يک تکه نان- قسمت دوم


 





 

40. خارجي- جاده- روز
 

کربلايي نگاهي به قيس مي اندازد.
کربلايي: گرسنه ات نيست؟!
قيس فقط به او مي نگرد و چيزي نمي گويد.
کربلايي: نکنه معني گرسنگي ام نمي دوني!؟
قيس باز هم چيزي نمي گويد. کربلايي آهي کشيده و کيسه نانوايي نان را برمي دارد دو سر بقچه را بر روي هم انداخته و در حالي که درب ماشين را مي بندد.
کربلايي: بيا...بيا بشين يک چيزي وصله شکم کنيد... ما که ضعيف کرديم!
و در حالي که مي رود تا در گوشه اي زير سايه درختي بنشيند و به نايلون غذا مي نگرد با ته مانده اي از همان بدخلقي از راه ماندگي
کربلايي: پيرزن اينقدري نون راهي مون کرده که کوره بگه شفا؟!... حالا اسمت چيه؟!
قيس مي خواهد جوا ب دهد اما کربلايي به صداي نزديک شدن تراکتوري توجه نشان داده و قدمي از قيس فاصله گرفته تا بهتر ببيند و قيس نيز از گفتن نامش منصرف شده و متوجه تراکتور مي شود. تراکتوري از پايين نزديک مي شود. يدکش را به پشت بسته و درون يدک تعدادي زن و مرد و کودک روستايي نشسته اند. راننده تراکتور مردي 45 ساله به نام اسد است و پسر بچه اي 13 ساله و نابينا به نام محمود در کنار او جاي گرفته است. تراکتور از سرعت خود کاسته تا متوقف مي شود و در اين فاصله کربلايي نيز خود را به کنار جاده نزديک تر مي کند.
اسد: سلام!
کربلايي: سلام اسد!... آقا محمود چطوره؟
محمود جهت صدا را دنبال مي کند اما به دليل نابينايي نگاهش در هنگام سلام کردن به سوي قيس است.
محمود: سلام
و همانطور نگاهش بر روي قيس ثابت مي ماند. قيس به گمان اين که او را خطاب قرار داده
قيس: سلام عليکم!
اسد با بدگماني به قيس مي نگرد اما جوابي نمي دهد. در اين فاصله کربلايي با حرکات دست و کلامي زير لب به احوالپرسي روستاييان پاسخ مي دهد و مجدداً به سوي اسد و محمود برمي گردد.
کربلايي: محمود نيفته از آن بالا اسد!
محمود جهت صدا را دنبال مي کند.
محمود: نمي افتم کل قاسم!
کربلايي لبخندي بر لب مي آورد.
کربلايي: کجا ان شاالله؟!
اسد نگاه از قيس مي گيرد.
اسد: مي ريم برزه کوه... لطف خدا بوده که نصيب ما شده کربلايي... .
محمود: داريم مي ريم عزيز شفام بده!
اهالي درون يدک زير لب و يا با صداي بلند
اهالي: ان شاالله!
اسد: مردم کرور کرور راه افتادن دارن ميان... گفتم محمود هم ببرم... کرم خدا رو چه ديدي؟!.
کربلايي، مبهوت نمي داند چه بگويد. زني از درون گاري.
زن1: لطف خداس کربلايي... اينقدر که به فقير بيچاره هاي کمک مي کرد!
زن2: مي گن از ديروز صبح که تو امامزاده پيداش کردن از شوقش پشت سر هم داره سوره هاي قرآن مي خونه!
کربلايي به سختي جرات حرف زدن دارد.
کربلايي: حالا اينطوري راه افتاديد داريد مطمئنيد همه اين حرف هايي که شنيديد راسته!
اسد: ها... خودم زنگ زدم مخابرات برزه کوه با پسر عموش صحبت کردم...
کربلايي: چي مي گفت؟!
اسد: گفت بايد بياييد خودتون ببينيد. مي گفت تا با چشم خودتون نبينيد، باور نمي کنيد... تا ديروز خط نوشته نمي تونست بخونه... حالا قرآن با چشم بسته مي خونه!
اما اسد بيشتر مايل است درباره حضور نيروي انتظامي صحبت کند و بدون مکث صحبت را با اشاره به ماشين ادامه مي دهد.
اسد: کاري از ما برمي آيد؟!
کربلايي: ... نه ... بريد به سلامت ... الان مي ياد ... رفته پنچري اش رو بگيره.. مي ياد!
اما کربلايي با اين جواب نمي تواند بدگماني اسد را برطرف کند. اسد با صداي آهسته تر.
اسد: خبريه؟!
کربلايي: نه...
نمي داند چه بگويد. نگاه اسد پرسان است و منتظر جواب
کربلايي: پسرم مي خواد اين بالا حوضچه پرورش ماهي بزنه... مجوز نيروي انتظامي لازمه... آمدن براي سرکشي!
قيس که تاکنون به محمود نگاه مي کرد، نگاهش متوجه کربلايي مي شود.
اسد: جواد؟!
کربلايي: نه. مصطفي!
اسد با خوشحالي
اسد: سربازي اش تموم شد به سلامتي؟!
کربلايي: تموم مي شه تا يکي دو ماه ديگه!
اسد: ها.. مي خواي آمد، دستش رو به کاري بند کني و بعد هم به دستش حنا ببندي!
کربلايي: هر چي خدا بخواد!
زن2: عروس هم براش پيدا کردي؟!
کربلايي: نه هنوز..
زن2: خواستي من سراغ دارم ها!
کربلايي: انشاالله!
محمود: جيران مي خواد براي من هم يک زن خوب پيدا کنه!
همه مي خندند. برخي انشاالله اي مي گويند. يکي از زنها کل مي کشد. اسد در حالي که تراکتور را به راه مي اندازد و لبخندي بر لب دارد.
اسد: مي آي برزه کوه که؟!
کربلايي: ها... اين کارها رو راست و ريس کنم ميام!
تراکتور به راه مي افتد کربلايي دستي بلند مي کند.
کربلايي: حاجت روا باشيد... به سلامت!
محمود به طرف آنها برمي گردد اما به دليل نابينايي هنگام خداحافظي نگاهش به سوي قيس است.
محمود: خداحافظ!
قيس لبخندي مي زند. کربلايي براي ديگران نيز دستي بلند کرده و آنان نيز تک و توک کلامي به نشانه خداحافظي به زبان مي آورند اما هيچکس اعتنايي به قيس ندارد، کربلايي سعي دارد عصبانيت خود را پنهان کند و با دور شدن تراکتور سري با ناراحتي تکان مي دهد و بدون توجه به قيس
کربلايي: دروغ هم گفتيم. خدايا توبه!
نگاهي به جاده و مسيري که انتظار دارم ميروم مردم ديگري از راه برسند مي اندازد و سپس بدون معطلي تصميم خود را گرفته و به راه مي افتد تا از عرض جاده بگذرد. که متوجه کيسه غذا در دستانش مي شود و به طرف قيس برگشته و در حالي که کيسه را در دستان او مي گذارد با لحني نه چندان خوشايند.
کربلايي: بخور!
و برمي گردد تا از عرض جاده عبور کرده و به طرف دره برود. قيس نگاهي به غذا انداخته و نگاهي به کربلايي که قصد دارد از شيب پايين برود. قيس نيز به دنبال او به راه مي افتد. کربلايي متوجه قيس شده و به طرف او برمي گردد و با عتاب
کربلايي: کجا؟!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي: همين جا کنار ماشين بمون... من آن پايين نشستم... هر موقع رئيست آمد خبرم کن.
و. از شيب پايين مي رود تا به درختان و جويبار برسد. قيس بدون اينکه تغييري در چهره و حالتش روي دهد به دور شدن او مي نگرد.

