جلوه هائي از سلوك سياسي آيت الله طالقاني(1)


 






 

گفتگو با حجت الاسلام ابوذر بيدار
 

درآمد
 

حجت الاسلام و المسلمین ابوذر بيدار شكل گيري شخصيت و نحوه تفكر خويش را بسيار متاثر از مرحوم آيت الله طالقاني مي داند كه با هوشمندي و بصيرت كم بديل خويش، طينت پاك و سلامت نفس اين طلبه جوان را دريافت و وي را در حلقه ياران خاص خويش جاي داد، پيوند و انس و الفتي كه تا واپسين روزهاي حيات ايشان ادامه يافت و از عمق و گستره ويژه اي برخودار شد. او را سابقه اي ديرين و خاطراتي بي شمار از آن يار ديرين است كه در اين فرصت اندك، فقط به گوشه هائي از آنها اشاره كرد و اميد است كه حديث مفصل آن در مجموعه خاطراتي كه با دقت و وسواس دست اندركار نگارش آن است، به مشتاقان بررسي تاريخ انقلاب ارائه گردد.

از نخستين باري كه نام مرحوم طالقاني را شنيديد و يا ايشان را ديديد، چه تصويري در ذهنتان است ؟
 

تا جايي كه يادم مي آيد آشنايي بنده با مرحوم آيت الله طالقاني به وسيله مرحوم آيت الله حاج آقا رضاي زنجاني آغاز شد.

چه سالي؟
 

فكر مي كنم اواخر سال 39 بود. به اين قرينه عرض مي كنم كه هنوز مرحوم آيت الله بروجردي در قيد حيات بودند و بنده ما بين اردبيل و قم در تردد بودم.

