پايان شب سيه
پايان شب سيه
پايان شب سيه
نويسنده:اکبر رضي زاده
«لجاره» در سه کنج اتاق چندک زده بود و مدام ورد و افسون مي خواند؛ و هرازگاهي زير چشمي نگاه چندش آوري به من مي دوخت. شايد به اعتقاد خودش دعا مي خواند، ولي من خوب مي دانم که او سحر و جادو را با دعا و ثناء يکي مي دانست. نمي دانم منظورش از اين کارها چيست و چرا دست از سر من بر نمي دارد! و اصلاً از آزردن من، چه چيز عايد او مي شود.
«پري» مانند يک فرشته ي سپيد پوش، در ميان يک حباب بلورين نشسته بود و بر بلنداي خانه ام سير مي کرد.
تور ململ گل بهي اش، تا دو لبه ي حباب دايره اي امتداد داشت و مانند يک هودج گل آذين شده، از طرفين آن آويزان بود و پري زيبا را زيباتر و لطيف تر نشان مي داد.
حباب بلورين آرام آرام حرکت مي کرد. گاهي از اين طرف. گاهي از آن طرف، و با تأني بسيار از زمين فاصله مي گرفت. آن قدر ملايم و ظريف که نمي شد حرکت آن را به راحتي به چشم ديد.
زماني که هودج پر گل پري پيدا شد، صداي پچ پچ معترضانه ي لجاره شدت گرفت، و نگاهش غضبناک شد.
براستي پري چه خوش هنگام آمد...زماني که دردي چغر چهار ستون بدنم را گرفته بود و اندوه و غم مثل جذام به جانم چنگ انداخته، همچون دژخيم با پنجه هاي پولادينش گلويم را با حدت فشار مي داد.
با پيدايش کجاوه ي گل آذين شده بر بلنداي بام خانه ام، دفتر خاطراتم - که مشغول تورق آن بودم- از ميان دستهايم بر زمين افتاد. و به جاي آن يک جلد رباعيات «خيام» که مزين به تذهيب و هامش بود، در ميان دستهايم ظاهر شد که تصوير منسوب به خيام روي جلد آن را تزئين کرده بود. اولين رباعي زيبا و عارفانه اي که توجهم را جلب کرد، مرا هشدار مي داد که:
«چون بلبل مست راه در بستان يافت
روي گل و جام باده راخندان يافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت:
در ياب که عمر رفته را نتوان يافت.»
اگر شما بر اين باوريد حبابي که پري در وسط آن نشسته بود و مرا بسوي خود مي خواند، از لاي کتاب - از ميان يک رباعي عاشقانه ساطع شده بود- من نمي توانم با شما موافق باشم. چرا که، اول لجاره بود با کوهي از غم، و آن دفتر خاطرات خزاني، بعد آن کجاوه و پري سپيد پوش بر گستره ي آبي زلال آسمان طلوع کرد.
پس عامل اصلي هر چه بود، اين مهم را نمي توان کتمان کرد که لجاره و غم، پيشقدم بر پري و خيام بودند.
به هر ترتيب حالا پري اينجاست و دستان بلورينش را از ميان هودج بسوي من دراز کرده و به آغوش خود دعوت مي کرد، تا شايد بتواند دست مرا گرفته، از حريم لجاره ي جادوگر دور کند و شايد با خود به آسمان برد. خيام رباعي زيباي ديگري را از پس پشت تاريخ ادبيات زمزمه مي کرد که صداي پر مهرش از فراز اعصار، گذشته و بر جاي جاي دلم نفوذ مي کرد.
دستم را از پنجره ي اتاق به سمت پري دراز کردم. لجاره منقلب شد و با حرکت مدام انگشتان و چشمان پر خونش طلسمي به کار برد و مرا بر زمين ميخکوب کرد و همه تلاش پري را بي نتيجه گذاشت.
پري از لبه ي بلورين حباب خم شده بود تا دست دراز شده ي مرا بگيرد. ولي نمي دانم چرا تلاشم براي وصال به او بي ثمر بود.
