حزب ملل اسلامي، زندان و گفتني هايي از يک تجربه


 






 

گفتگو با آقای محمدحسن ابن الرضا
درآمد
 

تسلط تفکر چپ در زندان ها در دوره اي يکي از بزرگ ترين چالش هاي فراروي مبارزان مذهبي بود که با همدلي و برنامه ريزي دقيق زندانيان حزب ملل اسلامي و اعضاي مؤتلفه، وضعيت زندان و شرايط آن را تغيير داد. اين تقابل نياز به آگاهي و دانش فراوان داشت که با تشکيل کلاس هاي درس و مباحث جدي حاصل شد و به سرانجام مطلوب رسيد. اين گفتگو شرح گذرائي از اين رويکرد است:

زمينه هاي جذب شما به حزب ملل اسلامي چگونه شکل گرفت؟
 

اولين بنيانگذاران فدائيان اسلام با پدرم رفت و آمد داشتند و من از همان کودکي آنها را مي شناختم. بعد از کودتاي 28 مرداد هم که مدتي شهيد نواب و خليل طهماسبي و محمد واحدي و عبدخدائي مدتي در خانه ما مخفي بودند. البته من آن سال ها 8، 9 سال بيشتر نداشتم و خيلي در جريان گفت و گو هاي آنها قرار نمي گرفتم. زمينه هاي آشنايي با مرحوم نواب و مبارزه با شاه از قبل در ما بود. سال 1342 کنکور دادم و در دانشگاه قبول شدم و همزمان در دبيرستان دانش از مجموعه جامعه تعليمات اسلامي، جبر و هندسه درس مي دادم. آقاي مرتضي حاجي هم آنجا بود. گاهي آقاي حاجي در دفتر با معلمان و مدير و... بحث هايي مي شد و با همفکران خود آشنا شده بوديم، آنجا به من عضويت در حزب ملل اسلامي را پيشنهاد کرد که مي از او خواستم نشريات و ديدگاه هايشان را بياورد که بخوانم. بعد از 15 خرداد و در کشور جو خفقاني حاکم بود و من هم احساس مسئوليت مي کردم که بايد يک حرکتي بکنيم، بالاخره امر به معروف و نهي از منکر از واجبات و فروع دينمان است. خط مشي حزب ملل اسلامي هم حرکت مسلحانه بود و من هم به اين نتيجه رسيده بودم که حتما بايد با يک کار زيرزميني و مسلحانه با اينها مواجه شد. بعد از اينکه جزوات آنها را مطالعه کردم. چون به کارهاي مسلحانه اعتقاد داشتم و احساس کردم خيلي باب دل من است، از طريق آقاي حاجي عضو شدم و شروع کردم به فعاليت. پس از آن سه نفر را هم عضو کردم. البته خيلي با مراقبت و به سختي عضو مي پذيرفتند و او را سه دفعه تحت مراقبت قرار مي دادند که ببينند به کجاها و با چه کساني رفت و آمد دارد و دقت هايي از اين دست. مدير مدرسه هم که آدمي روشن و مذهبي بود، به من تذکر داد که در کلاس هاي بعد از ظهر ما ممکن است پدر يکي از بچه ها ساواکي باشد و مراقب باش. زماني که ما در مهرماه 1344دستگير شديم، سال دوم تدريس من بود.

