به سوي رستگاري
به سوي رستگاري
نگاهي به شخصيت هاي رمان بينوايان
«کتابي که خواننده در اين دم پيش چشم دارد از آغاز تا انجام، در مجموعش و در تفاصيلش، تناوب ها، استثناها، يا نقصان هايش به هر اندازه که باشند، عبارت است ازحرکت از بد به سوي خوب، فساد سوي حيات، حيوانيت سوي وظيفه، دوزخ سوي ملکوت، عدم سوي واجب الوجود، مبدأش ساده، و مقصدش جان، در آغاز اژد ها، و سرانجام فرشته .»(1)
اين عبارتي است که نويسنده ي مشهور فرانسه و يکي از پيشروان مکتب رمانتيسم در رمان مشهورخود، يعني «بينوايان» ، درباره ي خود اثر نگاشته و تکليف مخاطبان و منتقدان را هنگام مطالعه ي کتاب به روشني مشخص کرده است.
بينوايان از جمله رمان هايي است که با گذشت حدود150 سال از نگارش آن هنوز جزء پرخواننده ترين هاست و حتي در فهرست صد رمان برتر جهان قرار مي گيرد.
بينوايان داستاني است درباره عدالت خو اهي و نويسنده آن با به کارگيري شخصيت هايي در خور تأمل و بهره گيري از دانش خود در مباحث تاريخ، فلسفه و سياست اين موضوع مهم را در محتواي داستاني جذب و گيرا مطرح کرده است.
اين رمان به همان اندازه که خوشخوان و سازگار با مذاق مخاطب عام است، به همان ميزان براي مخاطب خاص و منتقد ارزشمند خواهد بود. شخصيت هاي پرداخت شده در اين داستان، که هر کدام نماينده ي يک گروه اجتماعي، سمبلي از مفاهيم متضاد اخلاقي و حتي انگارهاي کهن الگويي اند (مانند ژان والژن)، و مباحث گوناگون فلسفي، مذهبي و تاريخي، مطرح شده در آن هر کدام شايان بحث و بررسي مفصلي هستند، اما آنچه در اين نوشتار به بحث و بررسي گذاشته شده شخصيت هاي محوري اين داستان، به ويژه «ژان والژان »، است.
فانتين، کوزت، ماريوس، ميري بل (اسقف دين يه) و ژاور از شخصيت هاي مهم ديگر رمان بينوايان اند، اما آنچه به شخصت ژان والژان دراين بين اهميت بسزايي مي بخشد حضور او ازآغاز تا پايان داستان و ارتباطش با همه ي شخصيت هاست. شايان ذکر است که بررسي ژان والژان و رمزگشايي از اين شخصيت پيچيده مي تواند به تنهايي موضوع يک کتاب مستقل باشد .
مردي ميان سال و ژنده پوش
او،همچون خالق اين اثر شاهدي است که حوادث مهم تاريخي دورانش را درک کرده و مانند ساير مردم طبقه ي متوسط، سهمش از تحولات اجتماعي و تاريخي نگون بختي و فقر بوده است. براي نخستين بار وقتي به زندان مي افتد 25 سال دارد و نان آور خواهر و خواهرزاده هايش است. کودکي را درک نکرده و از کودکي اش هيچ نفهميده است جز يتيمي، فقر و کار ، مسئوليت، گرسنگي، و همين مسئوليت پذيري است که وادارش مي کند براي سير کردن شکم بچه هاي خواهرش از مغازه نانوايي يک قرص نان بدزدد و فقط به خاطر همان يک قرص نان راهي زندان شود. وجدان انساني او خود را محق يک قرص نان، ولو دزدي، مي داند، اما وجدان بيدار اجتماعي نه! جامعه و حکومت فقط قانون را مي شناسد و قانون براي به دست آوردن نان، کار را تعريف کرده است و براي فقر، زندان را؛ يا کار يا زندان و براي بيکاري، فقر موروثي و درآمد ناکافي تعريفي ندارد.