ناگهان خيام با ريش سپيد پشمکي و موهاي بژ رنگ بلندش که تا روي شانه اش رسيده بود از روي جلد کتاب به چشمان بي فروغ من خيره شد. مثل اينکه از نرسيدن دست من به دست پري رنجور بود و مي خواست مرا مدد کند.
لجاره که انگار از ما في الضمير همه آگاه بود، با حرکات پر پيچ و خم و تو در توي انگشتانش، همه ي تلاش من، پري و خيام را طلسم مي کرد.
فاصله ي حباب بلورين از زمين، هر لحظه بيشتر مي شد و يأس و غم دل سنگينتر.
ناگهان نواي موزون آواز خيام، ازگوشه ي ميکده اي، از درازي قرون و اعصار گذشت و بر جاي جاي دلم نفوذ کرد.
آواي سيال و مواج خيام، نرم نرمک حباب بلورين را به گردش در آورده بود و تور حرير ململ گل بهي پري را مانند بالهاي رنگين يک فرشته ي بهشتي تکان مي داد.
موسيقي آواز گرم خيام همه ي وجودم را گرفته بود:
«با سر و قدي تازه تر از خرمن گل
از دست منه جام مي و دامن گل
زان پيش که ناگه شود از باد اجل
پيراهن عمر ما چو پيراهن گل»
اين رباعي ناخود آگاه انرژي زيادي در من پديد آورد و همه ي توانم براي گرفتن دست دراز شده ي پري در بازوانم جمع شد. انگار آواز روحبخش خيام و لبخند پرمهر پري، سحر و جادوي لجاره را باطل کرد. و نيروي فوق العاده اي در من بوجود آورده، ذهن مرا از هرگونه انديشه و خيالي تخليه نمود، و با يک پرش سريع هر طور بود خود را از زمين کندم و چون کبوتري سبکبال به سوي پري پرواز کرده، دست دراز شده ي او را محکم چنگ زدم.
پري با يک جهش به موقع، مرا ياري کرد و پيروزمندانه به ميان هودج نشاند. عجب حرکت زيبا و غافلگيرانه اي بود!...
لجاره که هرگز چنين حرکتي را پيش بيني نمي کرد، دفعتاً مات و مبهوت شد. انگار باور اين صحنه برايش غير ممکن بود و چنان او را عصباني کرد که مجبور شد صداي شنيع اوراد و اسحارش را قويتر کرده، بر حرکت مارپيچ انگشتانش افزوده و هر طور شده بود، دوباره مرا به سوي خود خواند.
غم، همگام با لجاره از داخل اتاق، به بيرون سرک مي کشيد و پهناي آسمان را برانداز مي کرد تا از نزديک شاهد فرجام کار من باشد.
حباب حرکت طولي خود را تسريع بخشيد و هر لحظه از زمين دورتر مي شد.
پري آسماني به رويم آغوش گشود.
و مرا مهربانانه در بغل گرفت. با دور شدن از لجاره، انگار از هرگونه تعلقات دنيوي رها شده، هر لحظه به آرامش خيال نزديکتر مي شدم. حرارت ملايم و مطبوع بدن پري کم کم در سلولهاي پوست من جاري شد و رنجيروار از سلولي به سلول ديگر منتقل گشت، و سرانجام به مرکز ضبط خاطره هاي رسيده، مرا از دنيا و ما فيها تخليه کرد. مثل اينکه تاريکي هاي حبس شده در اندرون خسته ي من، آزاد شد و نوري گرم و صميمي از هزار توهاي قلبم ساطع گرديد. نوري که از انوار رنگين آسماني. شعاعي از جنس فردا.
خيام با ريش سپيد پشمي و موهاي بژ رنگ بلندش که تا روي شانه اش رسيده بود، از سينه کش آسمان به رويم لبخند پيروزمندانه اي زد و با دو دستش دو پياله شراب گلگون رنگ از ميان دفتر شعرش، به من و پسري هديه کرد و گفت:
«اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي خور چو نداني ز کجا آمده اي
خوش باش نداني به کجا خواهي رفت»
تور ململ گل بهي ي پري مانند دو بال فرشته ها به حرکت درآمده بود و حباب را هر لحظه از زمين جدا ساخته، به آسمان مي برد.
