جاده


 

نويسنده: ري براد بري
مترجم: مهشيد بتواز



 
باران تندي در بعدازظهر بر فراز دره مي باريد، شاخه هاي ذرت را در زمين هاي شخم زده پاي کوه نوازش مي کرد و بر علف هاي خشک شده روي سقف کلبه ضربه مي زد. در آن هواي گرفته باراني، زني داشت بي وقفه دانه هاي ذرت را با تکه هاي سنگ آسياب مي کرد. در جايي نمناک و تاريک کودکي گريه مي کرد.
هرناندو منتظر بند آمدن باران بود تا بتواند دوباره زمين را شخم بزند. در پايين، رودخانه پر آب و گل آلود شده بود. در آن سوي رودخانه جاده اي آسفالت شده قرار داشت و رود ديگري سرازير نمي شد. جاده درخشان و خلوت بود. يک ساعتي بود که ماشيني از آن عبور نکرده بود.
اين خلوتي عجيب بود. در طول سال ها يک ساعت هم نمي شد که ماشيني نيايد. کسي فرياد مي زد: «هي آقا! مي توانيم از شما عکس بگيريم؟»؛ کسي با جعبه اي که چليک صدا مي داد و سکه اي هم در دست داشت. اگر به آرامي در مزرعه قدم برمي داشت و کلاهي بر سر داشت، گاهي اوقات آنان مي گفتند: «واي، ما مي خواهيم با کلاه از شما عکس بگيريم» و دستشان را تکان مي دادند؛ دستاني که پر بود از اشياي طلايي که ساعت را نشان مي داد يا معرفشان بود يا شيء خاصي نبود جز اينکه مانند چشم هاي عنکبوت برق مي زد. بنابراين او بايد برمي گشت تا کلاهش را بردارد.
همسرش گفت: «مشکلي پيش آمده، هرناندو؟»
«به جاده نگاه کن! اتفاق مهمي افتاده است. آن قدر مهم که جاده را اين چنين خلوت کرده است.»
او به آرامي و در مقابل کلبه قدم مي زد. باران کفش هايش را که از ساقه گياهان و لاستيک درست شده بود، مي شست. او ماجراي اين کفش ها را به خوبي به ياد داشت. شبي، آن لاستيک به شدت با کلبه برخورد کرد، آشپزخانه را در هم کوبيد و ظرف ها را به هم ريخت. لاستيک به تنهايي و غلتان آمده بود. ماشيني که اين لاستيک متعلق به آن بود، با سرعت تا نزديکي پيچ آمده و به مدت يک دقيقه معلق بود، چراغ هاي جلوي ماشين پيش از اينکه در رودخانه سقوط کند روشن بود. ماشين هنوز آنجا بود. شايد کسي در يک روز عادي که رودخانه آرام و صاف است آن را ببيند. ماشين در اعماق رودخانه قرار داشت، سپرش از آن دوردست برق مي زد. اما دوباره رودخانه گل آلود شد و ديگر چيزي ديده نمي شد.
پس از آن روز بود که او با بريدن آن لاستيک کفشي درست کرد.
و اکنون به جاده رسيده بود، آنجا ايستاده بود و به صداي بارش باران گوش مي کرد.
ناگهان ماشين ها همانند يک موج آمدند. همان طور که او آنجا ايستاده بود، صدها ماشين يا بيشتر يکي يکي، با سرعت از کنارش عبور کردند. ماشين هايي سياه و بزرگ که از شمال به سمت آمريکا مي رفتند، با سرعت و سر و صدا از پيچ ها عبور مي کردند. صداي حرکت و بوق ماشين ها متوقف نمي شد. حالتي در چهره مردمي که سوار ماشين ها بودند ديده مي شد؛ حالتي که او را به فکر عميقي فرو برد. او عقب تر رفت تا مانع حرکت ماشين ها نشود. تا زماني که خسته نشده بود، ماشين ها را شمرد. 500 يا هزار ماشين از آنجا عبور کرد و حالتي در چهره تمامشان بود. اما آنان آن قدر با سرعت از کنارش عبور مي کردند که ديگر مجالي براي صحبت کردن نبود.
ماشين ها با سرعت از آنجا عبور کردند. او آخرين صداي بوق را شنيد که از آنجا دور مي شد.

