هنر درماني وبهداشت روان از ديدگاه حافظ


 

نويسنده: دکتر جابر عناصري*




 
خواجه محمد حافظ، آن لسان الغيب پر آزرم، الحق هنرمندي، هنرشناس ودردمندي دردآشنا ست.وشعر، درثمين گنجخانه ي هنر وري وهنر پروري او و وسيله اي براي بازگويي احوال درون ، آن هم به سير آفاق وانفس است وحافظ هر چند کنار آب رکن آباد رابه اتراق درساحل سيحون وجيحون وفرات ودجله و.. ارجح دانست با اين حال، هم چون جان شيفتگان اهل معرفت به يک نظر از غرب (هم به معناي مغرب جغرافيايي وهم به مفهوم دور افتادن از آفتاب اشراق وشرق) به شرق (اشراق وجايگاه انوار اسپهبدي وکارگاه جام جم جمشيدي) توسن همت گسيل داشت وبياري محمل وکجاوه وعماري شعر تا اقصي نقاط عرصه ي جان تاختن آغاز کرد وبه سماع جانانه درسماع خانه ي" هنر" گوي سبقت ازبسياري از اهل زمان بربود:
تير عاشق کش ندانم بردل حافظ که زد؟
اين قدر دانم که از شعر ترش خون مي چکد
هر چند روح حساس حافظ، دربرابر تخيل انفعالي وحقد و حسد و ريا وتنگ نظري سخن نشناسان ، به درد مي آمد وسبکباران کالانعام را مذمت ها مي کرد:
شب تاريک وبيم موج گردابي چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟
حافظ همچون روان شناس وروانکاو خبره، به رمز آشنايي و موشکافي، از حساسيت روح ديگران با خبر است وبه مهرباني، احوال ناز کدلان را مي پرسد ودر شنيدن حال آزرده جانان صبور است وبه ديگران هم شکيبايي وتحمل دربرابر شدايد را در پرده باز مي گويد:
اي دل، صبورباش وغم مخور که عاقبت
اين شام صبح گردد واين شب سحر شود.
دوري از دورنگي وتکيه به مهر وعشق ويکرنگي را به درمانجويان از لسان حافظ بسيار شنيده ايم وانديشه ي جانفراي اين درمانگر درد شناس همواره تحسين کرده ايم:
حافظ اندشه کن از نازکي خاطر يار
برو، از در گهش اين ناله وفرياد ببر
از ديدگاه روان شناسي اجتماعي از ديدگاه روان شناسي اجتماعي(1) ، حافظ ضمن مخالفت با نااهلان، با حسرت از محفل انس ياران سخن مي گويد:
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقي همه بي حاصلي وبي خبري بود.
حافظ، دل آگاه است تا دردمندي نبيند ودر درمانش نکوشد، آسوده جان نمي شود .امااز نااهلان سخن نشناس همواره، دوري مي گزيند:
به مستوران مگو اسرار مستي
حديث جان مگو بانقش ديوار
او گاهي از درون آشفته ي خويش وفغان وغوغاي اندرونش در عجب است:
در اندرون من خسته دل ندانم کيست؟
که من خموشم واو د رفعان ودر غوغاست
بلافاصله دليل اين شوريدگي خود را در مي يابد وآرام مي گيرد:
نداي عشق تو ديشب دراندرون دادند
فضاي سينه ي حافظ هنوز پر زصداست
اگر به زلف دراز تودست ما نرسد
گناه بخت پريشان ودست کوته ماست.
نيک آگاهيم ومي دانيم که هر بيتي از حافظ به گلبرگ رمزور از آميخته است.اوبه جهان مينوي ومعنوي وطي طريق وسلوک مي انديشد و خيال روي حبيب ودوست را در هر طريق، همراه جان خسته ي خود مي داند و "روانکاوي " و " عرفان" درحرمخانه ي سينه ي او درهم آميخته است مقوله ي "اخلاق" نيز از بحث روانکاوي در گلوژه هاي حافظ، جدانيست.
واستغفاي او از منظر بيريايي ومتکي بودن به خود وپرهيز از آلودن نان خود به کاسه ي روغن نابخردان کاملا درگفته هاي او متجلي است.
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گربه آب چشمه ي خورشيد، دامن ترکنم
آواز استهزاي صاحب نظران وبه سخره گرفتن نيکدلان سخت بر مي آشويد.
جامه داران او دراين مورد تماشايي وپاسخ گوييش، شنيدني است:
درسفالين کاسه ي رندان به خواري منگريد.
کاين حريفان خدمت جام جهان بين کرده اند
حافظ به ژرفانگري تمام به کاوش درون مي پردازدواين دنيا را جاي مجال وآرام وهميشه با نشاط بودن ودل به هر سنگين دل سپردن ، نمي داند.
مشقت "آدم" بودن وتحمل بار گران جهل ديگران را به دقت تا عمق استخوان در مي يابد.