بدنم چون پر کاهي سبک و بي وزن شده بود، و هر لحظه بيشتر به آغوش گرم پري پناه مي بردم. انگار رد پاي غمها و تخيلات واهي در جاده ي زمان گم شده، به جز عشق پري و جدا شدن از زمين خاکي، چيز ديگري در وجودم يافت نمي شد.
آسمان در سکوتي با شکوه ما را نظاره مي کرد و پرندگاني را با بالهاي سبز و آبي به استقبال ما فرستاده بود، و خيام با رباعيات و صداي گرم و گيرنده اش سفر ما را با شکوه تر مي کرد:
«در دايره اي که آمدن و رفتن ماست
آن را نه بدايت نه نهايت پيداست
کس مي نزند در اين جهان يک دم راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست»
پري آسماني با خيام همدل شده با انگشت سبابه ي دست راستش مکاني را بر فراز ابرهاي سفيد پنبه اي به من نشان داد و گفت:
«چشمه ي آب حيات!»
اوه!... خداي من. چه مي گويد؟... يعني تا لحظاتي ديگر، من به چشمه ي آب حيات دست خواهم يافت؟!..
حباب بلورين مانند هودجي گل آذين شده، دل ابرها را مي شکافت و به طرف چشمه ره مي پيمود.
خانه ي لجاره ديگر کوچک و کوچکتر شده بود. اما هنوز سايه ي سري که از پنجره سرک مي کشيد. محسوس بود. يا شايد اشتباه مي کردم؟!...
مثل اينکه سبزي عشق، جاي سياهي غم و اندوه را گرفته بود و زندگي معناي تازه اي به دست مي داد. آيا چرخ زندگي دائم بر همين پايه خواهد چرخيد؟!
راستي تا چشمه ي آب حيات چقدر مانده است؟!... شايد در چند قدمي است!
شايد هم فقط يک رؤياست.!
اما...اما انگار چيزي از سوي زمين، ازحوالي خانه ي لجاره به سمت ما، درحرکت است. چيزي مانند يک پيکان... عجب تُک تيزي دارد!.
پري لرزيد. خيام به خود پيچيد، پنداري در ذهنش به دنبال يک رباعي تند و بي رحمانه مي گشت. شعري که بتواند سؤال خودش را پاسخ گويد.
«کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟!:»
دوباره حرکتهاي مارپيچ و تو در توي انگشتان لجاره شروع شده بود، گويي با ورد و جادو، پيکان تيز و برنده را به سمت حباب هدايت مي کرد.
پري جيغ کشيد و هر لحظه بيشتر به آغوش من پناه مي برد. دوباره حرارت مطبوع تنش در سلولهايم جاري شد. ولي افسوس!...
پيکان هر لحظه به ما نزديک و نزديکتر مي شد و دل ابرها را مي شکافت و يپش مي آمد، و با بي رحمي تمام حباب را هدف گرفته بود.
راستي تا لحظاتي ديگر بر ما چه خواهد گذشت؟!... پس چشمه ي آب حيات!...
ناگهان موسيقي گرم آواز خيام به صداي شيون و فرياد مبدل شد و رعشه بر اندام پري مستولي گشت.
آسمان رعدي زد و سرانجام در ميان دلهره و ترس و وحشت، تُک تيز پيکان بر دل حباب نشست...
چند ثانيه اي بيشتر طول نکشيد و همه چيز درهم ريخت.
حباب و پري با تور ململ گل بهي اش، به ذرات ريزي تبديل شده و مثل يک توده ي بخار به آسمان صعود کردند...
دقايقي بعد فقط من مانده بودم و دفتر خاطرات خزان زده.
لجاره ي جادوگر که در سه کنج اتاق چندک زده بود، نگاه پيروزمندانه اش را به چشمان من گره زده و با لبخند تمسخرآميزش براي من خط و نشان کشيده و لغز مي خواند:
«چشمه ي آب حيات!»