چرا؟
 

چون در قم خدمت مرحوم آيت الله بروجردي تلمذ مي كردم. تهران كه مي آمدم، با مرحوم آقا رضاي زنجاني و مرحوم آميرزا خليل كمره اي و آيت الله زاده مازندراني ارتباط داشتم. ما بين آنها‌، آن كسي كه در خط سياست بود، مرحوم آسيدرضا زنجاني، برادر آسيد ابوالفضل زنجاني بود. آسيد ابوالفضل در عربيت و ادبيت و فقه و اصول استاد بود، ولي مرحوم آقا رضاي زنجاني از شاگردان خاص مرحوم آيت الله آشيخ عبدالكريم حائري يزدي، مؤسس حوزه بود. تا جايي كه يادم هست، تقريرات درس ايشان را هم نوشته بود و به من نشان داد. مرحوم حاج آقا رضاي زنجاني در صحنه سياست حضور و با دكتر مصدق و اعضاي نهضت مقاومت ملي، ارتباط داشت. ما آذربايجاني ها به ايشان ارادت خاصي داشتيم. به هر حال يك بار، به ايشان گفتم صحبت كنيد و بنده را به آقاي طالقاني معرفي كنيد. ايشان خيلي با محبت تلفن كرد و به مرحوم طالقاني و گفت، «يكي از «اتراك» كه خيلي به شما علاقه دارد، از طريق نوشته هايتان را افكار شما آشناست و مي خواهد پيش شما بيايد.» تا آنجايي كه حافظه ام ياري مي كند، منزل آقاي طالقاني طرف هاي اميريه و قلعه وزير بود. روزي كه من خدمت ايشان رسيدم، بخشدار طالقان هم آنجا بود. رسيديم و با ايشان مصاحفه كرديم. ايشان گفتند، «گمان مي كردم سن شما بالاست. شما و سياست؟» عرض كردم، «بالاخره اين طوري شده.» هنوز ازدواج نكرده بودم و در روزنامه ها مقاله مي نوشتم. آقا گفتند، «مقاله شما را در هفته نامه «وظيفه»، در روزنامه «پارس» و «مكتب اسلام» خواندم.» و به من خيلي محبت كردند. بعد ديدند كه من با اكثر رفقاي ايشان حتي در خارج كشور مكاتبه دارم. وقتي گفتم با دكتر سعيد رمضان رفاقت دارم و ايشان عكس و شرح حال خودشان را براي من فرستاده اند و مجله «المسلمون» را براي من مي فرستند، ايشان مثل اينكه پَر درآوردند، اين قدر خوشحال شدند كه يك طلبه جوان، اين طور با اشتياق، پيگير مسائل است و فرمودند، «آقاي بيدار! از شما خواهش مي كنم منزلتان اينجا باشد. برويد كارهايتان را انجام بدهيد و بعد براي استراحت اينجا بياييد. اينجا خانه شماست.» بخشدار طالقان هم به آنجا آمده بود. آقا پرتقال آوردند. بخشدار نمي خورد. آقا گفتند،«همان طور كه با اين پدر سوخته ها، پوست مردم را مي كنيد، پرتقال را هم پوست بكنيد. اين پرتقال بي زبان چه كرده ؟» بعد فرمودند، «فردا بياييد اينجا، مي خواهم شما را با يك شخصيتي آشنا كنم.» فرداي آن روز آمدم و ديدم مرحوم علامه اميني مؤلف بزرگوار مجموعه الغدير به آنجا آمده اند. مرحوم طالقاني آقاي اميني را خيلي احترام كردند و بعد فرمودند،«آقاي بيدار! آن طوري كه حاج آقا رضا مي گفت، با كتاب و اين چيزها آشنايي داريد، شما بياييد ما كتاب هاي اينجا را گلچين كنيم و به آقاي اميني بدهيم كه به مكتب الامام اميرالمؤمنين در نجف و كتابخانه خودشان ببرند.»
