سيد الشهداي دوره ديكتاتوري در ايران


 






 

تأملاتي در حيات سياسي شهید آیت الله مدرس
گفتگو با سيد حسين مكي
حاشيه هاي يك گفت و گو
 

يكي از روزهاي پاييز سال 1369 بود كه به همراه جمعي از دوستان جهاد دانشگاهي و انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران به اصفهان رفتيم. قرار بود در سمينار بزرگداشت چهل و نهمين يا پنجاهمين سالگشت شهادت مجاهد بزرگ آيت الله "سيد حسن مدرس" شركت كنيم.
همان روز اول پس از سخنان يكي از شخصيت هاي اجرايي وقت، پيرمردي عصا زنان به روي سن رفت و پشت ميكروفن آمد كه فهميديم «سيد حسين مكي» مورخ برجسته و از نقش آفرينان اصلي نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران است. با آنكه آن روز حدود هشتاد سال از سن او مي گذشت، اما پيرمرد چيزي بيش از يك ساعت در فضايل و مناقب اسطوره مبارزه با استبداد رضاخاني سخن گفت و با آنكه معلوم بود هنوز نكات ناگفته بسياري دارد، اما ضيق وقت موجب شد تربيون را به ديگران بسپارد.
سخنان شيرين دكتر مكي موجب شد در وقت ناهار در کنار وي قرار گيريم و نكات بيشتري از زندگي شهيد آيت الله مدرس و خاطرات ناگفته وي از حوادث سياسي سال هاي دهه 20 بپرسيم و او با خوشرويي فراوان به درخواستهاي ما پاسخ داد.
اين سمينار باعث شد تا از آن پس طي چندين مرحله با اين مرد بزرگ تماس داشته باشم. گاهي به مناسبت عيد و گاهي به مناسبت هاي ديگر از او احوالپرسي مي كردم تا اينكه شيرين ترين فصل آشنايي با مرحوم مكي فرا رسيد.
آذر ماه سال 75 به مناسبت سالگرد شهادت آيت الله مدرس تلفني با استاد تماس گرفتم و از او خواستم فرصتي براي يك مصاحبه مفصل در اين باره در اختيار كيهان بگذارد. خيلي راحت موافقت كرد، اما گفت، «مي دانيدكه چشم هاي من ديگر نمي بيند و من فرصت مراجعه مجدد به كتابخانه خود را براي يادآوري حوادث آن سال ها ندارم، با اين حال از آنچه در حافظه دارم دريغ نخواهم كرد و براي شما خواهم گفت.»
با عكاس و روزنامه به خانه اش رفتيم. در حياط كه باز شد، ديدم در حالي كه دستش را به در گرفته، تا دم ايوان به استقبال ما آمده است. قبل از شروع موضوعات اصلي مصاحبه، بيش از دو ساعت به گفت و گو پيرامون خاطرات وي از حوادث و جريانات ملي شدن صنعت نفت و دزدي هاي دربار، به ويژه خانواده رضاخان و محمدرضا گذشت. وي به خصوص از تلاش خود در بازگرداندن دو سه گردنبند و نيم تاج تاريخي از مادر فرح ديبا به خزانه جواهرات ملي ياد كرد. جالب ترين بخش اين گفت و گو هنگامي بود كه وي به عنوان مخبر كميسيون هيئت مختلط نفت و نماينده هيئت مختلط در كميته خلع يد از انگليسي ها و نماينده تام الاختيار دولت دكتر مصدق، از بالا رفتن بر فراز ساختمان تأسيسات شركت نفت آبادان در 29 اسفندماه سال 1329 ياد كرد كه طي آن پرچم استعمار انگلستان را پايين كشيد و با افتخار هر چه تمام تر، پرچم ايران را بالا برد.
هنگامي كه سخن به شهيد مدرس رسيد. وي در حالي كه به اين كار خود مباهات مي كرد گفت، «من "مكتب مدرس شناسي"را در ايران باب كردم و دو جلد كتاب «مدرس : قهرمان آزادي» ام، نخستين و از كامل ترين كتاب هايي است كه درباره آن سيد بزرگوار به رشته تحرير درآمده است.
مكي تمايل بسياري به تجديد چاپ اين كتاب داشت ؛ به خصوص از اين جهت كه به تازگي شعري از عارف قزويني را يافته بود كه به رغم تمايلاتش به سردار سپه، نتوانسته بود فضايل مرحم مدرس را انكار كند و اين حديث يا ضرب المثل عربي را ياد آور شد كه، «الفضل ما شهيد به الاعداء». وي همچنين با حسي توام با غيرت و افتخار، به نقش تحسين بر انگيز آن مجاهد شهيد در مخالفت با اولتيماتوم1911 روسيه پرداخت.
نكته تازه اي كه مكي درباره شهيد مدرس گفت و اصرار داشت كه جوانان ايراني از اين ماجرا حتما باخبر باشند اين بود كه كسي در برابر تخريب ابنيه و آثار تاريخي و باستاني صفويه در شهر اصفهان ايستاد و موفق شد مانع تخريب آنها شود، آيت الله مدرس بود و تأكيد كرد، «هيچ كس جز مرحوم مدرس، اعتراضي به اين تصميم عجيب ظل السلطان نكرد و اگر اين مرد بزرگ نبود، الان اصفهان هيچ كدام از اين بناهاي تاريخي اطراف ميدان نقش جهان را نداشت.»
بخشي از خاطرات من از مرحوم مكي نيز به ماجراهاي پس از چاپ مصاحبه مفصل كيهان با او بر مي گردد. نخست اين كه يكي از دانشجويان آن موقع دانشگاه امام صادق (ع) هميشه خدمتش مي رسيد و برايش مطالب را مي خواند و او هم با دقت و ريزبيني و وسواسي كه جز از يك مورخ صادق وفادار به حقيقت انتظار نمي رفت، نكاتي را يادآور مي شد و از جمله همان مصاحبه من بود كه برخي از اسامي را در هنگام پياده كردن نوار، اشتباه ذكر كرده بودم.مكي در اولين تماس من با وي پس از چاپ روزنامه، اولاً از دقت زياد در تنظيم مصاحبه تقدير
كرد و سپس حدود هفت هشت اشكال در اسامي و وقايع را يادآور شد. مثلا گفت، «نام اسماعيل آقا سيميتقو را درست ننوشته بودي يا به جاي مرحوم حاج آقا نورالله اصفهاني نوشته بودي، حاج آقا ملاي اصفهاني. همچنين جواب سئوال انحلال مجلس دوم را اشتباه ذكر كرده بودي و بايد مي نوشتي، «بين مجلس سوم و چهارم حدود شش سال پارلمان نداشتيم.»
