سفر عشق


 

نويسنده: محمدرضا سنگري




 
يک هفته از حرکت کاروان گذشته بود که به «حاجر» رسيدند. حاجر آب فراوان داشت و فرودگاه حاجيان بود. قافله درنگ کرد. خيمه ها افراشته شد. معلوم بود شب را در آن جا خواهد ماند. رنگي از اندوه چهره ي امام را پوشانده بود. نامه ي«مسلم» را، که در «مکه» دريافت کرده بود، مي خواند. نامه، گزارش «کوفه» بود و دعوت امام. دمي بعد، زمزمه ي «قرآن» اباعبدالله در خيمه پيچيد. آفتاب به ميانه ي آسمان رسيد که امام، «قيس بن مسهر» را طلبيد. قيس، خاضعانه و فروتنانه به خيمه آمد.
- سلام، مولاي من. سر و جانم فدايت. براي هر مأموريتي آماده ام.
- سلام بر تو باد قيس ! تو يار وفادار مايي. نامه اي مي نويسم تا به مسلم در کوفه برساني.
حسين مغموم و اندوهناک، هر از چندگاه، نامه ي مسلم را مرور مي کرد و با بدرقه ي قطره اي اشک مي بست و کنار قرآن مي گذاشت. هفدهم ذي حجه است و منزلگاه «عيون»، چشمه چشمه آب از زمين مي جوشد. «عبدالله بن مطيع»، مي رسد. او مرد بزرگ و آشناي مکه است. قافله را که مي بيند مي پرسد:«جانم فدايت پسر پيامبر، کجا مي روي ؟» امام، مکه و خطر را بازگو مي کند. عبدالله بن مطيع به صلح و پذيرش مي خواند و حسين عزيز زمزمه مي کند:«من مرگ را چز سعادت و شادکامي و زيستن با ستمگران را جز ننگ و بدنامي نمي دانم».
ازدحام مسافران لحظه به لحظه بيشتر مي شود و امام از همگان درباره ي کوفه مي پرسد. پاسخ همه همان پاسخ «بشر» و «فرزدق» است. مي گويند:«نه مي شود درون رفت و نه بيرون شد. محاصره است و بحران، خطر است و مرگ».
امام از آن جا مي گذرد. به «خزيميه» مي رسد. روز هجدهم ذي حجه است. روز عيد غدير و کدام عيد ؟ اگر پاس غدير مي داشتند، «کربلا» نمي شد. کربلا در غفلت از غدير سر برآورد. در خزيميه، شامگاهان خيمه ها برپا شد. «زينب» مي گفت:«پس از برپايي خيمه ها نماز گزاردم. هوا اندکي خنک شده بود. گرماي روز، شکسته بود. زير آسمان باز دشت، در ستاره ريز آسمان و نگاه روشن ماه، قدم مي زدم، ناگاه صدايي ميان زمين و آسمان شنيدم که مي خواند:
«چشم ها را از اشک لبريز کنيد و بر شهيدان بگرييد که گريه بر آن ها رواست. صدا مي گفت: مرگ، کاروان سالار اين جماعت است تا به وعده گاه خويش برسند».
زينب با شنيدن اين صدا، بي تابانه [موضوع را ] با حسين باز گفته بود و امام به صبرش خوانده بود و قضا و اراده ي حق را گوشزد کرده بود.
پس از يک شبانه روز اقامت در «خزيميه» کاروان رهسپار «زرود» شد. ريگزاري ميان «ثعلبيه»و خزيميه. چه گويم عزيزانم که در زرود چه گذشت. گردباد سوگ و اندوه و درد از راه رسيد. دو مسافر از حج رسيده بودند؛ «عبدالله بن سليمان» و «منذر بن مشمعل اسدي» و هنوز امام با آنان گفت و گو نکرده بود که سواري از «کوفه» رسيد. او امام را مي شناخت و از ديدارش پرهيز مي کرد. خبرهايي داشت که نمي توانست بگويد. امام صدايش زد. ناگزير برگشت.
- سلام بر فرزند عزيز پيامبر.
- سلام اي مرد کوفي، کيستي و از کدام طايفه اي ؟
- نامم «بکر» است از قبيله ي بني اسد. اجازه بده با دو هم قبيله اي خويش، عبدالله و منذر گفت و گو کنم.
- بسيارخوب، من نيز با تو گفت و گويي دارم.
بکر با عبدالله و منذر سخن گفت. صداي گريه ي عبدالله در ميان خيمه ها پيچيد. امام پرسيد:«چه شده است ؟» عبدالله با هق هق گريه گفت:«تنها با تو مي گويم، يا عبدالله».
