آسانسور


 

نويسنده:برنارد مالامود
ترجمه: امير مهدي حقيقت




 
اليونورا دختري اومبريايي بود که زن دربان به خانواده آگوستيني معرفي کرده بود. خانواده آگوستيني در طبقه اول آپارتمان زندگي مي کردند و با اينکه مدت زيادي نبود که از شيکاگو به رم آمده بودند، دوبار با دو خدمتکار ايتاليايي تجربه ناخوشايندي را پشت سر گذاشته بودند. اليونورا کم و بيش 23 ساله بود. لاغر، با شانه هاي استخواني و خميده که آدم از ديدنش، با خجالت، ياد گوبوي گوژپشت مي افتاد اما به چشم جورج آگوستيني، اين زن خالي از جذابيت نبود و نيم رخ قشنگي داشت. از روبه رو قيافه اش البته آن قدرها جالب نبود، صورتش مثل صورت زن دربان که او هم اومبريايي بود، زيادي پهن و گرد بود، چشم هاي قهوه اي داشت و چشم چپش از چشم راستش کمي درشت تر بود و غمگين تر.
اليونورا دختري بود زبر و زرنگ که بادمپايي هاي پر سر و صداش، تندتند، روي کف سنگي آپارتمان دو خوابه مبله اين ور و آن ور مي رفت؛ خودش بي اينکه کسي چيزي به اش بگويد کارها را مي کرد و به دو تا بچه هم خوب مي رسيد. خدمتکار دوم را که مرخص کرده بودند، جورج دلش خواسته بود جوري مي شد که ديگر خدمتکار تمام وقت در خانه نداشته باشند؛ اذيت مي شد. به گريس گفته بود شايد بهتر باشد دوباره روزي سه ساعت، خدمتکار سينيورا- پيرزن صاحبخانه که در آپارتمان آن سر راهرو زندگي مي کرد- را بگيرند و ساعتي به اش پول بدهند، همان کاري که اوايل کرده بودند؛ وقتي بعد از يک ماه در به دري و خانه گردي، به اينجا آمده بودند ولي گريس با شنيدن پيشنهاد جورج، ادايي درآورده بود، انگار بخواهد موهاي قرمزش را چنگ بزند؛ جورج هم ديگر پي حرف را نگرفته بود. نه اينکه جورج نخواهد گريس خدمتکار داشته باشد، گريس قطعا کسي را لازم داشت؛اينجاديگرسوپر مارکتي در کار نبود و گريس مجبور بود از شش، هفت مغازه خريد بکند. ماشين لباسشويي هم نداشتند. کار بچه ها هم کم نبود ولي جورج راحت نبود که هميشه يک خدمتکار توي دست و پا باشد.
دوست نداشت کسي سر غذا پيشخدمتيش را بکند يا غذا خوردنش را تماشا کند. جورج چاق بود و سر اين موضوع حساسيت داشت. خوشش نمي آمد خدمتكارشان عقب بايستى تا اول وارد اتاق بشود.خوشش نمي امد که تا اسم خدمتکار را صدا مي زند، خدمتکار بگويد Commanda. علاوه بر اينها از اتاقک مخصوص خدمتکار هم خوشحال نبود؛ از اينکه اتاقکش کاسه روشويي نداشت، آب گرم نداشت و توي دستشوييش کلي خرت و پرت بهداشتي انبار شده بود. گريس که خانواده اش اساسا از خانواده جورج پولدارتر بودند، مي گفت در ايتاليا همه خدمتکار دارند و جورج هم عادت مي کند. جورج به دو تا دختر اول عادت نکرده بود ولي ديده بود که حضور اليونورا کمتر اذيتش مي کند.
از اليونورا، از خود اليونورا به عنوان يک آدم بيشتر خوشش مي آمد، دلش هم برايش مي سوخت. اليونورا جوري بود که انگار بيش از فشار روي شانه هاي خميده اش، باري روي دلش سنگيني مي کند.