41. خارجي- دره- روز
 

کربلايي که از وضعيت پيش آمده ناراحت است به پايين مي رود.

42. خارجي- جاده- روز
 

قيس نگاه از کربلايي گرفته و به کيسه غذا در دستانش نگاه مي کند.

43. داخلي- ماشين- روز
 

درب ماشين باز مي شود. قيس بدون اين که سوار ماشين شود مي خواهد کيسه غذا را در کنار بقچه بگذارد که متوجه نيست درب نايلون باز است و تکه اي نان بر روي زمين مي افتد. قيس نان را از روي زمين برداشته. آن را بر لب و پيشاني گذاشته بسم الله زير لب مي گويد، تکه نان را مجدداً به درون نايلون برمي گرداند و آن را در کنار بقچه قرار مي دهد. قسمتي از کفن که ديده مي شود توجه اش را جلب مي کند. گوشه اي از بقچه را کنار مي زند. با ديدن امضاها که بيشتر آنها توسط اشخاص کم سواد و با خطوط اکابري نوشته شده لبخندي بر لبش مي نشيند. کفن را باز مي کند. امضاها به طور پراکنده در گوشه و کنار ديده مي شود اما فقط در يک رويه کفن و پشت آن امضا اي ديده نمي شود.

44. داخلي، خارجي- ماشين، دره و جويبار- روز (سکانس موازي)
 

کربلايي به جويبار نزديک مي شود. قيس دست اش را به طرف جيب هر پيراهن نظامي اش که خودکار را در آن قرار داده مقداري از آن جيب بيرون زده مي برد. کربلايي روي تخته سنگي در کنار جويبار مي نشيند. قيس خودکار را از جيب بيرون مي آورد. کربلايي تکه چوبي برداشته و آن را مي شکند و درون آب مي اندازد. قيس دستش را با خودکار به کفن نزديک مي کند. کربلايي کلافه است.

45. خارجي- چشم انداز- روز (مدت زماني گذشته است)
 

در حالي که دره و جاده پر پيچ وخم را در نظر داريم و ماشين پاترول همچون قوطي کبريتي به چشم مي آيد، ميني بوس را مي بينيم که از پاترول مي گذرد.

46. خارجي- جويبار- روز (مدت زماني گذشته است)
 

کربلايي با اندکي جابه جايي نسبت به صحنه قبل کنار جويبار نشسته است.

47. خارجي- جاده- روز
 

قيس کمي آنطرفتر از ماشين در زير سايه درختي نشسته است.

48. خارجي- جويبار- روز
 

کربلايي در فکر فرو رفته است. به ياد چيزي مي افتد. دست در جيب شلوار خود کرده و انگشتر عقيقي تقريباً مشابه همان انگشتري که در دست پيرمرد ديده ايم، از جيب بيرون آورده و در حالي که پوزخندي مي زند لحظاتي به آن مي نگرد و سپس انگشتر را به دست راست خود مي کند. در اين حال از دور دست، صداي مبهمي شنيده مي شود. کربلايي توجه نشان مي دهد.

49. خارجي- جاده- روز
 

لاستيک هاي موتور سيکلت ستار را مي بينيم که با سرعت در جاده سنگلاخ به پيش مي رود و صداي گوشخراش موتور که در تضاد با صحنه قبل و بعد است شنيده مي شود.

50. خارجي- جويبار- روز
 

صدا وضوح بيشتر يافته اما هنوز چيزي بيش از وزوز مگس نيست. کربلايي با دقت گوش مي دهند.

51. خارجي- جاده- روز
 

دستان ستار را مي بينيم که گاز مي دهد.

52. خارجي- جويبار- روز
 

صداي موتورسيکلت با وضوح بيشتري شنيده مي شود. ترديد چهره کربلايي را فرامي گيرد. مردد است که از جاي برخيزد و يا همچنان بي حرکت بماند.

53. خارجي- جاده- روز
 

چهره ستار از درون آينه موتور مي بينيم که عينکي شبيه عينک جوشکاري بر چهره زرد و باد موهاي او را به بازي گرفته است.

54. خارجي- جويبار- روز
 

با نزديکتر شدن صداي موتور، تصميم گيري براي کربلايي نيز سخت تر شده و در نهايت به طور ناگهاني از جاي خود برمي خيزد و شتابان به طرف بالا حرکت مي کند.

55. خارجي- جاده- روز
 

ستار، موتور را با شتاب از ميان جاده مي گذراند.

56. خارجي- دره- روز
 

کربلايي، نفس زنان و شتابان از شيب تند بالا مي رود. موتور نزديکتر مي شود به طوري که احساس مي شود هر لحظه امکان عبور آن وجود دارد.

57. خارجي- جاده(موضع قيس)- روز
 

قيس صداي موتور را مي شنود.

58. خارجي- جاده (موضع ستار)- روز
 

ستار بي خبر از همه جا موتور را به جلو مي راند، از وراي شيشه دودي عينک، شبح قيس را مي بيند که در گوشه اي نشسته است.

59. خارجي- جاده(موضع قيس)- روز
 

قيس ناخودآگاه با نزديک شدن موتور از جاي خود برمي خيزد. ستار بدون اين که از سرعت خود بکاهد به قيس مي نگرد.

60. خارجي- جاده(موضع ستار)- روز
 

از وراي شيشه عينک به سختي مي توانيم جزييات چهره قيس را تشخيص دهيم.

61. خارجي- دره- روز
 

کربلايي ديگر از نفس افتاده اما همچنان به حرکت خود ادامه مي دهد.