توگويي "آسان زيستن وآسان نگريستن" رقم خط پيشناني نوشته ي انسان نيست. عاشق بايد تاوان عشق حقيقي (= رسيدن به حق اليقين و دوري از قاذورات دنيوي ...) را درنظر بگيرد و از ساده دلي وخام خيالي به مهر حقيقي دست يازد. او مي داند که براي رسيدن به هدف بايد کوشا بود ودراين کوشايي شکيبا ، پس فرياد مي زند:
چو عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا، چه موج خون فشان دارد.
اما اين درمانگر ماهر، نه خود را افسرده مي سازد نه درمانجويان خود را به پريشاني مي کشاند واين صفت يک روانکاو ماهر النقش است.زاويه ي ديد ما بايد گسترده تر وقوت قلب ما بايد در برابر حوادث برآمده از فريبخانه ي نادانان هميشه ايام موجب آرامش مابه شود. حافظ در بيتي زيبا از منظر" سخن درماني" (2) هم خود وهم درمانجوي خود را به طريق پالايش وتزکيه وتهذيب سوق مي دهد:
مطرب کجاست تا همه محصول زهد وعلم
درکار چنگ وبربط وآواز ني کنم
پاسخ خرده گيران بر خد ودرمانجويانش را نيز در آستين دارد:
من ارچه عاشقم ورند ونامه سياه
هزار شکر که ياران شهر بي گنهند؟!
عرصه ي همت حافظ درمقام يک درمانگر وميدان غيرت او وبخشيدن اميد وسرافرازي وسکينه ي خاطر به درمانجويش تماشايي است:
زمانه گربزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که برمن به برگ کاهي نيست.
البته نه پنداريم که او به همان زبان ساده، درمانجوي خود را مرخص مي سازد ودرحيطه ي دردمندي اووارد نمي شود وکار را آسان مي گيرد.... بلکه از رخ زعفراني وشفا خواه مخاطب خود مي داند که اندروني خسته دارد وبه اميد آرامش دل دل ودوري از پريشان خيالي به درگاه اين حکيم دردشناس آمده است:
مبتاليي به غم محنت واندوه فراق
اي دل اين ناله وافغان توبي چيزي نيست.
درد عشق ارچه دل از خلق نهان مي دارد
حافظ، اين ديده ي گريان تو بي چيزي نيست.
اميدوار بودن به نتيجه مشاوره وهمدلي وانديشيدن به فرجام نيکو و پايان خوش باعث دلگرمي درمانجوي خسته از "خود" و "ديگران" است.اما حافظ نسخه اي مي نويسد پر از اميد و دلداريش مي دهد واو را به صبوري فرا مي خواند:
ساقي بيا که هاتف غيبم به مژده گفت:
با درد صبر کن که دوامي فرستمت
وما...آگاه هستيم که اين گفت وشنود در دايره ي استعاره و تمثيل ورمز وعرفان قار دارد. اما رفتن از آگاه به دل آگاهي، راهي است که درمانگر جان ما، حافظ رمز آشنا در پيش روي ما مي گذرد.
امروز قدرپند عزيزان شناختم.
يا رب روان ناصح ما از توشاد باد
حافظ، لمحه اي درنگکردن در باره ي "خود" وتوسل به آن و آنات، وخلوت کردن با خويشتن جهت يافتن گزيده ترين راه در حل مشکلات ودور بودن از لحاظ غفلت و بيکاري را وظيفه ي خود مي داند:
شاهد آن نيست که مويي وميايي دارد
بنده ي طلعت آن باش که آني دارد
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردي
آري آري سخن عشق نشاني دارد.
حافظ، درهنر شناسي خبره ودر پيچيدن نسخه ي مباحث درماني براوراق زرنشان صحيفه ي
عشق، چيره دست ودر رساندن مقصود ، ژرفانگر ودر درمان گري، حاذق است.اودر شناخت:
"هارموني" وانسجام وهماهنگي وارتفاع صوت و طنين صوت وشدت صوت وبر شمردن رديف هاي موسيقيايي و پيوند موسيقي با کلام، زبر دستي با قلمي زبر جد ناشن وزباني خوش بيان است ودر قلمرو هنرهاي سمعي وصوتي وارسال پيام او ا زاين طريق در آواشناسي وآهنگ شناسي کم نظير است واگر در معالجه ي درمانجوي خود سفارش هاي پيشنهادي را نتيجه بخش نمي داند، به دنبال راه حل ديگري مي گردد تا درمانجورا مايوس ودلزده از محضر خود دور نسازد:
مطربا، پرده بگردان وبزن راه عراق
که بدين راه بشد يار وزما ياد نکرد.
او، تفرج وتمدد اعصاب ورفع کسالت وآشفته حالي وپرهيز در تکرار زندگي را به درنانجوي خود سفارش مي نمايد وتنها به دارو درماني (3) بسنده نمي کند:
