ماستش را کيسه کرد
ماستش را کيسه کرد
ماستش را کيسه کرد
در کتاب«امثال و حکم» علامه دهخدا، در توضيح اين ضرب المثل آمده است:«مرعوب شدن» يعني ترسيدن! اين مثل در زماني به کار مي رود که بخواهند بگويند کسي، به دليل خطري که تهديدش مي کرده، ترسيده است و از ادامه کاري که انجام مي داده، منصرف شده است. يعني از ترس، ماستش را کيسه کرده است. حالا براي روشن شدن ارتباط ماست و ترس؛ بايد به تهران قديم سر زد.
ناصرالدين شاه، مثل تمام شاهان قاجار، به تنها چيزي که فکر نمي کرد، رفاه مردم بود. هر کس تعريفش را مي کرد يا هديه ي گران قيمتي به او مي داد، صاحب مقام مي شد. کساني هم که از اين طريق به منصبي مي رسيدند، بيش تر به دنبال اضافه کردن اموالشان بودند تا خدمت به مردم. به همين دليل، اوضاع زندگي مردم در زمان او، سخت و طاقت فرسا بود. مردم پايتخت هم وضع بهتري نداشتند و با آمدن حکمرانان مختلفي که مي آمدند و مي رفتند، اوضاع روز به روز بدتر مي شد. يکي از دلايل اين نابساماني هم، دزد بودن خود ماموراني بود که مسئول حفظ نظم بودند.
در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه، اوضاع تهران آنچنان آشفته بود که ديگر کنترل فساد وگراني، از دست همان ماموران دزد هم خارج شده بود. بالاخره عوامل حکومتي تصميم گرفتند به جاي انتصاب حکمراني سفارش شده و بي لياقت، حکمراني مقتدر براي تهران انتخاب کنند. اين شد که به سراغ«ژنرال کريمخان» ملقب به«مختارالسلطنه» رفتند. او مسئول امور نظامي اصفهان و مردي بسيار کاردان و با تدبير بود.
مختارالسلطنه به محض رسيدن به تهران، اوضاع را در دست گرفت. ابتدا زهر چشمي از ماموران گرفت و پس از تنبيه جانانه ي چند مامور مختلف، کاري کرد تا ماموران بفهمند که زمان زورگويي به مردم تمام شده است. بعد گروهي را موظف کرد تا بر قيمت مواد خوراکي نظارت کنند و جلوي گران فروشي را بگيرند. او همچنين قوانين سختي براي نظم تهران گذاشت تا اوباش، حساب کار دستشان بيايد. مجازات سختي هم براي گدايي گذاشت و همان اول کار دستور داد چند گدا را که از بساط کسبه دزدي کرده بودند، به درخت ببندند تا همه بفهمند که مختارالسلطنه با کسي شوخي ندارد!
به لطف تدبير و اقتدار مختار السلطنه، اوضاع در تهران رو به بهبودي گذاشت و هر روز که مي گذشت، اوضاع پايتخت بهتر مي شد. اما يک روز به مختارالسلطنه خبر دادند که بعضي ازکسبه ماست را گران مي فروشند(عجب دل وجرأتي داشتند!! ). قيمت ماست از مواردي بود که مختارالسلطنه نمي توانست به راحتي از کنار آن بگذرد. چون بسياري از مردم، وضعيت اقتصادي بدي داشتند و نمي توانستند گوشت بخرند و نان و ماست، غذاي ناهار و شامشان بود. اگر قرار بود که ماست هم گران شود، خيلي ها ناچار مي شدند که سر سفره هايشان، فقط نان خالي بگذارند. به همين دليل، مختارالسلطنه تصميم گرفت که خودش قضيه را پيگيري کند. پس لباس مبدل پوشيد به خيابان هاي تهران رفت.
مختارالسلطنه از مامورانش خواست که از دور او را همراهي کنند و خودش پس از گردشي در شهر، اتفاقي به دکان مرد لبنيات فروشي رفت. ماست فروش که جلوي دکانش روي چهارپايه اي نشسته بود؛ از او پرسيد:«چه مي خواهيد؟»
مختارالسلطنه گفت:«ماست مي خواهم.»