ژان والژان قهرماني است که تقدير برايش فقر را رقم زده است و هر زمان که به جنگ تقدير مي رود، آزادي خود را از دست مي دهد. براي او آزادي عين اسارت است و اسارت عين آزادي . وقتي در ابتداي رمان پس ازسال ها زندان به «دين يه» مي رسد، هيچ کس حاضر نيست به او غذا و جا بدهد، حتي با پرداخت پول هم نمي تواند اصطبلي براي خواب پيدا کند و هجوي عظيم در داستان شکل مي گيرد؛ وقتي به مقابل زندان مي رود و مي خواهد زنداني اش کنند تا غذا و جايي گرم داشته باشد، زندانبان مي گويد برو خلافي کن تا زنداني شوي!
استن ميري بل
ويکتورهوگو با خلق چنين شخصيتي اين نکته را يادآور مي شود که دين در ميان رومانتيک ها باوري قلبي و دروني و نوعي نيازاست؛ ايماني که سرشار از حس زيبايي شناسي است و مي تواند معجزه کند و در يک لحظه از بدي، نيکي بيافريند و از اهريمن يزدان.
«ژان والژان، برادرمن، شما از اين پس ديگر به بدي تعلق نداريد، بلکه متعلق به خوبي هستيد. اين جان شماست که من از شما مي خرم، از افکار سياه و از جوهر هلاکش مي رهانم و به خدا تقديمش مي کنم .»(2) اين آخرين حرفي است که مسيو ميري بل به ژان والژان مي زند؛ پاسخي در دزديدن ظروف نقره، عملي تکان دهنده که در ذات انساني بي سابقه است. کمتر کسي است که بتواند اين رفتار را در مقابل فردي که ميهمان خانه اش بوده و دزدي کرده است،انجام دهد، اما اسقف اين کار را انجام مي دهد؛ زيرا به نتيجه ي عمل خويش واقف است.اسقفي که باغباني را بسيار دوست دارد و معتقد است «روح انسان يک باغ است» و رسيدگي به نيازمندان و بيل زدن باغش، هر دو را باغباني مي نامد.
اين باغبان بذر نيکي را در زمين باير ژان مي کارد و مؤثر مي افتد. ژان والژان وقتي کناره ي راه، سکه ي پتي ژروه را زير پايش مي گذارد، آن قدر تحت تأثير رفتار ميري بل قرار گرفته است که متوجه درخواست پسر نمي شود اما پس از رسيدن به آگاهي سخت متأثرمي شود و هر چه به دنبال پسرک مي گردد پيدايش نمي کند.
«آنگاه قلبش ترکيد و به گريستن پرداخت. اين نخستين دفعه بود که پس از نوزده سال مي گريست.»
در حقيقت گريستن، طلسم بدي را در وجود ژان باطل مي کند و اين را مديون اسقف است؛ گريه اي که مسير زندگي او را تغيير مي دهد و ويکتور هوگو بر اين نکته ي مهم اصرار مي ورزد؛ زيرا از نظر او گريستن نمادي از آگاهي است: «کسي که گريه نکند نمي بيند...ازکجامي دانيد که آفتاب با همه ي نورافشاني اش، کوري بيش نباشد.»(3)
و از اين اينجا سفر ژان والژان و رمان بينوايان آغاز مي شود؛ آشنايي با فانتين در مقام شهردار مادلن، معرفي خود به دادگاه به نام ژان والژان، نجات کوزت، درگيري با بازرس ژاور و....
شخصيت کهن الگويي ژان
«تغيير» درژان والژان مانند تغيير در قهرمان کهن نيست که به جنگ آزمون هاي دشوار مي رفت وبا حمايت راهنما مرا حل را طي مي کرد. ژان والژان را هنمايي ندارد ويک تنه با مشکلات دست و پنجه نرم مي کند؛ درواقع يک فرد به مقابله با يک اجتماع مي رود (از ويژگي هاي رمانتيسم که بر رابطه ي فرد و جامعه تأکيد مي کند).