حدودا يک هفته و نيم بعد از آمدن اليونورا، يک روز وقتي جورج در فاصله طولاني ناهار، از دفتر کارش در ساختمان فائو به خانه آمد، گريس گفت خدمتکار در اتاقش دارد گريه مي کند.
جورج با نگراني گفت: «سرچي؟»
«نمي دونم.»
«ازش نپرسيدي؟»
«معلومه که پرسيدم ولي تنها چيزي که حاليم شد اين بود که زندگيش غم انگيزه. اوني که زبان بلده تويي، چرا خودت ازش نمي پرسي؟
«حالا تو چرا اين قدر ناراحتي؟»
«براي اينکه راستش، احساس مي کنم احمقم که اصلا سر در نمي آرم چي شده»
«از اول بگو چي شد.»
گريس گفت: « با گريه از راهر و اومد تو. يک ساعتي مي شه. با يه سبد رخت فرستاده بودمش بالا. گفتم عوض اينکه رخت ها رو اينجا تووان بشوره، رو پشت بوم بشوره. اين جوري مجبور نمي شه رخت هاي خيس سنگين رو تا بالا بکشه روبندهاي پشت بوم پهن کنه. اگه تو لگن هاي رو پشت بوم بشوره، همون جا مي تونه پهنشون کنه. حالا هر چي. پنج دقيقه نشده بود که با گريه برگشت، بعد هم به ام گفت زندگيش غم انگيزه. مي خواستم به اش بگم من هم زندگيم غم انگيزه. داره دوماه مي شه که اومديم رم، اون وقت من هنوز نتونستم سن پترز رو ببينم. يعني کي مي شه برم يه جايي رو ببينم؟»
جورج گفت: «فعلا بيا درباره دختره حرف بزنيم. مي دوني تو راهرو چي شده؟»
«گفتم به ات که نمي دونم. بعد که برگشت، رفتم همکف که با زن دربون حرف بزنم. اون يک کم انگليسي دست و پا شکسته بلده. به ام گفت اليونورا يه زماني شوهر داشته ولي از دستش داده. اليونورا که 18 سالش بوده. شوهره مرده يا همچين چيزي. بعدش از يه مرد ديگه بچه دار شده ولي مردک اون قدر نمونده که بگه بچه مال اونه. فکر کنم واسه همينه که زندگي رو اين قدر غم انگيز مي بينه.»
جورج پرسيد «زن در بون نگفت بچه هنوز زنده س يا نه؟»
«چرا .بچه هه رو گذاشته مدرسه مذهبي.»
جورج گفت: «شايد سر همين ناراحته. فکر مي کنه بچه اش دوره، غصه داره.»
«اون وقت يهو توي راهرو مي زنه زير گريه؟»
«آره، چرا نزنه؟ آدم وقتي گريه اش مي گيره گريه مي کنه، حالا تو راهرو يا هر جاي ديگه. شايد بايد باهاش حرف بزنم.»
گريس سرتکان داد. صورتش سرخ شده بود و جورج مي دانست گريس دارد اذيت مي شود.
رفت در اتاق مستخدم را زد و به ايتاليايي اجازه خواست برود تو «permesso».
«prego»
اليونورا روي تخت دراز کشيده بود ولي وقتي جورج وارد اتاق شد، از روي ادب نشسته بود. جورج ديد خدمتکار گريه مي کرده. چشم هايش سرخ بود و صورتش رنگ نداشت. قيافه اش مثل ترسيده ها بود. گلوي جورج خشک شد. به ايتاليايي گفت: «اليونورا، متاسفم که تو رو اين جوري مي بينم. کمکي از دست من يا خانمم بر مي آد؟»
اليونورا يواش گفت: «نه،سينيور.»
