طلبه اي از سبزوار
طلبه اي از سبزوار
طلبه اي از سبزوار
يک آيه يک داستان
سوره لقمان- آيه 18
آفتاب با درخشندگي تمام در آسمان خودنمايي مي کرد. هوا گرم و طاقت فرسا بود ولي جمعيتي که در ميدان بزرگ شهر جمع شده بودند؛ چنان مجذوب مباحثه کشيشان مسيحي و عالمان مسلمان بودند که گرماي هوا را به کلي فراموش کرده بودند. از مدت ها قبل، علماي مذهبي اصفهان تصميم گرفته بودند که با دلايل خودشان در ميدان شهر و در حضور مردم، ادعاهايشان را به اثبات برسانند. ساعت ها بود که مردم نشسته و ايستاده، دور علماي مسيحي و مسلمان حلقه زده بودند و با اشتياق تمام به مباحث آنها گوش مي دادند. عاقبت، بحث به جايي رسيد که کشيش ها نتوانستند جواب هاي منطقي به سؤالات علماي مسلمان بدهند. همه منتظر بودند که کشيش ها به ضعف خودشان اقرار کنند، ولي در عوض بزرگ کشيشان ايستاد و دست هايش را بالا برد. همه ساکت شدند. کشيش نگاهي به جمعيت انبوه انداخت و با لبخندي مرموز به علماي مسلمان گفت:« من سؤالي مي کنم. اگر شما به پرسشم جواب داديد، اعتراف مي کنم که تمام ادعاهاي شما درست است ولي اگر شما نتوانستيد به سؤالم جواب دهيد، بايد به ضعف خودتان اقرار کنيد. چون اگر ادعاهاي شما درست باشد، بايد بتوانيد به پرسش من پاسخ دهيد.»
علماي مسلمان، نگاهي به يکديگر کردند و نماينده آنها گفت:« نمي توانيم بدون شنيدن سؤال: شرط تو را بپذيريم ولي، حاضريم که سؤالت را بشنويم. انشاء ا... که جوابش را هم مثل باقي پرسش هايتان خواهيم داد.»
کشيش با صداي بلند گفت:« خيلي خوب! بگوييد فلسفه ده بز، بيست الاغ، سي اسب، چهل گاو، شصت شتر و هفتاد بگير و ببند چيست؟»
با شنيدن پرسش کشيش، همهمه اي در جمعيت افتاد. کشيش با تمسخر به علما نگاه کرد و گفت:« خوب! من منتظر جواب شما هستم. شما که اينقدر ادعاي برتري دين خود را داريد، نمي توانيد جواب اين سؤال را ندانيد. مگر اينکه...! خيلي خوب! ما منتظر جواب شما هستيم. هر چقدر خواستيد با هم مشورت کنيد. ما با صبوري منتظر مي مانيم.» بعد کنار کشيشان ديگر نشست و آهسته گفت:« نگران نباشيد! چنان سؤالي از آنها پرسيدم که اگر تا صبح هم فکر کنند، نمي توانند جوابش را بدهند.»
کشيش جواني با اضطراب گفت:« نکند پرسش شما جوابي نداشته باشد!»
کشيش اعظم گفت:« اتفاقاً جواب خوبي هم دارد.»
کشيش ديگري پرسيد:« پس اگر اينطور است؛ آنها هم جوابش را پيدا مي کنند.»
کشيش اعظم دستش را روي شانه او گذاشت و گفت:« نگران نباش! اول اينکه جواب اين پرسش را کسي نمي تواند بدهد. چون يکي از دوستان دانشمند من، اين معما را در يکي از کتب قديمي که آنها به زبانش آشنايي ندارند، خوانده بود. دوم اينکه اگر کسي هم بتواند پاسخ بدهد؛ اين جا و در بين نمايندگان مسلمان نيست. به چهره هايشان نگاه کن! ببين چطور مضطرب و نگران هستند!»
کشيش حق داشت. نمايندگان مسلمان با نگراني با يکديگر تبادل نظر مي کردند مي کوشيدند پاسخ مناسبي براي پرسش کشيش پيدا کنند. ولي هرچه فکر مي کردند، به نتيجه نمي رسيدند. به خصوص که نگاه هاي منتظر و نگران مردم، با نااميدي به آنها دوخته شده بود. اما زمان همينطور مي گذشت و کسي بلند نمي شد تا پاسخ دهد. کشيش اعظم مدتي صبر کرد و بعد با فخر و غرور از جايش برخاست و با صداي بلند گفت:« خوب! مثل اينکه توانايي جواب دادن نداريد. البته اگر بخواهيد باز هم صبر مي کنيم ولي فکر مي کنم که خودتان به اين نتيجه رسيده ايد که با صبر کردن هم نمي توانيد به جواب برسيد و بهتر است هرچه زودتر به شکست در مقابل ما اعتراف کنيد. من پيشنهاد مي کنم که...» هنوز حرف کشيش تمام نشده بود که صدايي از بين جمعيت بلند شد. صدايي که مي گفت:« من حاضرم جواب سؤال شما را بدهم.» همه سرها به طرف صدا برگشت. صداي طلبه جواني بود که از بين جمعيت راه مي گشود و جلو مي آمد. کشيش اعظم با تمسخر به طلبه جوان نگاه کرد و گفت:« تو مي خواهي جواب مرا بدهي؛ پسرجان؟» طلبه کمي جلوتر آمد و با تواضع گفت:« بله. البته اگر بزرگان من اجازه دهند.»