محل تمرين هاي شما در کجا بود؟
 

ما آموزش هاي تيراندازي و چريکي و... در کوه داشتيم که بيشتر از برنامه گروه هاي چريکي در الجزاير و کوبا و گروه هاي اينگونه که در جو جهاني آن روز حضور داشتند، الگوبرداري مي شد. بچه هاي حزب بيشتر براي تمرين به کوه هاي ازگل و دارآباد و... در شمال تهران مي رفتند و خيلي هم تصادفي گروه لو رفت. از فردي به نام صنوبري مسائل حزب کشف مي شود. بنا بود که اگر کسي دستگير شد يا از او تا سه روز خبري نشد، سريع خانه را عوض کنند. مسئول او ميرمحمد صادقي بوده است که آن وقت اصفهان بوده، او هم سه روز مقاومت مي کند و به اميد اينکه جا به جا شده، روز چهارم خانه را لو مي دهد و حزب کشف مي شود. پس از آن رابطه گروه مستقر در کوه با شهر را هم شناسايي مي کنند و محل گروه در کوه لو رفت و همزمان با آنها من و ديگر اعضا را هم دستگير کردند. من فهميده بودم و با خودم گفتم 4يا5 صبح از خانه مي زنم بيرون، اما آنها دو و نيم نصف شب به منزل ما آمدند و مرا دستگير کردند. زماني که ما را دستگير کردند، مادرم کليد مرا داده بود، به مدير مدرسه بدهند که او هم بفهمد مرا دستگير کرده اند. او پيغام مي دهد که من به او تذکر مي دادم.

محکوميت شما صرف عضويت در حزب ملل بود يا جرم ديگري هم داشتيد؟
 

نه، چهار اتهام متوجه من بود، توطئه به منظور سرنگوني رژيم عضويت، در گروه با مرام و رويه ضد سلطنت، تحريک مردم به مسلح شدن عليه حکومت، تمرد مسلحانه عليه مامورين دولتي. که به خاطر آن به هشت سال زندان مجرد محکوم شدم.

بازجويي شما در کجا انجام مي شد؟
 

ما از اولين گروه هايي بوديم که در جايي که الان موزه عبرت شده، بازجويي شديم. البته قبل از بچه هاي موتلفه که منصور را زده بودند آنجا بازجويي شده بودند و بعد از آنها ما بوديم. آن موقع آنجا هنوز شهرباني کل کشور بود. يک طرف آن زندان موقت شهرباني بود و طرف ديگر که در ميدان ملل متحد، طرف باغ ملي سابق بود، تابلوي بزرگي داشت با عنوان «شهرباني کل کشور». ما را هم که به آنجا بردند، اين تابلوبود، پشت آن زندان موقت زنان بود و پشت آن اداره آگاهي بود و...
ما را از پله هاي شهرباني که الان روبروي وزارت خارجه است. بالا بردند. هنوز اسم آنجا کميته مشترک نبود اما همين ساختمان دايره اي شکل که افراد را به نرده هايش مي بستند و الان هم گاهي تصاويري از آن را نشان مي دهند. براي بازجويي همه سه ماه را آنجا بوديم. در اتاقهاي متعدد بوديم و دو طبقه آن را اعضاي حزب ملل اسلامي پر کرده بودند. آنجا بازداشت بوديم و ما را براي بازجويي و بازپرسي به شهرباني کل کشور مي آوردند. برحسب پرونده برخي اتاق ها دو يا سه نفره بود و برخي اتاق ها تکي بود تا بازجويي تمام شود. سه ماه که تمام شد ديگر همه را به يکجا منتقل کردند. زندان قصر و قزل قلعه جا نداشت، لذا هماهنگ کردند و ما را به پادگان جمشيديه بردند.

در زمان بازجويي هاي شما چه نوع شکنجه هايي متداول بود؟
 

آن موقع بيشتر شلاق و يا چک و لگد بود. زمان ما آپولو و اين نوع تجهيزات نبود. بيشتر شلاق بود و دستبند قپاني. مثلا مي بستند به تخت، آب مي ريختند و شلاق مي زدند. به نحوي بود که اگر يکي خسته مي شد، ديگري مي آمد ادامه مي داد. دو سه نفر براي شلاق زدن مي آمدند تا به نوبت جا به جا شوند و خسته نشوند. شلاقشان هم از اين سيم بکسل هاي ضخيم بود. تقريبا به قطر سيم هاي افشان نمره 4، قرمز و زرد رنگ بود. بعدها تعداد مبارزين که زياد شد، شايد ده گروه آغاز به فعاليت کرده بود؛ اينها روش هاي جديد را وارد کردند.