«توراهرو چي شد؟»
چشم هاي اليونورا برق زد اما جلواشکش را گرفت: «هيچي. وقتي آدم گريه اش مي گيره، گريه مي کنه اين چيزا مگه چرا دارن؟»
جورج از او پرسيد: «از شرايط اينجا راضي هستي؟»
«بله.»
«اگه کاري هست که ما مي تونيم برات بکنيم، ازت مي خوام که به مون بگي.»
«لطفا خودتون رو واسه خاطر من به زحمت نيندازيد.» سرش را خم کرد که چشم هايش را پاک کند.
«هيچ زحمتي نيست.» در را به نرمي بست.
به گريس گفت: «بذار استراحت کنه.»
«آه !اون هم حالا که بايد برم بيرون!»
ولي چند دقيقه نگذشت که اليونورا بيرون آمد و به کارش در آشپزخانه ادامه داد. آنها ديگر چيزي نگفتند، او هم نگفت. ساعت سه جورج برگشت سر کارش، گريس هم کلاهش را سرش گذاشت و به کلاس ايتالياييش رفت، از آنجا هم به سن پترز.
آن شب وقتي جورج از سرکارش به خانه برگشت گريس او را به اتاق خواب صدا زد و گفت که حالا مي داند ماجراي بعد از ظهر از کجا آب مي خورد. سينيورا وقتي از پيش دکترش برگشته، از آن سرراهرو خودش را رسانده و گريس با اينکه از حرفه هاي پيرزن چيزي نمي فهميده ولي از حرصي که پيرزن مي خورده، فهميده که از مستخدمشان شکايت دارد. زن دربان که با نامه هاي ساعت شش پيداش شده، سينيورا به او توپيده که چرا يک کلفت سطح پايين به اين ساختمان آورده. آخر سر وقتي سينيورا رفته، زن دربان به گريس گفته که پيرزنه بوده که اشک اليونورا را درآورده. از قرار معلوم، سينيورا گفته بوده دختره حق ندارد سوار آسانسور شود. هميشه پشت در آپارتمانش گوش مي ايستاده و همين که مي شنيده کسي کليدي به قفل آسانسور مي اندازد، تندي در را باز مي کرده که يک وقت اليونورا نباشد. اگر هم- مثل آن روز که مشکوک شده بود- مي ديد اليونورا مي خواهد سوار آسانسور شود، جيغ مي کشيده «اون آسانسور مال تو نيست.اون آسانسور مال تونيست.» جلوي آسانسور مي ايستاده، دستش را تکان تکان مي داده و نمي گذاشته اليونو را برود توي آسانسور. سينيورا جيغ مي کشيده «با پله برو! پله واسه اينه که ازش بالا بري. لازم نيست پرواز کني و گرنه خدا به ات بال مي داد.»
گريس ادامه داد: «به هر حال اليونو را انگار سر سينيورا رو کلاه گذاشته يا همچين چيزي، چون که اون جوري که زن دربون مي گه، اليونو را با پله مي رفته طبقه بالا، او وقت از اونجا سوار آسانسور مي شده ولي امروز سينيورا مشکوک مي شه و دنبال سر اليونورا مي ره بالا، اون وقت از اون جاخدمتش مي رسه. امروز وقتي اليونورا اومد اينجا، اون قدر ترسيده بود که يکسره دويد توي اتاق خودش، در رو قفل کرد. سينيورا ازمون خواست ديگه کليد آسانسور رو به دختره نديم. دسته کليدهاش رو جلو من گرفته بود بالا، تکون تکون مي داد.»
جورج پرسيد: «توي چي به اش گفتي؟»
«هيچي،اگه زبان هم بلد بودم، نمي خواستم باهاش دهن به دهن بشم. يه ماه در پي آپارتمان گشتن بسم بود.»
جورج گفت: «ما اجاره نامه داريم.»
«کم زير اجاره نامه نزدن.»
«اون اين کارو نمي کنه، پولش رو لازم داره.»