ژان مي خواهد تغييرکند، اما نمي تواند، و همين نبود مرشد سبب ناقص ماندن مرحله ي تغييرمي گردد، اما درست در لحظه ي آشنايي ژان با اسقف و رفتار بزرگ منشانه ي ميري بل مرحله ي تغيير در ژان تکميل مي شود. تحول در يک لحظه رخ مي دهد، اما واقعيت اين است که ژان بسيار پيش تر آمادگي تغيير را پيدا کرده، اما موفق نشده بود. «بازگشت» ژان به جامعه و تبديل شدن او به يکي ازاعضاي تمام عيار اجتماع، طي رمان درک مي شود.
ازخود گذشتگي و معرفي خود در دادگاه به جاي شان ماتيو، نگهداري ازکوزت و پايبندي به قولي که به فانتين داده است، نجات ماريوس از ميدان نبرد، همگي ويژگي هاي قهرماني است که به بلوغ رسيده و ويژگي هاي والاي انساني در او درخور تقدير است.
بازرس ژاور
رفتاري درست شبيه رفتار ميري بل در برابر ژان والژان، که درست همان نتيجه را در پي دارد؛ يعني تحولي بنيادين در شخصيت ژاور رخ مي دهد و براي نخستين بار در عمرش به قضاوت مي نشيند، فکرمي کند و به تفکري بي سابقه و دردناک فرو مي رود. او دست به انتخاب مي زند بين وظيفه قانوني اش و آزاد گذاشتن ژان والژان که جانش را نجات داده است، و سرانجام درحين سرگشتگي وصيت نامه اي مي نويسد که تمام آن شرح وظايف بازرسي خود است و در آن فرديتي به عنوان ژاور ديده نمي شود، سپس به سمت رود سن مي رود و خود را در رودخانه مي اندازد و خودکشي مي کند.
ژاور از خانوادهاي کولي است که پدرش نيز يکي از محکومان بوده است. او درجواني به اين ايدئولوژي معتقد بوده است که مردم يا ضدجامعه يا محافظ جامعه هستند و با توجه به سرنوشت پدرش تصميم مي گيرد که جزء محافظان جامعه باشد و از اين رو به نيروي پليس مي پيوندد . ژاور يک وظيفه دان مطلق است. براي او فرديت انساني و زندگي خانوادگي مفهومي ندارد. همه ي جهان بيني او در وظيفه اش دربرابر جامعه تعريف مي شود. بدين سبب بيشتر شبيه يک سگ نگهبان است تا انساني نگهبان؛ يعني مفهومي ضد قهرماني دارد.اگر ژان را قهرمان رمان فرض کنيم، ژاور در کنار جامعه ي فرانسه ضد قهرمان اين رمان است؛ زيرا در قوانين جامعه استحاله يافته است؛ جامعه يعني ژاور و ژاور يعني جامعه و اين موجود مسخ شده با يک عمل انساني ژان والژان در يک لحظه دچار تغيير مي شود و دامنه ي اين تغيير به قدري گسترده است که برتمامي خودآگاه و ناخودآگاه ژاور تأثير مي گذرد و او براي نخستين بار پي مي برد که به جز مسيو ژيسکه، رئيس پليس وقت، برتر ديگري نيز وجود دارد که همان نيرويي والا يا خداست.
ژاور چون از ايجاد اعتدال بين ديروز خود (بازرس ژاور) و امروز خود (ژاور به منزله ي انسان) درمانده مي شود راه سومي را برمي گزيند که نه ژاوراست نه اجتماع، بلکه مرگ است. ژاوربراي نخستين و آخرين بار درعمرش به انتخابي آگاهانه دست مي زند که نه دستور مافوق است نه جبر شرايط اجتماع، فقط و فقط نتيجه ي عمل ژان و انقلابي است که در روح و جان ژاور رخ داده است.
نکته ي در خور تأمل اينجاست که بازرس پليس با شليک تيرخود کشي نمي کند (منطقي ترين راه از نظر شرايط داستاني )، بلکه خود را به آب مي سپارد؛ يعني سرچشمه ي خلقت، که از نظر اسطوره اي مفاهيم خاص خود دارد. رودخانه در فرهنگ اسطوره اي نماد مرگ و تولد دوباره (غسل تعميد) و گذر زمان به سوي ابديت است.در واقع ژاور به مدد نيروهاي ناخودآگاه که زماني کاملا سرکوب شده بودند و حالا رخ نموده ا ند به عظمت هستي و انسان به مثابه ي هستي و خلقت و نه جامعه پي مي برد و در عين دانايي نه براي خودکشي که براي تولدي دوباره خود را به رود مي اندزد تا آب و جريان هستي بخش رود او را غسل تعميد دهد و سبب نوزايي او گردد.
