جايزه يک ميلياردي


 






 
فقط چند دقيقه از شروع کار روزانه گذشته بود که در بانک باز شد. پيرمردي حدوداً شصت ساله وارد شد. چند سرفه کرد و يک راست سراغ اولين باجه پرداخت رفت. متصدي باجه قبل از او سلام کرد. پيرمرد جواب داد و پرسيد:
پسرم نتيجه قرعه کشي را اعلام کردند؟
متصدي پرسيد: بله، کدام قرعه کشي؟
پيرمرد جواب داد: همان که من برايش حساب باز کردم. متصدي به ستون روبرو اشاره کرد و گفت: براي کدام يک از آن قرعه کشي ها حساب باز کرديد، پيرمرد سر برگرداند چشم ريز کرد. زير لب غر زد و از توي جيب جليقه اش عينک «پني» درآورد و به چشم زد و دوباره به ستون نگاه کرد. آها اوناهاش. قرعه کشي طلايي و سر برگرداند: قرعه کشي طلايي.
متصدي گفت: قرعه کشي طلايي ؟! بله، نتايج قرعه کشي طلايي اعلام شده.
بله خوب، ببين من چقدر بردم، جايزه يک ميلياردي؟!
شايد هم مسکن با کليد طلايي ... هه هه هه.
متصدي به جاي خالي دندان نيش سمت چپ پيرمرد نگاه کرد، آب دهانش را فرو داد و گفت: بله، نتايج اعلام شده ولي هنوز فهرست برندگان از مرکز فرستاده نشده.فکر کنم تا يکي دو ساعت ديگر فهرست را بفرستند.
پيرمرد خرچ خرچ ريشش را خاراند و گفت: هووم؟!
متصدي نيم خيز شد و گفت: بله، شرمنده ام. مي خواهيد وقتي فهرست رسيد با شما تماس بگيرم و خبرتان کنم؟! با عرض معذرت شماره تماس تان در پرونده تان هست.
پيرمرد چند لحظه خيره به متصدي نگاه کرد. بعد انگار يادش آمده باشد، عيکنش را از روي بيني اش برداشت و توي جيب جليقه اش گذاشت و گفت: لازم نکرده خودم دو سه ساعت ديگر سر مي زنم و بر گشت و با قدم هاي شمرده به سوي در رفت و وقتي چند مشتري وارد بانک شدند او از در خارج شد.
***
سه ساعت و بيست دقيقه بعد، پيرمرد دوباره در چهار چوب در ظاهر شد.
با صداي سرفه متصدي سر بلند کرد: اي واي باز آمد... سرچرخاند و با نگاه به دنبال رئيس گشت. رئيس نبود. پيرمرد هر لحظه نزديک تر مي شود به ناچار از متصدي دريافت که کنارش بيکار نشسته بود پرسيد: اين فکس لعنتي درست نشد؟ متصدي دريافت خميازه اي کشيد و از گوشه چشم نگاهي کرد و جواب داد: فکس نه؛دور نگار. مگر بخش نامه را نخواندي؟!
-خب،بابا...
-تازه دور نگار از آن طرف خراب است نه از اين طرف.
-خب پسرم ...فهرست برندگان خوشبخت قرعه کشي طلايي رسيد؟!
متصدي سر برگرداند و جاي خالي دندان نيش سمت چپ پيرمرد را ديد. لرزه اي خفيف در تنش پيچيد:
اِ، بله،پدرجان، حقيقت اين است که باور کنيد فکس يعني دور نگار خراب شده و...بله، تلخي ماجرا اين جاست که از آن طرف خراب شده، نه از اين طرف و هنوز توفيق نيافته اند فهرست برندگان خوشبخت قرعه کشي طلايي را بفرستند... بله!
اين را گفت، سر به زير انداخت و زير چشمي پيرمرد را پائيد.
پيرمرد چند لحظه متصدي سر به زير را نگاه کرد، بعد دست کرد توي آن يکي جيب جليقه اش و ساعت زنجيري اش را در آورد و درش را باز کرد. نگاه کرد و دوباره درش را بست و برگرداند توي جيبش و آهسته گفت يازده بيست کم. بايد بروم بازار. فکر نکنم امروز بتوانم دوباره سر بزنم و بعد با صداي بلندتر گفت: باشد، فردا مي آيم. اميدوارم تا فردا فکس يعني دورنگارشان درست شده باشد...و برگشت و آرام به طرف در رفت. چند قدم از جلوي باجه دور نشده بود که صداي متصدي را شنيد. متصدي نفس توي سينه اش را پر سر و صدا بيرون داد و روي صندلي ولو شد.
*
روز بعد، اولين مشتري پيرمرد بود!
جلوي در ايستاد. اطراف را نگاه کرد. سينه صاف کرد و به طرف باجه پرداخت راه افتاد. متصدي که با صداي در متوجه شده بود،بسته اي کاغذ را از روي ميزش برداشت، برگه ها را به سرعت و يک يک نگاه کرد و روي ميز انداخت. سر بلند کرد و به چپ و راست نگاه کرد. سمت راست متصدي پرداخت لقمه اي را مي جويد و چايي اش
را هم مي زد. سمت چپ متصدي امور اعتبارات فقط سر تکان داد. نگاهي به ميز آقاي کرد. نبود!
-خب،پسرم، چي برنده شدم؟! به دلم افتاده جايزه يک ميلياردي مال من است.
متصدي چند بار دهانش را باز کرد که چيزي بگويد ولي نگفت.
پيرمرد گفت: نگفتي؟! و با چشم و ابرو اشاره کرد به ميز. متصدي من و مني کرد و گفت: اِ...بله ...اِ...خب نتايج ديروز رسيد. دورنگار درست شد. درست قبل از ظهر.