گريس گفت: «من که شک دارم.»
جورج گفت: «حرصم در اومده. چرا دختره نبايد رخت ها رو با آسانسور ببره پشت بوم؟ پنج طبقه خيلي زياده.»
گريس گفت: «انگار هيچ کدوم از دختر اين کار رو نمي کنن. خودم يکي شونو ديدم که يه سبد رخت شستني گذاشته بود رو سرش از پله ها بالا مي رفت.»
«بايد برن عضو فدراسيون اکروبات بازها بشن.»
« ما بايد قانون اينجا رو رعايت کنيم.»
«به هر حال، دلم مي خواد به زنه بگم کوتاه بياد.»
«اينجا رمه جورج، شيکاگونيست. خودت با پاي خودت اومدي اينجا.»
جورج پرسيد:«اليونو را کجاست؟»
«آشپزخونه.»
جورج به آشپزخانه رفت. اليونو را داشت ظرف هاي شام بچه ها را در قابلمه آب جوش مي شست. جورج که وارد شد، اليونو را وحشت زده سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. برق وحشت در چشم چپش بيشتر از چشم راستش بود.
جورج با همدردي گفت: «بابت اتفاقي که توي راهرو افتاد متاسفم ولي چرا بعد از ظهري چيزي به من نگفتي؟»
«من نمي خوام دردسر درست کنم.»
«مي خواي با سينيورا حرف بزنم؟»
«نه،نه»
«من ازت مي خوام که اگه دلت مي خواد، حتماً با آسانسور بري بالا.»
«دست شما درد نکنه ولي اشکالي نداره»
«پس چرا گريه مي کني؟»
«من هميشه گريه مي کنم، سينيور. محلم نذاريد.»
جورج گفت: «هر طور راحتي.»
جورج فکر کرد ماجرا تمام شده ولي يک هفته بعد، وقتي در ساعت ناهار وارد ساختمان شد، اليونورا را ديد که داشت با يک دسته لباس وارد آسانسور مي شد. زن دربان که با کليدخودش در آسانسور را برايش باز کرده بود، جورج را که ديد، تندي از پله ها دويد طرف زيرزمين، جورج با اليونورا سوار آسانسور شد. صورت اليونورا رنگ خون شده بود.
جورج گفت: «اين جور که معلمومه، ديگه نگران نيستي سوار آسانسور بشي.»
«اي ي، سينيور.»شانه بالا انداخت «همه ما آدما بايد سعي کنيم پيشرفت کنيم.»
«ديگه از سينيورا نمي ترسي؟»
آليونورا خوشحال گفت: «کلفتش گفت سينيورا مريضه.»
از نظر جورج اليونو را روي دور خوش شانسي اتفاده بود، چون که مريضي سينيورا ادامه پيدا کرد و ديگر نمي توانست آسانسور را بپايد. فرداي روزي هم که اليونورا با آسانسور به پشت بام رفت، آنجا با فابر يزيو اوچيوگروسو- شاگرد لوله کش- آشنا شد که آمده بود لگن هاي رختشويي را تعمير کند و فابريزيو همان روز از اليونورا خواست که بعد از ظهر فرداش که اليونورا تعطيل بود، با هم بيرون بروند. اليونورا که عصرهاي تعطيل پنجشنبه و يکشنبه کار خاصي نمي کرد و بيشتر وقتش را با زن دربان مي گذراند، زود قبول کرد. فابريزيو مردي بود قد کوتاه، با کفش هاي نوک تير، دماغ پهن، دست هاي پرمو و صورت سبزه اي که به اسپانيايي هامي برد. او با موتور سيکلتش آمد دنبال اليونورا، اليونورا ترک موتورش نشست و دست هايش را دور شکم او حلقه کرد. فابريزيو سريع راه افتاد. پا گذاشته بود روي گاز وسپا.در خيابان تنگ و باريک دور شدند.