نماينده علماي مسلمان، با نگراني نگاهي به طلبه جوان انداخت و بعد از مشورتي کوتاه با اطرافيانش گفت:« ميدان علم و دانش، ربطي به سن و سال ندارد. به خصوص که ايشان دروس مذهبي هم مي خوانند.»
بعد هم رو به طلبه جوان کرد و گفت:« پسرم! اگر بتواني پاسخ اين پرسش را بدهي، همه ما را خوشحال کرده اي ولي اگر هم پاسخت غلط باشد، مهم نيست. همين که درباره آن فکر کرده اي، مهم است.»
طلبه در ميدان ايستاد و خطاب به کشيش اعظم گفت:« اول اينکه سؤال شما ربطي به مسائل مذهبي ندارد و يک معماي فلسفي است. و اگر ما نمي توانستيم جواب اين معما را بدهيم، دليل حقانيت شما نبود. از شما انتظار نمي رفت که چنين اشتباهي بکنيد.»
کشيش با ناراحتي گفت:« منظورت چيست؟ تو اول جواب پرسش مرا بده و بعد بگو که مربوط به مسائل ديني نيست.»
طلبه لبخندي زد و گفت:« چشم.» بعد نفس بلندي کشيد و ادامه داد:« پرسش شما کنايه از حالت عمر انسان است. از کودکي تا پيري. چون انسان در هر مرحله از عمر؛ متناسب با سن و کيفيت زندگي، حالات مختلفي دارد. به طور کلي پس از گذراندن دوران خردسالي، از پنج سالگي تا پانزده سالگي، يعني در مرحله نخستي که از آن به عنوان ده بز نام برديد، انسان بازيگوش است و در حال جست و خيز و کارهاي کودکانه است. اوج اين دوره در ده سالگي است و تا پانزده سالگي کم کم از بين مي رود و انسان وارد مرحله اي مي شود که بيش تر به مسائل جسماني توجه دارد و چندان دنبال انديشه و تفکر نيست. اوج آن هم در بيست سالگي است. به همين جهت در اين مرحله رفتار انسان را به الاغ تشبيه کرده اند. پس از اين مرحله، انسان کم کم به تفکر و انديشه روي مي آورد و وارد دوره اي مي شود که تيزهوشي و چالاکي را با هم دارد. اوج اين دوره هم سي سالگي است. دوره اي که انسان چون اسب، هم چابک است و هم تيزهوش. با گذر از اين مرحله، دوره اي از زندگي شروع مي شود که انسان به وقار مي رسد. طوري که حتي راه رفتنش با وقار مي شود. به همين جهت در اين دوره که اوجش در چهل سالگي است، رفتار انسان را به گاو تشبيه کرده اند. اين دوره هم کم کم مي گذرد و انسان وارد مرحله اي مي شود که صبر و طاقتش در مقابل مشکلات بيش تر مي شود و به همين دليل در اين مرحله که اوجش در شصت سالگي است، رفتار انسان را با شتر مقايسه کرده اند. بعد از اين مرحله انسان که خودش را از پا افتاده و وابسته به ديگران مي بيند، علاقه به جمع کردن ثروت براي دوران ناتواني پيدا مي کند. ثروتي که چون براي اطمينان از آينده و روز مبادا است، فقط جمع مي شود و کم تر خرج مي شود. به همين جهت اين دوره را، دوره بگير و ببند مي گويند. البته هرکس مي تواند با اراده و تلاش، مانند بزرگان، اين دوران ها را به بهترين حالت طي کند. ولي اين مراحل درباره اکثر مردم صدق مي کند. خوب! اين جواب معماي شما بود.»
با پايان يافتن سخنان طلبه جوان، همهمه و شادي مردم بلند شد. کشيش اعظم با تحسين به طلبه نگاه کرد و گفت:« اقرار مي کنم که درست جواب دادي!»
همه با خوشحالي طلبه جوان را دوره کردند و خواستند نام و نشان او را بدانند ولي او با تواضع از همه تشکر کرد و بلافاصله رفت. يک طلبه نوجوان اصفهاني که ناظر اين صحنه بود، به دوستش گفت:« من او را مي شناسم. او هم مثل من به مدرسه علميه مي رود. نامش را نمي دانم چون چند سال از من جلوتر است. فقط شنيده ام که از اهالي سبزوار است و خيلي کوشا و ساکت است.»