با اينكه مصاحبه را برايش خوانده بودند، اشكالاتي املايي اسامي را هم يادآور شد و گفت، «كلنل فضل الله خان آق اولي» درست است نه «عاقدلي». اشكالات محتوايي ديگري هم بود كه مكي توضيح داد، از جمله اينكه، «مرحوم ملك الشعراي بهار جزو ياران وفادار و فراكسيون اقليت مدرس در مجالس پنجم و ششم بوده و ستايش مدرس به صفات عالي را، نوبخت، نماينده دوره ششم مجلس كه مدرس با اعتبار نامه اش مخالفت كرده بود، اظهار داشته بود.» در مورد دكتر مصدق هم گفت، «برخلاف آنچه آورده اي، مرحوم دكتر مصدق جزو فراكسيون مدرس نبود، بلكه جزو نه نفر نامزدي بود كه مدرس اعلام كرده بود به اين ليست راي مي دهد و در حقيقت مرحوم دكتر مصدق با حمايت آيت الله مدرس توانست آراي مردم را كسب كند.»
گاهي توضيحاتش ديگر خيلي ريز مي شد و من لذت مي بردم كه يك نسل چه خوب مي تواند به مورخ برجسته اي چون او اعتماد كند. مي گفت، «پس از سوء قصد به مدرس. وكلا به مستوفي الممالك فشار نمي آورند كه استعفا دهد، بلكه فشار مي آورند كه ضاربان وي شناسايي و تعقيب قانوني شوند. نكته ديگر اينكه، «خود تدين به مدرس سيلي نزده بود بلكه دكتر احياء السلطنه بهرامي اين جسارت را كرده بود. او در فراكسيون تجدد كه در راس آن تدين قرار داشت، حضور داشت.
تذكر اين چند نكته املايي يا خلاصه سازي وقايع تاريخي، بخشي از حواشي اين مصاحبه بود؛ اما اين مصاحبه حاشيه هاي اصلي ديگري هم داشت. فراموش نمي كنم وقتي پاسخ هاي مرحوم مي به سئوالي پيرامون شباهت ها و تفاوت هاي سياست هاي دكتر مصدق و آيت الله مدرس چاپ شد، خشم شديد ليبرال ها و برخي مورخان وابسته به جريانات فرقان و جنبش مسلمان مبارز و... را برانگيخت. وقتي براي مكي از تلفن هاي مكرر و فحش آلود طرفداران آنها به كيهان گفتم، خنديد و گفت، «چند برابرش را به خودم گفته اند.» بعد افزود، «من چه در زماني كه در عرصه سياست نقش مستقيم داشتم و چه بعدها كه به نوشتن كتاب پرداختم تا حال كه بيش از 40 عنوان كتاب از من چاپ شده است، هيچ گاه از مسير صداقت و درست نويسي و راستگويي خارج نشده ام و تا آخر عمر هم خارج نخواهم شد.» وي گفت، «نمي گويم در هيچ كاري و هيچ كتابي اشتباه نكرده ام، اما اين اشتباهات احتمالي، عمدي نبوده است و به برداشت من بر مي گشته است.» دكترمكي سپس گفت، «آقاي محمد تركمان پيش من آمد و يك جلد از آخرين كتابش را به من هديه كرد و گفت، «مصاحبه ات را با كيهان تكذيب كن.» اما من به ايشان گفتم، «طي اين سال ها هيچ كدامتان سراغي از من نگرفتيد، حالاكه كيهان آمده و مصاحبه كرده است، مي گوئيد تكذيب كن؟!» محمد تركمان البته پس از نااميد شدن از تحريك مرحوم مكي به تكذيب وقايع تاريخي دوران مصدق و مدرس، به كيهان آمد و يكي دو ساعتي با من صحبت كرد؛ جوابيه اي نوشته بود مبني بر اينكه، «اصلا مدرس نطقي عليه اولتيماتوم نكرده است.» خوشبختانه رشته تحصيلي من علوم سياسي بود و حداقل هشت واحد درس «تاريخ روابط سياسي ايران» را گذرانده بودم و نمونه هايي از اعتراف مورخان آمريكايي، اروپايي و ايراني (موافق و مخالف) مدرس را كه صراحتاً اين ماجراي تاثيرگذار را ذكر كرده بودند، يادآور شدم.
روابط من و مكي روز به روز نزديك تر مي شد. وي نامه اي به انتشارات علمي نوشت و يك دوره كتاب هشت جلدي «تاريخ بيست ساله ايران» را براي من درخواست كرد و در اول آن هم چيزي به لطف يادداشت كرد، هر چند آنچه را كه مي نوشت نمي توانست بخواند. روزي هم مرا خواست و خواهشي را مطرح كرد. گفت، «چيزي به پايان عمر من باقي نمانده است و من فرصت نكرده ام بسياري از وقايع تاريخي را بنويسم. بيا و من مطالب را به تو مي گويم و تو اسنادشان را از ميان اسناد من پيدا كن و به اسم خودت چاپ كن و حق التاليف آن را هم خودت بگير.» روزي ديگر هم گنجه اي پر از عكس هاي تاريخي را نشانم داد و گفت، «اين عكس ها را از بين مي روند و به دست اهلش نمي رسند. بيا اين عكس ها را براي كيهان ببر و يك نسخه از روي آن براي من نگه دار.» علاوه بر بيماري مكي، به علت برخي مسائل و گرفتاري ها، چند ماهي در اجابت به درخواست آن مرد بزرگ تاخير كردم ؛ غافل از اينكه مرگ، بي رحم تر از آن است كه بتوان تصور كرد.
مصاحبه من با مكي درباره مدرس چند روز پس از سالروز شهادت آن مجاهد بزرگ در تاريخ 1357/9/20 به چاپ رسيد و عجيب اينكه فقدان آن مورخ برجسته نيز چند روز پس از سالروز مدرس اتفاقي افتاد و خبر آن درست در همان تاريخ چاپ مصاحبه، اما سه سال بعد در شماره 1378/9/20 كيهان و تا آنجا كه يادم مي آيد فقط در كيهان، چاپ شد و دنيايي از حسرت و آتش دروني را بر دلم آوار كرد.
هر روز كه از بزرگراه مدرس به كيهان مي آيم، تابلوي بزرگراه آفريقا (كه منزل او در آنجا واقع است )، مرا به ياد آن مرد فهيم، مهربان، دقيق، نكته سنج، صادق، آزاده، استوار و تاثير گذار در حفظ و حراست از منابع نفت و انرژي ملت ايران و خارج كردن آن از چنگال غربي ها مي اندازد و حسرتم را تازه مي كند؛ حسرتي كه داغ آن حتما تا لحظه مرگ با من خواهد بود.
تقي دژاكام 86/8/27
***