دوباره غم از درز پنجره به درون اتاق نفوذ کرد. و اين بار بجاي موسيقي دلنشين کلام خيام، و گرماي مطبوع دستهاي پري آسماني، نواي محزون ناله اي از هزار توهاي وجودم همه جا پخش شد:
«پايان شب سيه، سياه است!...»
/ع
«پري» مانند يک فرشته ي سپيد پوش، در ميان يک حباب بلورين نشسته بود و بر بلنداي خانه ام سير مي کرد.
تور ململ گل بهي اش، تا دو لبه ي حباب دايره اي امتداد داشت و مانند يک هودج گل آذين شده، از طرفين آن آويزان بود و پري زيبا را زيباتر و لطيف تر نشان مي داد.
حباب بلورين آرام آرام حرکت مي کرد. گاهي از اين طرف. گاهي از آن طرف، و با تأني بسيار از زمين فاصله مي گرفت. آن قدر ملايم و ظريف که نمي شد حرکت آن را به راحتي به چشم ديد.
زماني که هودج پر گل پري پيدا شد، صداي پچ پچ معترضانه ي لجاره شدت گرفت، و نگاهش غضبناک شد.
براستي پري چه خوش هنگام آمد...زماني که دردي چغر چهار ستون بدنم را گرفته بود و اندوه و غم مثل جذام به جانم چنگ انداخته، همچون دژخيم با پنجه هاي پولادينش گلويم را با حدت فشار مي داد.
با پيدايش کجاوه ي گل آذين شده بر بلنداي بام خانه ام، دفتر خاطراتم - که مشغول تورق آن بودم- از ميان دستهايم بر زمين افتاد. و به جاي آن يک جلد رباعيات «خيام» که مزين به تذهيب و هامش بود، در ميان دستهايم ظاهر شد که تصوير منسوب به خيام روي جلد آن را تزئين کرده بود. اولين رباعي زيبا و عارفانه اي که توجهم را جلب کرد، مرا هشدار مي داد که:
«چون بلبل مست راه در بستان يافت
روي گل و جام باده راخندان يافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت:
در ياب که عمر رفته را نتوان يافت.»
اگر شما بر اين باوريد حبابي که پري در وسط آن نشسته بود و مرا بسوي خود مي خواند، از لاي کتاب - از ميان يک رباعي عاشقانه ساطع شده بود- من نمي توانم با شما موافق باشم. چرا که، اول لجاره بود با کوهي از غم، و آن دفتر خاطرات خزاني، بعد آن کجاوه و پري سپيد پوش بر گستره ي آبي زلال آسمان طلوع کرد.
پس عامل اصلي هر چه بود، اين مهم را نمي توان کتمان کرد که لجاره و غم، پيشقدم بر پري و خيام بودند.
به هر ترتيب حالا پري اينجاست و دستان بلورينش را از ميان هودج بسوي من دراز کرده و به آغوش خود دعوت مي کرد، تا شايد بتواند دست مرا گرفته، از حريم لجاره ي جادوگر دور کند و شايد با خود به آسمان برد. خيام رباعي زيباي ديگري را از پس پشت تاريخ ادبيات زمزمه مي کرد که صداي پر مهرش از فراز اعصار، گذشته و بر جاي جاي دلم نفوذ مي کرد.
دستم را از پنجره ي اتاق به سمت پري دراز کردم. لجاره منقلب شد و با حرکت مدام انگشتان و چشمان پر خونش طلسمي به کار برد و مرا بر زمين ميخکوب کرد و همه تلاش پري را بي نتيجه گذاشت.
پري از لبه ي بلورين حباب خم شده بود تا دست دراز شده ي مرا بگيرد. ولي نمي دانم چرا تلاشم براي وصال به او بي ثمر بود.
ناگهان خيام با ريش سپيد پشمکي و موهاي بژ رنگ بلندش که تا روي شانه اش رسيده بود از روي جلد کتاب به چشمان بي فروغ من خيره شد. مثل اينکه از نرسيدن دست من به دست پري رنجور بود و مي خواست مرا مدد کند.