62. خارجي- جاده- روز
 

موتور مي گذرد و در همين لحظه کربلايي نيز خود را به جاده مي رساند و در حالي که نفسي برايش نمانده فرياد مي زند. ستار از آيينه کربلايي را مي بيند و ترمز مي زند به گونه اي که لاستيک عقب بر روي زمين کشيده شده و عقب موتور کمي انحراف پيدا مي کند تا ستار کنترل موتور را در دست مي گيرد. کربلايي با حرکت دست از ستار مي خواهد که تامل کند. موتور سيکلت در فاصله دوري متوقف مي شود. کربلايي از عرض جاده گذشته و به طرف قيس مي رود و در حالي که نفس نفس مي زند.
کربلايي: سرکار!
قيس چيزي نمي گويد و فقط به او نگاه مي کند.
کربلايي: من مي رم... ديگه از امروز گذشت!
در حالي که به طرف ماشين مي رود تا بقچه را بردارد. هنوز نفس نفس مي زند.
کربلايي:... حالا خودم زنگ مي زنم با جناب سروان صحبت مي کنم!
و زير لب گويا مي خواهد رفتار خود را توجيه کند.
کربلايي: من که گفته بودم کلي کار دارم نمي تونم زياد معطل بشم!
قيس همچنان به او نگاه مي کند. کربلايي قبل از اين که درب ماشين را باز کند به طرف قيس برمي گردد.
کربلايي: به احتمال زياد گروهبان بدون من نمي ره برزه کوه ولي تو هم بهش بگو کربلايي گفت تو اين اوضاع نريد بهتره!
قيس فقط به او نگاه مي کند.
کربلايي: فهميدي؟!
قيس فقط به او مي نگرد. کربلايي درب ماشين را باز مي کند. قيس به طور ناگهاني.
قيس: فردا مي ريم؟!
کربلايي لحظه اي با تامل به او مي نگرد متوجه انگيزه اين سوال ناگهاني نمي شود.
کربلايي: من که نمي تونم. کار دارم... شما هم خود دانيد!
و به درون ماشين مي نگرد تا بقچه را بردارد. کفن روي بقچه قرار دارد و کيسه نايلوني غذا نيز در کنار آن. مي خواهد بگويد چرا قيس غذا نخورده که ناگهان متوجه امضا قيس بر روي کفن مي شود. (ما به وضوح امضا را نمي بينيم)
کربلايي: چرا...
نگاهش بر کفن و امضا قيس ثابت مي شود. کفن را در دست گرفته تا آن را از نزديک تر ببيند. ناباورانه به قيس مي نگرد. گويا آنچه را که اتفاق باور نمي کند. مجدداً به کفن و امضا مي نگرد. با آميزه اي از حيرت و خشم به طرف قيس برمي گردد و کفن را به طرف قيس مي گيرد.
کربلايي: تو...؟!
مجدداً به کفن مي نگرد و رو به قيس
کربلايي: تو اينجا رو. امضا کردي؟!
قيس تبسمي بر لب دارد به معني جواب مثبت. کربلايي گامي به سوي او برمي دارد.
کربلايي ( با عصبانيت): بي خود کردي پسره نادون
و به کفن مي نگرد.
کربلايي (زير لب): نگاه کن ببين چيکار کرده!
به قيس مي نگرد.
کربلايي: مغزت معيوبه تو!
و گامي ديگر به سوي او برمي دارد. قيس ترسيده قدمي به عقب برمي دارد.
کربلايي: تو اصلاً مي دوني اين چيه؟!.. ها؟!... مي دوني چيه؟!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي: براي چي رو اين امضا کردي خب؟!... حرف بزن؟!
قيس به کفن اشاره مي کند.
قيس: امضا کردن
کربلايي: امضا کردن؟! به تو چه ربطي داره که امضا کردي... هرجايي بقيه امضا کردن تو هم بايد امضا کني؟!
صداي بوق موتور. کربلايي نگاهي به پشت سر و موتور مي اندازد و مجدداً به کفن مي نگرد.
کربلايي (زير لب): نگاه کن... کفن مردم!
در اين حال نگاه قيس به دست راست کربلايي و انگشتر عقيق مي افتد در عين حال که ترسيده، نمي تواند نگاه از انگشتر بردارد. قبلاً آن را در دست کربلايي نديده است. کربلايي به قيس مي نگرد. مي خواهد چيزي بگويد اما منصرف شده و سعي مي کنند بر خود مسلط شود و نفس عميقي مي کشد.
کربلايي: لا اله الا الله
قيس نگاه از انگشتر مي گيرد.
قيس (زير لب): به عدد همه موجودات عالم!
کربلايي مبهوت
کربلايي: چي؟!
قيس چيزي نمي گويد. صداي بوق موتور. کربلايي مي داند که بيش از اين چيزي از قيس دستگيرش نمي شود و غرولند کنان به طرف ماشين برمي گردد. کفن را درون بقچه قرار داده، با عصبانيت دو طرف آن را گره زده درب ماشين را محکم مي بندد و بدون اين که به قيس نگاه کند و يا کلامي بگويد به طرف موتور مي رود. قيس به دور شدن اومي نگرد.

63. خارجي- جاده(موضع ستار)- روز
 

ستار از درون آيينه، کربلايي را مي بيند که به طرف او مي آيد. موتور را در دنده قرار مي دهد و در حاليکه کربلايي قصد دارد بر ترک موتور بنشيند بدون اينکه به طرف او برگردد.
ستار: سلام کربلايي... سربيشه مي رم ها!
کربلايي در حاليکه بر ترک موتور مي نشيند و هنوز خلقش تنگ است.
کربلايي: مي دونم امروز سرت شلوغه... دو راهي پياده مي شم!
در حاليکه موتور به راه مي افتد کربلايي برگشته و به عقب مي نگرد. قيس در کنار ماشين ايستاده و به او مي نگرد. جاده اي خلوت و دور افتاده ماشيني که روي يک چرخ قرار دارد و سربازي که تنها در جاده ايستاده است.

64. خارجي- جاده(موضع قيس)- روز
 

موتورسيکلت از نظر قيس پنهان مي شود. به تدريج صداي موتور نيز محو مي شود. قيس به دو سوي جاده و ماشين که اکنون به شي بي مصرف تبديل شده نگاهي مي اندازد. به پوتين هاي کهنه و بزرگ که به پايش است، مي نگرد. لحظه سخت تصميم گيري است. قيس به راه مي افتد. ما فقط پاهاي او را مي بينيم. گام ها اوليه به کندي و با ترديد برداشته مي شود. مسافتي را به همين شيوه در حالي که فقط پاهاي او را مي بينيم طي مي کند و در نهايت متوقف مي شود. چيزي در روي گردنش او را متوقف کرده است. مورچه اي را از روي گردنش برمي دارد. نگاهي به آن مي اندازد. به پشت سر و درختي که در زير آن نشسته بود مي نگرد و در حاليکه مراقب است مورچه از دستش بر روي زمين نيفتد به طرف درخت برمي گردد. هنوز به درخت نرسيده مورچه پر جنب و جوش از دستش بر روي زمين مي افتد. قيس بر روي زمين خم شده و دستش را در مسير مورچه قرار داده و مورچه روي دستش قرار گرفته و قيس به طرف درخت حرکت مي کند. در اطراف درخت متوجه خطي از مورچگان مي شود. با ملايمت مورچه را در نزديک مورچه هاي ديگر رها مي کند. لحظه اي به تلاش مورچه ها نگاه مي کند و سپس به راه خود مي رود اما اين بار با اطمينان و سرعت بيشتري گام برمي دارد.

