خواستگار


 

نويسنده: نعمت الله سعيدي




 
ــ داماد چطور آدميه؟ پسر خوبي هست؟
ــ خدا سودابه رو خيلي دوست داشته! مي گه دو تا خونه داره؛ يکي توي زعفران آباد، يکي دولت شهر.
ــ عجب! خود پسره چي؟ خوبه؟
ــ مامانم مي گفت مادر پسره 50 ميليون طلا به گل و گردنش آويزون بود! باباي پسره دو تا سوپرمارکت بزرگ داره... .
ــ اخلاق و رفتاره پسره چطور؟ خوش اخلاقه؟
ــ عالي. هيچي نشده يک گردنبند سنگين طلا براي خواهرم خريده.
ــ اينها رو که فهميدم! خود پسره چطوره؟
ــ پس يک ساعته دارم چي تعريف مي کنم؟ خلاصه حواست رو جمع کن که با يک باجناق درست و حسابي طرفي!
ــ حداقل بگو چقدر درس خونده؟
چه مي دونم؟ مامانم مي گفت شايد هفته بعد عقد کنند. من چي بپوشم؟
ــ آها! پس حتما مامانت هم نپرسيده... .
ــچي رو؟ آدرس رو؟
ــ هيچي بابا! هيچي.

منبع: نشريه همشهري داستان كتاب هفتم