ظاهرا سن شما اين اقتضا را نداشته است كه با شهيد مدرس حشر و نشر داشته باشيد. آيا هيچ وقت با او ملاقات كرده بوديد؟
 

بله، فقط يك بار ايشان را حضوراً ملاقات كردم؛ آن هم وقتي بود كه شش هفت ساله بودم و مرحوم پدرم به مناسبت فوت «آسيد محمد يزدي» يكي از قضات ديوان عالي كشور، مجلس ختمي در مسجد جامع تهران گذاشته بود. در آنجا مرحوم مدرس هم تشريف آوردند و من از نزديك ايشان را زيارت كردم. فقط همين يك بار و ديگر هم ايشان را نديدم.

چرا علاقمند شديد درباره زندگي شهيد مدرس تحقيق و مطالعه كنيد و آن دو جلد كتاب ماندگار را بنويسيد؟
 

علتش اين بود كه «ابراهيم خواجه نوري» پس از شهريور 20 كه فضاي باز سياسي نسبي در كشور ايجاد شده بود؛ در جزواتي كه هر هفته با عنوان «بازيگران عصر پهلوي» منتشر مي كرد؛ يكي از كساني را كه حقاً هم در تثبيت ديكتاتوري نقش داشت؛ معرفي و زندگينامه اش را چاپ مي كرد. او پس از انتشار حدود سي شماره، اعلام كرد كه هفته بعد نوبت به «مدرس» مي رسد! من كه تا آن روز هر چه در تاريخ غور كرده بودم؛ جز آزادگي و شجاعت و مقاومت در برابر ديكتاتوري چيزي از مرحوم مدرس نديده و نشنيده بودم؛ به سر غيرت آمدم و پاسخگويي به آن مطالب سخيف را كه مرحوم مدرس «اعلي الله مقامه» را فردي خرافاتي و معتقد به ارتجاع سياه جلوه داده بود؛ در سال 1321، در روزنامه «ستاره» و همزمان با همان ناشري كه جزوات خواجه نوري را چاپ مي كرد؛ آغاز كردم و صريحا نوشتم مدرس «بازيگر» نبود، بلكه بايد نام او را «قهرمان آزادي» و «سيد الشهداي دوره ديكتاتوري» گذاشت. خواجه نوري پس از انتشار مفصل جوابيه هاي من كه حدود 1617 مقاله شد، در تاريخ خردادماه سال 1322 سپر انداخت و به نوعي معذرت خواهي كرد.