دادگاه شما هم گويا در همان زندان پادگان جمشيديه برگزار شد، اگر ممکن است از شرايط آن زندان و دادگاه توضيح دهيد؟
 

بله، اين همان پادگاني است که نامش به «پادگان امام خميني» تغيير کرده و در کنار اتوبان شهيد چمران و در انتهاي خيابان فاطمي واقع است. جايي که امروز پارک لاله است آن موقع به نام «ميدان جلاليه» معروف بود و از آنجا به بالا خاکي و بيابان بود. در حقيقت محل اين پادگان در خارج از شهر محسوب مي شد. دادگاه اول ما را آنجا تشکيل دادند. آنجا زنداني براي سربازان داشتند که به بچه هاي ما اختصاص داده بودند و تالار اجتماعاتشان را دادگاه کردند. محاکمه ما به رياست سرتيپ تاج الديني و به دادستاني سرهنگ عاطفي برگزار شد که اين هم حدود سه ماه طول کشيد. محکوميت ها که مشخص شد. ما را در زندان هاي1تا 4 زندان قصر پخش کردند. بندهاي 1و2 زندان عادي بود، بچه ها اعتصاب غذا کردند و مجبور شدند همه را به زندان سياسي منتقل کنند که يک عده در کريدور مي خوابيدند. قبل از ورود ما جو زندان سياسي قصر دست مارکسيست ها بود، با آمدن ما که بيش از پنجاه نفر بوديم، جو تغيير کرد. بچه هاي موتلفه يک سال قبل از ما به قصر آمده بودند، حاج آقا عسگراولادي و شهيد عراقي و... که آنها از اينکه جمع مسلمانان اکثريت شد، خوشحال شدند. اينها استقبال گرمي از ما کردند و به خصوص شهيد عراقي زحمت کشيده و ناهاري فراهم کرده بود و سعي کرد به بچه ها خوشامد بگويد. دائما در زندان اين طرف و آن طرف مي دويد و سعي مي کرد. شرايط را براي بقيه راحت تر کند. زماني هم که عده اي را به زندان هاي شماره 1و2 فرستادند، اينها به خصوص شهيد عراقي به تکاپو افتادند که بچه ها را از زندان عادي به زندان سياسي برگردانند و شهيد عراقي به وسيله يکي از نظافت چي ها براي بچه هاي حزب ملل اسلامي که در زندان عادي بودند پيغام داد که اعتصاب غذا کنند. آنها 14 نفر بودند و اعتصاب غذا کردند و مؤثر هم بود. دو سه روز گذشت که مجبور شدند آنها را به زندان سياسي برگردانند. آنهايي را که شماره2 داده بودند، کمي طول کشيد تا برگردند به زندان هاي سياسي. زندان1 خيلي هم جاي کثيفي بود و معتادها را در آنجا نگه مي داشتند.

شما تا چه زماني در زندان قصر بوديد؟
 

حضور ما در قصر تا ماجراي جشن تاج گذاري شاه در سال 1346ادامه داشت. که يک عده را به شهرستان هاي مختلف تبعيد و پراکنده کردند و مرا هم به ساري فرستادند.

مگر شما در مقابله با اين جشن ها فعاليت خاصي انجام داده بوديد که تبعيدها پيش آمد؟
 

بله، يک جوي که بيرون پيش مي آمد و به گوش ما مي رسيد، ما هم يک عکس العملي به صورت شعار و برگزاري جلسه و کارهايي که در زندان مي شد انجام داد، نشان مي داديم. مثلا اگر يکي از زندانيان آزاد مي شد، هنگام آزاديش شعارهاي متناسب مي داديم و آنها هم متقابلا فشار مي آوردند و محروميت ها را بيشتر مي کردند. حتي يک مدتي بود که قاشق ها را جمع کردند و يک همچنين فشارهايي وارد مي کردند. حتي يک مدت قرآن و نهج البلاغه را هم جمع مي کردند.