- اما من چيزي را از ياران پنهان نمي کنم. آشکارا بگو.
عبدالله مي گريست. صداي شکسته اي دل ها را مي لرزاند. گفت:«يا اباعبدالله، مرد کوفي گفت من از کوفه بيرون نيامدم مگر اين که با چشم خودم ديدم. سرهاي «مسلم» و «هاني» را در کوچه انداخته بودند و تن هاي پاک شان را ريسمان برپا در بازار مي کشيدند. مردم مبهوت مي ديدند و چونان مجسمه اي صامت و ساکت تماشا مي کردند».
در قافله آتش افتاده بود. طوفان عزا و بلا وزيده بود. زنان شيون مي زدند. کودکان مي گريستند و تنها «عباس» و «اکبر» بودند که داغ ديدگان را تسلي مي دادند.
عباس برگشت. کودکان و زنان آرام شده بودند. کنار حسين رسيد. امام زمزمه مي کرد:«خدا مسلم را رحمت کند که به رحمت، ريحان و بهشت و رضوان خدا پيوست. آگاه باشيد که شهادت مقدر بر او، برما نيز تقدير شده است».
امام برخاست، کنار فرزندان «عقيل» - برادران مسلم - رفت و آرام گفت:«عزيزانم، مي توانيد برويد. «کوفه» مسلم ندارد. ورق برگشته است، جاي درنگ و ماندن نيست. برويد. من مي روم و تقدير الهي در انتهاي اين راه منتظر من است. حجت بر شما تمام است. برويد».
برادران مسلم، هم دل و هم صدا، گفتند:«ما نمي رويم، به خدا سوگند تو را همراهيم و تا انتقام خون مسلم را نگيريم از پاي نمي نشينيم، ما مي مانيم تا چون او عاشقانه و خونين تن بميريم». امام برخاست و به خيمه ي دختر مسلم - «حميده»- رفت.
- دخترم گريه نکن. اگر باباي تو مسلم نيست، من پدر تو هستم، خواهرانم زينب و ام کلثوم مادر تو و دختران و پسرانم، خواهران و برادران تو. شادمان باش که باباي تو در بهشت است. او به آرزوي خويش رسيده است.
حميده اندکي آرام شد، اما سخني گفت که جگر امام آتش گرفت.
- عموجان، يتيمانه مرا مي نوازي چگونه سپاست بگويم ؟ اما برادرانم «محمد» و «عبدالله» را درياب که جگرشان از غم آب مي شود.
در منزلگاه «زرود»، حادثه ي بزرگ ديگري رخ داد. چشم امام به خيمه اي شکوهمند و افراشته در دامنه ي تپه اي افتاد.
اين خيمه و بارگاه مجلل از آن کيست ؟
رفتند و خبر آوردند که خيمه ي «زهير بن قين» است. زهير، هواخواه «عثمان» بود. سر همراهي حسين نداشت.
-برويد و بگوييد حسين تو را مي طلبد. بگوييد فرزند فاطمه دعوتت مي کند تا با او هم سفر و هم راه شوي.
هنگام ظهر بود و زهير سفره گسترده بود. او بود و همسرش «دلهم»، بنت عمرو و غلامش.
دلهم بر سر زهير فرياد کشيد:«مرد! برخيز، فرزند فاطمه تو را خواسته است. برو سخنش را بشنو، نخواستي و نپذيرفتي او را هم راه مباش.
زهير برخاست. هنوز سر از خيمه بيرون نياورده بود که امام به استقبالش آمد. نگاه او با نگاه امام گره خورد و مجذوب امام شد. زهير شتابان به خيمه برگشت و به همسرش گفت:«تو رها و آزادي !»
دلهم گفت:«يا همراهم کن يا شفاعتم. من تو را برانگيختم که با حسين همراه شوي».
زهير به کاروان پيوست و قافله از زرود خيمه برچيد.
قافله به «ثعلبيه» رسيد. غروب بود؛ غروب سه شنبه بيست و دوم ذي حجه.
در اين منزلگاه ها، امام قصه ي شهادت يحيي مي گفت و شيوه ي قتل اين پيامبر و نهادن سر او را در تشت. آن گاه مي گفت:«فرجام من نيز چنين است !»
جمعه بيست و پنجم ذي حجه، قافله به «بطن العقبه» رسيد. کاروانيان اندک تر شده بودند. سيصد و پنجاه نفر بهانه ها را شتر شبانه ي خويش ساخته بودند.