كتاب را هم همان موقع نوشتيد؟
 

نه، پس از انقلاب كه «بنگاه ترجمه و نشر كتاب» از دست دربار خارج شد، مسئولان آن از من خواستندكه مطالب آن كتاب را تكميل كنم كه من همان پاسخ هايي را كه به «خواجه نوري»داده بودم؛ به صورت دو جلد كتاب 900 صفحه اي منتشر كردم كه الان هم ناياب است.

الان اگر اين كتاب را تجديد چاپ كنيد، چيزي هم به آن اضافه مي كنيد؟
 

من البته چشمي ندارم كه چيزي بخوانم يا بنويسم، اما چند سال پيش شعري از عارف قزويني به دستم رسيد كه در ديوان او هم چاپ نشده و درباره مرحوم مدرس است. مي دانيد كه عارف به خاطر نزديكي به سردار سپه، خيلي با مدرس بد بود و همه جا با او مخالفت مي كرد و مي گفت، «ضرري كه مدرس براي اين مملكت دارد، اسماعيل آقا سميتكو نداشته است»، اما همين فرد در يكي از قطعاتش در تجليل از آزادگي و شجاعت مرحوم مدرس، شعري دارد كه من در اول كتاب خودم اضافه كرده ام.چون نمي بينم، خودتان بخوانيد.
نعره يا مرگ يا آزادي ملت به جاست
اين جواب زورگويي هاي روس ژاژخاست
امرو نهي روس آزادي كش آخر بهر چيست؟
او مگر آگه نمي باشد كه ايران ز آن ماست؟
آفرين بر مجلس شورا كه با عزمي رزين
تا در اين مورد رأي «نه» قامت كرد راست
من مخالف با مدرس گرچه مي باشم، ولي
اين مخالف خواني اش بينم كه بيش از حد رواست

مخالفت شهيد مدرس با اولتيماتوم 1911 روسيه به ايران ظاهرا اولين حركتي است كه ايشان را به عنوان يك رجل سياسي مهم در عرصه ي سياست داخلي و خارجي ايران مطرح كرد. در باره ايشان و اين موضوع توضيح بيشتري بدهيد.
 

بله، دقيقا همين طور است ؛ و گرنه ايشان مدت ها در مجلس بود، اما آنچه باعث شد كه مرحوم مدرس «اعلي الله مقامه» به عنوان يك شخصيت صاحب رأي و فردي خارق العاده خودش را نشان بدهد؛ همين مخالفت شجاعانه وي با اولتيماتوم بود، آن هم در زماني كه تمام نمايندگان مجلس از ترس روس ها خفقان گرفته بودند.
اجازه بدهيد كمي به عقب برگردم. مي دانيد مرحوم مدرس پس از اينكه تحصيلات مقدماتي را در اصفهان انجام دادند، به عتبات رفتند و درجه ي اجتهادشان را در نجف از مرحوم «حاج ميرزا حسن شيرازي» كه از بزرگ ترين فقها و مراجع تقليد وقت بودند؛ گرفتند و به اصفهان آمدند. مرحوم مدرس در اصفهان كارهاي بسيار مهمي انجام داده است كه يكي از مهم ترين آنها جلوگيري از تخريب ابنيه و آثار باستاني صفويه توسط ظل السلطان، پسر ناصرالدين شاه است. مرحوم مدرس به اتفاق مرحوم «حاج آقاي ملاي اصفهاني» (برادر حاج آقا جمال و آقا نجفي) قيام كرد و پس از اينكه ظل السلطان چند بنا را تخريب كرد، با قاطعيت مانع تخريب اين ابنيه شد. نسل جوان ما بايد بداند اگر عالي قاپو و بسياري از بناهاي تاريخي به جا مانده از عصر صفوي در اصفهان باقي مانده است ؛ به واسطه ي اقداماتي است كه مرحوم مدرس انجام داده است و اگر مدرس نبود الان هيچ كدام از اين بناها هم نبود.
بعدها كه بحث تنظيم متمم قانون اساسي مطرح مي شود، مرحوم مدرس از طرف تمام مراجع تقليد به عنوان مجتهد طراز اول به مجلس دوم مي آيد و در شوراي پنج نفره علما شركت مي كند. مي دانيد كه روس ها در آن وقت نفوذ زيادي در ايران داشتند و در رشت و مازندران و آذربايجان، قواي خود را پياده كرده بودند. از طرفي بر اساس «قانون مونروئه»، آمريكايي ها حق نداشتند در مسايل داخلي هيچ كشوري نفوذ و دخالت كنند، مگر اينكه در قاره آمريكا باشد؛ به همين دليل براي اصلاح وضعيت وخيم دارايي و براي اصلاح نظام دريافت ماليات كشور قرار شد مستر شوستر آمريكايي و براي تأسيس ژاندارمري كشور، كلنل يالمالسون سوئدي استخدام شوند.
متنفذان و كله گنده ها كه نمي خواستند زير بار پرداخت ماليات بروند، به پرچم روسيه و انگليس پناه بردند و گفتند، «ما تبعه روس يا انگليسيم» و به اين ترتيب ماليات نمي دادند! همين قضيه در مورد «علاء الدوله » اتفاق افتادكه حاضر به پرداخت ماليات هاي عقب افتاده نمي شد و بهانه اي به دست روس ها داد كه به دولت ايران فشار بياورند تا اولا شوستر را در ظرف 24 ساعت از ايران اخراج كند و ثانيا دولت ايران حق ندارد از اين پس بدون موافقت روسيه، مستشار خارجي استخدام كند وگرنه قواي روس از رشت وارد تهران مي شوند و پايتخت را اشغال مي كنند! جالب اينكه در پي اصلاحات مالي شوستر، محصلان دارالفنون، نويسندگان و شاعران و حتي زنان به خيابان ها ريختند و خواستار ابقاي وي و دريافت ماليات از كله گنده ها شدند.
ناصر الملك و هيئت دولت، تصميم گيري را به مجلس احاله مي دهند به اين اميد كه همه به عزل شوستر رأي مي دهند. نظري پيدا نكردند؛ انگار روي صندلي ها مرده بودند. تنها كسي كه شجاعانه قد راست مي كند اين روحاني عاليمقام، يعني مدرس است كه مخالفت مي كند و در نتيجه صلابت سخن وي، يازده نفر بيشتر به اولتيماتوم رأي نمي دهند. مرحوم مدرس در نطق خود در مجلس مي گويد، «شايد مشيت خداوند بر اين امر قرار گرفته باشد كه آزادي و استقلال ما به زور از ما سلب شود، ولي سزاوار نيست كه ما خودمان به امضاي خود، آن را از دست بدهيم.» بعدها به دنبال اين نطق، ناصرالملك، مجلس دوم را منحل مي كند و اولتيماتوم روسيه را مي پذيرد و شوستر از ايران مي رود و اين اولين قدمي بودكه شخصيت ممتاز و شجاعت خارق العاده اين مرد را نسبت به ساير نمايندگان معلوم مي كند.