پيرمردي محترم
با وجود اين او در همه حال مشغول باغباني است؛ بدين معنا که روح اسقف بيري بل در او تجلي پيدا کرده است و در زندگي تازه اش پس از جدا شدن از اسقف يا در حال رسيدگي به امور بينوايان و نيازمندان است يا به مفهوم واقعي مشغول باغباني(پيش از اين به انديشه ي اسقف درباره باغباني اشاره شد). در واقع ژان والژان يا در ميان مردم زندگي مي کند که از کمک به نيازمندان غافل نمي ماند يا دور از مردم در دير به سر مي برد(چند سالي که به بابا فوشلوان پناه مي برد) که در آنجا نيز به باغباني مشغول است.
حتي اگر به عقب تر برگرديم، متوجه مي شويم که پدر ژان هرس کار است که بر اثر سقوط از درخت مي ميرد و ژان والژان پيشه ي پدر را برمي گزيند و از راه هرس کاري درختان درآمد کسب مي کند و اين همان نکته اي است که نشان ميدهد خوبي و نيک منشي در ذات ژان بالفطره وجود دارد، اما ناعدالتي در اجتماع از او انساني سنگدل و بزهکار مي سازد.
همه ي هم و غم ژان والژان نگهداري از کوزت است و سرانجام نيز به بهترين شکل و با ارثيه اي درخور او را به خانه ي بخت مي فرستد. اما روح اين مرد نيک در تلاطم است؛ زيرا نمي خواهد نام و نشان جعلي اش را از ماريوس، شوهرکوزت، مخفي نگه دارد. در واقع آخرين آزمون اين پيرمرد اعتراف به گذشته سياهش و رهانيدن خود از بند آن است؛ پس تمام واقعيت را براي ماريوس شرح مي دهد و همين اعتراف سبب مي شد ماريوس از ديدار پدر و دختر، به طور غيرمستقيم، ممانعت کند و اينجاست که تنارديه با تمام سياهي و سفاهتش سبب آشکار شدن نيمه ي روشن رويدادها درباره ژان والژان مي شود.
خانواده ي تنارديه
و همين رازگشايي به گره گشايي انتهايي رمان منجرمي شود؛ کوزت و ماريوس بر بالين ژان حاضر مي شوند و او که در تنهايي دچار افسردگي شده است باديدن ايشان به آرامش مي سد و ماريوس با اظهار پشيماني از رفتارش، او را قهرماني که زندگي اش را مديون اوست مي خواند و سرانجام ژان والژان در کمال آرامش مي ميرد.
مرگ ژان والژن
«-مي خواهيد يک کشيش بياورم؟»
ژان والژن پاسخ مي دهد:« من خود يکي دارم!»
و با انگشت مثل اين بود که نقطه اي را بالاي سرش نشان مي دهد «چنان که گفتي آنجا کسي را مي بيند».(5)
ژان والژان،انساني که ناخواسته به تبهکاري اجتماعي تبديل شده بود، همچون قديسان در کمال آرامش از دنيا مي رود. او پس از رويدادي که سبب تحولي اساسي در زندگي او مي شود، از همه ي داشته هايش براي نجات ارزش ها و انسان ها استفاده مي کند: از قدرت بدني که در زند ان براثر کارهاي سخت به دست آورده براي نجات بابا فوشلوان و به دوش کشيدن ماريوس ، و از دريانوردي که در دوران زندان فرا مي گيرد براي گره زدن طناب و بالا رفتن از ديوار بن بستي استفاده مي کند که يک طرف آن پليس و زندان و بيچارگي کوزت است و سوي ديگر، دير راهبه ها و آرامش براي کوزت. ژان والژان الگوي کامل حرکت از بدي به سوي نيکي ست که ويکتور هوگو هدف نگارش اين رمان برشمرده است.