ماست فروش، با ترديد نگاهي به مختارالسلطنه کرد و بعد پرسيد:«چه جور ماستي مي خواهيد؟»
مختارالسلطنه با تعجب پرسيد:«مگر چند جور ماست داريد؟»
مرد خنديد و گفت:«معلوم است که اهل تهران نيستيد که چيزي نمي دانيد! ما دو جور ماست داريم. يکي ماست معمولي و يکي هم ماست مختارالسلطنه!»
مختارالسلطنه که حسابي حيرت کرده بود، نگاهي به ظرف هايي که جلوي دکان بود انداخت و گفت:«حالا اين ماست ها چه فرقي با هم دارند؟»
ماست فروش از جايش بلند شد و در يکي از ظرف ها را برداشت و گفت:«اين ماست مختارالسلطنه است. کمي بچش!»
مختارالسلطنه انگشتش را در ظرف فرو کرد و کمي ماست به دهان گذاشت. ماست فروش پرسيد:«چطور بود؟»
مختارالسلطنه گفت:«خيلي شل بود. بيش تر مزه آب مي داد.»
ماست فروش سرش را تکان داد و گفت:«آها. درست فهميدي! اين ماست؛ نصفش آب است و ما آن را به قيمتي که مختارالسلطنه تعيين کرده است، مي فروشيم.»
مختارالسلطنه پرسيد:«حالا مردم عادي چطوري اين ماست را که بيش تر شبيه دوغ است، مي خورند؟»
ماست فروش گفت:«ماست را داخل کيسه مي ريزند و آويزانش مي کنند. يک مدت که بماند، آبش خارج مي شود و ماست سفت مي شود. اما شما به اين مسائل کاري نداشته باش!»
بعد دوباره نگاهي به سر تا پاي مختارالسلطنه انداخت و گفت:«اين ماست، مخصوص مردم عادي است و کساني که پول ندارند تا ماست حسابي بخورند. اما از سر و وضع شما معلوم است که ماست درست و حسابي مي خوريد. دنبالم بياييد تا ماستي را که مناسب شماست، نشانتان بدهم.»
او به داخل دکان رفت و مختارالسلطنه هم به دنبالش رفت. مرد در ظرفي را برداشت و گفت:«ببينيد! يک قطره هم آب اضافه ندارد. ماستي مرغوب و خوشمزه که البته قيمتش هم گران است. حالا چقدر مي خواهيد؟»
مختارالسلطنه سرش را تکان داد و گفت:«الان برمي گردم و مي گويم.»
بعد از دکان خارج شد و به مامورانش اشاره کرد تا بيايند. ماست فروش با ديدن ماموران وحشت کرد و پرسيد:«اي بابا! اينجا چه خبر است؟ چرا ماموران را صدا کرديد؟»
مختارالسلطنه نگاهي غضبناک به او انداخت و گفت:«چه خبر است؟ من مختارالسلطنه هستم.»
ماست فروش فريادي کشيد و داد زد: « واي ! بدبخت شدم! بيچاره شدم!»
بعد به پاي مختارالسلطنه افتاد و با التماس گفت: « ببخشيد جناب حمکران! اشتباه کردم! رحم کنيد.»
مختارالسلطنه پايش را عقب کشيد و به مامورانش گفت: « زود اين مردک گران فروش را سر و ته به درخت آويزان کنيد.»
ماموران ماست فروش وحشت زده را ، همان جا جلوي دکانش آويزان کردند و به دستور مختار السلطنه، بند شلوارش را سفت کردند و تمام ماست هاي مختار السلطنه اي را داخل پاچه هاي شلوارش ريختند. مختارالسلطنه روي چهارپايه جلوي دکان نشست و به مرد که ميان زمين و هوا معلق بود و التماس مي کرد، گفت: « حالا اينقدر آويزان مي ماني تا تمام آبي که داخل ماست ها ريخته اي، خارج شود.»
خبر تنبيه مرد ماست فروش، به سرعت در شهر پيچيد و همه ماست فروشاني که ماست مختارالسلطنه داشتند، از ترس ماست هايشان را در کيسه کردند تا ناغافل گرفتار مختارالسلطنه و ماموارنش نشوند. از همان زمان هم عبارت « ماستش را کيسه کرد». به شکل ضرب المثل، ميان مردم متداول شد.