پس در حقيقت انحلال مجلس دوم در پي مخالفت مدرس با اولتيماتوم و رأي منفي نمايندگان به آن بود؟
 

بله، پس از آن هم مي دانيدكه جنگ جهاني اول شروع شد. مسئله ي مهاجرت و... كه در نتيجه ما تا تشكيل مجلس سوم، براي شش سال پارلمان نداشتيم.

يكي از نكات مبهم زندگي شهيد مدرس، مسئله مهاجرت به عثماني است كه هنوز تحليل دقيقي از انگيزه هاي آن صورت نگرفته است.
 

اصلا مبهم نيست. اتفاقا اينجا هم مرحوم مدرس نقش بسيار زيبايي را با مهاجرت و تشكيل دولت در عثماني بازي مي كند كه الگويي براي سياستمداران بزرگ وقت جهان باشد. مهاجرت عده زيادي از وكلاي مجلس، افسران ژاندارمري و قزاق، عشاير، تجار و نويسندگان به زعامت مرحوم مدرس به كرمانشاه در زماني صورت گرفت كه جنگ شروع شده بود و روس و انگليس، ايران را به شدت تحت فشار قرار داده بودند كه با آلمان و عثماني وارد جنگ شود. از طرفي در پي قرارداد 1907 تقسيم ايران به دو منطقه تحت نفوذ روس وانگليس، تجزيه افغانستان از ايران، انتزاع گرجستان، قفقاز و آذربايجان و تركستان از ايران و اخراج شوستر، مردم را به شدت از روس و انگليس منزجر كرده بود. از طرفي با عثماني، همكيشي وجود داشت و آلماني هاي هم تا آن موقع جز خدمت به ايراني ها كاري نكرده بودند و همين امر باعث شد كه مستوفي الممالك اعلان بي طرفي كند و دولت در تبعيد و غير رسمي هم در كرمانشاه توسط افرادي كه ذكر كردم، تشكيل شود. فايده اين كار اين بود كه اگر متفقين پيروز مي شدند، مستوفي الممالك مي گفت كه من بي طرف بودم و دولت مهاجرت، غير رسمي و غير قانوني بوده است و اگر متحدين پيروز مي شدند، همه مي دانستند كه تمام آزاديخواهان، نمايندگان مجلس، علما و مردم از دولت مهاجر حمايت مي كنند و اين سياست مدرس، در جنگ جهاني دوم الگوي كساني چون مارشال دوگل و مارشال پتن شد.