جمع بندي
همان گونه که ويکتور هوگو گفته است: «رنج اجتماعي درهرسن شروع ميشود».(6) براي مثال کوزت و فانتين ازپنج سالگي و براي امثال تنارديه ها اين نگون بختي ارثيه اي خانوادگي است که نسل به نسل ادامه خواهد داشت و سبب بدسرشتي بعضي از افراد اين خانواده خواهد شد؛ رفتاري که موروثي است و تغييرآن ناممکن مي نمايد، اما در بعضي از افراد اين شکنجه و رنج ارزشي آييني مي يابد و به نوزايي و تولدي دوباره منجر مي شود، همچون ژان والژان. ويکتور هوگو به زدودن بدي ها از جامعه پافشاري مي کند؛ زيرا فرد و جامعه را دو روي يک سکه مي داند : فرد فاسد اجتماع را فاسد مي کند و جامعه ي فاسد فرد را به تباهي مي کشاند؛«هرگز نه از دزدان بترسيم، نه ازآدمکشان اينها خطرات بيروني اند، خطرات کوچک اند. از خودمان بترسيم، دزدان واقعي پيش داوري هاي ما هستند . آدمکش هاي واقعي نادرستي هاي ما هستند».(7)
اينچنين است که هوگو انديشه هاي فلسفي خود را در رمان اجتماعي بينوايان مطرح مي کند؛ رماني که فلسفه، روان شناسي، جامعه شناسي و تاريخ در آن درهم تنيده مي شود، شخصيت ها داستان را پيش ميبرند و موقعيت هاي داستان شخصيت ها را به عمل و عکس العمل وا مي دارند و همه ي اينها زمينه اي است براي تکامل افراد داستان و تشريح بي عدالتي اجتماعي و فقر و فلاکتي که دامن فرانسه را گرفته است و سرانجام نيز به انقلاب کبير فرانسه منجر مي شود. اختلاف هميشگي پدر و مادر ويکتور بر سر جمهوري خواهي و سلطنت طلبي در بينوايان هم بازتاب مي يابد و نبرد جمهوري خواهان و سلطنت طلبان در اواخر رمان از حقايق آن روز پاريس پرده برمي دارد و ويکتور هوگويي که بزرگ ترين قهرمان ملي قرن نوزدهم فرانسه نام گرفته است، بدون جانب داري، اين قسمت از تاريخ فرانسه را در دل داستان خود روايت مي کند. با اين حال در کل رمان از انحصار قدرت و ثروت دردست خانواده ي فاسد سلطنتي انتقاد مي نمايد.
بررسي جنبه هاي گوناگون اين رمان، چه از نظر يک سند تاريخي و چه از منظر يک اثر ادبي، نيازمند وقت و حوصله ي بيشتر است. اما در توصيف تماميت آثار هوگو به اين نقل قول از زولا مي توان اکتفا کرد که «من کارگراني رامي شناسم که پول توتون سيگارخود را خرج خريد کتاب هاي هوگو مي کنند».
نويسنده ي رمان نيز درباره ي کتاب خود اين چنين گفته است:«من اين کتاب را براي همه ي آزادي خواهان جهان نوشته ام».
پي نوشت ها :
1.ويکتور هوگو ، بينوايان ، ج 2 ، ترجمه ي حسينقلي مستعان ، ص 1433
2.همان ، ج 1، ص 306
3.همان ، ج 2 ،ص 1412
4.« پاگشايي : قهرمان در گذار جهل و خامي به بلوغ اجتماعي و معنوي ، يعني براي نيل به پختگي و تبديل شدن به عضوي تمام عياري از گروه اجتماعي اش، آزمون هاي بسيار دشواري را از سر مي گذارند . پاگشايي در اغلب موارد شامل سه مرحله ي مجزاست : 1. جدايي ؛ 2. تغيير ؛ 3. بازگشت . پاگشايي مانند جستجو گونه اي است از کهن الگوي مرگ و تولد دوباره » ؛ مباني نقد ادبي ، ترجمه ي فرزانه طاهري ، ص 166
5.ويکتور هوگو ، همان ، ج 2 ، ص 1643
6.همان ، ج1، ص371
7.همان ، ص 219
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}