سفر ساده نبود، عزيزانم ! گاه قافله ناگزير از بي راهه بود. مأموران اموي از پيش و پس کاروان را تهديد مي کردند. کم کم قافله به «اشرف» رسيد. خارزاري بزرگ که، گزنده و تيز، پاي و دامن رهگذران مي گرفت. فرمان درنگ رسيد. شب در شراف گذشت. صبح گاهان امام فرمان حرکت داد و پيش از حرکت، فرمان پر کردن مشک ها به هم راهان فرمود:«آب فراوان برداريد که ميهماناني تشنه در راه اند !»
... ناگهان صداي تکبير يکي از همراهان برخاست. همه لحظه اي ايستادند. امام پرسيد:«چرا تکبير گفتي ؟» پاسخ داد:«داريم به نخلستان نزديک مي شويم».
دست ها سايه بان چشم ها شد. از نخلستان خبري نبود. آن چه در هرم و غبار از دور ديده مي شد، سر نيزه هاي بلند و گوش اسبان بود. سپاهي بزرگ پيش آمد.
- کجا برويم ؟
يکي از همراهان رسيد. ديگري که آشنا به آن سرزمين بود، گفت: به «ذوحسم»، نزديک اقامت گاه «نعمان بن منذر».
هنوز در اين گفت و گو بودند که سپاه هزار نفري پيدا شد، به فرماندهي «حربن يزيد رياحي». خسته، تشنه، عرق کرده و از نفس افتاده.
دشمن بودند، اما عطشناک و ناتوان. امام فرمان داد:«سيرابشان کنيد». آب خنک مشک ها به نوازش حنجره هاي خشکيده رفت. فرزند کوثر دستور داد:«اسب ها را نيز سيراب کنيد». تشت هاي آب مي چرخيد و هر اسبي چند جرعه مي نوشيد.
دريغا اين همه رأفت و رحمت، کينه ها را نشست. زنگارها را از دل ها نگرفت. تنها حر بود. اندکي از ياران که جانشان مي لرزيد و محبت امام بر تار قلبشان چنگ مي زد.
نماز ظهر و عصر در «شراف» بر پا شد. حر و يارانش نيز به امام اقتدا کردند.
پس از نماز حر راه حرکت امام را بست و با عنوان مأمور و معذور خواست که کاروان راهي جز «کوفه» در پيش گيرد. زهير پيشنهاد جنگ داد و امام پاسخ داد ما آغازگر جنگ نخواهيم بود.
دوشنبه بيست و هشتم ذي حجه، کاروان در «عذيب الهجانات» است. «عمرو بن خالد صيداوي» با «جنادة بن حارث»، «مجمع» و پسرش پيدا مي شوند. راهنمايشان «طرماح بن عدي» است. به امام مي رسند. ديدار امام شادي و شوق در جانشان مي ريزد. حر قصد دستگيريشان را دارد. امام شمشير مي کشد که:«اگر مانع شوي، صلح ميان ما فرو خواهد ريخت».
امام از راه مي پرسد و طرماح مي گويد:«من راه را مي شناسم».
پيک کوفه مي رسد. «عبيد الله بن زياد» فرمان داده است که حر سخت گيري کند.
چهارشنبه اول محرم قافله تا کربلا تنها يک منزل راه دارد. کاروان در «قصر بني مقاتل» است. در نفس سربازان کوفه - همراهان حر - بوي خطر و حادثه جاري است.
در قصر بني مقاتل امام، عباس را مي خواند تا جوانان را براي برداشتن آب جمع کند. شبانگاه حرکت آغاز مي شود. در خنکاي صبح، ناگهان صدايي مي پيچد. «انا لله و انا اليه راجعون و الحمد الله».
اين صداي آشناي حسين است. او ادامه مي دهد:«عزيزانم منزل بعد کربلاست. نه مرا بيش از اين توان گفتن است و نه زمان مناسب گفتن.» دوم محرم بود که قافله به کربلا رسيد و روز سوم، چهارهزار سوار کوفه به فرماندهي «عمر سعد» به کربلا رسيدند. روزها خود را به جلو مي کشاندند تا به روز دهم برسند و در اين ميان هر روز عمرسعد سخت گيرتر مي شد. او دل به اين بسته بود که امام در تنگنا تسليم شود، اما هيهات !!
تا بالاخره شب دهم، شب عاشورا فرا رسيد؛ «ليلة القدر کربلا».
و صبح عاشورا با صداي مؤذن جوان - علي اکبر - آغاز شد. اينک سفر عاشقان به آخرين منزل خود رسيده بود. در نگاه امام غوغايي بود و در دلش خدا مي داند...
منبع:نشريه موعود نوجوان، شماره 26.