65. خارجي-موتورسيکلت- روز
 

ستار بدون توجه به اينکه کربلايي به سخنان او گوش مي دهد يا نمي دهد، حرف مي زند و کربلايي اما در فکر است و نگاهي به پشت سر دارد اما ديگر اثري از ماشين و قيس ديده نمي شود. ستار براي اين که صدايش شنيده شود، بلندتر حرف مي زند.
ستار: نيسان تو منطقه نيست... همه ماشين ها رفتن کارخونه چوب بري... زنبوردارها هم که ماشين هاشون رو بردن کندو بيارن تا هفته ديگه پيداشون نمي شه... پيکان هم که از گدار انجيرک نمي تونه بالا بره. مي مونه همين موتور... حالا دو سه روز طول مي کشه خبر بپيچه... فعلاً پنج شش دستگاه موتور بيشتر تو جاده نيست... ولي خبر به گوششون برسه موتوري ها از شاه ميل لرزان مي يان... هرچي همين دو روز کاسبي کرديم...

66. خارجي- جاده- روز
 

قيس حاشيه جاده را گرفته و به پيش مي رود. به پشت سرش مي نگرد. اثري از ماشين نيست.

67. خارجي- جاده- روز
 

موتور مي گذرد.

68. خارجي- موتورسيکلت- روز
 

ستار همچنان حرف مي زند.
ستار:.. ما که حرفي نداريم... ولي اين که بيان تراکتورهاشون رو بندازن تو جاده و همين چهارتا مسافر هم بار کنن به اسم ثواب درست نيست! ثواب مي خواي بکني برو مسجد نماز بخون!...بد مي گم کربلايي!
کربلايي توجهي به سخنان ستار ندارد و متوجه چند جوان روستايي 18 تا 20 ساله است که بيل بر دوش از پايين به طرف بالا حرکت مي کنند. از آنها مي گذرند. کربلايي تصميم خود را مي گيرد و با دست ضربه آرامي به پشت ستار مي زد.
کربلايي: برگرد..
ستار نمي شنود.
ستار: چي؟!
اما کمي از سرعت موتور مي کاهد.
کربلايي: دور بزن. برمي گرديم همونجا که سوار شديم
ستار کاملاً از سرعت موتور مي کاهد.
ستار: چرا؟!... چيزي جاگذاشتي!
کربلايي:... برگرد... کار دارم!
ستار گله مند
ستار: کربلايي... آن پايين
کربلايي حرف او را قطع مي کند.
کربلايي: سربازه رو سوار مي کنيم برمي گرديم...
ستار مي خواهد چيزي بگويد. کربلايي با تحکم
کربلاي: کرايه اش رو بگير آقاجان!

69. خارجي- چشم انداز کوهستان- روز
 

جاده مارپيچ را که به سوي بالا کشيده شده مي بينيم. قيس را با لباس سبزي که به تن دارد مي توانيم تشخيص دهيم که راه مي پيمايد. پشت سر او گاري تک اسبي را مي بينيم که به آهستگي حرکت مي کند. قيس متوجه گاري شده و مي ايستد. گاري به اومي رسد. لحظاتي قيس سوار گاري شده در کنار گاريچي جايي مي گيرد و گاريچي با تازيانه اي که دارد اسب را به حرکت وامي دارد.

70. خارجي- گاري- روز
 

دست راست گاريچي را مي بينيم که انگشتري عقيقي مشابه انگشتر پيرمرد در انگشت دارد. تازيانه را در هوا مي چرخاند و بدون اين که به بدن حيوان اصابت کند و با هاي و هوي حيوان را به حرکت وامي دارد. قيس چشم به انگشتر عقيق دوخته است. گاريچي مردي است ميانسال با انبوه موهاي جو گندمي که از زير عرقچين بيرون زده است. او نگاهي به قيس مي اندازد و با لبخند بر لب
گاريچي: پس تو هم مي خواي بري برزه کوه...
قيس نگاه از انگشتر گرفته و برخلاف دفعات قبل جواب مثبت را به زبان مي آورد.
قيس: بله!بايد برم آنجا!

71. خارجي- جاده- روز
 

موتورسيکلت به ماشين پاترول نزديک مي شود و مقابل آن متوقف مي شود. کربلايي بدون اين که از موتور پياده شود به اطراف مي نگرد.
کربلايي: کجاست؟!
ستار: شايد تو ماشين خوابيده!
کربلايي از موتور پياده شده و به طرف ماشين مي رود، نگاهي به درون ماشين مي اندازد و تنها چيز آشنايي که مي بيند همان کيسه پلاستيکي نان و پنير است. درب ماشين را باز کرده و آن را برمي دارد و به آن سوي جاده مي رود.
ستار: نيست؟!
کربلايي اعتنا نمي کند و به پايين دست و جويبار نگاه مي کند.
کربلايي (زير لب): کجا رفته اين؟!
و با صداي بلند
کربلايي: آهاي!
جوابي شنيده نمي شود.کربلايي به تدريج نگران مي شود و در حالي که به اطراف مي نگرد به طرف موتور سيکلت برمي گردد.
ستار: خبري نيست؟
کربلايي همانطور که جستجوگر به اطراف مي نگرد با حرکت سر، جواب منفي مي دهد.
کربلايي: گروهبانه گفت مواظبش باش ها!
ستار: سوار شو کربلايي... سوار شو... گور پدرشون!... به ماچه
کربلايي عده اي کودک را مي بيند که کتابهاي مدرسه زير بغل از بالا و مسيري که قيس رفته مي آيند. به سمت آنها مي رود. ستار کلافه سري تکان مي دهد. حدوداً 7يا8 کودک در سنين مختلف اول دبستان تا پنجم دبستان، سه دختر و پنج پسر، کناره جاده را گرفته اند و به پيش مي آيند. پسري که خردسال تر از همه است و يک پايش مي لنگد جلوتر از بقيه است. با ديدن کربلايي که به طرف آنها مي آيد، متوقف مي شوند. کربلايي بدون اين که چيزي بگويد، کيسه نايلوني غذا را به دست کودک خردسال که نامش محمد جعفر است مي دهد و رو به ديگران و با توجه بيشتر به پسري از ديگران بزرگتر است.
کربلايي: يک سرباز لاجون و لاغر نديديد آن طرف ها؟!
قبل از اين که پسري که مخاطب کربلايي است حرفي بزند، پسري که در کنار او ايستاده با اشاره به راهي که آمده اند.
پسر: چرا... داشت مي رفت!
يکي از دخترها چشمانش گرد مي شود. دختر ديگر لبخندي بر لب مي آورد که هر دوي اينها از چشم کربلايي پنهان مي ماند چون که هر دو دختر با زاويه نسبت به کربلاي ايستاده اند و بلافاصله پسر ديگر هم تاييد مي کند.
پسر: ها... داشت مي رفت!
کربلايي کلافه سري تکان داده و به راه مي نگرد.
کربلايي: خيلي خب... بريد خونه هاتون!
و شتابان طرف موتور مي رود و در حالي که سوار موتور مي شود.
کربلايي:همين جلوهه... مي رسيم بهش!
ستار ناراضي موتور را حرکت مي دهد. موتور از مقابل کودکان مي گذرد. يکي دخترها ذوق زده
دختر: ايييييي... رحمت؟!... چرا دروغ گفتي؟!
پسري که دروغ گفته با شيطنت و در حالي که به موتور که دور مي شود. مي نگرد.
پسر: الان مي آن دنبالمون!
و پا به فرار مي گذارد. بقيه نيز مي دوند. دختر ها هم جيغ مي کشند و مي دوند. محمد جعفر هم مي دود که به زمين مي خورد و نان از دستش مي افتد و آن طرفتر پرت مي شود. بلند مي شد و مردد است که نان را بردارد که در نهايت نان را برداشته، همانطور که لنگان مي دود نان را درون کيفش مي گذارد.