لجاره که انگار از ما في الضمير همه آگاه بود، با حرکات پر پيچ و خم و تو در توي انگشتانش، همه ي تلاش من، پري و خيام را طلسم مي کرد.
فاصله ي حباب بلورين از زمين، هر لحظه بيشتر مي شد و يأس و غم دل سنگينتر.
ناگهان نواي موزون آواز خيام، ازگوشه ي ميکده اي، از درازي قرون و اعصار گذشت و بر جاي جاي دلم نفوذ کرد.
آواي سيال و مواج خيام، نرم نرمک حباب بلورين را به گردش در آورده بود و تور حرير ململ گل بهي پري را مانند بالهاي رنگين يک فرشته ي بهشتي تکان مي داد.
موسيقي آواز گرم خيام همه ي وجودم را گرفته بود:
«با سر و قدي تازه تر از خرمن گل
از دست منه جام مي و دامن گل
زان پيش که ناگه شود از باد اجل
پيراهن عمر ما چو پيراهن گل»
اين رباعي ناخود آگاه انرژي زيادي در من پديد آورد و همه ي توانم براي گرفتن دست دراز شده ي پري در بازوانم جمع شد. انگار آواز روحبخش خيام و لبخند پرمهر پري، سحر و جادوي لجاره را باطل کرد. و نيروي فوق العاده اي در من بوجود آورده، ذهن مرا از هرگونه انديشه و خيالي تخليه نمود، و با يک پرش سريع هر طور بود خود را از زمين کندم و چون کبوتري سبکبال به سوي پري پرواز کرده، دست دراز شده ي او را محکم چنگ زدم.
پري با يک جهش به موقع، مرا ياري کرد و پيروزمندانه به ميان هودج نشاند. عجب حرکت زيبا و غافلگيرانه اي بود!...
لجاره که هرگز چنين حرکتي را پيش بيني نمي کرد، دفعتاً مات و مبهوت شد. انگار باور اين صحنه برايش غير ممکن بود و چنان او را عصباني کرد که مجبور شد صداي شنيع اوراد و اسحارش را قويتر کرده، بر حرکت مارپيچ انگشتانش افزوده و هر طور شده بود، دوباره مرا به سوي خود خواند.
غم، همگام با لجاره از داخل اتاق، به بيرون سرک مي کشيد و پهناي آسمان را برانداز مي کرد تا از نزديک شاهد فرجام کار من باشد.
حباب حرکت طولي خود را تسريع بخشيد و هر لحظه از زمين دورتر مي شد.
پري آسماني به رويم آغوش گشود.
و مرا مهربانانه در بغل گرفت. با دور شدن از لجاره، انگار از هرگونه تعلقات دنيوي رها شده، هر لحظه به آرامش خيال نزديکتر مي شدم. حرارت ملايم و مطبوع بدن پري کم کم در سلولهاي پوست من جاري شد و رنجيروار از سلولي به سلول ديگر منتقل گشت، و سرانجام به مرکز ضبط خاطره هاي رسيده، مرا از دنيا و ما فيها تخليه کرد. مثل اينکه تاريکي هاي حبس شده در اندرون خسته ي من، آزاد شد و نوري گرم و صميمي از هزار توهاي قلبم ساطع گرديد. نوري که از انوار رنگين آسماني. شعاعي از جنس فردا.
خيام با ريش سپيد پشمي و موهاي بژ رنگ بلندش که تا روي شانه اش رسيده بود، از سينه کش آسمان به رويم لبخند پيروزمندانه اي زد و با دو دستش دو پياله شراب گلگون رنگ از ميان دفتر شعرش، به من و پسري هديه کرد و گفت:
«اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي خور چو نداني ز کجا آمده اي
خوش باش نداني به کجا خواهي رفت»
تور ململ گل بهي ي پري مانند دو بال فرشته ها به حرکت درآمده بود و حباب را هر لحظه از زمين جدا ساخته، به آسمان مي برد.
بدنم چون پر کاهي سبک و بي وزن شده بود، و هر لحظه بيشتر به آغوش گرم پري پناه مي بردم. انگار رد پاي غمها و تخيلات واهي در جاده ي زمان گم شده، به جز عشق پري و جدا شدن از زمين خاکي، چيز ديگري در وجودم يافت نمي شد.