در برابر اين محروميت ها واکنشي هم نشان مي داديد؟
 

بله در چنين مواقعي که نمي گذاشتند زنداني ها راحت باشند و مي ريختند و تضييقاتي را براي آنها ايجاد مي کردند. صداي اعتراض زنداني ها بلند مي شد. حتي يک مدت قرآن و نهج البلاغه را هم جمع کردند. اين هم به دليل آن بود که بعضي از زنداني ها مي گفتند بايد با ماموران زندان مقابله کرد و نبايد آرام گرفت و آنها هم تلافي مي کردند و مشکل ايجاد مي کردند. در چنين مواقعي صداي اعتراض زنداني ها بلند مي شد و مسئولين زندان مي گفتند نماينده تان را بفرستيد. معمولا هم 90درصد افراد به حاج مهدي عراقي رأي مي دادند، چون با تدبير و مديريت خاصي، هميشه مي توانست مشکلات را حل کند و مسائل را به شکل مطلوبي فيصله بدهد. شهيد عراقي برخوردهايش طوري بود که روي همه، حتي زندانبان ها هم اثر خوبي مي گذاشت.

اگر ممکن است از تبعيدتان به ساري و تفاوت هاي زندان ساري با زندان قصر بگوييد؟
 

زماني که من به زندان ساري تبعيد شدم، زندان ساري هنوز به خودش زنداني سياسي نديده بود. ما را ساعت 5 از اينجا حرکت داند، بردند به کميته مشترک و از آنجا با يک ژاندارم و يک جيپ لندرور مرا به ساري بردند که 11شب رسيديم. نمي دانستم که اينها تا آن زمان زنداني سياسي نداشته اند، از برخورد افسر نگهبان فهميدم. آمد ساکم را گشت و صابون برگردان حمام مرا برداشت و از وسط نصف کرد. اين کار را که کرد من خيلي عصباني شدم، خسته هم بودم، به او پرخاشگري شديد کردم که تو بي احترامي کردي، زنداني سياسي احترام دارد، من امکان ندارد داخل زندان بروم و همين جا مي نشينم تا تکليفم روشن شود. خيلي سرسختي به خرج دادم. مجبور شد به سرگرد نصر رييس زندان زنگ بزند. حدود ساعت يازده و نيم شب سرگرد نصر مجبور شد از خانه اش بيايد، ببيند چه شده است. من مي گفتم زنداني سياسي در تمام دنيا محترم است، سرگرد نصر هم مي گفت حالا ما معذرت مي خواهيم، مي گفتم امکان ندارد، من داخل نمي روم. حدود ساعت 12شب بود که مجبور شد به رييس شهرباني زنگ بزند. من هنوز هم نمي دانستم که اينها زنداني سياسي نديده اند، وقتي زنگ زد و رييس شهرباني را هم گفت بيايد، من فهميدم اينها شناخت ندارند. رييس شهرباني که آمد، من هم کمي آرام تر شده بودم و فهميدم که کمي مي ترسند و به جاي اينکه خشونت نشان دهند، رييس شهرباني سفارش کرد که يک اتاق به ايشان بدهيد و در اتاق را نبنديد، هر چه خواست مامور خريد برايش خريد کند. يک عذرخواهي اين چنيني کرد که حالا امشب را استراحت کنيد، فردا از مرکز کسب تکليف مي کنيم، ما تا به حال زنداني سياسي نداشته ايم. البته خيلي هم با احترام مي گفت.
فردا که اينها کسب تکليف کردند و زنگ زدند به مرکز، يادشان داد که با ما بايد چگونه برخورد کنند. از فردايش برخوردهايشان عليه من خيلي شديد شد و اذيت کردن شروع شد. من هم وقتي به بهداري مي بردنم و زندانيان عادي را مي ديديم، تحريک شان مي کرديم، مي گفتيم که چرا تن به اين زندگي داده ايد. حتي شنيدم بر اثر اين تحريک هاي من، شلوغ کرده بودند و پتو آتش زده بودند. بعد از اين ماجراها ما را منتقل کردند به جايي که ديگر صدايمان به کسي نرسد. يک زنداني بود که سه تا در آهني مي خورد و مي گفتند براي آدم هاي شرور ساخته اند. اگر داد هم مي زديم کسي صداي ما را نمي شنيد. آنجا شروع کردند ما را اذيت کردن، شلاق زدن و.. آنجا هواخوري هم نداشت، دو سه ماه آنجا مانده بودم و هوا نخورده بودم و مريضي سختي شده بودم. اين مريضي را که گرفتم ديگر مجبور مي شدند گاهي براي بهداري بياورند. پدر و مادرم که به ملاقات مي آمدند، مي ماندم که اگر بروم اين وضع من را ببينند، نگران مي شوند، اگر نروم بيشتر نگران مي شوند. ديگر آنها وضع من را که ديدند خيلي به تلاش افتادند که ما را به تهران منتقل کنند و خيلي هم اين سو و آن سو رفته بودند. ساري خيلي به من سخت گذشت و حدود دو سال در ساري بودم.