يک روز جورج از گريس پرسيد: «کجا مي رن اونا؟»
«مي گه پسره توي ويادلاپوريفيکازيون اتاق داره.»
«هميشه مي رن اتاق پسره؟»
«مي گه بعضي وقتا هم مي رن باغ بورخس يا سينما.»
يک شب اوايل دسامبر، بعد از اينکه خدمتکار اعلام کرد فابريزيو حالا نامزدش است، جورج و گريس توي اتاق نشيمنشان پاي پنجره ايستادند و خيابان را تماشا کردند؛ اليونورا ترک فابريزيو نشست و موتور به سرعت دور شد.
جورج نگران، زير لب گفت:«اميدوارم بدونه داره چي کار مي کنه. زياد از اين فابريزيو چشمم آب نمي خوره.»
«فقط زود حامله نشه. هيچ دلم نمي خواد از دستش بدم.»
جورج مدتي ساکت بود، بعد گفت: «فکر مي کني ما چقدر مسئوول رفتار درست و غلطشيم؟»
گريس خنديد: «رفتار درست و غلطش؟ خل شدي؟»
جورج گفت:«من تا حالا هيچ وقت خدمتکار نداشتم.»
«اين سومي مونه.»
«کلا مي گم.»
گريس گفت: «دست از مادري کردن براي دنيا بردار.»
بعد، يک شب، يکشنبه، بعد از نيمه شب،اليونورا وقتي به خانه رسيد چيزي نمانده بود از حال برود. اتفاقي که جورج پيش بينش را مي کرد افتاده بود. فابريزيو با موتورش از آنجا گذاشته بود، رفته بود، غروب آن روز، وقتي رفته بودند توي اتاق فابريزيو، دختري از پرو جا روي تخت فابريزيو نشسته بود. دربان راهش داده بود؛ دختر يک حلقه نامزدي نشان دربان داده بود، با عکسي از خودش با فابريزيو سوار قايق. وقتي اليونورا پرسيده بود که اين يکي کيست، شاگرد لوله کش به خودش زحمت نداده بود توضيح بدهد؛ در عوض از پله ها دويده بود پايين، سوار و سپايش شده و رفته بود. دختر هم غيبش زده بود، اليونورا چند ساعت توي خيابان ها راه رفته بود، بعد برگشته بود به اتاق فابريزيو. دربان به او گفته بود که فابريزيو برگشته، چمدانش را بسته و راهي پروجا شده، آن زن جوان هم ترک موتورش بوده.
اليونورا خودش را تا خانه کشانده بود. صبح روز بعد، وقتي بيدار شد که صبحانه درست کند، پوست و استخوان شده بود، قوزش درست مثل يک تپه شده بود. چيزي نگفت، آنها هم چيزي نپرسيدند. چيزهايي را که گريس مي خواست بداند، بعدتر از زن دربان شنيد. اليونورا ديگر کارهاي روزانه را تند و فرز نمي کرد. هر کاري مي کرد، با خستگي مي کرد، با هر حرکتش انگار مي خواست سنگ جابه جا کند. جورج از ترس اينکه اليونورا از پا بيفتد، به او توصيه کرد يک هفته مرخصي بگيرد برود خانه. گفت حقوقش را هم مي دهد، پول بليت اتوبوسش را هم مي دهد.
اليونورا کسل گفت: «نه سينيور، واسه م بهتره کارکنم. من بيشتر از اينا درد کشيدم، به بيشترشون محل نمي ذارم.»
ولي بعد اليونورا مجبور شد محل بگذارد.يک روز بعد از ظهر، سرسري کليد گريس را برداشت و با يک کيسه رخت شستني رفت توي آسانسور. سينيورا که حالش خوب شده بود، منتظرش بود. همين که اليونورا خواست در آسانسور را ببندد، در را باز کرد، بازوي اليونورا چسبيد و کشيدش بيرون.
