او بر آستين پيامبر خدا مي نشيند
او بر آستين پيامبر خدا مي نشيند
او بر آستين پيامبر خدا مي نشيند
نويسنده:عرفان نظر آهاري
حتي اگر بسيار نحيف و ناتواني، باز هم مي تواني درهاي ملکوت را باز کني.
حتي اگر بي نهايت کوچک و ناچيزي، باز هم مي تواني به ملکوت آسمان برسي.
حتي اگر فقط يک روز فرصت داشته باشي، باز هم مي تواني کاري بزرگ کني؛ آن قدر بزرگ که هرگز کسي فراموش نکند.
اين ها را پشه اي مي گفت که روي برگي سبز بر بلندترين شاخه ي درختي در بهشت نشسته بود.
پشه مي گفت :«آدم ها فکر مي کنند تنها آن ها مي توانند به بهشت بيايند؛ اما اشتباه مي کنند و نمي دانند که مورچه ها هم مي توانند به بهشت بيايند و نهنگ هاي غول پيکر و کلاغ هاي سياه، گوسفندها و گرگ ها هم همين طور ».
يک عصاي قديمي، يک چاقوي زنگ زده، يک قاليچه ي نخ نما هم مي تواند به بهشت بيايد. به شرط آن که خدا را در چيزي ياري کند.
پشه ها زود به دنيا مي آيند و زود از دنيا مي روند. مهلت بودنشان خيلي کم است.
من ولي دلم مي خواست در همين مهلت کوتاه با همين بال هاي نازک و کوچک، تا جاودانگي پر بزنم.
اين محال بود و من به محال ايمان داشتم.
سه روز از زندگي ام گذشته بود و من کاري نکرده بودم. دلم نمي خواست پشه اي باشم؛ مثل همه ي پشه ها.
دلم نمي خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگي شان لذت ببرم. دلم نمي خواست شب ها شبيخون بزنم و خواب را از چشم ها بگيرم. هرگز کسي را نيش نزدم و هرگز خوني را نخوردم و هرگز...
دلم مي خواست کاري بکنم، به کسي کمک کنم، جهان را بهتر کنم؛ اما همه به من مي خندند، بادهاي تند و تيز به من مي خندند.
تنها خدا بود که به من نمي خنديد. و من دعا مي کردم و تنها او را صدا مي کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت :« درود بر تو، پشه ي پرهيزگارم. مي خواهي کاري کني ؟ باشد، بيا و به پيامبرم کمک کن. نامش ابراهيم است ».
گفتم :«خدايا ! کاش مي توانستم کمکش کنم. ولي ببين چه قدر کوچکم ! زوري ندارم. اما... اما چه قدر دلم مي خواست مي توانستم روزي روي آستين پيامبرت بنشينم ».
خدا گفت :«تو مي تواني کمکش کني. تو سلحشور ظريف ملکوتي. جنگ جوي کوچک خداوند ».
و آن وقت خدا از نمرود برايم گفت و نشاني قصرش را به من داد.
من به آن جا رفتم و کوچک تر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعيف تر از آن بودم که سربازان به رويم شمشير بکشند و ناچيزتر از آن که جاسوسي آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمي کنند که پشه اي بتواند مأمور خدا باشد و دستيار پيامبر. نمرود را ديدم. بي خيال بود و سر گرم. چنان تيز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بيني اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتي بجنباند.
سه روز و سه شب يک نفس در آن حفره تاريک جنگيدم. با همه تاب و توانم، براي خدا و پيامبري که نديده بودمش.
و مي شنيدم که نمرود نعره مي زد و کمک مي خواست و مي شنيدم که بيرون همهمه بود و غوغا و مي دانستم که هيچ کس نمي تواند به او کمک کند.
و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالي داشتم و نه تني و نه نيشي و نمرود ساعت ها بود که از پاي در آمده بود.
من مرده بودم و ديدم که فرشته اي براي بردنم آمد.
فرشته مرا در دست هاي لطيفش گذاشت و گفت :« تو را به بهشت مي بريم، اي پشه ي پارسا. جنگ جوي کوچک خدا بودي، سلحشور ظريف ملکوت ».
