نقد فيلمنامه «چهل سالگي »


 

نويسنده :منوچهر اکبرلو




 

غوطه ور در سکون!
 

چهل سالگي يک اثر اقتباسي است. اثري که بيش از هر چيز داستان و شخصيت هايي درون گرا دارد. شخصيت نگار (و به آن بيافزاييد جنس بازي ليلا حاتمي را ) زني درون گراست. زياد حرف نمي زند.احساسات خود را با کسي (حتي همسر و فرزند) در ميان نمي گذارد.دوست قديمي و صميمي اش (شيرازي) نيز راهي به دنياي دروني او ندارد. اهل درد دل هم نيست تا حرف دلش را بشنويم. در يک فيلمنامه، آدم ها را در تعامل با ديگران مي شناسيم. از عمل ها و عکس العمل هايشان در قبال ديگران. از اين که ديگران درباره آنها چه قضاوتي دارند. در چهل سالگي، نگار هيچ بروز نمي دهد. حتي از همسرش فرهاد يا تنها دوست صميمي اش شيرازي هم درباره او چيزي نمي شنويم. حتي مستقيم ترين شکل بيان درونيات را که گفت و گو با يک همراز است، در چهل سالگي نداريم. فرهاد نيز چنين است. جز جاهايي با بهار (کودک 10ساله اش) هيچ دوستي، فاميلي و همکاري ندارد که در هم نشيني با او، حرف دلش را بشنويم و از احساساتش باخبر شويم.
کوروش هم چنين است. با آن بازي يک سره، سرد و سيماي خنثي، هيچ چيز به ما نمي گويد. حتي در فلاش بک دوستي با نگار در ايام جواني، انگار نه انگار که دارد با کسي صحبت مي کند که دل در گرواش دارد. او بي توجه به نگار يک سره از رفتن سخن مي گويد و کوچک ترين توجهي به حرف و احساس نگار ندارد. مي گويد مي خواهد به خارج برود. نگار مي گويد بايد بماند. کوروش هم مي گذارد و مي رود و خلاص. دريغ از يک جمله يا نگاه که بيانگر نه عشق آتشين ايام جواني، بلکه يک دوستي ساده باشد. سه شخصيت اصلي د استان يعني فرهاد و نگار و کوروش، هر سه درون گرا هستند.
داستان نويس با اين مسئله کوچک ترين مشکلي ندارد. اساساً انبوه آثار ادبي درخشاني داريم که شخصيت هاي درون گرا، سرد و خلوت گزيده دارند. در آنجا دست داستان نويس باز است تا با توصيف و با استفاده از زاويه ديد داناي کل، نقب بزند به دنياي دروني و هزارتوي ذهن و احساس آدم ها و خواننده را در اين مسير همراه کند. و اين است راز لذت خواندن يک رمان. اما فيلمنامه نويس چه؟ او بايد راه ديگري را بپيمايد. او بايد براي اين درون گرايي آدم ها، معادل هاي بيروني بيابد. اينجا نمي شود از توصيف بهره برد. داناي کلي که با مستقيم ترين شکل ممکن، درونيات شخصيت ها را بر ملا کند، وجود ندارد. (گيريم که برخي فيلمنامه نويسان به خود زحمت نمي دهند و با گذاشتن نريشن، کار خود را راحت مي کنند.) اينجا فيلمنامه نويس بايد بکوشد به ما «نشان بدهد» (بر نشان دادن تأکيد دارم ) که چه حس عاشقانه عميقي بين کوروش و نگار در جواني وجود داشته است؛ چه صميميت و عمق اعتمادي در خانواده کنوني نگار وجود دارد (يا اگر نيست به چه دليل نيست)؛ در لحظه ديدار مجدد نگار و کوروش، ضربان قلب نگار چقدر افزايش مي يابد يا بدون تغيير است، همين احساس را کوروش به چه ميزان دارد و... اما فيلمنامه نويس هيچ کدام را نشان نمي دهد. ما مي بينيم دو هم کلاسي دانشکده گاهي يکديگر را مي بينند. نگار فقط و فقط از قطعه موسيقي اي که نوشته حرف مي زند و کوروش هم فقط و فقط از رفتن از ايران و تمام. حتي يک لحظه در چشم هم خيره نمي شوند. دريغ از يک سکوت معنادار. اگر عشقي رخ داده بايد در يک نگاه، کلام يا لحظه شاهد آن باشيم. اما در فيلمنامه و فيلم هيچ خبري از آن نيست. پس از نديدن يک رابطه حسي (عشق آتشين جاي خود دارد ) حالا چگونه بايد دچار دلهره شويم که اين زن با ديدن کوروش احتمالاً به تک و تا بيفتد و چگونه نگران باشيم که يک مثلث عشقي شکل بگيرد و چرا بايد معلق بمانيم که زن کدام را انتخاب خواهد کرد؟ در سکانس حضور کوروش در خانه نگار، بيهوده است که منتظر رد و بدل شدن يک نگاه، سکوت يا کلمه اي باشيم که نشان بدهد چيزي از آن (گيريم که بوده باشد) عشق ايام جواني وجود دارد. هر دو بي حس، هر دو درون گرا. هيچ کدام چيزي بروز نمي دهد و چنين سکانسي که در يک درام سينمايي مي توانست به يک سکانس عاشقانه و ماندگار تبديل شود، به دليل درون گرايي دو شخصيت به سکانسي بي احساس تبديل مي شود که هيچ چيز منتقل نمي کند و براي همه هم قابل پيش بيني است و تماشاگر مي ماند که اين سکانس که چيزي جز يک ضيافت شام دو همکار نيست، چرا بايد اين قدر به طول بينجامد؟ همه چيز که قابل پيش بيني است. يعني تعليقي وجود ندارد، پس اين سکانس قرار است چه نقشي در روايت داشته باشد؟ از آن سو فرهاد که حرف هاي اندک اين دو را از طريق شنود مي شنود، چرا دست به چنين اقدامي زده است؟ در رفتار و سکنات نگار چه ديده است که شک کرده و با رفتاري که ويژه يک رابطه کاملاً بي اعتماد است؛ يعني با شنود، مي خواهد با احساس او روبه رو شود؟ چه چيز باعث شده که او نتواند در يک گفت و گوي رودررو با نگار در اين زمينه سخن بگويد؟ پس از 10 سال زندگي مشترک ديدن چه مؤلفه هايي باعث شده به همسرش شک کند؟ و پس از همه اين سخنان، وقتي به صراحت مي شنود که نگار هيچ حسي نسبت به کوروش ارائه نمي دهد و حتي در حد يک همکار اداري نيز با او گرم نمي گيرد، چگونه است که تصميم مي گيرد خودکشي کند؟ اگر به فرض متوجه مي شد که زنش مي خواهد به او خيانت کند يا هنوز حسي عاشقانه نسبت به کوروش دارد، آن گاه چه مي کرد؟ در اينجا يک شوهر نسبت به همسرش شک دارد. متوجه مي شود که همسر به او وفاداري کامل دارد و نسبت به دوست سابق کوچک ترين احساسي ندارد. هر انساني در چنين موقعيتي چه مي کند؟ بسيار شادمان مي شود. به خود افتخار مي کند و احساسش به همسرش فزوني مي يابد و مي کوشد از همسرش قدرداني کند. اما فرهاد چه مي کند؟ خودکشي! اجازه مي دهيد شگفت زده شويم؟! تنها در يک حالت اين خودکشي نه تنها شگفتي آور نبود، بلکه کاملاً قابل فهم و با عظمت مي بود که فرهاد درمي يافت که همسرش با وجود خيانتکار نبودن، در قلبش، هنوز دلباخته و دلبسته کوروش است. در داستان «کنيزک و پادشاه» نيز چنين است. در چنين حالتي است که او مي تواند به خاطر عشق بزرگش ايثار کند و خود را از اين مثلث عشقي خارج کند. اما در حالت کنوني جز نابودي خود و خانواده و آينده همسر و فرزندش چه چيزي از اين خودکشي نصيب مي شود، ما نمي دانيم. درون گرايي فرهاد اجازه نمي دهد دريابيم که چرا او چنين مي کند؟ و چون نمي دانيم، اين رفتار را نه ايثار گرانه، بلکه بلاهت آميز مي دانيم. در نتيجه نه يک سکانس تأثير گذار و تراژيک، بلکه يک سکانس بي معنا و ابزورد را شاهديم. يک سره از درون گرايي آدم ها گفتيم. اما اين را هم بگوييم که دو آدم برون گرا هم در فيلمنامه داريم. اما متأسفانه اين دو نفر هم، به جاي حرکت و کنش يک سره حرف مي زنند. هيچ گاه کاري نمي کنند و فقط و فقط حرف مي زنند. اولي استاد سابق فرهاد است که چون دريافته عدالت واقعي دست نيافتني است، قضاوت را کنار گذاشته و گوشه نشين شده است. (مي بينيد که اين آدم اساساً درون گراست. ) او تنهاست و زن و فرزند و دوستي هم ندارد. فقط اين فرهاد است که به سراغش مي رود و او هم يکسره حرف مي زند؛ کلمات قصار مي گويد، نصيحت مي کند، تحليل ارائه مي دهد و...