انگيزه مخالفت شهيد مدرس با قرارداد وثوق الدوله چه بود؟
 

اين قرار داد در نهم اوت 1919 بين وثوق الدوله و سرپرسي كاكس، وزير مختار انگليس، به امضا رسيد كه پنج بند داشت و دو بند هم به زبان فرانسه و محرمانه بود كه وثوق الدوله آنها را هم امضا كرد. اگر متن اين قراراداد را كه در كتاب «مدرس : قهرمان آزادي « آورده ام، مطالعه كرده باشيد؛ مي دانيدكه اين قرارداد در حقيقت استقلال ايران را از بين مي برد. مملكتي كه دارايي و ارتشش در دست انگليسي ها باشد ديگر چه استقلالي دارد؟ بر سر اين قرار داد، «كلنل فضل الله خان عاقدلي » يكي از افسران كه در كميسيون ميكس يا مختلط افسران انگليسي و ايراني شركت داشته، بر اثر اهانت هاي انگليسي ها و از دست رفتن استقلال ارتش ايران خودكشي مي كند. مرحوم مدرس هم از اولين ساعات انتشار قرارداد با آن مخالفت و شبنامه هايي را منتشر مي كند. عده اي از رجال كه با آن قرارداد مخالف بودند؛ در تهران حبس و يا مثل محتشم السلطنه به كاشان تبعيد مي شوند. خلاصه مخالفان منكوب مي شوند ؛ اما مدرس به مخالفت هايش ادامه مي دهد. سرپرسي كاكس در تلگرافي محرمانه به لرد كرزن مي نويسد، «شديدترين مخالفان اين قرارداد شخص مدرس و امام جمعه خوي هستند كه تمام ملت را نسبت به آن بدبين كرده اند.» خيلي از ساده انديش ها به مدرس مي گفتند كه اين قرارداد، اول از همه استقلال ايران را به رسميت شناخته است و ايشان «اعلي الله مقامه» مي گويد، «من در همينش حرف دارم، چون اگر چيزي نبود كه اين عبارات را نمي آوردند!»
كار به جايي مي رسد كه وثوق الدوله، واسطه اي پيش مرحوم مدرس مي فرستد؛ اما اين مرد تيزهوش مي گويد، «به وثوق الدوله بگو تومرد متهور و جسور هستي. اگر جسارت نداشتي كه چنين خيانتي نمي كردي. به او بگو من كار خودم را مي كنم و تو هم كار خودت را بكن؛ لكن من موفق مي شوم و تو ضرر مي كني و براي هميشه منفور مردم خواهي بود.» در هر صورت اين قرارداد به خاطر مخالفت هاي مدرس صورت عملي به خودش نگرفت ؛ اما انگليسي ها كه نتوانستند اين ماده تلخ را به خورد ملت بدهند؛ بعدها با كودتاي سوم اسفند اين را به صورت يك كپسول به خورد ايران دادند؛ به طوري كه مستر نورمان انگليسي به نايب السلطنه هندوستان و لرد كرزن مي نويسد كه رضاخان همه اهداف قرارداد 1919 را براي ما تأمين مي كند. با اين تفاوت كه ما براي آن كارها بايد به ايراني ها پول مي داديم ؛ اما رضاخان با پول ملت خودش آن كارها را مي كند و راضي نيست كوچك ترين قدمي هم عليه ما بردارد.

به نظر شما علت مخالفت شهيد مدرس با جمهوري رضاخاني چيست؟
 

مرحوم مدرس ابدا با اصل «جمهوريت» مخالفتي نداشت و حتي در نطق هاي او به مواردي بر مي خوريم كه از «جمهوريت» دفاع هم كرده است. او مي گفت، «من با جمهوري مخالف نيستم. با جمهوري اي كه انگليسي ها مي خواهند به ايران تحميل كنند، مخالفم. با آن جمهوري اي كه در رأس آن رضاخان قرار داشته باشد، مخالفم. با آن جمهوري اي كه رئيس آن را به جاي اينكه مردم انتخاب كنند، ژنرال آيرون سايد انتخاب كند، مخالفم.» از طرف ديگر مي دانيد كه طرح جمهوريت آن موقع توسط مجلس انتخاب مي شد، آن هم مجلسي كه وكيل آن خودش داد مي زد، «من نماينده چهار هزار نيزه هستم!» و همه را رضاخان انتخاب كرده بود. من همه اينها را در كتاب «احمد شاه» خود مفصلا توضيح داده ام.

يكي از كساني كه از شهيد ميرزا كوچك خان جنگلي حمايت هاي جدي كرده، شهيدمدرس است. در اين باره هم توضيح بدهيد.
 

مرحوم ميرزا كوچك خان يك مرد مسلمان بود كه قبلا طلبه بود و در گيلان و قم تحصيل فقه و اصول كرده بود. وقتي قرارداد 1919 بسته شد، مرحوم ميرزا كوچك خان عمامه و لباسش را كند و مسلحانه عليه قرارداد قيام كرد. مرحوم مدرس هم به همين دو دليل از ميرزا كوچك خان پشتيباني مي كند كه اولا مسلمان متديني بود و ثانيا در مقابل قرارداد وثوق الدوله قيام كرد و در اين زمينه با مرحوم مدرس همفكري داشت؛ به خصوص كه بعد هم كابينه سردار سپه مي آيد و با رضاخان هم مخالفت مي كند.

ريشه هاي مخالفت و مبارزات آيت الله مدرس با رضاخان چه بود؟
 

علت اصلي اين بود كه سردار سپه و رضاخان را از انگليسي ها روي كار آوردند و مدرس با اين مخالف بود. مرحوم مدرس مردي بسيار باهوش و فوق العاده تيزبين بود و تنها كسي بود كه از ميان مجتهدان و علما با رضاخان مخالفت كرد. به خاطر مخالفت هايش با كودتا بود كه فورا او را گرفتند و به قزوين تبعيدش كردند و بعدهم كه آزاد شد با كساني كه در كابينه ي كودتا شركت كرده بودند، وزير بودند يا سمت هاي ديگري داشتند؛ مخالفت كرد. او حتي با اعتبارنامه ملك الشعراي بهار هم مخالفت مي كند. با اينكه اين دو به اصطلاح دشمن خوني هم بودند؛ اما ملك الشعراي بهار مي گويد، «پس از حمله ي مغول به بعد شخصي به اين عظمت، بزرگي، پاكي، درستي، نطاقي و... به دنيا نيامده است.» اينجاست كه اين مثل عربي مصداق پيدا مي كند كه :« الفضل ما شهد به الاعداء». همين را ملك الشعرا در مقدمه اي بر «كتاب زرد.» مدرس نوشته و به شخصيت بي نظير او اشاره كرده است. خيلي به مرحوم مدرس در باغ سبز نشان داد، زيرا از او خيلي مي ترسيد؛ اما مدرس ذره اي در مقابل او كوتاه نيامد. به عقيده من مرحوم مدرس اگر كه ذات الريه مي كند، رضاخان به دكتر اميراعلم و بعضي از اطباي ديگر فشار مي آورد كه مدرس را معالجه كنند؛ ولي وقتي معالجه مي شود به رضاخان پيام مي دهد كه، «من با تو كه دست نشانده انگليسي ها هستي، با همان رويه مخالفت مي كنم» و مخالفت خودش را ادامه مي دهد.