72. خارجي- گاري- روز
 

اکنون تقريباً به بالاترين نقطه ارتفاع رسيده ايم که زمين به تدريج مسطح شده و مراتع سرسبز آغاز مي شود. گاريچي همانطور که گاري را به جلو مي راند.
گاريچي: ... تو مسجد مي نشست.. بعد از نماز...هميشه نه... گاهي اوقات... قرآن دستش مي گرفت و نگاه مي کرد به اين قرآن... چه نگاه کردني يک بار بهش گفتم... بنده خدا تو که سوار نداري... نه فارسي اش رومي توني بخوني نه عربي اش رو... به چي نگاه مي کني....
به قيس مي نگرد.
گاريچي: مي دوني چي گفت؟!... گفت صاحب کلام در کلامش حضور داره! مي فهمي يعني چي؟!
و منتظر مي ماند تا قيس جوابي بدهد. انتظار او به گونه اي است که مي توانيم درک کنيم جواب قيس براي او مهم است. قيس با حرکات سر جواب مثبت مي دهد.
قيس: بله!
گاريچي: احسنت... يعني اگر قرآن کلام خداس از نگاه کردنش هم نبايد غافل شد! آنجوري نگاهش کني مثل اين که داري خدا رو مي بيني... ولي بگم ها... حسرتش به دلش بود که چرا نمي تونه بخونه!
به روبرو مي نگرد و گذشته دور را به خاطر مي آورد.
گاريچي: يکبار مريض بودم... خيلي مريض... داشتم مي مردم... آمد عيادتم. مي ره... هرجا مي شنوه کسي ناخوش احواله مي ره به عيادتش زن و مرد هم حاليش نيست. اخلاقش اينه... خلاصه اومد... زنم هم نشسته بود... همينطور نگاهش به گلهاي قالي بود. با اين که سني ازش گذشته ولي هميشه پيش نامحرم سرش پايينه يک دفعه سرش رو گرفت بالا گفت رحيم... مردن يعني رفتن به خونه خدا... اگه تو اين دنيا خدا رو شناختي آن دنيا شده از تو جهنم هم رد بشي خونه اش رو پيدا مي کني. اما اگر نشناختي، تو بهشت هم که باشي حيرون و سرگردوني... زن هم ناراحت شد که حالا سر بالين مريض بايد از مردن حرف بزني... ولي من دلم آروم گرفت!
مجدداً به قيس مي نگرد.
گاريچي: حالا هم خيلي دوست دارم برم ببينم چه خبره... ولي اول بايد برم از سرزمين هاي مردم گندم نذري جمع کنم ببرم بدم آسياب.. ما امروز تو اين منطقه مهمون عزيزي داريم... مي خوام نون روغني بپزم برسونم دستش... بقيه اش رو هم خيرات کنم!
و به عقب گاري اشاره مي کند.
گاريچي: رفتم از ملا عسلي هم عسل گرفتم براش!
و با حرکت تازيانه در هوا اسب را به حرکت سريعتر فرامي خواند. (آغاز موسيقي)

73. خارجي- چشم انداز- روز (موسيقي)
 

گاري را مي بينيم که از ميان مراتع سرسبز مي گذرد. آنچه در روبرو مي بينيم پس از اتمام مراتع دامنه جنگلي همان قله کوه است.

74. خارجي- جاده کوهستاني و موتور سيکلت- روز (موسيقي)
 

کربلايي همانطور که موتور راه مي پيمايد به اطراف چشم دوخته تا شايد قيس را ببيند موتور سيکلت را مي بينيم که از موقعيت هاي مختلف مي گذرد اما همچنان در مسير جاده کوهستاني است و به مراتع نرسيده اند. ميني بوس و اسماعيل را مي بينيم که در گوشه اي پارک شده است و اسماعيل به يکي از جوانها کمک مي کند تا از شيب دره بالا بيايد. جوان خسته و ناتوان به نظر مي رسد. بر تعداد جوان هايي که درون ميني بوس هستند افزوده شده است. موتور سيکلت در مقابل اسماعيل توقف مي کند. جوان به طرف ميني بوس مي رود و کربلايي بدون اين که از موتور پياده شود با اسماعيل صحبت مي کند. از حرکت اسماعيل مي توان فهميد که قيس را نديده است.

75. خارجي- چشم انداز مراتع- روز (موسيقي)
 

موتورسيکلت را مي بينيم که از ميان مراتع مي گذرد.

76. خارجي- جاده- روز (موسيقي)
 

موتورسيکلت در مقابل دو زن روستايي متوقف شده است. يکي از زنها با اشاره دست، دور دست را نشان مي دهد. (پايان موسيقي)

77. خارجي- جاده جنگلي- روز
 

اکنون مراتع به پايان رسيده و قيس را مي بينيم که پاي پياده از منطقه اي که پوشش جنگلي دارد، مي گذرد.

78. خارجي- موتورسيکلت- روز
 

آنها نيز به مناطق جنگلي نزديک مي شوند. ستار در حالي که از وراي عينک به روبرو چشم دوخته
ستار: کربلايي... بيا برگرديم... اين اگه با جت هم مي آمد نمي توانست به اين زودي تا اينجا بياد. پاي پياده که جاي خود داره... اين زن ها حتماً يک سرباز ديگه ديده اند!
کربلايي که به روبرو چشم دوخته و عصباني است قيس را مي بيند.