جيغ زد: «دختره هرزه!اين چيزها مال «از تو بهترونه» با پله برو.»
گريس همين که در آپارتمان را باز کرد تا ببيند داد و فرياد سر چيست،اليونورا زوزه کشان به سرعت از کنارش رد شد، در اتاقش را روي خودش قفل کرد و تمام بعد از ظهر يک جا نشست و جم نخورد. اليونورا گريه مفصلي کرد. گريس که ديگر کم آورده بود، هيچ کاري نمي توانست با او بکند. آن شب وقتي جورج از سر کارش به خانه آمد، سعي کرد با زبان خوش، اليونورا را از اتاق بيرون بکشد ولي اليونورا داد کشيد و گفت تنهايش بگذارد.
جورج کلافه شده بود. گفت: «ديگه بسمه.» نشست فکر کرد چطوري مشکل را با سينيورا حل کند، بعد به گريس گفت که دارد مي رود توي راهرو. گريس داد زد «نکن اين کارو» ولي جورج ديگر راه افتاده بود.
جورج در آپارتمان سينيورا زد. سينيورا 65 سالگي را رد کرده بود، بيوه بود و هميشه سياه مي پوشيد. صورتش کشيده و خاکستري بود ولي چشم هاي سياه براقي داشت. شوهرش اين دو آپارتمان روبه روي هم را برايش ارث گذاشته بود. خود سينيورا در آپارتمان کوچک تر زندگي مي کردو آن يکي از آپارتمان مبله را، به مبلغي خوب اجاره مي داد. جورج مي دانست که اين تنها منبع درآمد سينيوراست. سينيور از زماني معلم مدرسه بود.
جورج گفت: «scusi» سينيورا، يه خواهش داشتم.»
«prego» سينيورا از او خواست بنشيند.
جورج روي يک صندلي نزديک پنجره تراس نشست «واقعا از تون ممنون مي شم سينيورا، اگه وقت هايي که خانمم خدمتکار مون رو مي فرسته بالا که رو پشت بوم رخت بشوره اجازه بديد خدمتکارمون سوار آسانسور بشه. زن خوش اقبالي نيست، ما هم مي خوايم زندگيش رويه کمي راحت کنيم.»
سينيورا با احترام جواب داد:«معذرت مي خوام ولي نمي تونم به اش اجازه بدم سوار آسانسور بشه.»
«دختر خوبيه، از دست شما خيلي رنجيده»
سينيورا گفت: «خوبه، خوشحالم. اگه شما يادتون مي ره حد و اندازه يه خدمتکار چقدره، خودش بايد حد و اندازش رو يادش بمونه. اينجا ايتالياس، نه آمريکا. شما بايد بفهميد که مجبوريم با اين آدما حالا حالاها سرکنيم، خيلي بعد از شماها، که مي آييد اينجا يکي دو سال مي مونيد و بر مي گرديد مملکت خودتون.»
«سينيورا، اون هيچ ضرري به آسانسور نمي رسونه. ما که از تون نمي خوايم همراهش بريد. هر چي باشه، آسانسور براي همه اونهايي است که تو اين ساختمون زندگي مي کنند؛ براي همين بايد براي کسايي که براي ما کار مي کنند هم آزاد باشه.»
سينيورا گفت :«نه.»
«مي خوايد درباره ش فکر کنيد و فردا به من جواب بديد. مطمئن باشيد اگه فکر نمي کردم مهمه، اين خواهشو از شما نمي کردم.»
سينيورا خشک گفت:«من فکرهامو کرده ام، فردا هم جوابم همينه که الان گفتم.»
جورج بلند شد گفت: «در اين صورت، اگه به حرف حساب گوش نمي کنيد، من هم اجاره نامه ام رو با شما فسخ مي کنم. شما هم که اجاره ماه قبل رو گرفتيد. ما اول فوريه از اينجا مي ريم.»