كتابهاي موروثي از مرحوم پدرشان و كتاب هاي موجود خودشان را كه خطي بود، ما جدا كرديم. كتاب خيلي بود، كيسه گوني آوردند، گفتيم به امروز نمي رسد. من نمي دانستم كه علامه اميني با قضيه «تقريب مذاهب» ميانه اي ندارد و به آقا عرض كردم كه «رساله الاسلام» هم برايم مي آيد. تا اسم آن را بردم، ديدم آقاي اميني يك جوري شد و دو زانو نشست، مثل اينكه بخواهد به من اعتراضي كند. بعد گفتم كه آقاي شيخ محمدمدني و آقاي شيخ محمد تقي قمي هر دو براي من نامه داده اند و قرار است از «محشر نافع» و «شرايع الاسلام» براي من بفرستند. آقاي طالقاني فرمود كه آقاي شيخ محمد تقي آدم فاضلي است... ولي در عين حال ديدم كه خيلي رعايت آقاي اميني را مي كرد و احتياط هم مي كرد. من گفتم، «اخيراً جزوه اي از «انجمن قلم» مصر به دست من رسيده كه موضوع آن درباره «خلافت و امامت» است. من اين را به آقاي قاضي هم داده ام كه مطالعه كرده و برايم به اردبيل برگردانده اند. در آنجا نوشته كه مسئله خلافت امامت مسئله بسيار مهمي است، ولي نبايد در دنياي فعلي كه مسلمين اين همه دشمن دارند، باعث اختلاف بين آنها شود. هم اهل سنت و هم شيعه ها، خلافت را قبول دارند. يك عده معتقدند باشور است، يك عده معتقدند بانص است. اين نبايد باعث اين شود كه ما به سرو كله هم بزنيم.» تا اين را گفتم، چشمتان روز بد نبيند، آقاي اميني دو زانو نشست و مثل اينكه نه من هستم، نه آقاي طالقاني، گفت، «آقاي بيدار! شما كجايي هستي؟» گفتم، «اردبيلي هستم.» گفت، «همشهري! تقريب ؟ الان بين ما و آنها تقريب غير ممكن است. من به هندوستان رفته بودم و در آنجا جمعيت «ندوه العلما» هند به افتخار من يك عصرانه اي ترتيب داده بود. يكي از فضلاي آنجا كه خيلي به او ا حترام مي گذاشتند، رواياتي را خواند و دائما مي گفت، «قال سيدنا عمر» و «قال سيدنا ابوبكر» و مي خواست اثبات كند كه شيعه ها از اهل سنت جدا شده اند. وقتي كه حرفش تمام كرد، گفتم، «آقايان گوش كنيد. شيعه ها اين طور كه شما مي گوييد نيستند. مولايمان علي (ع) اين همه سكوت كرد و اين همه خانه نشيني را انتخاب كرد براي تقريب و نزديكي و مصلحت اسلام بود و من هم شروع كردم به گفتن «قال سيدنا علي(ع)» تا آخر همه شان ساكت شدند و حرف مرا قبول كردند.شما به اين نوشته ها خيلي بها ندهيد.» خدا رحمت كند آقاي طالقاني تازه مي خواستند جمعيتي چيزي راه بيندازند. به من فرمودند، «اينجا كه مي آيي، مبادا از سياست حرف بزني. مبادا از مصدق و نهضت مقاومت حرفي به ميان بياوري.» گفتم، «چشم!» علامه اميني را راه انداختيم، ولي خلاصه معلوم نشد كه ايشان آخر اعتماد پيدا كرد كه من شيعه خالص هستم يا نه.(مي خندد)