چند سال بعد از رفتن شما از زندان ساري، تقي شهرام از همان زندان فرار کرد و نقش جدي در تغيير ايدئولوژي سازمان ايفا نمود. برخي معتقدند اين فرار در رويه اي معمولي ممکن نبوده و با هماهنگي دستگاه رخ داده است. با توجه به شناختي که از شرايط آن زندان داريد، چقدر فرار او را بدون هماهنگي با ساواک ممکن مي دانيد؟
 

تقي شهرام تقريبا شش سال بعد از ورود من به زندان ساري رفت، اين براي ما هم يک مسئله اي بود که چگونه توانست فرار کند، امکان فرارش خيلي بعيد بود. البته گفتم شرايط من خاص بود و يک مدت زيادي در سلولي بودم که سه در آهني داشت. يک پنجره بسيار کوچکي هم آن بالاي سلول داشت که نمي دانم هم به کجا مي خورد. نه تاثيري در هوا داشت و نه ناي سلول را تغيير مي داد. البته مسلما تقي شهرام در اين سلول نبوده است. جزئيات فرار او را هم نشنيدم، نمي دانم واقعا چگونه بوده است. فقط همين را شنيديم که فرار کرده است.

در دوراني که در زندان گذرانديد، کدام شخصيت بيشترين اثر را بر روي شما گذاشت؟
 

از نظر مذهبي آيت الله انواري، آيت الله منتظري و آيت الله طالقاني. البته ما با آيت الله انواري بيشتر مانوس بوديم، به خاطر اينکه زمان بيشتري را با ايشان در زندان بوديم. مثلا با شهيد محمدمنتظري و پدرش و آيت الله طالقاني شايد يک دهم زماني که با آيت الله انواري بوديم با آنها بوديم. از نظر داخل حزب خودمان هم، آقاي حجتي کرماني که هم از اعضاي حزب بود و هم آن گونه که تعريف مي کرد در جواني و طلبگي با شهيد نواب و يارانش هم ارتباط داشته است. يک آدم انقلابي و خش صحبت، نماز جماعت مي خوانديم و تفسير قرآن داشتيم و روي بچه ها خيلي موثر بود. مثلا در جريان دادگاه، ما همه دفاعيات انقلابي بود، نمي دانم اين دفاعيات از بين رفته يا هست. مثلا من که دفاعياتم را خواندم و آمدم گفتند ممکن است اعدامت کنند. اين قدر داغ بود. از نهج البلاغه و اين تعاليم ديني، با وجود اين جايگاه او، طرز صحبت و صحبت هايي که کرد از افتخارات دادگاه ما بود. ولي به قصر که آمديم، خوب آقاي انواري از نظر علمي در رديف بالاتري از ايشان بود.