منابع: 1- امثال و حکم (جلد 3)، تأليف علامه دهخدا، انتشارات اميرکبير
2- ريشه هاي تاريخي امثال و حکم ( جلد2)،تاليف استاد پرتوي آملي، انتشارات سنايي
منبع : شاهد نوجوان شماره 60
ناصرالدين شاه، مثل تمام شاهان قاجار، به تنها چيزي که فکر نمي کرد، رفاه مردم بود. هر کس تعريفش را مي کرد يا هديه ي گران قيمتي به او مي داد، صاحب مقام مي شد. کساني هم که از اين طريق به منصبي مي رسيدند، بيش تر به دنبال اضافه کردن اموالشان بودند تا خدمت به مردم. به همين دليل، اوضاع زندگي مردم در زمان او، سخت و طاقت فرسا بود. مردم پايتخت هم وضع بهتري نداشتند و با آمدن حکمرانان مختلفي که مي آمدند و مي رفتند، اوضاع روز به روز بدتر مي شد. يکي از دلايل اين نابساماني هم، دزد بودن خود ماموراني بود که مسئول حفظ نظم بودند.
در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه، اوضاع تهران آنچنان آشفته بود که ديگر کنترل فساد وگراني، از دست همان ماموران دزد هم خارج شده بود. بالاخره عوامل حکومتي تصميم گرفتند به جاي انتصاب حکمراني سفارش شده و بي لياقت، حکمراني مقتدر براي تهران انتخاب کنند. اين شد که به سراغ«ژنرال کريمخان» ملقب به«مختارالسلطنه» رفتند. او مسئول امور نظامي اصفهان و مردي بسيار کاردان و با تدبير بود.
مختارالسلطنه به محض رسيدن به تهران، اوضاع را در دست گرفت. ابتدا زهر چشمي از ماموران گرفت و پس از تنبيه جانانه ي چند مامور مختلف، کاري کرد تا ماموران بفهمند که زمان زورگويي به مردم تمام شده است. بعد گروهي را موظف کرد تا بر قيمت مواد خوراکي نظارت کنند و جلوي گران فروشي را بگيرند. او همچنين قوانين سختي براي نظم تهران گذاشت تا اوباش، حساب کار دستشان بيايد. مجازات سختي هم براي گدايي گذاشت و همان اول کار دستور داد چند گدا را که از بساط کسبه دزدي کرده بودند، به درخت ببندند تا همه بفهمند که مختارالسلطنه با کسي شوخي ندارد!
به لطف تدبير و اقتدار مختار السلطنه، اوضاع در تهران رو به بهبودي گذاشت و هر روز که مي گذشت، اوضاع پايتخت بهتر مي شد. اما يک روز به مختارالسلطنه خبر دادند که بعضي ازکسبه ماست را گران مي فروشند(عجب دل وجرأتي داشتند!! ). قيمت ماست از مواردي بود که مختارالسلطنه نمي توانست به راحتي از کنار آن بگذرد. چون بسياري از مردم، وضعيت اقتصادي بدي داشتند و نمي توانستند گوشت بخرند و نان و ماست، غذاي ناهار و شامشان بود. اگر قرار بود که ماست هم گران شود، خيلي ها ناچار مي شدند که سر سفره هايشان، فقط نان خالي بگذارند. به همين دليل، مختارالسلطنه تصميم گرفت که خودش قضيه را پيگيري کند. پس لباس مبدل پوشيد به خيابان هاي تهران رفت.
مختارالسلطنه از مامورانش خواست که از دور او را همراهي کنند و خودش پس از گردشي در شهر، اتفاقي به دکان مرد لبنيات فروشي رفت. ماست فروش که جلوي دکانش روي چهارپايه اي نشسته بود؛ از او پرسيد:«چه مي خواهيد؟»
مختارالسلطنه گفت:«ماست مي خواهم.»
ماست فروش، با ترديد نگاهي به مختارالسلطنه کرد و بعد پرسيد:«چه جور ماستي مي خواهيد؟»
مختارالسلطنه با تعجب پرسيد:«مگر چند جور ماست داريد؟»
مرد خنديد و گفت:«معلوم است که اهل تهران نيستيد که چيزي نمي دانيد! ما دو جور ماست داريم. يکي ماست معمولي و يکي هم ماست مختارالسلطنه!»
