بارور ساختن باور
بارور ساختن باور
بارور ساختن باور
نويسنده: منيژه پدرامي
من و باور تمام گنجشک ها
بارور ساختن باور
در آغاز تولد باور من مثل لوحي سفيد است و تنها بايد بخندم و بترسم و بخوابم و شاد باشم. کم کم که قد مي کشم باور هم بزرگ تر مي شود، آن لوح سفيد با دعواهاي مامان و بابا لکه هايي برمي دارد. باز تميزش مي کنم و به آن مي نگرم. خودم را مي بينم. من خودم را باور دارم اما آن جا که تنبيه مي شوم(اما نه به معني آگاه شدن بلکه به معني تحقير شدن)لوحم کج و کوله مي شود. ديگر هر چه سعي مي کنم نمي توانم صافش کنم. از اين که لوح باورم که مقدس بود، حالا کم نور شده دلگيرم، ولي کسي به من گوش نمي دهد. آنجا که سرکلاس، درسم را بلد نيستم. و معلم جلوي ديگران تحقيرم مي کند، کم کم لوحم لکه هاي بيشتري برمي دارد و احساس مي کنم که ديگر دلم نمي خواهد معلم و مدرسه را ببينم. ودوست داشته باشم. حالا باور مي کنم که همه خوب نيستند. بعضي با من دشمن اند. بعضي دوستم دارند و بعضي مشکوک اند. باز شب ها که مي خوابم گاه لوحم را سفيد چون آيينه مي بينم. مخصوصا در خواب، ولي صبح وقتي با غرغرهاي مادر بلند مي شوم مي فهمم که يک رويا بود و باور مي کنم که من ضعيفم چون نمي توانم مثل مادرم تا هر چقدر که مي خواهم تلويزيون ببينم. يا با تلفن حرف بزنم يا دستور بدهم. من نمي فهمم چرا کاري که براي من منع شده آنها انجام مي دهند. چرا من بايد سرساعتي بخوابم ولي آنها تا ديروقت بيدارند. چرا سيگار را براي من بد مي دانند و خود مي کشند. چرا توقع دارند کاري که دوست ندارم انجام دهم، چون او دوست دارد. چرا بزرگ ترها باور خود را به کوچک ترها تحميل مي کنند و اجازه نمي دهند که باور بچه ها تنها با همراهي خود آنها شکل بگيرد. چرا به حرف دلم گوش نمي کند و من نمي توانم مثل بابا داد بزنم و ناسزا بگويم. پس باور مي کنم که من چقدر حقيرم و به کنج اتاقم پناه مي برم. کم کم که بزرگ مي شوم با دوستانم شيطنت مي کنيم و وقتي دستمان رو مي شود و من حمايت مادر و پدرم را نمي بينم باور مي کنم که هنوز ضعيفم. به لوحم که نگاه مي کنم زير سياهي ها دفن شده و من کم کم لوحم را گم مي کنم و تمام ذهنم از باورهاي سياه پر مي شود. بزرگ تر مي شوم و اولين دادم را مي زنم، باور مي کنم که حالا مي توانم لااقل از خود دفاع کنم در مقابل باورهاي سياه آنان!به دبيرستان مي روم با باور اينکه من بي عرضه ام پس دانشگاه قبول نمي شوم يا به زحمت در رشته اي که دوست ندارم تحصيل مي کنم. باور مي کنم که من نمي توانم از پس زندگي مشترک برآيم و به دنبال زندگي مشترک نمي روم ولي مادرم به اجبار برايم همسري اختيار مي کند و من با تکيه برباور مادرم نه خود، تشکيل زندگي مي دهم. اولين فرياد را که سرهمسرم مي زنم مي بينم که باور من باز هم باور آنهاست و همان مرثيه وحشتناک را که هميشه از آن منتفر بودم تکرار مي کنم. باز خميده و کسل به سرکار مي روم و غرهاي مديرم را مي شنوم و ديگر حتي به باور او هم فکر نمي کنم. ديگر حتي نمي دانم باور را چگونه مي نويسند، چه رسد به آن لوح سفيد فراموش شده نگاهي بيندازم.