چگونه از آزادي خود مطلع شديد؟
 

ما که در سال 44 محکوم شديم، زمان آزاديمان مشخص بود. مي دانستيم که 14 شهريور 1352 است. اما زماني که ما آزاد شديم جو خراب و خفقان حاکم بود. قبلا که جوّ بازتر بود، زنداني سياسي که آزاد مي شد، توي راهروها مي آمدند و الله اکبر مي گفتند و شعارهاي اسلامي مي دادند و صلوات مي فرستادند و تا دم در مشايعت مي کردند. يادم هست که آن زمان در زندان جوّ بدي بود. همگي در اتاق بزرگي جمع شده بودند و ماموران هم دم در اتاق ايستاده بودند که مراسمي برگزار نکنيم. عده اي از بچه ها ماموران را هل دادند که بيرون در بايستند. روزي که من آزاد شدم، ماموران نگذاشتند مراسمي برگزار کنند و جوّ بدي بود. بعد هم که مرا بردند کميته مشترک که مثلا زهرچشم بگيرند که وقتي رفتم بيرون، ديگر فعاليتي نکنم و از آنجا آزاد شدم. يادم هست که بعد از سالها همنشيني خداحافظي سخت بود. به ما گفتند آزاد شده اي و از بند آوردند بيرون اما تا 16 شهريور ما را نگه داشتند. مقداري هم زدند تا زهرچشمي بگيرند. جو بيرون هم خراب بود. با وجود اين من دو روز بعد از آزادي به خانه احمد احمد رفتم و خبر نداشتم که او فراري است. در زدم در را باز کردند و مرا کشيدند به داخل، گفتند بفرماييد. من را بردند به اتاق احمد احمد، من سريع خودم را کنترل کردم، تازه دو روز بود که از زندان آزاد شده بودم، اما اين به خاطر تجربه اي که داشتم، درست با آنها مواجه شدم. همانطور که گفته اند «التجربه مافوق العلم». نام خودم را اشتباه گفتم، احمد احمد هم معلم بود گفتم قبلا ما با هم در فلان مدرسه همکار بوديم، چند روز پيش در خيابان ديدمش گفت يک سر بيا خانه من کارت دارم. من هم سال ها بود نديده بودمش گفتم بيايم ببينم چه کار دارد. بعد از ظهر بود که ما را گرفتند، تا 12شب، اگر نام خودم را گفته بودم دوباره بازداشت مي شدم. 12 شب به مافوقشان بي سيم زدند و صحبت کردند. گويا او گفت او را رها کنيد و ببينيد کجا مي رود. تلفن من را گرفتند و من تلفن واقعي را دادم، گفتند بفرماييد. مي دانستم تعقيبم مي کنند و برنگشتم پشت سرم را نگاه کنم. از در خانه که داخل شدم، تلفن زنگ زد. سريع گوشي را برداشتم، گفت آقاي فلاني، همان نامي که به دروغ گفته بودم. گفتم بفرماييد، او هم قطع کرد. اين گونه خيالشان راحت شد که نامم را درست گفته ام و خطر از سرم گذشت.

ديگر بازداشت نشديد؟
 

نه، تجربه اين چند سال خيلي موثر بود. من همکاري هايي با بچه هايي که حزب الله را راه اندختند و ديگر گروه هاي مبارزه هم کردم، اما بعد بيشتر در بيمارستان حضرت علي عليه السلام که توسط پزشکان مبارز اداره و از سوي امثال حاج طرخاني پشتيباني مالي مي شد، به عنوان مدير داخلي خدمت مي کردم. سال هاي نزديک انقلاب هم به مبارزات مردمي و راه پيمايي ها پيوستم که شرح آن روزها بحث مجزايي مي طلبد.
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 39