ديگري بهار فرزند 10ساله فرهاد و نگار است. اين فرزند در رمان چهل سالگي 20 ساله است و دانشجو و نگران حفظ کيان خانواده. براي چنان شخصيتي اين حرف ها بسيار عادي تلقي مي شد. اما اينجا يک بهار 10 ساله داريم با حرف هاي يک سره غير منطقي که از بورس و عشق و فلسفه سخن مي گويد و معلوم هم نيست اينها را از که آموخته. از پدر و مادري که به زور با هم حرف مي زنند؟ نه پدر بزرگ عارفي در کار است و نه مثلاً معلم او را مي بينيم. اين گفتار را از کجا آموخته؟ جز فيلمنامه نويس که چنين جملاتي را در دهان او مي گذارد، کسي ديگر را نمي شود تصور کرد! و هيچ گاه هم در نمي يابيم که چرا سن او بايد 10 سال باشد. جز اين که فيلمنامه نويس خواسته است اين حرف هاي مستقيم بهار از زبان يک کودک بيان شود تا شيرين زباني او، از تلخي مستقيم گويي و شعارها و ديالوگ هاي غير منطبق بر شخصيت او بکاهد. اما تماشاگر مي ماند که چنين کودکي با چنان پدر و مادري چرا بايد به جاي فکر کردن به درس و بازي، همه اش دنبال رفتن به تالار بورس باشد تا به پدرتوصيه کند که سهام فولاد را بخرد و شکر را بفروشد.
و اين در حالي است که در عالم واقع و نيز بر اساس يافته هاي روان شناسي کودک، چنين کودکاني مانند پدر و مادر خود درون گرا مي شوند و به دنياي تخيلات پناه مي برند. يا مي کوشند دوست و هم نشيني در ميان هم کلاسي ها، افراد فاميل يا بزرگ ترهاي خانواده (مانند پدر بزرگ) بيابند. اما بهار چنين نيست. در حالي که با سن 20 ساله و دانشجو بودنش (همچون رمان چهل سالگي) مي توانست حضوري منطقي داشته باشد و مثلاً از طريق او راهي بيابيم به شناخت هر چه بهتر آدم هاي اين خانه. خانواده اي که مشکل خاصي ندارد. همسر وفادار، پدر فداکار و دختر شيرين زبان. خانواده اي که نه مشکل اقتصادي دارد، نه بي فرزندي، نه اختلاف طبقاتي، نه دخالت فاميل، نه بيماري سخت و نه... به نظر مي رسد مشکل خانواده نوعي بي دردي روشنفکرانه باشد. معلوم نمي شود چرا در چنين وضعيتي نگار به دوستش مي گويد «مثل يه قايق بدون پارو، وسط دريا معلقم » ؟ مگر چه شده؟ هيچ مشکلي وجود ندارد. چه شده که نگار مي گويد «صبح که بلند مي شم خسته م. همه کارهام رو حفظم » ؟ چنين کسي با اين خانواده خوب و بدون مشکل و با يک کار مشخص، قرار است چه بشود که خسته نشود؟ اگر دل در نواختن ويولن سل دارد، چرا به سراغش نمي رود؟ اگر فرهاد با ساز زدن مشکل داشت، مي توانست يک درام پر کشش شکل بگيرد. اما اصلاً همين ساز باعث آشنايي و شکل گيري رابطه آن دو شده. به ياد بياوريد که پيش از ازدواج، همين فرهاد مخفيانه صداي ساز زدن نگار را ضبط مي کرده است. همين فرهاد همان جا به نگار گفته بود «وقتي ساز مي زني، مثل فرشته ها مي شي. » پس مشکل چيست؟ چرا در چنين خانه اي کسي ديگري را پدر، مادر يا دختر صدا نمي زند و همگي نام هم را مي گويند؟ مشکل فرهاد چيست که به قول استادش شده مثل اهل هوا؟ فرهاد دنبال چه چيز يا چه راهي است که حالا اهل هوا شده و مسيرش را گم کرده است؟ وقتي تماشاگر مي شنود که فرهاد مي گويد «بد وضعي گير کردم. نه مي شه زندگي کرد، نه مي شه مرد »، با خود مي گويد اين مرد چه مشکلي دارد؟ با چه کسي؟ چرا؟ هيچ پاسخي در فيلمنامه وجود ندارد. نه عشق آتشيني بروز مي دهد که حالا نگران کم رنگ شدنش باشد، نه خيانتي وجود دارد. با آن نگاه تلخ، درون گرا و حرف زدن کم و با گوشه و کنايه قرار است چه چيزي را محافظت کند؟ وقتي که اصلاً رقيبي وجود ندارد، نگران چيست؟ چيزي در فيلمنامه نيست که به ما پاسخ دهد. به جاي آن، فيلمنامه نويس جابه جا از عشق عرفاني سخن مي گويد. از حرف هايي عرفاني که ارتباطي با داستان زندگي اين آدم ها ندارد. از مثلاً اين که براي سير و سلوک نخست بايد تطهير کرد و جامه دگر به تن کرد. اين كه «آدم تنها عاشق مي شود و تنها ايمان مي آورد و تنها مي ميرد ». اين که «مشيتي در کار است ». اين که «ما فقط ظاهر کلمات را مي شناسيم و از عمقش غافليم » و... مشخص هم نمي شود که مثلاً حرف هاي استاد درباره نسبي بودن مفاهيم عدالت و قضاوت و ظلم و پاکي چه ارتباطي با زندگي فرهاد مي يابد. فرهادي که وکالت خوانده، اکنون کارگزار بورس است و يک ريز شعر مي خواند. اگر اين نوشتار به قصد مقايسه تطبيقي فيلمنامه چهل سالگي و رمان چهل سالگي نوشته مي شد، مفصل مي توانستم از قابليت هاي اين رمان براي خلق يک درام عاشقانه و ماندگار سينمايي سخن بگويم.
اما کوتاه بگويم که ايده رسيدن به 40 سالگي بسيار جذاب تلقي مي شود. سني که به نظر روان شناسان دوره ميان سالگي است و در آن، آدم ها يا وضعيتشان را مي پذيرند و محافظه کارانه آن را حفظ مي کنند و يا يک بار براي هميشه دست به خطر مي زنند و مي کوشند به تغييري اساسي در زندگي خود دست يابند.
دلهره و پذيرش وضع موجود يا دل به دريا زدن، براي يک درام، شرايط مطلوبي را فراهم مي آورد. به شرط آن که شخصيت ها اين دلهره را داشته باشند. آن شک وجودشان را پر آب و تاب کرده باشد و بي خوابي به سراغشان بيايد که بمانند يا بروند. شخصيت هايي که اين دوره را با آرامش پشت سر مي گذارند به درد درام سينمايي نمي خورند؛ کساني مانند نگار، مثل فرهاد، مثل کوروش. چنين است که فيلمنامه روي به هر کدام بر مي گرداند، چيزي نمي يابد. و ما هم تا انتها در نمي يابيم که مسئله فيلمنامه، دلهره 40 سالگي نگار است يا شک فرهاد. در نتيجه چنين است که همان گونه که در آغاز گفتيم، از ديدن سکانس رودرويي نگار و کوروش در فرودگاه سر خورده مي شويم. ما بايد انتظار يک تپش قلب فوق العاده باشيم؛ اما دو همکار، فقط دو همکار با هم روبه رو مي شوند. به اين دليل است که پوشاندن چهره کوروش با کلاه شاپو و بالا آمدن آرام او از پله برقي، هيچ حس خوشايندي در ما ايجاد نمي کند. اگر اين صحنه به مثلاً چهره عرق کرده و پر اضطراب نگار قطع مي شد، شايد حسي انتقال مي يافت. اما چنين نمي شود. اگر محذوريت حضور ديگران را در نظر بگيريم، اين حس مي توانست در سکانس تنهايي نگار و کوروش در ضيافت شام رخ دهد که آنجا نيز خبري نيست. فضا حتي از يک فضاي اداري و رسمي نيز سردتر است و اين سرخوردگي مخاطب را به همراه دارد. رمان را بخوانيد تا دريابيد چه حسي آن هم فقط با کلمات منتقل مي شود.
يا توجه کنيد به اين قابليت فوق العاده که فرهاد پيش از اين بازجوي نگار بوده است. چه ايده اي مي شود براي يک درام عاشقانه. اما در فيلمنامه موجود، هدر مي رود. در اينجا کنار گذاشتن وکالت از سوي فرهاد هيچ توجيهي ندارد. مي شد از آغاز هم اقتصاد يا بازرگاني خوانده باشد يا هر رشته ديگري.
کوتاه سخن، فيلمنامه چهل سالگي در اقتباس دو راه داشته؛ يا تن به موج بسپارد و روايتگر يک 40 سالگي پر آب و تاب و آتشين و پر اوج و فرود باشد، يا آرام باشد و غوطه ور در سکون. فيلمنامه نويس چهل سالگي، دومي را انتخاب کرده است.
منبع: فيلم نگار شماره 95