فقط در قالب مبارزات سياسي در مجلس؟
 

نه. از هر راهي كه صلاح مي داند، مخالفت مي كند. مرحوم مدرس در آن زمان نايب التوليه مدرسه عالي سپهسالار بود و درس هم مي گفت. يك بار در درس خود به «باب مزدحم» مي رسد يعني اگر كسي در ازدحام كشته شد، خونش هدر رفته است و پول خونش و ديه اش را بايد حاكم شرع بدهد. آن وقت مثال زده و گفته بود، «مثلا اگر در روز دوم ماه حمل 1303 كه رضاخان آمد در بهارستان و مردم را مورد ضرب و شتم قرار داد، مردم هم به سويش آجر پراندند ؛ اگر كشته مي شد، خونش هدر بود و ديه اش با حاكم شرع!» خوب پاي درسش كارآگاهان (مأموران مخفي) هم بوده اند و گزارش مي دهند كه مدرس به نوعي وكيل مجلس بوده و مصونيت داشته، نمي توانستند دستگيرش كنند؛‌ به همين دليل پشت كوچه مسجد سپهسالار به او سوء قصد مي كنند. منتها او در سوء قصد هم ماهرانه عمل مي كند. همين كه تيراندازي شروع مي شود، فورا دولا مي شود و دستهايش را از داخل عبا بالا مي آورد و آنها كه از دور تيراندازي مي كردند، خيال مي كنند كه عبا را روي سرش كشيده و پس از چند تير فرار مي كنند، در حالي كه تمام تيرها به دو دست مرحوم مدرس خورد واو با زرنگي جان سالم به در برد و نجات پيدا كرد. البته فورا او را به بيمارستان نظميه مي برند؛ اما مردم به همراه امام جمعه خويي مي ريزند و تختخوابش را به بيمارستان احمديه (همين بيمارستان سيناي فعلي) مي آورند و دكتر محمد خان خلعتبري از اقوام سپهسالار او را جراحي مي كند و از دست دكترهاي شهرباني كه قصد به شهادت رساندن مدرس را داشتند ؛ نجاتش مي دهد.
پس از اين ماجرا، رضاخان يك شكست ديگر از مرحوم مدرس مي خورد كه مي رود به قم و پيش علما شكايت مي كند و بعد كسي را به عنوان واسطه پيش مرحوم مدرس مي فرستد. آن واسطه مي گويد،«آقا حالا اين آمده، تسليم هم شده. شما ديگر ولش كنيد.» مرحوم مدرس مي گويد، «سگ هر چقدر هم خوب باشد، وقتي پاي صاحبخانه را گرفت، ديگر بايد بيرونش كرد. رضاخان هم آن روز در جلوي مجلس مردم را زده، مجروح كرده، آدم كشته، ديوار را خراب كرده و چند نفر زير آوار رفته اند. اين ديگر نبايد بماند. چون آن مردم، صاحبخانه هاي آن سگ محسوب مي شدند.»

در خلال صحبت هايتان به «كتاب زرد» اشاره كرديد. چرا اين كتاب كه معروفترين مكتوب شهيد مدرس است، تاكنون منتشر نشده است ؟
 

مرحوم مدرس دو سه دفعه در مجلس به اين «كتاب زرد» اشاره كرد و گفت كه اين كتابي است كه پس از مرگ من منتشر مي شود. در زمان حياتش نبود. پيش از شهادتش ظاهرا به افسري كه در زندان محافظش بوده گفته كه اين كتاب را به كي و چي بدهيد. اخيرا گويا پيدا شده است. دكتر مدرسي از من خواستند كه مقدمه اي بر اين كتاب بنويسم كه نوشتم و در حقيقت اين مقدمه حاشيه اي است بر مقدمه ابن خلدون كه اين مقدمه و صفحاتي از اين كتاب در مجله «ياد» نشريه بنياد تاريخ چاپ شده است؛ اما بقيه اش ظاهرا به دليل اينكه مرحوم مدرس «اعلي الله مقامه» اسامي عده اي از روحاني نماياني را كه موافق قرارداد 1919 بوده اند؛ ذكر كرده، امكان انتشار پيدا نكرده است.

پس الان اين كتاب موجود است؟
 

بله، دست آقايان مدرسي است.