دوستش گفت:« هرچقدر هم اهل مطالعه باشد نمي توانسته کتب قديمي فلاسفه را خوانده باشد. پس حتماً از کسي شنيده است.»
چند سال بعد، طلبه اصفهاني که حالا جوان برازنده اي شده بود، براي ديدن دوستي به مدرسه علميه کرمان رفت، و در آنجا مرد ميانسالي را ديد که مشغول جارو کردن حياط مدرسه است. قيافه مرد خيلي برايش آشنا بود. وقتي مرد کمر راست کرد تا خستگي در کند، يکدفعه او را شناخت. همان طلبه محجوب ساليان دور بود که معماي مسيحيان را حل کرد. با تأسف سرش را تکان داد و با خودش گفت:« بنده خدا! بعد از اين همه سال درس خواندن، هنوز به جايي نرسيده! دوستم حق داشت که مي گفت جواب معماي مسيحيان را از کسي شنيده است. حتماً استعداد نداشته و مجبور شده که درس را رها کند و الان شغلش جاروکشي و نظافت است.» بعد به طرف او رفت و گفت:« خسته نباشي!»
مرد با تواضع جواب سلام او را داد و جارويش را در آب حوض خيس کرد و به جارو کردن حياط ادامه داد. طلبه اصفهاني به طرف دوستش که در ايوان مدرسه نشسته بود رفت و با گرمي مشغول حال و احوال شد. مدتي که گذشت، طلبه اصفهاني که نمي خواست آبروي مرد را ببرد؛ با احتياط از دوستش پرسيد:« چند سال است که اين مرد در مدرسه شما کار مي کند؟»
دوستش گفت:« چند ماه بيش تر نيست که آمده است. يک حجره کوچک ته حياط به او داده اند. اگر مشغول آب و جارو نباشد، توي حجره اش مي ماند و بيرون نمي آيد. يکبار يکي از دوستان سرزده وارد حجره اش شده و ديده دور تا دورش کتاب است و مشغول مطالعه است. اما من گفتم که اين کار از او بعيد است. حتماً به او سپرده اند که کتاب هاي کتابخانه را ترميم کند چون زياد به کتابخانه مي رود. هرچي هست، آدم متواضع و بي آزاري است.»
طلبه اصفهاني دلش براي مرد که علاقمند به علم بود ولي استعداد نداشت؛ سوخت و حرف را برگرداند و گفت:« درباره حاج ملاهادي سبزواري شنيده اي؟ مي گويند دانشمند بزرگي است. حتي دانشمندان کشورهاي اسلامي، به ديدن او مي روند. يکي دو ماه در شيراز کار دارم و بعد از آن تصميم گرفته ام که به سبزوار بروم و در کلاس هاي درس او شرکت کنم.»
کار طلبه اصفهاني سه ماه طول کشيد و بعد با کارواني که عازم مشهد بود، راهي سبزوار شد. در طول راه با چند طلبه همسفر بود که با اشتياق از دامنه معلومات حاج ملاهادي سبزواري صحبت مي کردند و با تعاريفشان، طلبه اصفهاني را بيشتر از قبل مشتاق ديدار او مي کردند. عاقبت سفر به پايان رسيد و کاروان مشهد در سبزوار توقف کرد و طلبه اصفهاني؛ همراه همسفرانش راهي مدرسه علميه سبزوار شد. آنجا به او گفتند که استاد چند روز قبل از سفر برگشته است ولي کلاس هايش را تشکيل داده است. طلبه اصفهاني همراه دوستانش به اتاق درس استاد رفت. وقتي استاد وارد شد، همه به احترام او از جاي خود برخاستند. همه به جز طلبه اصفهاني که مات و مبهوت به استاد خيره شده بود و نمي توانست آنچه را که مي ديد، باور کند. چون حاج ملاهادي سبزواري، همان مرد جاروکش مدرسه علميه کرمان بود.
شايد اگر طلبه اصفهاني براي دوستانش تعريف نمي کرد، کسي نمي فهميد که حاج ملاهادي سبزواري، چه سرگذشتي داشته است. او که هميشه چون نگيني درخشان، ميان طالبان علم و دانش مي درخشيد و آوازه اش تا سرزمين هاي دور هم رفته بود، برخلاف اکثر افرادي که در چنين جايگاهي دچار فخر و غرور مي شوند، هيچ ادعا و غروري نداشت و براي اينکه فراموش نکند که از کجا به اين جايگاه رسيده، به صورت ناشناس، خدمت طلبه هاي جوان را مي کرد. او نه فقط در علم، بلکه در انسانيت هم سرآمد روزگار خود بود.
منبع:شاهد نوجوان، شماره 65
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}