آن سه يوسف


 

نويسنده: محمدعلي دستمالي




 
تو که اهل نماز نبودي مرد. جانت درمي آمد اگر براي رفع و رجوع کاري يا بلايي از خدايت کمک بخواهي.
چه نعمتي است فراموشي. چه حال خوشي دارد وقتي که آسمان ذهن آدمي پاک مي شود از ابر ياد و خاطره ها. تازه مي شود مثل يک نوزاد. مي شود؛ مثل زمين بي کرت و بي شکافي که هر چه بخواهي مي تواني در آن بکاري. حالا تو با آن نهاد سگي و تباهت پيدايت شده و اين نعمت را دوباره از من گرفته اي.
آن همه ديالکتيک خواندي که حالا سر بر موکت زير اين نمازخانه کوچک بسايي و گريه سر دهي؟ مي داني اگر خدا ما را محرم مي دانست و به فکر آبروي بنده اش نبود چه مي گفت؟ معاذالله من که نمي توانم فکر خدا را بخوانم اما حتم دارم چيزي بارت مي کرد که حسابي رسوا شوي. قربان صبر خدا بروم که بنده کمدلي همچون مرا ديوانه مي کند و هزاربار از رو مي برد.
من که مي دانم کي هستي. چرا خودت را زدي به کوچه علي چپ؟ همين که فانوس را بالا گرفتم و آن خط زرد ميان سبيل هايت را ديدم، رد دود سيگارهايت را به ياد آوردم و از خود پرسيدم اين نامرد آمده پي چه؟ نشناختي ام؟ ها؟ بردارم با همين تفنگ ژ 3 سر کار رحمتي سوراخ سوراخت کنم؟ نامرد! گيرم برادر ناتني بوديم اما آدم سر دشمن جاني اش هم چنين بلايي نمي آورد. خدا پدر استوار همايي را بيامرزد که آن وقت شب آنتن بلند دلش را داده بود بالا و پيغام خدا را گرفته بود. اگر نه من بي مادر براي هميشه در آن چاه غريب نيست مي شدم.
آخر آن نيم دانگ صداي من ارزش آن را داشت که رشک ببري و چيز خورم کني تا از زبان بيفتم و لکنت زبان بگيرم؟ مي داني که به خاطر نامردي هاي تو از دانشگاه زدم و شدم پادوي آن دسيسه خانه که تو و پدر نامش را گذاشته بوديد تجارت خانه.
من که مي دانستم ثمن معامله کثيف استثمار و تحقير من چه بود. تو نشاني خانه نشمه ها و صيغه اي ها و حرام خوري هاي بابا را در دل سياهت نگاه مي داشتي و او هم اجازه مي داد که تو، من و عطا و ارجمند را سکه يه پول کني. اين بود رسم و راه برادر ارشد بودن و امين اموال بابا و بندگي خدا؟
تمام دلخوشي ات آن بود بنشيني پشت رل بنز 280 سياه رنگ بابا و دسته دسته اسکناس توي پاکت بگذاري و در اين بانک و آن مغازه پز بدهي. نمي دانم چه سري بود هر جا که مي رفتي عوض آنکه خود تو را احترام کنند از حال من مي پرسيدند و مي گفتند اخوي را سلام برسانيد. خدا به حق سيدالشهدا (ع) اين صداي گرمش را از ما و شما نگيرد. من که سرم گرم کار خودم بود. مي ترسم جناب الله ريا به حساب بياورد اگر نه با يک حساب سرانگشتي حالي ات مي کردم از روزي که دست راست و چپم را شناخته ام تا حالا چند ميليون ذکر يا حق و يا رب گفته ام. من که دلم به همان اندوخته اذکار و اورادم خوش بود، من که چيزي از تو و بابا نمي خواستم. حتي راضي نبودم همه به نام آقا درويش و آقا کوچيک صدايم بزنند. مگر من مي خواستم که پير و جوان راسته و بازار تعظيم و تکريمم کنند؟ مگر من مي خواستم که زن ها و دختران کوي و برزن و بازار در مجالس خود مرا به يوسف (ع) و عيسي (ع) تشبيه کنند و خبر به گوش تو برسد و از حسادت ديوانه شوي؟ من که عشق خودم را داشتم. نداشتم؟ يادت هست حاج آخوند به بابا گفته بود آقا کوچيک از بس که محجوب است و سرش را پايين مي اندازد، گردن و قامتش خراب مي شود؟
درست همان وقتي بود که به بهانه شربت سکنجبين نوشيدن و به دستور و سفارش تو دوا و درماني به من خوراندند که روضه و آواز سهل بود، توان حرف زدن هم برايم نماند. اما دل سياه تو به دلال شدن من هم رضا نداد و شب و روز کارت نقشه کشيدن بود که مرا از سر واکني.
حالا به حتم و يقين رسيده ام که مرگ ناهنگام ارجمند هم کار خودت بوده، ارجمند بيچاره، جوانک 17 ساله زبل با آن موهاي بلند و آن خنده هميشگي که همچون قاليچه کوچکي حياط صورتش را مفروش مي کرد.