با توجه به شناختي كه جنابعالي از شهيد مدرس داريد؛ علت اصلي آزادگي و شجاعت مدرس را در اظهار مخالفت هاي علني و صريح در چه مي دانيد؟
 

مرحوم مدرس فردي كاملا بي طمع و بي نظر[به مسايل مادي] بود و به تمام معني مستغني الطبع بود. اين صفات باعث شده بود كه هيچ نقطه ضعفي نداشته باشد. كسي كه تمام زندگي اش يك زيلوي ساده، يك قوري و دو استكان گلي چاي و چيزهايي در همين حد است، چيزي ندارد كه براي از دست دادانش بترسد؛ به همين خاطر وقتي صحبت مي كرد اعلا دشمنانش كه طرفداران سردار سپه بودند؛ جرئت اينكه وسط نطقش حرفي بزنند نداشتند. اينكه تلويزيون نشان مي دهند كه وسط نطقش يكي بلند مي شده و مخالفت مي كرده، ابدا اين طور نيست. اين تاريخ. بگرديد يك نمونه پيدا كنيد. مردم واقعا و از صميم دل به او علاقه داشتند. او با كياست از تمام مسايل سياسي مطلع بود. در مسايل فقهي هم مجتهد مسلم بود. حقوق مجلس راهم نمي گرفت. حقوق ماهي 20 تومان مجلس را 200 تومان كرده بودند، اما او 20 تومان بيشتر نمي گرفت. مي گفت خرجم همين قدر است. لباسش كرباس بود. اتاقش بسيار ساده و محقر بود كه نصفش با زيلو فرش بود و يك رختخواب داشت كه به همان تكيه مي داد. يك كلك (منقل گلي) هم بوده كه تويش زغال براي قليان و گرم كردن چايي بود. اگر كسي پيشش مي رفت، فقط با چايي پذيرايي مي كرد و اگر رضاخان مي رفت به او مي گفت يك چايي براي خودت بريز. به هيچ كدام از رجال هم تواضع و توجه زياد نمي كرد. چنين كسي براي چه بايد بترسد يا حق را نگويد؟ چنين كسي آزاده عصر است.
به همين خاطر در دوره چهارم وكيل اول مردم در مجلس شد. در دوره دوم به عنوان يكي از پنج نفر مجتهد طراز اول به مجلس رفت تا متمم قانون اساسي را بنويسد. بعد مردم وكيلش كردند و اين اصل را كه پنج نفر از علما در مجلس باشند، كنار گذاشتند و گفتند همين كه مدرس به مجلس برود كافي است!

آقاي مكي آيا همه نطق هاي شهيد مدرس جمع آوري و چاپ شده است ؟
 

تا چند سال پيش نه. بسياري را من جمع آوري كردم. بقيه راهم دكتر مدرسي، نوه مرحوم مدرس در كتابي كه اخيرا چاپ كرده اند، آورده اند. فكر نمي كنم نطق منتشر نشده اي داشته باشند.

يكي از نكات مهم در مواضع شهيد مدرس، تأكيد ايشان بر اتحاد اسلامي است.در اين مورد توضيح بفرماييد.
 

ايشان در نطق هايشان، در ملاقات هايشان با سران عثماني و... روي اين مسئله تأكيد داشتند و مي فرمودند كه اين لغات عرب و عجم را دور بيندازيد. يك نطق بسيار مهم در مورد «مليت و قوميت » دارند. همچنين در موقعي كه قبور ائمه بقيع توسط وهابي ها تخريب شد، به رئيس الوزرا فشار شديد آوردند كه بايد عكس العمل شديد نشان بدهد. البته تأكيد مي كنند كه اتحاداسلامي بايد به دل باشد نه به ظاهر و لباس. حتي مي گويند اگر به مملكت اسلام حمله بشود، چه از جانب عرب، چه كلاه شاپور[ غرب]، همه ي مسلمانان وظيفه دارند كه با قدرت جلوي آنها بايستند.

سياست موازنه ي منفي شهيد مدرس چه شباهت هايي با شعار «نه شرقي نه غربي» ما داشت؟
 

مرحوم مدرس «اعلي الله مقامه» مي گفت، «ايراني بايد روي پاي خودش بايستد. نه به شمال نه به جنوب و نه به هيچ كشوري تمايل نداشته باشد. نه بايد به انگليسي ها باج داد نه به روس ها و نه حتي به آمريكايي ها».

سياست شهيد مدرس و دكتر مصدق چه شباهت ها و چه تفاوت هايي باهم داشت؟
 

شباهتش فقط اين بود كه دكتر مصدق جزو فراكسيون اقليت مرحوم مدرس بود. اختلافاتشان را هم من در كتاب «مصدق و نطق هاي تاريخي او» آورده ام. به طور مثال دكتر مصدق با ساخت و گسترش راه آهن مخالفت مي كرد، در حالي كه مرحوم مدرس اين كار را تشويق مي كرد. يكي هم راجع به اختيارات داور بود كه با هم اختلاف داشتند. يكي ديگر از موارد اشتباه دكتر مصدق اين بود كه درست پس از سوء قصدي كه عوامل رضاخان به مرحوم مدرس كردند و وكلا پافشاري مي كردند كه مستوفي الممالك استعفا كند، دكتر مصدق از امنيت تهران تعريف و در حقيقت نسبت به سوء قصد به جان مرحوم مدرس بي اعتنايي مي كند.

در مورد مخالفت با رضاخان اشتراك نظر نداشتند؟
 

نه. اتفاقا وقتي مرحوم مدرس در مخالفت با رضاخان نطق كرد و از دست «تدين» سيلي خورد و سپس رضاخان قهر كرد و به بومهن رفت، دكتر مصدق به همراه سليمان ميرزا اسكندري و مشيرالدوله و چند نفر ديگر به بومهن مي روند و با خواهش و التماس از رضاخان مي خواهند كه به تهران برگردد!

با تشكر از شما كه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد.
 

منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره 25