79. خارجي- جاده جنگلي (موضع قيس)- روز
 

قيس صداي موتور را مي شنود و مي ايستد. موتور نزديک مي شود و متوقف مي شود. کربلايي با عصبانيت از موتور پياده مي شود.
کربلايي: کجا؟!... همينطور سرت رو انداختي پايين راست شکمت گرفتي داري مي ري؟!
قيس فقط به او نگاه مي کند.
کربلايي: ها؟!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي: شدي کاسه داغتر از آش!... مي خواي کار دست ما بدي...
قيس، چيزي نمي گويد و کربلايي نير انتظار پاسخ ندارد.
کربلايي: اصلاً چطوري تا اينجا آمدي؟! ... پياده که نيامدي؟! ... کي آوردت تا اينجا؟!
قيس: يک آقايي!
کربلايي (متعجب): يک آقايي؟!
قيس: با گاري
ستار واکنش نشان مي دهد.
ستار: با گاري؟! ... مي بيني کربلايي... مي بيني... پنج ساله تو اين جاده دارم کار مي کنم ... يک گاري نديدم... حالا ديگه کاري هاشون هم انداختن تو جاده... فردا با فرغون زائر اين طرف و آنطرف مي برن!
کربلايي نگاهي به ستار انداخته و رو به قيس
کربلايي: اين بنده خدا هم از صبح علاف ما شده!
ستار: نه حالا ما که کارمونه ... ولي شانس آوردي کربلايي بود ... هرکي ديگه بود چيکار به اين کارها داشت... بنده خدا با اين همه گرفتاري که داره!
کربلايي رو به ستار اما بيشتر مي گويد که قيس بشنود.
کربلايي: پسر خودمم سربازه.. گفتم آن هم تو غربته... خدا رو خوش نمياد... اين هم جاي پسر خودم... درست نيست تنها ولش کنم تو اين جاده که تا دو ساعت ديگه پر مي شه از زائر! دل خوشي هم از مامور ندارن تو اين اوضاع که!...
با ملايمت بيشتر
کربلايي: سوار شو پسر جان!
و اما قيس حرکتي نمي کند. کربلايي بي کلافه، دست قيس را مي گيرد و مي خواهد به طرف موتور ببرد اما قيس با ملايمت دست خود را از دست کربلايي بيرون مي کشد.
کربلايي کلافه.
کربلايي: عجب!... بچه جان اقلاً دو کلمه حرف بزن ببينم چه مرگته!
قيس: بايد برم برزه کوه!
در اين حال صداي موتور سيکلتي مشابه موتور ستار شنيده مي شود که از روبرو مي آيد. ستار با عصبانيتي ساختگي بيشتر براي اين که قيس را بترساند از موتور پياده مي شود.
ستار: بي خود مي کني که بايد بري... گنده تر از تو وقتي ديد هوا پسه به بهانه اين که پنچري لاستيک بگيره دررفت!... بيا سوار شو ببينم... هرچي به زبون خوش...
کربلايي با حرکت دست ستار را آرام مي کند و حرف او را قطع مي کند.
کربلايي: صبر کن ...
رو به قيس و با آرامشي نسبي
کربلايي: مگه تو از فرمانده ات دستور نمي گيري؟! گروهبان به تو گفت بري؟! ... گروهبان هم همراهت بود آنجا کاري از پيش نمي برديد... برزه کوهي ها که مامور سرشون نمي شه... تو الف بچه مي خواي بري آنجا چيکار؟! اصلاً نبايد ماشين رو آنجايي سر و صاحب ول مي کردي... خود گروهبان گفت بايد يکي بالا سر ماشين باشه!
کربلايي سعي مي کند از در ديگر وارد شود.
کربلايي: ببين... من عازم خونه خدام .. کلي منتظر بودم تا نوبتم شده... بايد از مردم حلاليت بطلبم.. بايد حسابهام رو صاف کنم... ما رو گرفتار خودت نکن! ... بلايي سرت بياد فردا مي يان يقه من رو مي گيرن!
در اين حال موتورسيکلت که عاقله مردي 45 ساله به نام سعيد سوار آن است، از راه رسيد و متوقف مي شود. کربلايي و ستار متوجه سعيد مي شوند. سعيد سري براي کربلايي تکان مي دهد.
ستار: سلام کربلايي!
اما به جز نيم نگاهي اعتنايي به قيس ندارد و با ستار که به او نزديک شده دست مي دهد.
سعيد: اي والله بابا... خوب گازش رو گرفتي... رفتي يک سرويس آوردي به اين زودي؟!
ستار: کربلايي رو از بالاي دوراهي آوردم دنبال اين بابا... برزه کوه چه خبره؟!
سعيد: غوغاس... طرف خونه عزيز هم نمي شه رفت ولي مگه کسي حريف زن ها مي شه... جمعيت از اطراف و اکناف آمدن! جاي سوزن انداختن نيست! و رو به کربلايي
سعيد: کربلايي... بچه هاي برادرت از پشت سر با وانت مي يان.. دارن مي يان پيش بازت!
کربلايي متعجب قدمي جلو مي گذارد.
کربلايي: چي؟!
سعيد: زنگ زدن مخابرات... امير بهشون گفته راه افتادي! خوب کاري کردي ... هرچي بگي حق داري ها... بهت خيلي ظلم شد... ولي خوبيت نداشت اينطوري بمونه ...
صدايش را پايين مي آورد.
سعيد: عمري هم ديگه نمي کنه... حال خوشي نداره!
کربلايي: من داشتم مي رفتم برزه کوه... چيکار به آنها دارم!
سعيد: اذيت نکن کربلايي... حالا خواست خدا بوده اين راه رو بياي ديگه... اين آخري از خر شيطون بيايد پايين... درست نيست... راه افتادن... کلي تدارک ديدن... گوسفند آوردن سر جاده سر ببرن... مي ري نيم ساعت پهلوش مي شيني... دلش آروم مي گيره بلکه راحت تر جون اش دربياد! يک هفته اش نفسش بالا نمي ياد و چشمش به دره که پيدات بشه!
قيس به اين سخنان گوش مي دهد سعيد رو به ستار
سعيد: حالا چي شده... اينجا وايستاديد؟!
ستار توجهي به سعيد نمي کند چون عجله داره و رو به کربلايي
ستار: حالا چيکار مي کني کربلايي؟! ... با من مياي؟... برم؟... چکار کنم؟!
سعيد:... کجا؟
ستار: کربلايي مي خواد با اين سرکار برگرده!
رو به کربلايي
سعيد: برگردي؟! ... دست بردار کربلايي ...
و رو به ستار
سعيد: کربلايي برنمي گرده!... من نمي ذارم برگرده!
کربلايي نمي داند چه بگويد و کلافه سري با تاسف تکان مي دهد.
کربلايي: چي بگم والله!
سعيد (با تحکم بيشتر): چي بگم نداره! ... عمري لجبازي کرديد.. بسه ديگه! مي خواي سوار شو، ستار تا يک جايي ببردت تا با وانت به هم برسيد!... ولي من نمي ذارم اين راه رو برگردي!... مردم رو تو حساب ديگه اي باز مي کنن کربلايي... تو که ديگه نبايد کينه به دل بگيري!
کربلايي: بابا من کينه به دل نگرفتم... پسرهاش آمدن با هم نشستيم حرف زديم... بعد از آن هم صدبار پيغوم فرستادم که حلال کردم آقا... حلال... دست از سرم برداريد!
سعيد: تا نري قبول نمي کنه! ... خدا رسولي همينه ديگه... وقتي نمي خواي بري يعني حلالش نکردي ديگه!
کربلايي مستاصل نگاهي به جاده که قرار است برادرزاده هايش بيايند مي اندازد. مردد است. در نهايت دست در جيب خود مي کنه.
کربلايي (بانارضايتي و اکراه): حالا که دارن ميان همين جا منتظر مي مونم... اين بنده خدا هم بره به کارش برسه!
سعيد: خيلي خب... اين شد يه چيزي... اصلاً نمي دوني وقتي شنيدم چقدر خوشحال شدم جون کربلايي! کسي تو روستا نيست... همه رفتن برزه کوه... ولي همه نوه نبيره ها موندن که عمو بزرگشون بعد سالها مي خواد بياد....
کربلايي در حالي که هزار تومن به دست ستار مي دهد آهي مي کشد.
کربلايي: شما که نمي دونيد من چي کشيدم!... هيچکس نمي دونه!
و رو به ستار
کربلايي: دستت درد نکنه!
سعيد: حالا ديگه هرچي بوده گذشته!
و سعيد هندلي مي زند تا موتورش روشن شود و اما ستار همچنان بر جاي خود ايستاده و نگاهي به پول مي اندازد.
ستار: کربلايي... ما که حرفي نداريم... قابلي هم نداره... ولي همين راه رو با دو تا مسافر تا الان آمده بودم!
سعيد: حالا نگاه کن...
در اين فاصله کربلايي پانصد تومن ديگر به او مي دهد. ستار پول را در جيب خود گذاشته
ستار: خدا بده برکت!
سعيد در حالي که موتور را به راه مي اندازد با شوخي
سعيد: لاشخوري هستي تو ستار!
و با نيش باز شده رو به کربلايي
سعيد:... همينجا يک استراحتي بکن الان ميان!
و رو به ستار
سعيد: مياي که؟!
ستار: ها آمدم!
و برقي مي زند و دور مي شود. کربلايي سري تکان مي دهد و ستار در حالي که به طرف موتور مي رود رو به قيس
ستار: بيا سوار شو!... جلو پاترول پيادت مي کنم... پول هم ازت نمي گيرم!
کربلايي نگاهي به قيس مي اندازد. قيس چيزي نمي گويد. ستار در حالي که سوار موتور مي شود.
ستار: وبال گردنت ميشه کربلايي... مي برمش!
و رو به قيس
ستار: بيا سوار شو بچه... با پس گردني بيام ببرمت؟!
قيس هيچ نمي گويد و فقط به آنها نگاه مي کند.
کربلايي: نمي خواي بري؟!
قيس با حرکت سر جواب منفي مي دهد.
کربلايي: برو آقاجان! خودم يک فکري براش مي کنم... باهم برمي گرديم!
ستار هندل مي زند و لحظه اي به کربلايي مي نگرد.
ستار: مطمئن!... کاري نداره ها... خرکشش مي کنم مي برمش ها!
کربلايي: نه... برو
ستار لحظه اي با تامل به او مي نگرد.
ستار: هرجور صلاح مي دوني!
و بوقي مي زنه دور زده و به دنبال موتور سعيد مي رود. کربلايي به آنها که دور مي شوند مي نگرد و سپس با اطمينان از اين که ديگر او را نمي بينند با شتاب از جاده خارج شده و به سمت درختان مي رود. قيس همانطور ايستاده و به او مي نگرد. کربلايي متوجه شده و مي ايستد.
کربلايي: راه بيفت ديگه!
کربلايي با شتاب از جاده فاصله مي گيرد و قيس به دنبال او حرکت مي کند. براي اينکه به او برسد مجبور است تندتر راه برود.