تونيز باده به چنگ آرو راه صحرا گير
که مرغ نغمه سرا، ساز خوش نوا دارد
حافظ لحن شناس است والحان نيکو را ، در دفتر سينه دارد ودر انتقال اين موهبت هنري به درمانجويان خود، کوتاهي نمي ورزد. صوت چنگ را در درمان نيکوتر از هر وسيله اي مي شناسد ودر روايت از گذشته ها وآوردن شاهد مثالها ، بهتر از هر طبيبي ، به بندبند جسم انسان آسايش مي بخشد و روان نژند دلخستگان رابه پالايش مي کشاند:
به صوت چنگ بگوييم آن حکايت ها
که از نهفتن آن، ديگ سينه مي زد جوش
گاهي هم زبان به شکوه مي گشايد ودلشوره ي خود را عيان مي سازد:
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
توگويي درمانجويان شيدا نيز که از مرحمت جان داروي حافظ به سکينه ي خاطر وطمانينه رسيده اند مي خواهند درمانگر خود را هم دراين شادماني انباز نمايند:
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوي کجاست؟
تا به قول وغزلش ساز نوايي بکنيم.
حافظ درگلچيني از گلستان سخن، به شوق وذوق بي پايان دست مي يازد.صفير بلبل ونفيرهزار را، آرام بخش ترين داروها مي شناسد ودميدن نفس اميد بخش در جان وروان خستگان را وظيفه ي خود مي داند:
صفير بلبل شوريده ونفير هزار
براي وصل گل آمد برون زبيت حزن
پس حافظ، شيفته ي کلام موسيقيايي وآهنگين وامدادگر درمانجويان از طريق موسيقي درماني است وما اميدواريم که:
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالي مباد عرصه ي اين بزمگاه از او
او در سخن درماني، کمتر رقيب ونظير دارد. او از محرمان خلوت انس است.دهانش به عطر کلام آغشته است.صدايش روح نواز است وگفتارش دلپسند:
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا، سخن آشنا بگو
اومحرم اسرار درمانجوي پناه آورده به آستان اين حکيم است وپرونده ي دل هر کسي را در مد نظرم نا محرم قرار نمي دهد.اوبه اين شيوه از رفتار پاي بند است ودر حفظ راز هر کسي سوگندان گران خورده است:
به شمشيرم زد وبا کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
درشاه بيتي ديگر مي گويد:
پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت
با طبيب نامحرم حال درد پنهاني
موميايي درحريم دارو درماني سنتي ، جانمايه ي هر بيمار وشفا بخش بسياري از دردهاست ودر عرصه ي سخن حافظ هر چند رمز وراز سيطره ي گستره اي برگفته هاي اين شاعر دارد اما به هر حال ورد زبان همگان است واين مساله خود نمايانگر قدرت سخن لسان الغيب است که عارف و عامي و..همه دلبسته ي سخن اوهستند. حافظ براي درمان خود وديگران ، از سنگين دلان هرگز حتي طلب موميايي هم نمي کند:
دل خسته ي من گرش همتي هست
نخواهد ز سنگين دلان موميايي
همو، افزون بردرمان ديگران از طريق بيان، به نوعي "خويش درماني" نيز مي پردازد:
جناب عشق بلند است همتي حافظ
که عاشقان، ره بي همتان بخود ندهند
حافظ ، به خوب ديدن، مثبت انديشيدن ، جمال وکمال را در کنار هم ستودن طراوت ودقايق زيبايي شناسي را درمد نظر داشتن و... مي نازد:
منم که شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا کنيم وملامت کشيم وخوش باشيم
که در طريقت ما، کافريست رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات؟
بخواست جام مي و گفت: عيب پوشيدن
حافظ ، عزيز دير مغان است و درمعراج سخن براق ودلدل عشق را به هفتم آسمان سخنوري مي رساند.و گزيده ترين بيت را در اختتمام اين نوشته ي مجمل به بياد صاحب اين قلم مي اندازد:
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از ني کلک همه قند وشکر مي بارم

پي‌نوشت‌ها:
 

* استاد روان شناسي هنري تهران
1- روانشناسي اجتماعي Social Psychology
2- سخن درماني Speech Therapy
3- دارو درماني Medicine Therapy
 

منبع:فصلنامه بهداشت و روان شماره 30