و اين مراوده ادامه پيدا كرد؟
 

بله آقا خيلي لطف داشتند. نامه هائي از ايشان دارم كه خدمتتان تقديم مي كنم. به هر حال گمانم اواخر سال 40 بود كه در جريان يك مسافرت ديگر به تهران، آقا فرمودند، «فردا به اينجا بياييد تا شما را با فردي آشنا كنم.»

قبل از زندان رفتن ايشان بود؟
 

بله، يادم هست كه آيت اله بروجردي فوت كرده بودند. ايشان در فروردين سال 40 فوت كردند و اين قصه اي كه دارم تعريف مي كنم مربوط به اواخر سال 40 است. رفتم منزل آقا، ديدم آقاي قد بلندي آمده آنجا. خيلي مؤدبانه دست هايش را گذاشته بود و روي هم و گفت، «پدرم سلام رساندند و عرض كردند كه مانع شدند كه امسال من به حج مشرف شوم و از شما استدعا مي كنم كه حضرتعالي كه نيابت بنده را قبول بفرماييد.» آقاي طالقاني فرمودند، «والله بعيد مي دانم كه به من هم اجازه بدهند. در عين حال به وسيله يكي از دوستان به آقاي دكتر اميني پيغام مي دهم.» احتمال مي دهم دكتر اميني در آن زمان، نخست وزير بود. آقاي طالقاني ادامه دادند، «پيغام مي دهم، شايد آقاي دكتر اميني بتواند ترتيباتي بدهد كه من بتوانم نيابت ايشان را به جا بياورم.» در هر حال ايشان اظهار ارادت و ابد كرد و گفت، «پدر مي فرمايند كه من از ميان روحانيون به شما ارادت خاصي دارم و شما نيابت بنده را قبول بفرماييد.» ايشان رفت. آقا پرسيدند، «شناختي؟» عرض كردم، «خير!» آقا فرمودند، «ايشان احمد مصدق پسر دكتر مصدق است.» هفته آينده باز رفتم خدمت آقا و تصادفا همان آقا آمد. مرحوم طالقاني بنده را به ايشان معرفي كرد. بعد ايشان اظهار محبت كرد. به هر حال آن روز آقاي طالقاني به ايشان فرمودند كه، «آن واسطه ما جواب آورده كه با وجود وساطت دكتر اميني، به من اجازه نداده اند كه نيابت را بپذيرم و به مكه مشرف شوم.»