جاده دوباره خلوت شد.
اين شلوغي مانند مراسم خاکسپاري وحشيانه اي در شمال بود که موها را مي کنند و فرياد مي کشند. چرا؟ او تنها مي توانست سرش را تکان دهد و انگشتانش را به آرامي به پهلويش بزند.
و حالا آخرين ماشين، تنهاي تنها. در جاده پاي کوه و در رگبار، يک ماشين فورد قديمي که دودش مانند ابر در هوا پراکنده مي شد، آمد.اين ماشين با کمترين سرعت ممکن سفر مي کرد. او منتظر بود تا آن ماشين در هر لحظه توفق کند. هنگامي که آن فورد قديمي هرناندو را ديد، ايستاد، ماشين گل آلود و فرسوده شده بود و رادياتورش به شدت جوش آورده بود.
«ممکن است لطفاً کمي آب به ما بدهيد، آقا؟» راننده مردي جوان، شايد 21 ساله بود. او ژاکتي زرد، بلوز يقه باز سفيد و شلواري خاکستري رنگ، پوشيده بود. در آن ماشين بدون سقف، باران، راننده و پنج دختر جوان سوار ماشين را خيس کرده بود، بنابراين آنها نمي توانستند داخل ماشين تکان بخورند. آنان همگي زيبا بودند و با روزنامه اي قديمي مانع خيس شدن خود و راننده شده بودند. اما باران از روزنامه عبور و لباس هاي درخشان آنان را خيس کرده بود. موهاي او به دليل بارش باران به هم چسبيده بود. اما به نظر مي رسيد که آنها اهميتي نمي دهند. هيچ يک شکايتي نداشت و اين غير عادي بود. پيش از اين هميشه، آنان از باران، گرما و مسافت شکايت مي کردند.
هرناندو سرش را تکان داد و گفت: «من برايتان آب مي آورم».
يکي از دخترها با گريه گفت: «واي لطفاً عجله کنيد». او با صداي بلند گريه مي کرد و ترسيده بود. نشاني از بي صبري در او نبود، تنها از روي ترس اين درخواست را داشت. هرناندو براي اولين بار به دليل درخواست يک مسافر دويد، پيش از اين هميشه براي اجراي چنين درخواست هايي آرام تر قدم برمي داشت.
او با ظرفي درپوش مانند و پر از آب بازگشت. اين ظرف هم هديه اي از طرف جاده بود. در بعدازظهر روزي، مانند يک سکه گرد و براق در زمين او افتاده بود. ماشيني که اين ظرف متعلق به آن بود، ليز خورده و متوجه افتادن درپوش نقره اي چراغ جلويش نشده بود. از آن روز تا به حال او و همسرش براي شست و شو و آشپزي از آن استفاده مي کردند و تبديل به يک کاسه مناسب شده بود.
هرناندو همان طور که داخل رادياتور آب مي ريخت، به چهره هاي غمگين و محنت زده آنان هم نگاه مي کرد. يکي از دخترها گفت: «خيلي ممنون، خيلي ممنون. شما نمي دانيد که اين کار چقدر ارزشمند است».
هرناندو لبخند زد؛ «در اين ساعت، ترافيک سنگيني بود. تمامي ماشين ها به يک سمت مي رفتند؛ شمال».
او نمي خواست حرفي بزند که آنها را ناراحت کند. اما هنگامي که دوباره به آنان نگاه کرد، همگي زير باران نشسته بودند و به شدت گريه مي کردند و مرد جوان سعي داشت آرامشان کند. او دستش را روي شانه هاي تک تکشان مي گذاشت و به آرامي تکانشان مي داد؛ اما آنان روزنامه هايشان را بالاي سر گرفته بودند، دهانشان تکان مي خورد، چشمانشان بسته و رنگ چهره شان تغيير کرده بود. بعضي با صداي بلند و بعضي به آرامي گريه مي کردند.
هرناندو که ظرفي نيمه خالي در دستش بود، آنجا ايستاد و عذرخواهي کرد؛ «منظوري نداشتم آقا».
راننده گفت: «اشکالي ندارد».
«چه مشکلي پيش آمده آقا؟»
مرد جوان در حالي که برگشته و به جلو تکيه داده بود و با يک دستش چرخي را محکم گرفته بود، پاسخ داد: «مگر نشنيده اي آن اتفاق افتاده است».
اتفاق بدي بود. ديگران هنوز به خاطرش گريه مي کنند. در کنار يکديگر نشسته و روزنامه ها را ها کرده اند و اجازه مي دهند که باران با اشک هايشان آميخته شود.
هرناندو خشکش زده بود. باقيمانده آب را در رادياتور ريخت. او به آسمان که تيره و توفاني بود نگاه کرد، به رودخانه خروشان نگاه کرد. او آسفالت زير پايش را حس مي کرد.
به کنار ماشين آمد. مرد جوان دستش را گرفت و سکه اي به او داد. هرناندو گفت: «نه» و آن را بازگرداند؛ «باعث افتخارم بود».
يکي از دخترها گفت: «خيلي ممنون، شما خيلي مهربان هستيد. او هنوز داشت گريه مي کرد؛ «آه پدر، آه مادر، من مي خواهم به خانه بازگردم. آه پدر، آه مادر» و بقيه او را دلداري مي دادند.
هرناندو به آرامي گفت: «نشنيده ام آقا».
«جنگ!» مرد جوان چنان فرياد زد که گويي کسي نمي شنود؛ «جنگ آمده است، جنگ اتمي، آخر جهان».