80 . خارجي- جنگل و برکه- روز
 

کربلايي همانطور که به تندي راه مي رود، با خود و با صداي بلند حرف ميزند و قيس نيز پشت سر او حرکت مي کند.
کربلايي: ... کربلايي مي خوان برات گوسفند سر ببرن... خوشت باشه!.. يک عمر دربه دري کشيدي ... يک عمر کارگري مردم کردي... يک عمر گشنگي کشيدي و تو سرت زدن و حمالي کردي و جون کندي... حالا وقت سروري ته... با يک گوسفند و اسفند دود مي خوان خرت بکنن!... خوشت باشه!
به پشت سر نگاه مي کند تا ببيند چقدر از جاده فاصله گرفته اند و چشمش به قيس مي افتد. همانطور که شتابان مي رود قيس را خطاب مي دهد اما بيشتر مي گويد تا خود را آرام کند.
کربلايي: قد و قواره تو بودم که هرچي زمين و مال و حشم بود صاحب شد و گفت برو براي خودت کار کن تا مرد بشي... برادر بي برادر... پشت سرت هم نگاه نکن... حالا ياد برادر افتاده... نوه و نبيره منتظر عموشون ان... اين عمو کجا بود اين سال ها که يادي ازش نبود..
مي ايستد و به پشت سر خود مي نگرد. به اندازه کافي از جاده فاصله گرفته اند. به اطراف مي نگرد و به طرف تنه درخت خشکيده اي مي رود و روي آن مي نشيند و با حرص مي گويد، قيس در گوشه اي مي ايستد و به او مي نگرد. لحظاتي مي گذرد و کربلايي به خود آمده و متوجه قيس مي شود.
کربلايي: بگير بشين... اينها که رد شدن راه مي افتيم!... تا برسيم به ماشين، گروهبان هم پيداش شده!... من تا تو را نسپرم دست گروهبان خيالم راحت نمي شه!
و مجدداً در خود فرو مي رود قيس لحظه اي به او مي نگرد و سپس متوجه اطراف مي شود. سکوت که برقرار مي شود صداي باد در درختان مي پيچد و صداي پرندگان بر شاخسارها را با وضوح بيشتري مي شنويم. از دور دست صداي رودخانه شنيده مي شود. دو جيرجيرک با فاصله متفاوت از ما مي خوانند و صدا در صدا انداخته اند. قيس نگاهي به آسمان مي اندازد. از لابه لاي درختان مي تواند خورشيد را ببيند که در وسط آسمان است. چشم از آسمان گرفته و به اطراف مي نگرد. برکه کوچکي را که از آبي باران ايجاد شده کمي آن طرف تر مي بيند. به طرف برکه مي رود. کربلايي براي لحظه اي از حال خود خارج شده و به قيس مي نگرد و مجدداً نگاه به زمين مي اندازد. قيس در کنار برکه خود را براي وضو گرفتن آماده مي کند. لحظه اي در آب برکه به خود مي نگرد و سپس وضو مي گيرد. کربلايي متوجه او مي شود. قيس مکان مناسبي را براي نماز خواندن مي يابد، سنگ کوچکي برداشته و از آن به عنوان مهر استفاده مي کند. کربلايي حرکات او را زير نظر دارد. قيس به نماز مي ايستد. پرندگان ريز و درشت بر درختان گويي توجه نشان مي دهند و با سرو صدايي که ايجاد مي کنند همچون حضار در يک سالن کنسرت هستند که مي خواهند خود را براي يک سکوت و توجه طولاني آماده کنند. قيس ابتدا با صدايي خوش و تلفظي دقيق اذان مي خواند. با اولين الله اکبر سکوتي ناگهاني برقرار مي شود. باد که در درختان مي پيچد ناگهان متوقف مي شود و برگ ها از لرزش آرام خود باز مي ايستد. پرندگان در سکوت سر خود را به چپ و راست حرکت مي دهند. جيرجيرک براي آخرين بار نوايي سر مي دهد. کربلايي متوجه سکوتي که برقرار شده نيست و حتي متوجه نمي شود که نجواي رودخانه نيز ديگر به گوش نمي رسد. زيباترين اذاني است که تا به حال شنيده است نه صرفاً به دليل بيان و صوت و لحن بلکه به دليل توجه اي که در بيان وجود دارد. همزمان که اذان را مي شنويم سري به گوشه کنار برکه مي زنيم. نه تنها سکوت برقرار شده که گويا همه چيز بي حرکت شده است. برگ خشکيده بر رو آب ثابت مانده است. کرمي که بر برگي مي خزد، بي حرکت شده است و اما کربلايي... کربلايي پلک نمي زند.