سينيورا قيافه اش جوري شد، انگار چنگالي در حلقش گير کرده باشد.
لرزان گفت: «اجاره نامچه يه قرارداد مقدسه، به هم زدنش غير قانونيه.»
جورج آهسته گفت: «به نظر من شما خودتون به همش زديد چون وضعيتي ايجاد کرديد که زندگي رو براي خانواده م سخت کرده. من فقط دارم از وضعي که همين حالا وجود داره حرف مي زنم.»
«اگه از اينجا برين، مي رم وکيل مي گيرم، مجبورتون مي کنم پول همه سال رو بدين.»
جورج جواب داد: «پول وکيل نصف اجاره اي مي شه که اگه بتونه، براتون مي گيره.اگه هم که وکيل من از وکيل شما بهتر باشه، چيزي گيرتون نمي آد، ضمنا پول وکيلتون رو هم بايد بديد.»
سينيورا به تلخي گفت:«آه، امان از دست شما آمريکايي ها! چقدر خوب مي شناسمتون. شما با پولتون مث يه پاي کثيف به دنيا لگد مي پرونيد.» بعد جيغ کشيد «اصلا کي خوشش مي آد اينجا باشيد، با اون صابونا و خمير دندونا و فيلم هاي بکش بکش بي ادبيتون!»
جورج گفت: «اجازه بديد به شما يادآوري کنم که اصليت بنده ايتالياييه.»
سينيورا داد زد: «شما خيلي وقت است اصالتتان را فراموش کرده ايد.»
بعد بلند شد و به آپارتمان خودش رفت.
گريس گفت:«کارخودتو کردي.» صورتش خاکستري شده بود.
جورج گفت: «کردم.»
«خوب کار ما رو راه انداختي! بايد به خودت افتخار کني. حالا سر سياه زمستون با دو تا بچه رو دستمون چطوري يه خونه ديگه پيدا کنيم؟»
گريس رفت توي اتاق بچه ها و بيرون نيامد. بچه ها هر دو بيدار بودند و از رختخوابشان بلند شدند آمدند پيش مادرشان.
جورج وسط اتاق نشيمن در تاريکي نشست. داشت فکر مي کرد «کارخودمو کردم.»
بعد از مدتي صداي زنگ درآمد، بلند شد و چراغ را روشن کرد. سينيورا بود؛ ناخوش به نظر مي رسيد. به دعوت جورج وارد اتاق نشيمن شد و سنگين رنگين نشست.
گفت: «ببخشيد که سرمهمون خونه ام داد کشيدم.»دهنش گشاد شده بود و چشم هايش برق داشت.
جورج گفت: «شما ببخشيد که ناراحتتون کردم.»
سينيورا چند لحظه چيزي نگفت، بعد گفت: «بگيد دختره مي تونه سوار آسانسور شه.» بعد گريه اش گرفت.
وقتي چشم ها را پاک کرد، گفت: «گفت: شما هيچ نمي دونيد که بعد جنگ، چقدر همه چيز خراب شده .دخترا ديگه ادب ندارن، خواسته هاشون تمومي نداره، نمي شه راضيشون کرد. پشت سر آدم حرف مي زنند، از همه چيز مي خوان استفاده کنند. هر جور امکاناتي باشد، مال خود مي کنن. به اين سادگي نمي شه اونا روسر جاي خودشون نشوند. هر چي باشه، وقتي آدم ديگه واسه خودش عزت نداشته باشد، ديگه چي مي مونه...» سينيورا با دل شکسته گريه مي کرد.
وقتي رفت، جورج بلند شد رفت پاي پنجره. آن طرف خيابان، گدايي فلوت مي زد.
جورج فکر کرد«کارم را درست نکردم.» افسرده بود.
اليونورا عصر که تعطيل بود، رفت توي آسانسور و تا شب پشت هم بالا و پايين رفت.
منبع: نشريه داستان-خردنامه همشهري - شماره63