هرناندو گفت: «آقا، آقا».
مرد جوان گفت: متشکرم، خيلي ممنون از کمکتان، خدانگهدار».
او ايستاده بود در حالي که ماشين شروع به حرکت کرد و تلق تلق کنان به پايين مي رفت و در دره محو مي شد. بالاخره آن ماشين به همراه خانم هاي جوان داخلش رفت؛ آخرين ماشين. روزنامه هاي بالاي سرشان تکان مي خورد.
هرناندو مدتي طولاني بي حرکت مانده بود. باران شديدي روي گونه ها، ميان انگشتان و داخل جوراب بافته شده اش مي باريد. او نفسش را حبس کرده و قاطع و مضطرب منتظر بود.
به جاده نگاه کرد اما جاده دوباره خلوت بود. ترديد داشت که جاده پس از مدتي طولاني شلوغ شود.
بارش باران متوقف شد. آسمان از پشت ابرها بيرون آمد. در طول ده دقيقه توفان تمام شد؛ مانند يک نفس سخت. نسيم دلپذيري رايحه جنگل را به سمتش آورد. او مي توانست صداي حرکت آرام رودي را که مي گذشت بشنود. جنگل بسيار سرسبز بود، همه چيز تازه بود. او به سمت زمين اطراف خانه اش رفت و وسيله شخم زني اش را برداشت. درحالي که با دستش آن را نگه داشته بود، به آسمان نگاه کرد که با حرارت خورشيد گرم مي شد.
همسرش که داشت کار مي کرد او را صدا زد، «چه اتفاقي افتاده است هرناندو؟»
او پاسخ داد. «هيچ اتفاقي نيفتاده است». شروع به شخم زدن زمين کرد، روباهش را با خشونت صدا زد: «بوووووووورو» و آنها با يکديگر در زميني حاصلخيز و در زير آسماني صاف روي زميني آبياري شده توسط رودخانه اي ژرف قدم زدند.
او گفت: «آنها چه منظوري داشتند، جهان؟»
منبع: نشريه همشهري داستان كتاب هفتم