جنابعالي قاعدتا در فصول اقامت در تهران در جلسات مسجد هدايت هم شركت مي كرديد. از اين محافل چه خاطراتي داريد؟
 

بله، در سال 41 خاطره جالبي از مسجد هدايت دارم. شب تولد حضرت علي (ع) ايشان سخنراني داشتند‌، به من فرمودند بيا كه خودم صحبت خواهم كرد. اولين روحاني اي كه جلوي منبر، ايستاده صحبت كردند و من ديدم، آيت الله طالقاني در مسجد هدايت بود. آمدم مسجد ديدم از مغازه هاي اطراف، سه چهار تا تلفن با سيم هاي بلند كشيده اند داخل مسجد. اعضاي جبهه ملي كلا آنجا بودند. شاپور بختيار، اللهيار صالح، دكتر مهدي آذر تمام سران جبهه ملي آنجا بودند. مرحوم طالقاني فرمود، «آقاي بيدار‍! امروز مي خواهم سنت شكني كنم ايستاده صحبت كنم. ناراحت نشوي.» گفتم، «چرا ناراحت بشوم؟» آقا آمدند كنار منبر، عبا را تا كردند گذاشتند آنجا. نمي دانم از آن صحنه عكس گرفته اند يا نه. خيلي جالب بود. شروع كردند به گفتن فضايل مولا. احتمال مي دهم كه شرح زندگي مولا نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود را تازه ترجمه كرده بودند. فرازهايي از زندگي مولا انتخاب كرده بودند و سخنراني شان واقعا مثل توپ در آنجا منفجر شد. از شجاعت مولا، از حمايت از مظلوم، از مخالفت با ظالم، فرمودند، «علي شجاع بود، علي يار مظلومان بود، علي پدر يتيمان بود،» و تمام محاسن مولا را بر شمردند و بعد گفتند، «مردم! ولي نه مثل اين علي اميني. اين يكي از خائنان روزگار است.» آن شب جايي دعوت داشتم. تا دم در با ايشان آمدم و بعد خداحافظي كردم.

در سال 41 هنگامي كه مرحوم طالقاني دستگير شدند، ارتباط شما با ايشان به چه شكل ادامه پيدا كرد ؟
 

آقا كه گرفتار شدند، ما مرتبا سعي مي كرديم از اردبيل بياييم و به ديدار ايشان بشتابيم و ارادتمان به اين مرد بزرگ، به اين مجاهد كم نظير هر روز بيشتر و بيشتر مي شد؛ يعني من مي ديدم آن چهره اي كه مي خواهم و شايسته است كه به او ارادت بورزم، اين مرد است.

از جريان دادگاه ايشان چه خاطراتي داريد؟
 

در آن جلسات شركت مي كردم. آنجا يك كيوسكي بود كه شماره مي دادند و يك گروهبان چاقي هم متصدي اين كار بود. ما صبح ها مي رفتيم، شماره مي گرفتيم و در دادگاه شركت مي كرديم. او يك بار در گوش من گفت، «آقا! اسمت را راست نگو.» ولي من اعتنا نكردم. اسمم را راست و حسيني گفتم كه، «ابوذر بيدار، فرزند حجت الله،ساكن اردبيل » و آدرس خانه را هم دقيق دادم. فردا هم رفتم و گروهبان گفت، «شيخ! ديروز هم گفتم اسمت را راست نگو. بگو اسمم حسن است. شما منظورت اين است كه كارت بگيري و به دادگاه بروي. ما اينها را به ساواك مي دهيم. به سراغت مي آيند و شما را مي گيرند. مواظب خودت باش.» يادم هست كه دادستان كيفرخواست را خوانده بود و داشت راجع به آقاي طالقاني صحبت مي كرد و مي گفت، «اينها عمال اسرائيل بودند.»