ــ ارجمند! حيف تو نيست! اينجا توي اين مملکت که همه چيزش را با هفت قفل و کلون بسته اند، بماني و تباه شوي؟
ــ خب مي گين چي کار کنم خان داداش؟
ــ خره! تو که تيپ و تريپت درسته بزن برو خارج کيف کن. بدهم همين امشب پاسپورت و ويزايي برات درست کنند که وزير کشورش هم نفهمه جعليه؟
جسد بي جان ارجمند را از آبهاي سياه و تاريک اژه گرفتند. باباي پير ما همان جا توي فرودگاه آتن زده بود به سرش که تابوت را باز کند و توي ولايت غريب گريه ساز کند و تو گفته بودي من که سگ شما هم نمي شم حاجي بابا ولي اگه ارجمند اقل کم قدر شما رو مي دونست راهي ولايت غربت نمي شد. جونم فداي اشک هاتون پاشين برگرديم تهرون. مي فرستمتون فرنگ دو سه ماهي بمونين تا غم دادش کوچيکه رو از ياد ببرين.
بابا را روانه غربت کردي و افتادي به جان عطا. من بي زبان را پاک رها کرده بودي. چه مي دانستم براي من هم نقشه داري. ديگر توي بازار همه مي دانستند نزول خور شده اي و تومان بابا را ده تومان کرده اي.
عطا را آواره بيابان هاي جنوب کردي. روزنامه را گذاشتي روي ميز و مزورانه گريه سر دادي.
ــ قربون خدايي خدا برم. آخه حاجي بابا شما که مث معصومين پاک هستين چرا ما بچه هاي نااهل افتاديم دنبالتون و مي خوايم بي آبروتون کنيم؟

ــ باز چي شده؟ چي کار کردن؟
ــ مي خواستين چي بشه، عطا رو با هفت کيلو هروئين توي يکي از پاسگاه هاي جنوب گرفتن. بفرما، خبرش رو هم با آب و تاب توي روزنامه نوشتن.
آخر مزوّر دور و اين ادا و اطوار چه بود؟ چه نيازي بود براي بابا شربت بياوري و گريه کني و بگويي: «بابا جان آبروداري مي کنيم. نگران نباشين. کافيه شما در حضور چند معتمد محل بگين که ديگه عطا فرزند شما نيست».
نقشه ات گرفت خوب ناني گذاشتي توي دامن عطا.
ــ آخه داداش من! با تومن و يه زار بازار که نمي شه مال و منال جمع کرد. بعدم چند تا آدم فرز و زبل بندازنت توي يه کار درست و حسابي؟ سرمايه اش هم از من. خوبه؟ تو فقط لب تر کن. به خدا من واسه خودم هيچي نمي خوام، يه جان ناقابل دارم مي ريزم به پاي تو و آقا کوچيک که مث ارجمند جوونمرگ، بدعاقبت نشين.
و چنين شد که عطا سر از ناکجا آباد درآورد و بابا زير سايه درخت بيد حياط مسجد رو به حاج آخوند و ميرزا و شمس و چند بازاري ديگر کرد و گفت: «توي دنيا و قيامت شاهد باشين که عطا ديگر اولاد من نيست. نمي دانم اگر خدا چراغ خانه ام را به وجود ناصر روشن نکرده بود چه خاکي بر سرم مي ريختم».
همان روز بود که برگشتم و تو چشمانت نگاه کردم.
ــ فکر کنم ديگه نوبت من شده؟ نه؟
ــ چي مي گي با اين صداي خس خسي و خفه ات؟
بنويس روي کاغذ ببينم چه غلطي مي خواي بکني؟
روي ديوار نوشتم، خنديدي و ديوار را پاک کردي و رفتي.
سرم گرم کار خودم بود. در سکوت بي پايان خودم چيزهايي دستگيرم مي شد که پيش تر نمي توانستم درک کنم.
ــ حاجي بابا، آقا کوچيک مدتي يه طوريه. نمي دونم چش شده. فقط خدا کنه دوايي چيزي مصرف نکنه آبرومون بره.
ــ نه، آقا کوچيک اهل اين حرفا نيست. کاش لال نمي شد و براش زن مي گرفتيم.
ــ زن؟ مزاح مي کني حاجي بابا! به مرگ ناصرت هيچ ضعيفه عليلي حاضر نيست زن اين داداش خل و بي زبان من بشه. فقط خدا کنه نزنه به کله اش که يهو به جايي بره و نياد.
ــ خدا نکنه. تو که مي دوني داغ جوونمرگي ارجمند و بدفرجامي عطا رو دلمه. بزرگي کن و هواي اين يکي رو داشته باش.
ــ چشم حاجي بابا، چشم. اما کاش ما مردا هم مث زن جماعت خوابمون چپ چپکي بود. آخه ميدونين، خواب ديدم از يه جاي دور نامه اومده و توش نوشته آقا کوچيک گم شده.