و حالا قرن هاست که من در بهشتم و پاداشم اين است که هر وقت بخواهم مي توانم بر آستين پيامبر خدا بنشينم.
منبع:نشريه موعود نوجوان، شماره 26.
حتي اگر بي نهايت کوچک و ناچيزي، باز هم مي تواني به ملکوت آسمان برسي.
حتي اگر فقط يک روز فرصت داشته باشي، باز هم مي تواني کاري بزرگ کني؛ آن قدر بزرگ که هرگز کسي فراموش نکند.
اين ها را پشه اي مي گفت که روي برگي سبز بر بلندترين شاخه ي درختي در بهشت نشسته بود.
پشه مي گفت :«آدم ها فکر مي کنند تنها آن ها مي توانند به بهشت بيايند؛ اما اشتباه مي کنند و نمي دانند که مورچه ها هم مي توانند به بهشت بيايند و نهنگ هاي غول پيکر و کلاغ هاي سياه، گوسفندها و گرگ ها هم همين طور ».
يک عصاي قديمي، يک چاقوي زنگ زده، يک قاليچه ي نخ نما هم مي تواند به بهشت بيايد. به شرط آن که خدا را در چيزي ياري کند.
پشه ها زود به دنيا مي آيند و زود از دنيا مي روند. مهلت بودنشان خيلي کم است.
من ولي دلم مي خواست در همين مهلت کوتاه با همين بال هاي نازک و کوچک، تا جاودانگي پر بزنم.
اين محال بود و من به محال ايمان داشتم.
سه روز از زندگي ام گذشته بود و من کاري نکرده بودم. دلم نمي خواست پشه اي باشم؛ مثل همه ي پشه ها.
دلم نمي خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگي شان لذت ببرم. دلم نمي خواست شب ها شبيخون بزنم و خواب را از چشم ها بگيرم. هرگز کسي را نيش نزدم و هرگز خوني را نخوردم و هرگز...
دلم مي خواست کاري بکنم، به کسي کمک کنم، جهان را بهتر کنم؛ اما همه به من مي خندند، بادهاي تند و تيز به من مي خندند.
تنها خدا بود که به من نمي خنديد. و من دعا مي کردم و تنها او را صدا مي کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت :« درود بر تو، پشه ي پرهيزگارم. مي خواهي کاري کني ؟ باشد، بيا و به پيامبرم کمک کن. نامش ابراهيم است ».
گفتم :«خدايا ! کاش مي توانستم کمکش کنم. ولي ببين چه قدر کوچکم ! زوري ندارم. اما... اما چه قدر دلم مي خواست مي توانستم روزي روي آستين پيامبرت بنشينم ».
خدا گفت :«تو مي تواني کمکش کني. تو سلحشور ظريف ملکوتي. جنگ جوي کوچک خداوند ».
و آن وقت خدا از نمرود برايم گفت و نشاني قصرش را به من داد.
من به آن جا رفتم و کوچک تر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعيف تر از آن بودم که سربازان به رويم شمشير بکشند و ناچيزتر از آن که جاسوسي آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمي کنند که پشه اي بتواند مأمور خدا باشد و دستيار پيامبر. نمرود را ديدم. بي خيال بود و سر گرم. چنان تيز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بيني اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتي بجنباند.
سه روز و سه شب يک نفس در آن حفره تاريک جنگيدم. با همه تاب و توانم، براي خدا و پيامبري که نديده بودمش.
و مي شنيدم که نمرود نعره مي زد و کمک مي خواست و مي شنيدم که بيرون همهمه بود و غوغا و مي دانستم که هيچ کس نمي تواند به او کمک کند.
و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالي داشتم و نه تني و نه نيشي و نمرود ساعت ها بود که از پاي در آمده بود.
من مرده بودم و ديدم که فرشته اي براي بردنم آمد.
فرشته مرا در دست هاي لطيفش گذاشت و گفت :« تو را به بهشت مي بريم، اي پشه ي پارسا. جنگ جوي کوچک خدا بودي، سلحشور ظريف ملکوت ».
و حالا قرن هاست که من در بهشتم و پاداشم اين است که هر وقت بخواهم مي توانم بر آستين پيامبر خدا بنشينم.
منبع:نشريه موعود نوجوان، شماره 26.
/ج
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}