متهمان را به چه شكلي به دادگاه آوردند؟
 

بله، برايتان بگويم كه يك اتوبوسي بود كه آقايان را ايستاده و بدون اينكه صندلي باشد، مي آوردند و دست هر يك نفر را به دست دو نفر سرباز مي بستند، اما همگي تر و تميز بودند. دكتر شيباني با لباس بسيار شيك، همگي اصلاح كرده و آراسته و ادكلن زده. آقايان ديدند كه من از اين وضع خيلي ناراحتم. مهندس بازرگان گفت، «ناراحت نشو.» دكتر سحابي خيلي آدم عاطفي اي بود. دستش را از دست سرباز گرفتم و مصاحفه كرديم. يك قطره اشك از چشمم چكيد. او هم گريه اش گرفت و گفت، «آقاي بيدار! نبايد خودمان را ببازيم.» موقع تنفس، وكيلشان كه خيلي وارد به ادبيات عرب هم بود، ديد آقا نشسته آنجا و مي گويد، «من از خودم دفاع نمي كنم. بايد در محكمه من، چند نفر مجتهد حضور داشته باشند.» ديد كه من خيلي مورد عنايت آقا هستم. آمد و گفت، «آقا مي شود از شما خواهشي بكنم؟» گفتم، «بفرماييد» گفت، «اين شعر يادتان هست ؟» گفتم، «كدام يكي؟» گفت،
قرآن كنند حفظ و به طاها كشند تيغ
ياسين كنند حرز و امام مبين كشند
اين را حفظ هستيد؟» گفتم، «بيت بعدش را هم مي دانم، ولي براي اطمينان بيشتر، انشاءالله مي روم قم و از آقاي برقعي مي پرسم و به شما مي گويم.» شعري هست از قول حضرت زينب (س) كه پس از شهادت حضرت سيد الشهدا(ع) مي فرمايند، «يكبرون به ان قتلت و انما، قتل بك تكبير و تهليلا» اينها پس از شهادت سيد الشهدا همه تهليل گفتند و تكبير گفتند.

اشاره كرديد كه مرحوم طالقاني گفتند بايد در دادگاه من چند مجتهد باشند. علت اين امر چه بود ؟
 

در قانون بود كه مجتهد را نمي توان محاكمه كرد مگر در حضور مجتهد. عرض مي كردم كه قرار بود بروم و آن شعر را از آقاي برقعي بپرسم. با آقاي برقعي رفيق نبودم، چون سن ايشان بالا بود. اهل منبر بودند. خدا رحمت كند حاج شيخ اسحاق آستارايي را كه دوست عزيز ما بود و برايمان محترم بود. من پيش ايشان رفتم و گفتم، «در مدافعات وكيل آقاي طالقاني، اين اشعار لازم است.برقعي را زود پيدا كن.» آن زمان هم آقايان روحانيون تلفن نداشتند و تلفن داشتن، يك نوع تعين محسوب مي شد. راديو هم در منزل هيچ كس نبود. من و اين آقاي آسيدهادي خسروشاهي، راديو و روزنامه و اين چيزها را زير عبا قايم مي كرديم. به هر حال شعر را گرفتم و فردا بردم دادگاه. آقاي وكيل به قدري خوشحال شد كه قابل توصيف نيست. گفت، «از شعر استفاده مي كنم، نمي گذارم ضايع شود. اين مجتهد را دارند به عنوان اقدام عليه امنيت كشور، محاكمه مي كنند. اينها صلاح اين جامعه را مي خواهند.» ببينيد چه مردمان شرافتمندي بودند. سرهنگ علميه، سرهنگ امير رحيمي. خدا شاهد است وقتي اين آقاي اميررحيمي در دادگاه داد مي كشيد، دادگاه مي لرزيد.

بعد از اين محاكمه هم،همه شان دستگير شدند.
 