آسمان در سکوتي با شکوه ما را نظاره مي کرد و پرندگاني را با بالهاي سبز و آبي به استقبال ما فرستاده بود، و خيام با رباعيات و صداي گرم و گيرنده اش سفر ما را با شکوه تر مي کرد:
«در دايره اي که آمدن و رفتن ماست
آن را نه بدايت نه نهايت پيداست
کس مي نزند در اين جهان يک دم راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست»
پري آسماني با خيام همدل شده با انگشت سبابه ي دست راستش مکاني را بر فراز ابرهاي سفيد پنبه اي به من نشان داد و گفت:
«چشمه ي آب حيات!»
اوه!... خداي من. چه مي گويد؟... يعني تا لحظاتي ديگر، من به چشمه ي آب حيات دست خواهم يافت؟!..
حباب بلورين مانند هودجي گل آذين شده، دل ابرها را مي شکافت و به طرف چشمه ره مي پيمود.
خانه ي لجاره ديگر کوچک و کوچکتر شده بود. اما هنوز سايه ي سري که از پنجره سرک مي کشيد. محسوس بود. يا شايد اشتباه مي کردم؟!...
مثل اينکه سبزي عشق، جاي سياهي غم و اندوه را گرفته بود و زندگي معناي تازه اي به دست مي داد. آيا چرخ زندگي دائم بر همين پايه خواهد چرخيد؟!
راستي تا چشمه ي آب حيات چقدر مانده است؟!... شايد در چند قدمي است!
شايد هم فقط يک رؤياست.!
اما...اما انگار چيزي از سوي زمين، ازحوالي خانه ي لجاره به سمت ما، درحرکت است. چيزي مانند يک پيکان... عجب تُک تيزي دارد!.
پري لرزيد. خيام به خود پيچيد، پنداري در ذهنش به دنبال يک رباعي تند و بي رحمانه مي گشت. شعري که بتواند سؤال خودش را پاسخ گويد.
«کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟!:»
دوباره حرکتهاي مارپيچ و تو در توي انگشتان لجاره شروع شده بود، گويي با ورد و جادو، پيکان تيز و برنده را به سمت حباب هدايت مي کرد.
پري جيغ کشيد و هر لحظه بيشتر به آغوش من پناه مي برد. دوباره حرارت مطبوع تنش در سلولهايم جاري شد. ولي افسوس!...
پيکان هر لحظه به ما نزديک و نزديکتر مي شد و دل ابرها را مي شکافت و يپش مي آمد، و با بي رحمي تمام حباب را هدف گرفته بود.
راستي تا لحظاتي ديگر بر ما چه خواهد گذشت؟!... پس چشمه ي آب حيات!...
ناگهان موسيقي گرم آواز خيام به صداي شيون و فرياد مبدل شد و رعشه بر اندام پري مستولي گشت.
آسمان رعدي زد و سرانجام در ميان دلهره و ترس و وحشت، تُک تيز پيکان بر دل حباب نشست...
چند ثانيه اي بيشتر طول نکشيد و همه چيز درهم ريخت.
حباب و پري با تور ململ گل بهي اش، به ذرات ريزي تبديل شده و مثل يک توده ي بخار به آسمان صعود کردند...
دقايقي بعد فقط من مانده بودم و دفتر خاطرات خزان زده.
لجاره ي جادوگر که در سه کنج اتاق چندک زده بود، نگاه پيروزمندانه اش را به چشمان من گره زده و با لبخند تمسخرآميزش براي من خط و نشان کشيده و لغز مي خواند:
«چشمه ي آب حيات!»
دوباره غم از درز پنجره به درون اتاق نفوذ کرد. و اين بار بجاي موسيقي دلنشين کلام خيام، و گرماي مطبوع دستهاي پري آسماني، نواي محزون ناله اي از هزار توهاي وجودم همه جا پخش شد:
«پايان شب سيه، سياه است!...»
/ع
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}