81. خارجي- برکه- روز (مدت زماني گذشته است)
 

اکنون قيس نماز را به پايان رسانده و همه چيز به حالت اوليه خود بازگشته به جز کربلايي که گويا تمامي افکار مربوط به برادرش را فراموش کرده و به قيس مي نگرد که بر جاي خود مي نشيند تا پوتينش را بپوشد. اکنون لحن کربلايي نسبت به قيس کاملاً تغيير کرده است.
کربلايي: قبول باشه!
قيس فقط نگاهي به کربلايي مي اندازد و به کار خود مشغول مي شود.
کربلايي: اينطور نماز خواندن را از کي ياد گرفتي؟!
قيس لحظه اي به پوتين خود خيره مي شود.
قيس: يک آقايي!
کربلايي: يک آقايي!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي: کي بود؟... آشنا؟... فک و فاميل؟! اسمش چي بود... اسم نداشت!
قيس از بستن پوتين متوقف مي شود و همانطور که به کفش خيره شده
قيس: مسافر بود
کربلايي: تو همون هشت پي؟!
قيس با حرکت سر جواب مثبت مي دهد، لحظه اي تامل مي کند. مي خواهد چيزي بگويد اما مردد است. در نهايت به کربلايي مي نگرد و در حاليکه با نگاه به دست کربلايي اشاره مي کند.
قيس: انگشتر مثل انگشتر شما داشت!
کربلايي نگاهي به انگشتر انداخته و پوزخندي مي زند. گويا مجدداً به ياد برادرش مي افتد.
کربلايي: از بابامون فقط همين بهمون ارث رسيد... اين هم وقتي مي خواستن بشورنش خودم از انگشتش درآوردم!
و از جاي خود برمي خيزد و به طرف برکه مي رود. قيس به او مي نگرد. کربلايي در کنار برکه آستين ها را بالا مي زند تا وضو بگيرد. کربلايي مجدداً به همان حال و هواي قبلي خود بازگشته است. قيس به او مي نگرد و براي لحظاتي در فکر فرو مي رود و مجدداً به او مي نگرد تا کربلايي وضو گرفته و از جاي خود برمي خيزد.
قيس: هر کي مي خواد بره خونه خدا بايد مردم حلالش کنن؟!
کربلايي لحظه اي به او مي نگرد. به اين سوالات ناگهاني قيس نيز عادت کرده
کربلايي: ها... اول حق الناس... بعد حق الله!
قيس سر به زير انداخته و در فکر فرو مي رود.

82. خارجي- برکه- روز (مدت زماني گذشته است)
 

کربلايي نماز را سلام مي دهد. برادر زاده هاي کربلايي به نام هاي نعمت (35 ساله و ترکه اي) و ابراهيم (25 ساله) که شباهت زيادي نيز به يکديگر دارند در گوشه اي ايستاده اند تا کربلايي نماز را خاتمه دهد. اثري از قيس نيست. همين که کربلايي سر از سجده برمي دارد، نعمت به طرف او رفته و قبل از اين که کربلايي به خود بيايد، دست و صورت او را غرق بوسه مي کند و در حالي که بغض کرده
نعمت: منت گذاشتي عموجان... منت به سرمون گذاشتي عمو جان!
کربلايي مبهوت نمي داند چه بکند و متحير به او مي نگرد.

83. خارجي- جاده جنگلي- روز
 

وانت بار در گوشه اي پارک شده و قيس عقب وانت نشسته است. کربلايي نعمت و ابراهيم از درختان گذشته و به جاده نزديک مي شوند. کربلايي متوجه قيس است. نعمت در حالي که ماشين را دور مي زند رو به قيس
نعمت: شرمنده سرکار... راهي نيست... الان مي رسيم!
قيس فقط سري تکان مي دهد. ابراهيم منتظر است تا ابتدا عمويش سوار شود. ماشين روشن مي شود. کربلايي بقچه را به دست ابراهيم مي دهد.
کربلايي: بشين عمو... الان ميام!
ماشين را دور زده تا قيس نزديک شود.ابراهيم نگاهي به آنها انداخته و سوار ماشين مي شود اما درب را باز مي گذارد. قيس سر را بالا گرفته و به کربلايي مي نگرد. لحظه اي در همين حالت به يکديگر مي نگرد. آشکار است که احساس کربلايي نسبت به قيس متفاوت شده است و ديگر از آن تند خوبي خبري نيست اما به هر حال کلافه است. کربلايي آهي مي کشد.
کربلايي: من به تو چي بگم...
سکوت
کربلايي: نمي دونم چه اصراريه که مي خواي بري برزه کوه... ولي اين درسته چون تو مي خواي بري آنجا ... من...
در اين حال نعمت از ماشين پياده مي شود تا ببيند چرا کربلايي سوار نمي شود و کربلايي حرفش را نيمه تمام مي گذارد و در حالي که مي رود تا سوار شود.
کربلايي: بريم!
کربلايي سوار مي شود و درب را مي بندد. ماشين حرکت کرده و قيس از ما دور مي شود.
منبع:فيلم نگار 30


/ج