان او بودن، پاي مي‌فشرد.
هرگز او را فراموش نمي‌كنم هنگامي كه صورت گروهي راه روستاهاي جبل عامل در مرز لبنان با فلسطين اشغالي مانند قلعه الشقيف و سجد تا بئر سلاسل و بنت جبيل را مي‌پيمود، آنجا كه پايگاه هاي مجاهدان مقاومت بود و به آنان فتنه هاي داخلي و تفرقه افكني و دسيسه هاي گوناگون دشمنان را درباره ملت لبنان و فلسطين گوشزد مي كرد و از اين كه روابط اين دو ملت با هم تيره گشته و به جاي مبارزه با رژيم غاصب اسرائيل به جان يكديگر افتاده‌اند، بر حذر مي‌داشت.در حالي كه بر رهبري امام خميني و ديدگاه حقيقي ايشان درباره مناقشه با دشمن غاصب صهيونيستي و گفته ايشان كه اسرائيل غده سرطاني است و بايد از ريشه كنده شود، تأكيد مي‌ورزيد.
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 40