مختارالسلطنه که حسابي حيرت کرده بود، نگاهي به ظرف هايي که جلوي دکان بود انداخت و گفت:«حالا اين ماست ها چه فرقي با هم دارند؟»
ماست فروش از جايش بلند شد و در يکي از ظرف ها را برداشت و گفت:«اين ماست مختارالسلطنه است. کمي بچش!»
مختارالسلطنه انگشتش را در ظرف فرو کرد و کمي ماست به دهان گذاشت. ماست فروش پرسيد:«چطور بود؟»
مختارالسلطنه گفت:«خيلي شل بود. بيش تر مزه آب مي داد.»
ماست فروش سرش را تکان داد و گفت:«آها. درست فهميدي! اين ماست؛ نصفش آب است و ما آن را به قيمتي که مختارالسلطنه تعيين کرده است، مي فروشيم.»
مختارالسلطنه پرسيد:«حالا مردم عادي چطوري اين ماست را که بيش تر شبيه دوغ است، مي خورند؟»
ماست فروش گفت:«ماست را داخل کيسه مي ريزند و آويزانش مي کنند. يک مدت که بماند، آبش خارج مي شود و ماست سفت مي شود. اما شما به اين مسائل کاري نداشته باش!»
بعد دوباره نگاهي به سر تا پاي مختارالسلطنه انداخت و گفت:«اين ماست، مخصوص مردم عادي است و کساني که پول ندارند تا ماست حسابي بخورند. اما از سر و وضع شما معلوم است که ماست درست و حسابي مي خوريد. دنبالم بياييد تا ماستي را که مناسب شماست، نشانتان بدهم.»
او به داخل دکان رفت و مختارالسلطنه هم به دنبالش رفت. مرد در ظرفي را برداشت و گفت:«ببينيد! يک قطره هم آب اضافه ندارد. ماستي مرغوب و خوشمزه که البته قيمتش هم گران است. حالا چقدر مي خواهيد؟»
مختارالسلطنه سرش را تکان داد و گفت:«الان برمي گردم و مي گويم.»
بعد از دکان خارج شد و به مامورانش اشاره کرد تا بيايند. ماست فروش با ديدن ماموران وحشت کرد و پرسيد:«اي بابا! اينجا چه خبر است؟ چرا ماموران را صدا کرديد؟»
مختارالسلطنه نگاهي غضبناک به او انداخت و گفت:«چه خبر است؟ من مختارالسلطنه هستم.»
ماست فروش فريادي کشيد و داد زد: « واي ! بدبخت شدم! بيچاره شدم!»
بعد به پاي مختارالسلطنه افتاد و با التماس گفت: « ببخشيد جناب حمکران! اشتباه کردم! رحم کنيد.»
مختارالسلطنه پايش را عقب کشيد و به مامورانش گفت: « زود اين مردک گران فروش را سر و ته به درخت آويزان کنيد.»
ماموران ماست فروش وحشت زده را ، همان جا جلوي دکانش آويزان کردند و به دستور مختار السلطنه، بند شلوارش را سفت کردند و تمام ماست هاي مختار السلطنه اي را داخل پاچه هاي شلوارش ريختند. مختارالسلطنه روي چهارپايه جلوي دکان نشست و به مرد که ميان زمين و هوا معلق بود و التماس مي کرد، گفت: « حالا اينقدر آويزان مي ماني تا تمام آبي که داخل ماست ها ريخته اي، خارج شود.»
خبر تنبيه مرد ماست فروش، به سرعت در شهر پيچيد و همه ماست فروشاني که ماست مختارالسلطنه داشتند، از ترس ماست هايشان را در کيسه کردند تا ناغافل گرفتار مختارالسلطنه و ماموارنش نشوند. از همان زمان هم عبارت « ماستش را کيسه کرد». به شکل ضرب المثل، ميان مردم متداول شد.
منابع: 1- امثال و حکم (جلد 3)، تأليف علامه دهخدا، انتشارات اميرکبير
2- ريشه هاي تاريخي امثال و حکم ( جلد2)،تاليف استاد پرتوي آملي، انتشارات سنايي
منبع : شاهد نوجوان شماره 60
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}