غريب آشنا


 

نويسنده: اکبر رضي زاده
منبع:راسخون



 
همه چيز از جنس سؤال است !. ... ابهام و ايهام. آنهم بدون هيچ گونه پاسخ و شرح وايضاح ! پس پاسخها چه شده اند؟!
گفت: «سلام!... عصر بخير» و نشست کنار صندلي من. خوب مگر مجبورم سلامش را جواب دهم؟.... هان!... البته که نه. من در اين موقعيت خواندن مجله، و ادامه ي داستان را بر هر چيز ديگر ترجيح مي دهم. خوب صندلي که متعلق به من نيست. هست؟... مال پارک جنگلي کنار رودخانه، نزديک مجتمع آپارتماني ماست، و پارک هم مال همه. پس دليلي نداشت که با يک جمله ي «سلام!... عصر بخير» مجوز نشستن کنار من را بخواهد ! من جاي خودم نشسته ام و او هم جاي خودش. مگر روي دوش من نشسته است؟! يا اساساً عيبي دارد که به روي يک صندلي به اين بزرگي، دو نفر بنشينند؟ حتي جاي يک نفر ديگر هم هست.
«چه غروب زيبايي است. نه سرد و نه گرم!»
خوب باشد. خودم مي دانم. احتياجي به تذکر يک نفر «غريبه» نيست. من ادامه ي مطالعه ي داستان مجله را بر جواب گفتن به او ترجيح مي دهم.
اما..... بد نيست فقط براي چند ثانيه هم که شده، چشم از مجله بپوشم و لااقل نيم نگاهي به چهره اش بيندازم... شرط ادب است. شايد آشنا باشد!... يک دوست، يا... ولش کن! اگر آشنا بود، دست کم اسم مرا مي دانست و به اسم صدايم مي کرد. در آن صورت مي شد براي چند لحظه، يا کمي بيشتر، مطالعه را به تعويق انداخت. ولي حالا چه ؟!
«همه ي نويسنده ها اين طور هستند، يا فقط شما؟!»
چي؟... نويسنده ها! پس شکي نيست که «غريبه» مرا بخوبي مي شناسد و حالا عرف و ادب ايجاب مي کند که پاسخ اين سؤالش را بدهم. اما چرا همه ي صداها از جنس سؤال است؟
اصلاً پنداري طنين صدايش برايم آشناست! ولي... راستي او چه گفت؟ و منظورش از اين سؤال چه بود؟ آيا قصد توهين به نويسنده ها را داشت؟... اگر نه، پس چه مي خواست بگويد؟ مگر نويسنده ها شاخ دارند که اين آقاي از خود راضي با اين قاطعيت سؤال مي کند:
«همه ي نويسنده ها اين طور هستند؟!»
اصلاً شيطانه مي گويد... نه بابا... ولش کن. به هيچ وجه براي من صحيح نيست. بهتر است بدون هيچ گونه بحثي از کنار او، يعني از روي اين صندلي مشرف به رودخانه برخيزم و در گوشه ي ديگري از پارک يک صندلي خالي پيدا کنم، و قضيه را به همين جا فيصله دهم! ولي... از کجا معلوم که با ترک کردن اين صندلي، صندلي خالي ديگري پيدا شود؟ از آن گذشته، گيريم در گوشه اي ديگر يک صندلي ديگر پيدا کنم، از کجا معلوم آن يکي، چشم انداز زيبا و دلنشين اين يکي را داشته باشد؟! اين جا همه چيز هست: خرده هاي طلايي رنگ خورشيد در کف رودخانه... قايقهاي کرايه اي... کلاغهاي درحال عبور از سينه کش آسمان. اصلاً صداي قار قارشان را گوش کن، مي خورد به امواج خروشان رودخانه و چند بار تکرار مي گردد و بعد زير دست و پاي قايقهاي موتوري کف رود، له مي شود.
«دست کم نويسندگان بايد مبادي آداب باشند. ولي مانده ام که همه ي آنها، اين طور برخورد مي کنند، يا فقط تو؟!»
چي شد؟ من مبادي آداب نيستم؟!...اين ديگر بدون شک يک توهين آشکار است، و من بايد با وجود اينکه صداي اين «غريبه» برايم آشناست، براي چند لحظه هم که شده چشم از مطالعه ي داستان بپوشم و دست کم نگاه خيره خيره اي به چشمانش بيندازم تا فکر نکند که : ما نگرفتيم آنچه را انداخت!...
اصلاً او در جمله اي قبلي اش مرا «شما» صدا کرد، ولي حالا «تو!». پس معلوم است که «غريبه» سخت از من دلخور شده است. اما... اما... آمدم و نگاهي غضبناک به چشمانش انداختم، خوب بعد چي؟!... شايد اين تازه بهانه اي شود که او هم رفلکسي نشان دهد، و از کجا معلوم که در آخر کار همه چيز به نفع او تمام نشود؟!
«مثل اينکه داستان جالبي است که مطالعه ي آن را بر همه چيز ترجيح مي دهي؟!