بله. چند تا از آنها تسخيري بودند. يادم هست آقاي بازرگان و ديگران مي خواستند به آنها دستمزد بدهند. آنها به آقاي طالقاني گفته بودند، «پشت كتابتان را امضا كنيد، آن مي شود دستمزد ما.» واقعا مردمان كم نظيري بودند.

برخي در اجتهاد مرحوم طالقاني تشكيك كرده اند. ظاهرا اين مسئله در دادگاه هم مطرح شده بود. نظر شما در اين باره چيست؟
 

آقاي حاج ميرزا خليل كمره اي مجتهد بودند. خود دستگاه هم اجتهاد ايشان را پذيرفته بودند. مسجد فخرالدوله دست آقاي كمره اي بود و ايشان آنجا امام جماعت و استاد دانشكده معقول و منقول و مؤسسه «وعظ و خطابه» بودند. نمي دانم حاج ميرزا خليل كمره اي خودشان پيغام داده بودند يا از ايشان پرسيده بودند كه، «آيا آقاي سيد محمود طالقاني درجه اجتهاد دارد؟» و ايشان فرموده بودند، «مجتهد مسلم است.»

هر چند اين مطلب در كتابهاي تاريخي قديمي تصريح شده، ولي الان عملا سند اجتهاد ايشان در دست نيست.
 

آقاي طالقاني عارش مي آمد بگويد كه فلان آقا براي من اجازه اجتهاد داده. مطمئنا ايشان از بزرگان حوزه علميه قم اجتهاد داشتند. بين يادداشت هاي آقا اگر بگردند، سند پيدا مي شود.

از دادگاه مي گفتيد.
 

آمدم و يادداشت آقاي برقعي را به وكيل دادم. آقاي طالقاني كه ديدند دادگاه دارد حساس مي شود، به من فرمودند، «اين رئيس دادگاه، قوم و خويش شماست. احتمال مي دهم اروميه باشد. برويد و به ايشان بگوييد كه مقام ها نمي مانند. آنجا كه نشسته اي و مي خواهي براي ما رأي صادر كني و يا رأي صادر شده را براي ما بخواني، بدان كه امروز را فردايي هست.» گفتند به زبان خودت و هر جور دلت مي خواهد به او بگو. در زمان تنفس، به سرتيپ قره باغي گفتم،«تيمسار! كارت دارم. با من تركي صحبت كن. من اردبيلي هستم. ببين همشهري! اين آقاي طالقاني كه داري مي بيني، در ميان همه دانشگاهيان تك است، همين طور آقاي مطهري و راشد. قدر اينها را بدانيد. ايشان در تمام دنياي اسلام چهره اي است شناخته شده. شما مي خواهيد او را تحقير كنيد؟ كوچك كنيد؟ اين طالقاني است. به شما گفته باشم كه فردا صداي اين قضيه در مي آيد و راديوهاي همه جا اين را منعكس خواهند كرد. شما خودت را خراب نكن اين دادگاه نيست. نمايشنامه است. اين آقاي دادستان بلند مي شود و هر چه به دهنش مي آيد، مي گويد، آن هم از روي نوشته. معلوم است كه از جاي ديگري الهام گرفته. شما شخصيت خودت را خراب نكن. اين دادگاه يك دادگاه تاريخي است.» خوب به من نگاه كرد و ديد يك جوانكي دارد با اين شجاعت صحبت مي كند. نمي دانم با چه صلابتي صحبت كردم كه غرورش شكست. گفت، «آميرزا! به جان خودت رأي ها صادر شده اند و ما اينجا عروسكيم. من از خودم بدم مي آيد. من اينها را دارم براي ثبت در تاريخ عرض مي كنم و شهادت مي دهم.» عرض مي كنم كه در مورد خيلي ها جفا شده است. مرحوم طالقاني خيلي بزرگ است و خيلي ها به عمد مي خواهند كوچكش كنند. ما از مسكوت گذاشتن طالقاني هيچ سودي نمي بريم. ممكن است خيلي ها از اين حرفي كه مي زنم، خوششان نيايد، ولي اگر قرار باشد جرئت گفتن حقيقت را نداشته باشيم، به هيچ دردي نمي خوريم. آقاي طالقاني به قدري بزرگ بود كه دشمن نمي توانست تحملش كند. دختر طالقاني را چرا گرفتند ؟ براي خرد كردن احساسات اين مرد بزرگ، و گرنه او خودش كاري نكرده بود. شجاعتي كه آقا در دادگاه از خود نشان داد، بي نظير بود.