پيرمرد اين پا و آن پا کرد: خب، چي شد؟
متصدي دستمالي از جيبش در آورد و پيشاني اش را پاک کرد: بله، به هر حال قرعه کشي است و شانس!
البته نبايد زياد هرکسي ناراحت شود. چون ديروز همراه فهرست برنده هاي اين دوره، فهرست جوايز دوره بعد را هم فک... دور نگار کردند... بله، جايزه ميلياردي، دو کليد طلايي براي دو مسکن و ده ها هزار ...
پيرمرد داد زد: يعني مي خواهي بگويي من برنده نشدم؟!
-بله، يعني متأسفانه .
يعني هيچکدام از ده ها هزار جايزه ديگر؟!
-اِه...
-چي مي گويي آقا؟! اين حقه بازي است... اين چاپول بازي است...اين...
چهره پيرمرد برافروخته شده بود. رگ هاي گردنش بيرون زده بود. صدايش هر لحظه بلندتر مي شد رنگ به چهره متصدي نمانده بود.
همه کارکنان بانک و دو سه مشتري تازه وارد، ايستاده بودند و آن ها را نگاه مي کردند.
-پولم را بده آقا، پولم را بده .
متصدي با صدايي که به زحمت شنيده مي شد گفت: بله، ولي دوره بعد جايزه دو ميلياردي...
-نمي خواهم آقا، نمي خواهم...يکسال است همين حرف ها را مي زنيد.جايزه جايزه...پولم را بده.
-بله...يک لحظه.
متصدي شروع به گشتن بين کاغذ ها روي ميز کرد: اول صبح ...پول...
سر بلند کرد: دفترچه لطفاً...پيرمرد دفترچه اي که در دست داشت روي ميز پرت کرد. متصدي برداشت و باز کرد: صد هزار تومان!
-چيه؟! صدهزار تومانه...يک ميليارد که نيست.
متصدي دوباره روي ميز را به هم ريخت. لب گزيد و جيب هايش را گشت. چند اسکناس هزار توماني درآورد و روي ميز انداخت. چيزي زير لب گفت. سر برگرداند:
-تو چقدر داري؟
متصدي دريافت گفت: هيچي ...اول صبحي که مشتري نيامده.
اين بار سر چرخاند و بيرون از بانک را نگاه کرد و آهسته گفت: از خزانه هم هنوز پول نياورده اند!
-پس چي شد؟!
پيرمرد با چشم هاي از حدقه بيرون آمده به متصدي زل زده بود. متصدي دوباره عرق پيشاني را با دستمال توي دستش گرفت وگفت: بله، چند لحظه تأمل بفرماييد تقديم حضور مي کنم. پيرمرد غرغرکنان به طرف صندلي وسط سالن رفت. وقتي مي خواست بنشيند، گفت: زود باش کار دارم. متصدي راه افتاد و از هر کارمند بانکي چند اسکناس قرض گرفت. آخرين نفر متصدي باجه فروش سفته بود که گفت: شرمنده آخر ماه است. جيب ها همه خالي و يک اسکناس دو هزار توماني روي ميز گذاشت.
روي هم شد سي و هشت هزار تومان.
رئيس را توي آبدارخانه پيدا کرد. از او پانزده هزار تومان گرفت. درهمين اثناء يک نفر بيست و هفت هزار تومان بابت قبض هاي آب و برق و تلفن پرداخت کرد. متصدي دريافت چشمکي به متصدي پرداخت زد. متصدي پرداخت. وقتي ماجرا را فهميد از خوشحالي مشتري را بغل کرد و چند ماچ آبدار از گونه هايش گرفت!
پيرمرد از جايش بلند شد و به جلوي باجه آمد و پرسيد: جور نشد؟!
بله، چيزي نمانده فقط چند لحظه، چند لحظه باور بفرماييد.
پيرمرد باز چيزهايي زير لب گفت که ما و متصدي فقط «توي سرتان بخوردش»را شنيدم و دوباره سر جايش برگشت! چند لحظه گذشت. متصدي و پيرمرد دائم اين پا و آن پا مي کردند. متصدي به ساعت ديواري روبرويش نگاه مي کرد و پيرمرد به ساعت زنجيري که از جيبش در آورده بود.
ناگهان در باز شد.
مردي جوان حدود بيست و هشت ساله در آستانه در پيدا شد. لبخندي زد. تابلوها را يک به يک خواند و به طرف باجه دريافت آمد.
آقا مي بخشيد، مي خواستم يکي از اين حساب هاي قرعه کشي تان را باز کنم.
هنوز متصدي دريافت سر بلند نکرده بود که متصدي پرداخت جلو پريد و گفت: بله،در خدمتيم قربان.
مدارک چي مي خواهد؟!
-هيچي، مدارک را بعد مي آوريد. حالا فقط پول مي خواهيم براي افتتاح حساب.
چقدر؟!
-بيست...بيست هزارتومان.
-اِ،فکر مي کردم براي افتتاح حساب ده هزار تومان کافي است؟!
-اِ، بله يعني نه.
اين حساب ويژه است. استثنايي. بيست هزارتومان. ولي جوايزش هم خوب است. خيلي خيلي خوب...
مرد جوان بيست هزار تومان روي ميز گذاشت و پرسيد حالا جوايزش چي هست؟!
متصدي اسکناس ها را قاپيد و گفت:يک جايزه يک ميليارد، نه دو ميلياردي،يک نه دو خانه مسکوني با کليد طلايي و ده ها هزار جايزه ارزشمند ديگر...
منبع : نشريه ديدار آشنا شماره 125