سال ها مي گذرد تا وقتي که در گرگ و ميش غروبي با فرياد فرزندم که بسيار دوستش دارم متوجه مي شوم که لوح فرزندم را سياه کردم. يک آن به خود مي آيم انگار کسي در درونم سال ها منتظراين جرقه بود و به من گوشزد مي کند که مهم نيست چه برسر لوحت آمده، مهم اين است که خودت را باور داشته باشي؟من به خود مي آيم فرزند و همسرم را مي بوسم و عذرمي خواهم و به ميان باغچه پناه مي برم و به گل ها و بوته ها که سال ها فراموششان کردم چشم مي دوزم. همه به من لبخند زدند انگار گفتند برگشتي منتظرت بوديم. باور ما باور توست. و باورشان در من جوانه مي زند. هر روز به آن خلوت پناه مي برم و آن جا خلوتگاه من شد. ديگر نه داد مي زنم، نه ناسزا مي گويم. تنها به آن جا مي رفتم و با خلوتي که با خود داشتم لوحم را کم کم پاک کردم. خنده هاي گذشته برگشتند. بعد از مدتي فرزندم با کنجکاوي به خلوتم وارد شد. اول با تمسخر و ترديد مثل غريبه ها مرا مي پاييد. من تنها گلي را نشانش دادم تا بويش کند و با هم بذر گلي کاشتيم. مدتي بعد همسرم سه استکان چايي آورد و کنارمان نشست و برايمان شعر خواند. باور کردم که من مي توانم گل باشم، يا يک درخت و مي توانم از تندباد زندگي جان سالم به در برم. يک درخت مي تواند من نتوانم؟باور کردم که مي توانم باور خود را داشته باشم. نه مخلوط آشفته اي از باور ديگران پس باور کردم که من يک درختم و فرزند و همسرم تنه من و والدينم ريشه هايم و من مي توانم جوانه بزنم درون آنها. من مي توانم باور فرزند و همسرم را از سياهي ها پاک کنم و همه آزاد از باورهاي غلط در خلوتگاهمان ميان باغچه در سکوت رشد کنيم. اين قصه نيست. اين باور همه ماست که باور کنيم چه هستيم و آنچه مي خواهيم و آرزو داريم باشيم چه به آن برسيم يا هرگز نرسيم. روح خود را به باورهاي ديگران نفروشيم. باور خود را بجوييم. شايد در ضمير ناخودآگاه شما نقاشي منتظراست تا باورش کنيد تا باورتان شود و شما نقاش شويد. شايد شاعري يا نويسنده اي، يا يک معلم عاشق، يا يک کوهنورد، هر چيزي که در کنه وجود خود گاهي به آن فکر مي کنيد و رويايش را در سرداريد، شما همانيد. کافي است باورش کنيد. کافي است خاک هاي کهنگي را از روي لوح وجودمان کنار زنيم و به قدرت خود ايمان داشته و اطمينان کنيم، آن وقت مي بينيم که مي توانيم هرچه مي خواهيم باشيم. آرزويش نکنيم، باورش کنيم آن گاه راه رسيدن به آن را خواهيم يافت. تنها آرزو کردن ما را دورتر مي کند ولي اگر باورش کنيم آن را چند قدمي خود خواهيم يافت از رگ گردن نزديک تر. درست وقتي که افسرده ايم و دلتنگ چه چيز مي تواند به ياريمان بيايد. آرزو يا باور به اين که خدا هميشه با ماست و نمي خواهد ما را غمگين ببيند. آن گاه نيرويي در ما به وجود مي آيد که ابرهاي سياه و سايه ها را کنار زده و باورمان طلوع مي کند.
با تشکر از دکتر فريد عمران که باورم را بيدار کرد.
باور درخت سيب
سيب نه افتاد نه غلتيد
نفس درخت را در خود حبس کرد
و رفت به باور کال يک نهال
در خواب سيب رها بود
سيب به خواب ريشه ها افتاد
نهال چند شکوفه کوچک برگره گاهش ديد
آن جا بود که ديگر فهميد
به آغوش مرطوب و قرمز زندگي گازي خواهد زد
فهميد که تنها چند قدم مانده تا خود سيب تا باور غريب يک درخت سيب.
منبع:نشريه موفقيت، شماره 190
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}