مرحوم طالقاني در مورد شكنجه هاي زندان با شما حرفي نزدند ؟
 

چرا ؟ آقا دلشان را به من مي زدند. يك روز در فاصله وقت تنفس از ايشان پرسيدم، «شما را شكنجه كرده اند؟» آقا عارشان مي آمد كه بگويند شكنجه شان كرده اند. فرمودند،«به آن شكلي كه شنيدي نه، ولي مرا در اتاق بسيار گرمي انداخته اند كه تحمل هوايش خيلي دشوار است. همچنين ما را زير چكه هاي آب سرد نگه مي دارند كه خيلي آزار دهنده است، يعني تحملش از شلاق و دستبند قپاني سخت تر است.»

پس از صدور راي دادگاه و در ايامي كه ايشان زندان بودند، براي ملاقات مي رفتيد؟
 

بدون استثنا. همه روزهاي ملاقات را مي رفتم.

از آن روزها خاطراتي داريد؟
 

قبل از آغاز دوره زندان‌، يك روز آقا گفتند كه دكتر سحابي با شما كار دارد. رفتم پيش آقاي دكتر و گفتم، «امرتان چيست؟» گفت، «آقاي بيدار! ما به كسي اطمينان نداريم. مهندس بازرگان به شما اعتماد دارد. خود آقاي طالقاني به شما اعتماد دارد. ما هر بار كه حرف دلمان را به كسي گفتيم، لو رفت.» گفتم، «تا زنده ام در اين راه فداكاري مي كنم. شما فرمايشتان را بفرماييد.» گفت، «از بين آقايان روحانيون، ديده ايم كه آقاي ميلاني جايگاه ويژه اي دارد. حرف ما را به ايشان بزنيد و بگوييد كه استقامت ملت ايران، الان به بيانيه و كار و فعاليت ايشان بستگي دارد.» رفتم مشهد و در منزل آقاي محمد تقي شريعتي با آقاي فخرالدين حجازي آشنا شدم. گفته بودند كه منزل ايشان امن است. آن شب در آنجا آقاي طاهر احمدزاده و فخرالدين حجازي آمدند. خانه استاد شريعتي در خيابان تهران بود. قرار شد دسته جمعي برويم خدمت آقاي ميلاني، اول معارفه اي بشود و آقا مرا بشناسند و بعد در فرصت مقتضي، پيام دكتر سحابي را به ايشان برسانم. يكي از مؤدب ترين علمايي كه در عمرم ديده ام، آيت الله ميلاني بود. تمام مدت دو زانو دم در مي نشست و تا دم آخر هم همان طور بود. حاج آقا رضاي زنجاني هميشه درباره ايشان مي گفت كه، «كثرت ادبشان، ايشان را اذيت مي كند.» معارفه كه صورت گرفت پرسيدند، «كجايي هستي؟» عرض كردم، «اهل اردبيل هستم.» نكته ديگري كه از همان شب اول يادم هست، دفاع آيت الله ميلاني از مرحوم حجازي بود. ايشان گفتند، «آقاي حجازي دارد جوان ها را جذب مي كند.. نگوييد كه فلان مقاله را چرا نوشته و يا در روزنامه خراسان چرا اين طور شده ؟ روزنامه خراسان تقريبا روزنامه دولتي است. شايد خودش ننوشته باشد. يك نفر پيدا شده و قد علم كرده، شما مي خواهيد از حالا خفه اش كنيد.» آقاي مياني خيلي مؤدب بودند، ولي نمي دانم درباره آقاي حجازي چه حرفي زده شد كه ايشان عصباني شدند. مي گفتند، «دراين موقعيت بايد از آقاي حجازي دفاع كرد. از او بدگويي نكنيد.» در هر حال فردا رفتم عشرت آباد در دادگاه آقايان بودم. آقاي دكتر سحابي به شما سلام رساندند و گفتند كه ما نياز به پول نداريم(مرحوم آقاي ميلاني مبلغ هنگفتي، گمانم حدود هفتاد هزار تومان آن زمان براي آقايان فرستاده بودند ) از محبتشان ممنونيم، ولي نياز مالي نداريم. نيازي كه در حال حاضر داريم، وضعيت مملكت است. مملكت دارد ساز دست مي رود. الان آمريكا دارد سلطه اش را در اينجا مستقر مي كند. ما بين انگليس و آمريكا بر سر اينجا نزاع است. آمريكا انگليس را از ميدان به در كرده و مي خواهد خودش سلطه اش را در اينجا مستقر مي كند. ما بين انگليس و آمريكا بر اينجا نزاع است. آمريكا انگليس را از ميدان به در كرده و مي خواهد خودش سلطه اش را در اينجا مستقر مي كند. آقايان حواسشان باشد كه از اسلام فقط پوسته اش مي ماند.هر چقدر مي خواهي قمه بزن، هر چقدر دلت مي خواهد گريه كن، هر چقدر دلت مي خواهد روضه بخوان و والسلام. آقا بايد ملتفت اين معنا باشند.» خدا شاهد است كه من همه اينها را گفتم. آقاي ميلاني هم مطالبي را به من گفتند كه من عينا منتقل كردم و انشاءالله روزي كه شرايط ايجاب كند، همه را منتشر خواهم كرد. روز ديگري هم آيت الله طالقاني مرا خواستند. روزي بود كه مرحوم امام خميني را آزاد كرده بودند و طلاب قرار بود در مدرسه فيضيه جشن بگيرند. مرحوم طالقاني به من گفتند، «آقاي بيدار! هر جور شده خودت را به حاج آقا روح الله برسان. سلام ما را به ايشان برسان و به ايشان بگو طالقاني عرض كرد، الان هنگام سرودن سرود استقامت است. اين جشن ها مي رساند كه نهضت ما به ثمر رسيده و آيت الله خميني هم آزاد شده اند و كار تمام است. به ايشان بگوييد كه مسئله تمام نيست و لازم است كه مقاومت همچنان ادامه پيدا كند.» من به وسيله خدا رحمت كند سيد يونس عرفاني، نزدآقا سيد مصطفي رفتيم و سه نفري خدمت امام رسيديم. گفتم، «پيغامي دارم، مي خواهم خدمت شما عرض كنم.» فرمودند،«بگو.» عرض كردم، «آقاي طالقاني خدمت شما سلام رساندند و گفتند كه يك وقت اين جشن ها به معناي پايان كار مبارزه تلقي نشود.» امام فرمودند، «والله من بين اينها گرفتار شده ام. يكي مي آيد مي گويد جشن بگيريم، آن يكي مي گويد جلوي احساسات طلاب را نمي توانيم بگيريم. يكي مي خواهد بيانيه بدهد و خلاصه من از دست اينها گرفتار شده ام. تا ببينم چه مي كنم. خدمت ايشان سلام برسانيد. حالشان چطور است ؟ ايشان افتخار ما هستند. بگوييد خدا حفظت كند پسر عمو! سلام ما را قبول كنيد. ما شمارا دعا مي كنيم.» خاطرات يكي و دو تا نيستند. ما سال هاي متمادي خدمت ايشان بوديم.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 22