تو که نمي دونستي من کلمه به کلمه حرف هايتان را ناخواسته مي شنيدم. اگر مي دانستي نقشه ديگري مي کشيدي. رکعت دوم نماز ظهر بودم که حرف هايتان را شنيدم و سجده و رکوعم پاک قاتي شد. فردايش حاجي را فرستادي که برود در باغ و ويلاي کلاردشت نفسي تازه کند. از زمين و زمان به تنگ آمده بودم. منتظر بودم هر لحظه با تبري، تيشه اي يا تفنگي به سراغم بيايي.
ــ آقا کوچيک، پاشو يه سر بريم جاده کرج، ببينيم کار ساختن سوله به کجا کشيده.
به عمرم آن همه کلاغ نديده بودم. وقتي نشستي پشت فرمان دو کلاغ آمدند و درست نشستند روي برف پاک کن ها. با فحش و حرکت دست کلاغ ها را دور کردي و در دل جاده پيش رفتيم. هوا داشت تاريک مي شد. خوابم گرفت. داشتم خواب مي ديدم. خواب تو را مي ديدم. آهويي را توي جنگل دنبال مي کردي. آهو وارد يک غار شد و تو داد زدي:
ــ آره، آدم هميشه ضرر مي کنه، هميشه.
کجا داشتي پيش مي رفتي؟ بنز نازنين بابا را زده بودي به آن مالرو پر از سنگ و کلوخ که مرا از سر واکني؟ راستي ناصر، چرا گريه مي کردي؟ چرا وقتي اشهدم را خواندم و کنار چاه ايستادم احساس کردم گريه دارد مثل صاعقه از وسط تو را تا مي زند؟ گفتي: «برگرد». برگشتم. زدي. لرزديم، افتادم و حس کردم در آن تاريکي و باد و غبار همچون پر خونين يک پرنده در دستان باد رها شدم.
آن وقت ها ژاندرمري و شهرباني را يکي نکرده بودند. اين جاده و اين بيابان تمام روستاها زير تدبير مرد با خدايي مي چرخيد به نام استوار همايي. مي گفت نماز شبم که تمام شد خواستم بخوابم اما چيزي مانع مي شد. تو گويي دستي غيبي دستم را گرفت و نشاندم پشت فرمان جيپ کهنه پاسگاه. برخلاف هميشه با اولين استارت روشن شد و به دو ساعت نکشيد که رسيدم کنار چاه. ماشين خاموش شد. صداي خرخر حنجره ات را شنيدم و به هر جان کندني، بود؛ درت آوردم.
ــ آخر بنده بي زبان خدا، چرا چيزي نمي گي؟ ردي، نشاني، آدرسي، خانواده اي، هيچي نداري؟
مي خواهي بماني پيش اين نعمت قهوه چي؟ ها؟ ماندم. چندين و چند سال. تمام گذشته ام را از ياد بردم. هزاران مسافر اين جاده ها و بيابان صدايم زدند: «آهاي لالي! يه چاي بردار بيار. لالي! درو باز کن بياييم تو قهوه خونه، برف و کولاک امونمون رو بريد. لالي...».
همين که فانوس را گرفتم بالا انگار خود خدا پرده از روي چشم و ذهنم کنار زد. تو را ديدم، ژنده پوش و سيگار به دست.
ــ داداش ببخشين، مي شه امشب رو اينجا بمونم؟ راستي، اينجا نمازخونه داره؟
ــ آهاي لالي، اون بنده خدا رو راهنمايي کن نمازش رو بخونه. اگر هم خواست يه چيزي بده بخوره و بخوابه.
نيمرو را که خوردي شنيدم از نعمت پرسيدي:
ــ اينجا اين دور و برها چاه بلدي؟
ــ چاه که زياده. هر جا که بنده هاي خدا باشن پر چاهه. کار همه ما شده چاه و چاله کندن. شما واسه من مي کني، يکي ديگه واسه شما.
ــ نه عمو، يه چاه بزرگ، يه جاي پرت.
ــ چاهي که گنج توش باشه؟ به ريختت نمي خوره گنج داشته باشي.
ــ به ريختم مي خوره زماني قارون بوده باشم و حالا افتاده باشم به مفسلي و گدايي؟
ــ چه ميدونم! لالي، درو واکن باز اين سر کار رحمتي سردش شده مي خواد بياد تو...والله ما اينجا يه رئيس پاسگاه قديمي داشتيم، يه بابايي به نام همايي. اگه بود مي تونست کمکتون کنه. لالي، تو اين ورا چاه بلدي؟...اي بابا، دارم از کي مي پرسم؟ اين بنده خدا همون جا تو نمازخونه بخوابه. وقتي سرکار رحمتي هم رفت، درو قفل کن. من ديگه بايد برم.
گريه کن، گريه کن. فکر کن من نيستم. فکر کن من خوابم. اين همه سال در خواب فراموشي بودم و روزگار مي گذرانم.حالا که بيدارم کرده اي بايد بروم. در اين باد و سرما و سياهي، بي ساک و بي فانوس آن قدر مي روم تا دوباره جايي پيدا کنم که تو و چاه هايت را فراموش کنم.
منبع: نشريه همشهري داستان كتاب هفتم