به فرض هم که اين طور باشد، باز هم اين دليل نمي شود که [سلام] کسي را بدون جواب گذاشت!...»
درست مي گويد. حق با «غريبه» است. ولي... حالا ديگر دير شده است. دقايق زيادي است که او کنار من نشسته و در صدد ايجاد تعامل بوده، اما هيچ عکس العملي از من صورت نگرفته است. مثل اين است که کسي را بعد از مدتها گرسنگي، بخواهيم با «آب يخ» سير کنيم!
پس چه کار بايد کرد؟... اي کاش از همان اول تعارفش را جواب گفته بودم.
گيريم سؤال ديگري هم مطرح کرده بود، مگر با پاسخ گفتنش چيزي را از دست مي دادم؟!
«تو آدم مغرور و کم شعوري هستي. هيچ گاه نمي خواهي خودت را باور کني؟! بهتر است هرگز خود را نويسنده نداني!»
«غريبه » با شجاعت تمام اين را گفت و با خشم از روي صندلي برخاست. ناگهان دو قايق موتوري در وسط رودخانه محکم به هم کوبيدند. صداي غرّاي برخوردشان مرا از داستان بيرون کشيد.
خورشيد گلگون رنگ ته رودخانه پاره پاره شده و هر تکه اش به گوشه اي پرتاب.
سرم بلااراده به طرف «غريبه» برگشت. ولي... چه دير!؟
حالا ديگر چندين قدم از من دور شده بود و نمي توانستم صورتش را ببينم. اما... اما انگار همه چيزش شبيه خود من است! قد نسبتاً بلندش... موهاي جو گندمي اش... طرز راه رفتنش... و حتي لباسهايش: شلوار سورمه اي رنگ خالدار... کاپشن قهوه اي سه تکه... کفشهاي مشکي واکس خورده!
کم کم دارد يادم مي آيد که قبلاً صدايش را کجا شنيده بودم: درگذشته هايي دور يا بسيار نزديک. از ميان دامنه ي کوههاي يخي. يا ...
«غريبه» هنوز به انتهاي پارک جنگلي نرسيده است. بهتر است تا دير نشده از روي صندلي برخاسته و به سمت او بروم. نه. ...نه... نمي خواهم از او عذرخواهي کنم. يعني نبايد!... فقط مي خواهم براي يکبار هم که شده صورتش را ببينم.!
ولي... ولي ديگر دير شده است. آري... خيلي دير شده است. او دارد در پشت شاخ و برگ درختها کم رنگ مي شود. انگار همين چند لحظه پيش بود که از کنار من برخاست. چقدر سريع زمان را در نورديد؟!
قايق راهنما، با پاروي دستي، دو قايق بهم خورده را کمک مي کند و هر يک دل امواج را شکافته، به طرفي مي روند.
کلاغ ها قارقار کنان، درسينه کش آسمان در حال فرارند. هيچ کس چيزي نمي گويد. پنداري همه ي راه ها به بن بست رسيده است. و همه ي صداها خاموش شده!...
«غريبه» مثل يک سايه، يا شمعي رو به باد، در انتهاي جنگل، با تندي گام بر مي دارد، و هر لحظه کوچک و کوچکتر مي شود.
اي کاش براي يک مرتبه هم که بود، چشم ازمجله کنده، و چهره اش را ديده بودم.
مرد غريبي بود. مثل خود من! همه چيزش شبيه خود من بود: قد نسبتاً بلندش... موهاي جو گندمي اش... طرز راه رفتنش... شلوار سورمه اي رنگ خالدارش... کاپشن قهوه اي سه تکه اش... کفشهاي مشکي واکس خورده اش... و از همه مهمتر: [غرورش!]
از زماني که من را ترک کرد، حتي يک مرتبه هم برنگشت پشت سرش را ببيند.
و نگاه ملتمسانه ي من را پاسخ دهد. شايد با اين حرکت مي خواست بگويد: «بخت فقط يک بار در خانه را مي زند!»
قار قار کلاغها ديگر به گوش نمي رسد. خورشيد بکلي در پشت کوهها پنهان شده و در ته رودخانه، جايش خالي است.
خانم زيبايي که به تنهايي سر نشين يک قايق موتوري بود، با اخم نگاهش را از من دريغ داشت و به پرواز موجهاي فراري زير قايق دوخت. پنداري کنترل قايق را از دست داده و لابلاي امواج به دنبال رؤيايي سبز مي گشت.
«غريبه» مثل سايه اي کم رنگ، يا شمعي رو به باد، در لابلاي درختهاي خشک جنگلي خاموش مي شود و به خاطره ها مي پيوندد!...
ديگر هيچ اثري از او نيست.
نمي دانم رؤيا بود يا کابوس!... فرشته بود يا انسان؟... ولي هر چه بود «کوه» را به ياد مي آورد!...
آه!... خداي من... يادم آمد قبلاً صدايش را کجا شنيده بودم!